هنر اسلامی هم اکنون نیز در حال تکامل و شکل گیری و شدن است. به همین دلیل است که آغاز شکل گیری هنر اسلامی را می توان با آغاز نزول قرآن کریم به قلب مبارک پیامبر (ص) که اصول توحیدی خویش را بیان می کند همزمان دانست که با تفکر و تامل و تعالی فهم مسلمین از آیات؛ در حال تکامل است. اشتباه اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در مورد هنر اسلامی و ریشه ها و راههای شکل گیری آن به تفحص پرداخته اند، آن است که عموما در پی یافتن و شناخت شکلها و مضامین و سنتها و سبکهای فیزیکی و عینی بوده اند و از مبانی فکری و جهان بینی هنرمندان مسلمان غفلت ورزیده اند. علاوه برآن، ارزیابی و تقسیم بندی هنرهای اسلامی و مسلمانان با معیارهای خویش (عموما ماخوذ از غرب) نیز بر اشکالات افزوده است. مثل آنکه هنرهای مسلمانان را به سه گروه؛ هنر مذهبی اسلامی (معماری مسجد)، هنر اسلامی غیر مذهبی (کاخ و شهر) و تزئینات صدر اسلام تقسیم می کنند. کونل نیز در معرفی «هنرهای اسلامی» آنها را به «معماری مذهبی» (مسجد)، «معماری غیر مذهبی» و «صنایع دستی» تقسیم می کند. این در حالی است که در اسلام اصولا بین دنیا و آخرت یا معنویت و مادیت تمایز و مرزی نیست و موضوعات به دو گروه مذهبی و غیرمذهبی تقسیم نمی شوند.
البته اگر با برخی معیارهای رایج و تعاریف مصطلح از هنر، به آن بپردازیم شاید بتوان از فقدان هنر اسلامی (یا آن گونه هنری که مد نظر ماست) سخن گفت. اما معادل «حقیقت» پنداشتن «هنر»، آواز عاشقی دلخسته، شعر عارفی وارسته، خانه گلین روستایی ای مومن و متواضع و همراه با طبیعت، نگارش کلام الهی بی هیچ چشمداشت از سوی خطاطی عاشق و بسیاری از این قبیل آثار را که علی الظاهر هنر نیستند، در هیئت هنرهایی تمام عیار و اصیل و حقیقی ظاهر می کند.
از شگردهای رایجی که در آثار غربیان مشهود است و بر آرای برخی ایرانیان نیز تاثیر گذاشته است تفکیک و جدایی جوامع اسلامی از یکدیگر به صور گوناگون بوده است. این شگرد گاهی به صورت کاملا صریح و مستقیم و گاهی نیز به صورت القائاتی پیگیری می شود. برای نمونه برای جدا کردن ایرانیان از امت اسلامی، به موضوع نقاشی و کتاب آرایی اشاره شده و می گویند: «ظاهرا حتی ایرانیان نیز جرات نمی کردند قرآن را مستقیما با تصاویری بیارایند.» گویا ایرانیان مترصد انجام کارهایی بر خلاف سنت جاری در میان مسلمانان
بوده اند، و تازه معلوم نیست این ملت از چه کسی می ترسیده است؟! با توجه به دوران رونق کتاب آرایی با نقاشی و مینیاتور که اوج قدرت ایرانیان و ضعف مراکز خلافت بوده است باطل بودن این ادعا روشن می شود.
