در اتاق استاد دهنوی باز شد، شیوا از آن بیرون آمد و در را پشت سرش بست. به محض بیرون آمدن او، سارا، الهه و مژگان که بیرون اتاق منتظر ایستاده بودند، به طرفش پریدند و هیجانزده شروع به پرسیدن کردند: استاد چیکارت داشت؟... چی شده؟ بگو... اتفاقی افتاده؟ جون بکن حرف بزن دیگه... چی شده؟...
شیوا لحظهای ایستاد و خیره نگاهشان کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگوید، به طرف انتهای سالن دانشکده به راه افتاد. دخترها با استفهام نگاهی به هم انداختند و بعد دوان دوان خود را به او رساندند. سارا جلوی شیوا را گرفت و با قیافه حق به جانب گفت: هی! صبر کن ببینم. این همه وقت بیرون در، منتظرت موندیم تا بیایی بیرون و ببینیم استاد واسه چی ازت خواسته بری اتاقش. اون وقت تو همین جوری اومدی بیرون، سر تو انداختی پایین داری میری؟
مژگان گفت: یک کلمه بگو بدونیم چی شده .الهه گفت: چرا اینقدر دمغی؟ سگرمههات چرا رفته تو هم؟ استاد چیزی گفته؟
شیوا ایستاده بود و با لبهای به هم دوخته و ابروهای درهم گره خورده بر و بر نگاهشان میکرد. مژگان که کمی نگران شده بود، به شانههای شیوا زد و گفت: جون به لبمون کردی. د بگو چی شده .
شیوا با همان قیافه عبوس و ناراحت به تک تک آنها نگاهی انداخت و بعد ناگهان پقی زد زیر خنده و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. دخترها هاج و واج ایستاده بودند و متعجبانه لحظهای به یکدیگر و لحظهای به شیوا که قاه قاه میخندید و پیچ و تاب میخورد، نگریستند. عاقبت سارا با قلدری شانه شیوا را گرفت و تکان داد و گفت: مارو شوش گیر آوردی؟ حرف میزنی یا همین جا خفت کنم بچسبونمت سینه دیوار؟! دختره! ...
شیوا در حالی که از شدت خنده اشک در چشمانش جمع شده بود، وسط خنده به زحمت گفت: آخه اگه بگم، باور نمیکنین!
الهه گفت: حالا تو بگو.
شیوا خنده کنان، همان طور که با نوک انگشت، اشک سرازیر شده از گوشه چشمانش را پاک میکرد، بریده بریده گفت: مهدی مولایی ازم خواستگاری کرده!
دخترها با چشمان گرد شده از تعجب و دهان باز به او خیره ماندند. مژگان گفت: دروغ میگی!
- نه به خدا، دروغم چیه. استاد دهنوی رو واسطه قرار داده. ازش خواسته باهام صحبت کنه و نظرمو بپرسه.
الهه گفت: من که باور نمیکنم. آخه مولایی و این حرفها؟ اون که اصلا سرشو بالا نمیگیره آدمو ببینه. چطوری ممکنه از یکی خوشش بیاد.
شیوا خندهکنان گفت: خب من چه میدونم. لابد اونقدر هم که ما فکر میکنیم سر به زیر نیست.
سارا در حالی که همچنان ناباورانه به شیوا مینگریست با لحن طعنهآمیزی گفت: اونم ببین حضرت آقا چه کسی رو انتخاب کرده.
مژگان با تمسخر گفت: چقدر هم از نظر فرهنگی، اخلاقی و خانوادگی با هم تناسب دارن!
شیوا گفت: انگار عقل توی کلهاش نیست. با اون قیافهاش!
و دوباره خندید. الهه با لحنی که معلوم نبود جدی است یا شوخی گفت: مگه چشه بچهام! آقا! مثبت! پاستوریزه! با اخلاق! تازه به نظرم خیلی هم از تو سر تره.
شیوا دستش را به طرف او تکان داد و گفت: برو بابا! بچه پر رو!
الهه با همان لحن شوخ گفت: جدی میگم داشتن یه جوون پاکی مثل مهدی مولایی لیاقت میخواد که البته تو نداری. تو لیاقتت در حد همون امیر افشاری قرتی و لوسه که خودتو واسش هلاک میکنی.
