نمایش پروفسور بوبوس با ظاهری چونان نمایشنامههای امروزی غرب و باطنی تئاتر آزادی است، از کلمه لالهزاری استفاده نمیکنم چرا که لالهزار برای خود جایگاه و پیشینهای دارد و هیچگاه ادعای مدرن بودن نکرده و نمیکند و همانی است که مینماید. چون متن و یا حداقل ترجمهاش در دسترس نیست نمیتوان مورد خاصی نوشت. البته در خصوص متن و مسائلی که مطرح میکند چیز پیچیدهای وجود ندارد. نمایش در مورد انقلابهاست، البته به ظاهر انقلابهای سرخ، دگرگونیهای سیاسی اجتماعیای که در دهههای گذشته به اصطلاح در بلوک شرق شاهد آن بودهایم.
متن میخواهد بگوید فرقی نمیکند.شاید انقلابها با شعار حمایت از قشر ضعیف و طبقه کارگر و محروم جامعه پابه عرصه میگذارند اما در واقع همان اقشار بورژوای جامعه و سردمداران حکومت هستند که در نهایت در قالبی دیگر بر مسند تکیه میزنند و با رنگ عوض کردن باز به استثمار میپردازند و این قشر متوسط روبه پایین است که هماره ضربه میبیند. در این انقلابها همیشه عدهای از فرودستان جامعه (فرودست به لحاظ فکری، فرهنگی، اقتصادی) خود را به طبقههای بالا رسانده و شروع به عقدهگشایی مینمایند. مانند شاگرد تنبل و بیسواد پروفسور بوبوس. در این میان افرادی مانند بوبوس هم که شاید به نوعی نماینده قشر متوسط روشنفکر و تحصیلکرده میباشند در تخیلات خود سیر کرده و در نهایت آلت دست سیاستمداران قرار گرفته و پس از اتمام تاریخ مصرفشان، فراموش شده و بهدور انداخته میشوند. جالب آن است که اتفاقی وارد گود میشوند.اما سئوال اینجاست؛ این نمایش در کشوری روی صحنه میرود که در آن انقلابی معنوی رخ داده که با انقلابهای دیگر هیچ وجه تشابهی ندارد. نمایش، تروخشک را با هم میسوزاند. روی سخن آن با همه انقلابهاست چه سرخ و رنگی، چه اسلامی و عقیدتی و معنوی.
متن شعاری است و شخصیتها یا تیپ شخصیتها ارتباطشان با یکدیگر به لحاظ ساختاری آشفته، نامنجسم و نامعلوم است و شاید به همین دلیل کارگردان خواسته تا با ترفندهای نوری و صحنهای این نقصیه متن را بپوشاند. در واقع متن مغلوب واقعیت بیرونی شده است و سالهاست که از تاریخ مصرفش گذشته. اشاره به انقلابهای سرخ شاید تنها دستاویزی باشد برای گفتن حرفهای مگوی دیگر. آنهم از زبان اشخاصی که طی این سالها درها - همچون در خانهای که بوبوس وارد آن میشود - به رویشان باز بوده است. به همین دلیل این گونه حرفها و در واقع شعارهای دست چندم به ظاهر روشنفکر نمایانه و اپوزیسیونیستی و آروغهای شبه سیاسی از فکر این افراد نه تنها قابل باور نیست بلکه به قول معروف به خورد تماشاکنان فهیم تئاتر نخواهد رفت. کمکم به این نتیجه رسیدهام که مسئولین مرکز هنرهای نمایشی بیشتر به نام افراد توجه میکنند تا به کیفیت کارهای آنان از جنبههای مختلف؛ به راستی میاندیشم که خدای ناکرده آنانی که متون ارائه شده را میخوانند آیا به مسائل مطروحه در آن، به زیر متن، به مسائل تکنیکی و دراماتیکی توجه میکنند و یا اصولا موارد فوق را میبینند و متوجهاش میشوند؟ بگذریم، بحث در خصوص انقلابها بود. اما آیا به واقع انقلاب ما چنین بوده؟
آیا انقلاب اسلامی را میتوان با انقلابهای بلوک شرق مقایسه کرد؟