شیوا با شنیدن این حرف سگرمههایش در هم رفت و مثل خروس جنگی به الهه پرید: هی! مواظب حرف زدنت باشا! گفته باشم!
الهه با تظاهر به اینکه از تشر دوستش حسابی ترسیده است، در حالی که قیافه ترسیدهای به خودش گرفته بود، گفت: خیلی خب بابا! حالا چرا میزنی؟ اصلا امیر افشاری گله! سنبله! تو ماه آسمونی در شب تارم...
شیوا لباش را ورچید و با دلخوری گفت: بیمزه!
و به طرف پلههای دانشکده به راه افتاد. مژگان نگاهی به الهه انداخت و گفت: تو هم مرض داریا!
الهه با قیافه حق به جانب گفت: بابا! مگه من چی گفتم؟ دیگه تقریبا فقط خواجه حافظ شیرازی نمیدونه که شیوا شیفته همکلاسی خوش تیپ و مایه دارشه...
و گفت: البته به اضافه این حیوونکی مهدی مولایی که معلوم نیست چطوری با وجود اون چشمای همیشه دوخته شده به موزاییکا، از این رفیق ما خوشش اومده!
سارا گفت: من که هنوزم باورم نمیشه اون همچین کاری کرده باشه. آخه این دوتا که اصلا گروه خونیشون به هم نمیخوره.
مژگان گفت : خیلی خب! اظهار نظر دیگه بسه! بیا بریم. شیوا داره میره.
شیوا در حالی که کلاسورش را در بغل میفشرد، به تندی قدم بر میداشت. حالا که آن هیجان و خنده اولیه در او فروکش کرده بود، نوعی عصبانیت و سرخوردگی وجودش را فرا میگرفت. وقتی دکتر دهنوی آخر کلاس به او گفته بود که چند دقیقهای به اتاقش برود تا با او حرف بزند، با وجودی که با کسی در میان نگذاشته بود، اما این امید در دلش زبانه میکشید که شاید موضوع یک جوری به امیر ربط داشته باشد. وقتی هم که دکتر در اتاقش بعد از مقدمهچینی و شوخی به او گفته بود که مسئله امر خیر است، او بیش از پیش امیدوار شده بود. اما با شنیدن اسم مهدی مولایی یکباره امیدش بر باد رفته بود. دکتر به او گفته بود: «این پسر از نظر ادب، اخلاق، متانت و درستکاری صد در صد مورد تایید منه. ازدواج با یه همچین آدمی میتونه هر دختری رو به خوشبختی برسونه.»
و شیوا به چهره آرام، چشمان درشت محاسن مرتب و کوتاه و پیراهن سفید یقه بسته مولایی فکر کرده و توی دلش خندیده بود. بعد چهره شوخ و پر از شیطنت امیر با آن هیکل ورزیده، موهای روغن زده و لباسهای رنگارنگ شیک و دهان همیشه خندانش در برابرش مجسم شده بود و او ناخودآگاه غمگین شده و با خود اندیشیده بود: خدا لعنتت نکنه امیر! پس چرا پاپیش نمیذاری؟! یعنی از این بچه کوچولو هم کمتری؟
دکتر دهنوی گویا فکر او را خوانده باشد، با مهربانی گفت: «دخترم! انتخاب همسر یکی از مشکلترین انتخابها توی زندگیه. پرداختن به ظاهر و توجه نداشتن به باطن افراد، باعث شکست و سرخوردگی میشه. معیار درست در ازدواج شخصیت و سیرت درونی آدمهاست نه ظاهر و صورت اونا.»
و شیوا توی دلش گفته بود: ولمون کن استاد!
شیوا همانطور که از پلهها پایین میرفت به این چیزها فکر میکرد و با خود میاندیشید: پسره گستاخ! چطوری به خودش اجازه داده ازم خواستگاری کنه. با اون سر و وضعش. البته بد هم نشد. شاید اگه این موضوع به گوش امیر برسه، یه کم به خودش بیاد و پا جلو بذاره. باید هر جور شده تحریکش کنم که بیاد خواستگاریم.
و بعد برگشت و به سه دوستش که خنده کنان و پر سر و صدا، صدایش میکردند و از پلهها پایین میآمدند، نگریست و لبخند زد.
هنوز سه هفته نشده بود که امیر به او پیشنهاد ازدواج داد. آن روز در حیاط دانشگاه وقتی امیر این حرف را با او در میان گذاشت، شیوا از خوشحالی میخواست بال در بیاورد. اما خودش را کنترل کرد و در حالی که تظاهر به بیتفاوتی میکرد، از او خواست که با خانوادهاش صحبت کند. امیر یکی از همان خندههای بلند همیشگیاش را سرداد و گفت: «ای بابا! تو هم که هنوز به رسم و رسوم قجری پایبندی.»
شیوا دلخور شد و گفت: فکر نمیکنم پایبندی به بعضی از رسم و رسوم ایرادی داشته باشه.
البته در همان حال که این حرف را میزد، حاضر بود به خاطر امیر از همه رسم و رسوم بگذرد. امیر یک ابرویش را بالا انداخت، لبخندی زد که گوشه لبش را به طرف پایین کشیده و با صدای گرم و رویایی گفت: چشم! البته هر چی که شما بخواین.
شیوا عاشق این حرکت، این لبخند و این صدا بود. در مراسم خواستگاری پدرش چندان از امیر که به گفته او یک آدم بیکار، علاف اما بابا پولدار با آینده نامعلوم بود، خوشش نیامده بود. اما شیوا آنقدر اصرار و پافشاری کرد که بالاخره پدر و مادرش رضایت دادند و آن دو نامزد شدند. بهترین روزهای زندگی شیوا، فرا رسیده بود. انگار توی ابرها راه میرفت. همه چیز رویایی و زیبا بود. دنیا به اندازه گردویی شده و در مشت او جا گرفته بود. وقتی با امیر خوش تیپترین و خوش لباسترین پسر کلاس در حیاط دانشکده راه میرفت، احساس سرافرازی و غرور میکرد.
گاهی سر راه خود به مهدی مولایی بر میخوردند. و شیوا با یادآوری خواستگاری او و تعریف صدبارهاش برای امیر، قاه قاه میخندید و امیر میگفت: ولی حقیقتا این بچه سر به زیر خوب با سلیقه بودهها. خوب کسی رو میخواست تور کنه.
و شیوا در حالی که دلش از این تعریف غنج میرفت، خودش را ناراحت نشان میداد و با دلخوری میگفت: امیر! یه کم غیرت داشته باش.
و امیر میخندید و میگفت: چشم! غیرت هم به روی چشم.
اما مهدی مولایی با وجود رفتار گستاخانه و زننده شیوا، هیچ تغییری در رفتارش ایجاد نشده بود. مثل قبل با کمال احترام و ادب با او برخورد میکرد و همواره آن لبخند محجوبانه همیشگیاش را بر لب داشت.
تقریبا حدود دو ماه از نامزدی شیوا و امیر گذشته بود که به یکباره وضعیت جسمی شیوا رو به وخامت گذاشت. بعد از مراجعه به پزشک و دادن یه سری آزمایشات معلوم شد که کلیهاش مشکل حادی پیدا کرده و احتیاج به عمل جراحی فوری دارد. دکتر با تاسف گفته بود: متاسفانه الان کلیه شما شرایط خوبی نداره و باید هر چه زودتر عمل بشه.
با فهمیدن این موضوع، ناگهان دنیا در برابر چشمان شیوا تیره و تار شد. وضعیت جسمانیاش روز به روز وخیمتر میشد و او در حالی که از انجام فعالیتها و کارهای روزمرهاش عاجز شده بود، بیش از پیش در ورطه ناامیدی، افسردگی و غصه فرو میرفت. انجام بعضی از سادهترین کارها برایش غیر ممکن شده بود. اغلب اوقات باید ماسک اکسیژن میزد و توان تحرک و فعالیت از او گرفته شده بود. اوایل کارش فقط گریه و غصه خوردن بود. مادر و پدرش هم که میدیدند دخترشان مثل شمع در حال آب شدن است، از غم و نگرانی روز و شب نداشتند. کمکم حاضر شدن در دانشکده هم برای شیوا غیر ممکن شد و او مجبور بود برای استراحت تمام وقت در خانه بماند. تکیده، رنجور و عصبی شده بود. امیر اگر چه در ابتدا سعی میکرد در کنارش باشد، اما رفته رفته با دیدن وضعیت شیوا، رفت و آمدش را کمتر کرد و به بهانههای مختلف از او دوری میگزید تا اینکه و سرانجام یک روز مادرش تلفن کرد و بعد از مقدمهچینی گفت: «با شرایط پیش آمده بهتر است نامزدی آنها به هم بخورد.»