باید گفت این یک قیاس معالفارق است و به اصطلاح سالبه به انتفاع موضوع است. اصولاً چنین قیاسی نمیتواند صورت پذیرد. شاید کارگردان بگوید که ما اصلاً قصد مقایسه نداشتهایم اما میدانیم که اینگونه نیست. تمام شواهد، کدهای زیرمتن و ارجاعهایی که در متن و ایضاً اجرا وجود دارند و ... بر این امر شهادت میدهند. این متن شاید به درد سالنهایی چون اریکه ایرانیان وقس علیهذا میخورد، نه تئاتر شهر آن هم سالن اصلی. چگونه است که آوانگاردیسم آقای پسیانی ۱۸۰ درجه چرخش کرده و به سوی تئاتری آزاد میرود. شاید بتوان گفت نوعی فارس مدرن. علیرغم اینکه متن به لحاظ شیوه و سبک به گروتسک میماند، گروتسک لوده نیست، عمقی دارد. میتوان گفت گروتسک تلفیقی از سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم و کاریکاتور است. کار روی این گونه نمایشی سهل و ممتنع است. سهل از باب اینکه طنز است و نوعی کمدی را در خود دارد و ممتنع چون امکان دارد مانند همین نمایش بوبوس به ورطه لودگی و ابتذال بیفتد ابتذال از نوع دراماتیکش. یعنی به ظاهر و در نگاه اول شاید به چشم نیاید اما پس از گذشت زمانی از نمایش، این ابتذال خودنمایی میکند.
هرچند که کارگردان و بازیگران به نوعی سعی کردهاند که کاریکاتوری بودن تیپ شخصیتها را نشان دهند اما این دردی را دوا نمیکند چرا که این کاریکاتوریسم در نوع بازیها تبدیل به حرکاتی تکراری کلیشهای، لوث و لوس میشود و در جاهایی بیربط و بدون معنی با کل اثر و در نهایت به صورت نوعی خودنمایی و عرضاندامهای بیمورد و لوده درمیآید.نکته دیگر اینکه مفهوم مد را نویسنده و کارگردان بارها و بارها تکرار میکنند تا جایی که دیگر به کلیشه کشیده شده و به لحاظ تکنیکی کارایی خود را از دست میدهد. هرچند که شاید این ناخواسته باشد اما باید عواقب کاری را که انجام میدهیم در نظر بگیریم. سئوال اینجاست آیا به واقع انقلاب ما، چون سالن مداست که هرازگاه کسی یا کسانی روی استیج آن خودنمایی میکنند و میروند و در نهایت چون لباسی است که از مد افتاده است و باید آن را به دور انداخت؟ به راستی در این موقعیت حساس چه کسانی مجوز چنین نمایشهایی را که حداقل به لحاظ تکنیکی هم شاید در حدواندازههای ارائه در سالن اصلی تئاتر شهر نیستند صادر میکند؟
در این برهه حساس این حرفها چه دردی را دوا میکند؟ جز آب بر آسیاب دشمنان ریختن. من کلی میگویم نظرم شخص خاصی نیست و خدای ناکرده آتیلا را مقصر نمیدانم او را نیک میشناسم اما باید توجه بیشتری به کارمان بکنیم. اما در خصوص کارگردانی چیز خاصی نمیتوان گفت. میزانسهای سرگردان، حرکات اضافه و تکراری، ریتم کند که بیدلیل موجب طولانی بودن زمان نمایش میگردد، و... همه اینها موجب شده است که شاهد اثری متوسط باشیم. در خصوص بازیها هم مورد قابل ملاحظهای ندیدیم. به جز ادا و اطوارهای برخی بازیگران زن.همین اداها را هم به نوعی دیگر در بازیگران مرد میبینیم اما کمتر و کنترل شده که این خود جای خوشبختی دارد. ظاهراً حرکات مرسوم سالنهای مد، کارگردان و بازیگران را بیش از حد مقهور و شیفته خود ساخته تا جایی که به تکرار میانجامند و بازی خاصی را از آنها نمیبینیم. بازی تئاتر در کل و نمایشهای گروتسک تنها در ادا و اطوار و یا کارتونی بودن خلاصه نمیشود. بازی باید تحول داشته باشد، باید در آن و لحظه، سیر و زندگی کند بخصوص بازی در شیوه گروتسک که چند وجهی است. گروتسک طنزی دهشتناک است که نقاب از چهره بر میاندازد و خنده را در گلو میماساند. در این میان شاید تنها بازی رضا کیانیان نسبتاً به درستی صورت پذیرفته بدون اغراق بیش از حد، و در کمال روانی و سادگی. از این بابت کار ایشان ستودنی است و پرواضح است که بیشتر از هدایت کارگردان به تجربه خودشان در خصوص این نقش اتکاء کردهاند چرا که اگر هدایت صددرصدی از سوی کارگردانی وجود میداشت باید شاهد بازیهای متفاوتی در دیگر بازیگران میبودیم.