شنیدن این خبر برای شیوا حکم مرگ را داشت. خودش را توی اتاق حبس کرد و آنقدر گریست تا کارش به بیمارستان کشیده شد. چند روز بعد، وقتی الهه، سارا و مژگان به ملاقاتش رفتند، با دیدن دوستشان که تکیده و رنجور، با چشمان گود رفته و چهره رنگ پریده روی تخت دراز کشیده بود، اشک درون چشمانشان حلقه زد.
شیوا با دیدن آنها بیصدا شروع به اشک ریختن کرد. مژگان سعی کرد با تعریف لطیفه و مزه پراندن کمی از فضای پر اندوه اتاق کم کند. اما به نظر میرسید که لبخند به لب هیچ کس نمیآید. شیوا آه عمیقی کشید و آهسته گفت: لابد شما هم ماجرای امیر رو شنیدین نه؟
دخترها سکوت کردند و جوابی ندادند. شیوا لبخند تلخی زد و با صدای اندوه باری ادامه داد: به محض اینکه فهمید مردنیام، گذاشت رفت. حتی اینقدر مرد نبود که تا موقع مرگم کنارم باشه. یک دفعه همه اون عشق و عاشقیها دود شد و رفت هوا. همهاش مثل یه حباب ترکید و از بین رفت. حیف که دیر فهمیدم عشقش چقدر تو خالی و پوچ بود.
قطره اشک درشتی از گوشه چشمش روی گونهاش غلتید. مژگان با غیظ گفت: بره گم شه. پسره بی شعور. اصلا از اولش هم از این پسره احمق خوشم نمیاومد. همون بهتر که گورشو گم کرد و رفت. اون لیاقت تو رو نداشت.
سارا تایید کنان گفت: آره! خیلی عوضی بود، جونور بود! هر کی که ماجرا رو شنید بهش بد و بیراه گفت. حتی مهدی مولایی هم با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد. حتی شنیدم که به یکی از دوستاش گفته، این نهایت پستی یه مرد رو میرسونه.
با شنیدن این حرف تبسم غم انگیزی بر لبان شیوا نشست و بیاختیار زمزمه کنان گفت: مهدی مولایی! پسر بیچاره. خیلی بدی در حقش کردم. امیدوارم منو ببخشه.
و گوشه لبش را از ناراحتی گزید. الهه با لحن شیطنت آمیزی گفت: هنوزم جا برای جبران هست. باور کن اون بچه سر به زیر واقعا هنوز بدجوری عاشقته. همیشه سراغتو میگیره. حتی میخواست بیاد ملاقاتت اما روش نشد. ایشاا... وقتی حالت خوب شد، سور رو سات عروسی را به راه میندازیم و شما دو تا گنجیشک ۷۰-۶۰ کیلویی رو میفرستیم تو یه آشیونه!
مژگان گفت: اوه. ی. ی. ی چه آشیونهای بشه اون آشیونه!
الهه و مژگان داشتند مزه پرانی میکردند و از مهدی مولایی حرف میزدند که یک دفعه سارا با آرنج به پهلویشان زد و با اشاره چشم و ابرو آنها را متوجه شیوا کرد که رویش را به طرف پنجره برگردانده بود و داشت آرام آرام اشک میریخت. مژگان با دیدن این وضع با دستپاچگی گفت: شیوا جون چی شده؟ چرا داری گریه میکنی؟ ما حرف بدی زدیم. به خدا ما فقط خواستیم شوخی کنیم تا از اون حال و هوا در بیای.
شیوا همچنان که صورتش به سمت پنجره بود، آهسته و بغضآلود گفت: به مهدی مولایی سلام منو برسونین و از طرف من ازش حلالیت بطلبین. خیلی بهش آزار رسوندم. من رفتنیام. نمیخوام دم مرگ کسی ازم دلخور باشه.
دخترها به هم نگاه کردند و آه کشان به علامت تاسف سر تکان دادند.
دو هفته بعد، در حالی که وضعیت سلامتی شیوا به مرحله بحرانی رسیده بود، ناگهان خبر رسید که کلیه یک اهداکننده آماده پیوند برای شیوا پیدا شده است. شیوا فورا به اتاق عمل فرستاده شد و عمل جراحی با موفقیت به پایان رسید و شیوا با پیوند کلیه دوباره به زندگی بازگشت. دوره نقاهت در خانه به سرعت سپری میشد و شیوا روز به روز بهتر و سرحالتر میشد.