اما نکتهای در این میان خودنمایی میکند و آن استفاده از شیوه، نوع بازی و حتی حرکات استاد فقید بازیگری سینمای جهان پیترسلرز است که در جای جای نمایش و توسط بعضی از بازیگران اجرا میشد مانند حرکات ژنرال و ... البته الهام گرفتن و تقلید دراماتیک که هنرمند را به سوی خلاقیت هدایت کند، بسیار هم خوب است اما متاسفانه در این نمایش کار از الهام گذشته و به کپیبرداری در بازی رسیده است. آن هم به شکل غیرحرفهای. آتیلا نیز در نمایشهای تجربی و آوانگارد بهتر بازی میکند تا در چنین کارهایی. و یا در سریالها و فیلمها بازیهایش قابل قبولتر است مانند همین سریال شب عید که واقعا بازی متفاوتی را ارائه داد. شاید این نمایش در حد انتظار و اندازههای آتیلا نبود. اما ایدههای اقتصادی و تبلیغاتی او در تئاتر ستودنی است. میتوان از ایدهها و اندیشههای او در مبحث خصوصیسازی تئاتر و یا تئاتر خصوصی استفادههای بسیاری کرد.
در نهایت باید به طراحی لباس، صحنه و ایدههای نوری نمایش اشاره کرد که با خلاقیت دراماتیک همراه بود. از این بابت باید به آتیلا تبریک گفت. اندیشمندی در طرح و اجرای این موارد از سوی کارگردان کاملا مشهود است اما ایکاش به نحوه اجرا و از همه مهمتر متن و ساختار آن توجه بیشتری میشد. به تاثیر متن و زیرمتنها به ارجاعهای متن و اجرا و مسائل مبتلا به آن، به ارتباط متن با مسائل روز، به مواردی که متن مطرح میکند و به نوع طنز و کمدی آن و ...شاید با یک دراماتورژی همهجانبه چه در متن و چه در اجرا میشد جلوی بسیاری از موارد ذکر شده را گرفت و به اجرایی مطلوبتر و اثری دراماتیزهتر دست یافت.باید گفت نمایش "بوبوس" نشان داد که تنها چهرههای صرفاً سینمایی و تلویزیونی نمیتوانند تماشاکنان را به تالارهای تئاتر بکشانند. این چهرهها باید تئاتری باشند و از تئاتر برخاسته و آن گاه به سینما و تلویزیون رفته و در طول سالیان، ارتباطشان با تئاتر قطع نشده باشد. آتیلا با این کار نشان داد که تئاتر با بازیگران چهرهاش توانایی آن را دارد که تماشاگران مشتاق را به تالارها کشانده و به فروشهای خوب و بالایی دست یابد. از این بابت به آتیلا تبریک میگویم. در پایان باید گفت شاهد اجرایی گرم و صمیمی بودیم به او و گروهش خسته نباشید گفته و یادآور میشوم که یادمان باشد فروش بالا یا پایین دلیل بر ضعف و قوت یک نمایش نیست.