یک روز وقتی سه دوست همیشگیاش به ملاقاتش آمدند، او را سرحال و شاداب و با روحیه خوب دیدند. شیوا از صمیم قلب خوشحال بود و از اینکه دوباره شانس دیگری برای زندگی به او داده شده بود، سر از پا نمیشناخت. با دوستانش از هر دری حرف میزد و از تصمیمش برای برگشت به دانشکده و آغاز یک دوره جدید از زندگیاش سخن میگفت. اما رفته رفته متوجه شد که دوستانش خیلی کم حرف میزنند و نشاط و روحیه سابق را ندارند. با کنجکاوی نگاهی به آنها انداخت و پرسید: بچهها! چیزی شده؟ چرا همتون اینقدر پکرین؟ اتفاقی افتاده؟
مژگان به زور لبخندی زد و گفت: نه! چیزی نیست.
- چرا یه چیزی هست. چی شده؟
و نگاه پرسشجویانهاش را به صورت آنها دوخت. سارا که از نگاه خیره او به تنگ آمده بود، گفت: بابا! یه خورده حالمون گرفته است. واسه اینکه...
- واسه اینکه چی؟
سارا لبش را به دندان گرفت و ساکت ماند. شیوا با دلواپسی گفت: د یاا... بگین چی شده. شما که جون به لبم کردین.
الهه با عجله گفت: شیوا جون به خودت فشار نیار. برات خوب نیست.
و من من کنان ادامه داد: راستش. راستش یکی از بچههای کلاس تصادف کرده.
شیوا پرسید: کی؟
دخترها نگاهی به هم انداختند و بعد مژگان آهسته گفت: مهدی مولایی.
- طوریش شده؟
سکوت معنا داری بر فضا حاکم شد. عاقبت الهه زمزمه کنان گفت: مرگ مغزی شده.
شیوا با دلسوزی زیر لب زمزمه کرد: طفلکی! بیمارستانه؟
سارا آهی کشید و غم آلود گفت: نه! دکترا گفتن امیدی به بهبودیش نیست. خانوادهاش هم رضایت دادن که دستگاه رو قطع کنن.
شیوا با تاسف گفت: آخی! واقعا مثل یک انسان معصوم زندگی کرد و مثل یه انسان معصوم مرد. نه؟
الهه در حالی که اشک درون چشمانش جمع شده بود، گفت: دوستاش میگفتن چند روزی بود که مدام از مرگ و رفتن حرف میزد. به شوخی به خانوادهاش گفته بود که بعد از مردنش اعضاء بدنش رو به دیگران ببخشند. بعد از مرگ هم یه کارت هدیه اعضاء تو جیبش پیدا کردن.
ناگهان نفس شیوا بند آمد و تپش قلبش بیشتر شد. احساسی از درون در او جوشید و حالش را دگرگون کرد. مژگان برای اینکه بحث را عوض کند، با خندهای مصنوعی گفت: راستی! استاد دهنوی هم خیلی بهت سلام رسوند.
شیوا گویا که مسخ شده باشد بدون توجه به حرف مژگان به آرامی گفت: اعضاء بدنشو به کی بخشیدن؟
مژگان با اندوه گفت: به چند نفر. کلیهها و ریه و کبد و...
شیوا با حالتی منقلب زمزمه وار پرسید: و کلیهاش؟
سکوتی سنگین حکمفرما شد و دخترها در حالی که سرشان را پایین انداخته بودند، به آرامی شروع به گریستن کردند. سارا لابه لای گریههایش گفت: به یکی از بچههای کلاس به شوخی گفته بود که اگه براش اتفاقی بیفته دوست داره کلیهاش رو به تو ببخشه. اشک از گوشه چشمان شیوا سرازیر شد و آهسته به پشتی مبل تکیه داد. صورت محجوب و مهربان مهدی مولایی با آن لبخند صمیمی و همیشگیاش در برابر چشمانش قاب شده بود. ناخودآگاه دستش را به طرف سینهاش برد. تپش قلب را زیر انگشتان دستش حس کرد و اندوهبار نالید: خدای من!