بسیاری از اظهار نظرهایی که در مورد هنر اسلامی مطرح می شوند؛ به ابهامات و تشکیکات موجود در مورد هنر اسلامی و ویژگیهای اصلی و اصیل آن می افزایند. از جمله آنها اظهار نظرهایی مشابه اظهار نظر زیر است که می گوید: «تشکل هنر اسلامی تقریبا با روی کار آمدن سلسله اموی در سال۴۱ هجری مصادف بود و این امر با انتقال مرکز خلافت از مدینه به دمشق بی ارتباط نبود. تغییر مرکز حکومت، مسلمانان را مستقیما با هنر بیگانه یعنی هنر ایران و روم آشنا کرد و از همین زمان بود که هنر دوره بنی امیه، که التقاطی از هنر سرزمینهای همجوار بود، راه تازه ای در پیش گرفت.» کنار هم نهادن تعابیری چون «هنر اسلامی» و به دنبال آن «هنر دوره بنی امیه»، «سلسله اموی»، «دمشق» و... به ابهام موضوع و گرایش دادن ذهن خواننده به ابهامات موجود و خدشه به اصالت هنر اسلامی و تشکیک در وجود آن خواهد افزود، که از جمله مهم ترین این ابهامات عبارتند از: «مشخص نبودن نقش جهان بینی در شکل گیری هنر»، محدود کردن هنر در رشته هایی خاص»، «بی توجهی به نقش فرهنگ در تحول آثار»،
«بی توجهی به محتوا و پیام هنر» و امثالهم.
برخی از مطالعاتی که به معرفی هنرهای اسلامی می پردازند، کماکان؛ هنر را به رشته هایی خاص مطابق آنچه که در میان غربیان رایج است (و گاهی به دلایل شخصی محدودتر از آن رشته ها) منحصر می نمایند و در قالب این رشته ها در مورد هنر اعراب (به عنوان ماخذ و منشا و پایه هنر اسلامی!) و هنر اسلامی سخن می گویند. در این مطالعات از هنرهایی چون موسیقی و شعر و ادبیات و نمایش سخنی در میان نیست و از سایر هنرهای خاص رایج در میان مسلمانان مثل خوشنویسی و سایر هنرهای تکمیلی معماری تحت عنوان هنرهای صناعی یا صنایع دستی، یا هنرهای تزیینی نام می برند. این مطالعات نه تنها در زمینه رشته های هنری و اظهار نظرها متاثر از غرب هستند یا در معیارهای هنری و زیبایی شناسانه نیز به آنها تاسی می جویند. سادگی و بی پیرایگی و اصالت و معنویت در ارزیابی هنری آثار، نقشی ندارند و بالعکس تنها وقتی که اشکال یا تزئیناتی مطرح می شوند، ارزش هنری ظاهر می شود.
به دنبال غربیان که عموما آثار و ادعاهایشان (به دلیل کم کاری مسلمانان) به عنوان مرجع شناخت هنر اسلامی (یا هنر مسلمانان) مطرح هستند، برخی از شرقیان نیز همان سخنان را تکرار می کنند. در بسیاری موارد اینان نیز ریشه «هنر اسلامی» را در میان اعراب جاهلی جستجو می کنند و با استناد به اینکه آنان هنری نداشته اند، وجود تعبیر «هنر اسلامی» را تخطئه می کنند. از جمله اینکه می گویند: «اعراب، هنر چندانی نداشتند. هنر عمده آنها شعر بود که شعرای عهد جاهلیت بر تومارها می نوشتند و بر در کعبه می آویختند وهنر دیگر آنها تزئینات مایحتاج زندگی بدوی شان بود.» نگرشهایی این چنینی؛ نه تنها به هنر که حتی به مقولات دیگر نیز بسیار ساده و سطحی است. از جمله اینکه «حجرالاسود» را (نعوذ بالله) همتراز با سایر بتها می نامند و می گویند «کلیه بتها به غیر از حجرالاسود به دست آن حضرت شکسته شد و تنها یادگاری که از عهد عرب جاهلیت باقی ماند مراسم حج سالانه کعبه و زیارت حجرالاسود بود که در دیانت اسلام نیز راه یافت.» به جای اینکه به احیای حج ابراهیمی توسط پیامبر اسلام و رسول خدا (ص) معترف شوند؛ از تداوم حج جاهلی در اسلام می گویند، و نعوذ بالله؛ حجرالاسود را بتی می دانند که پیامبر اسلام (ص) آن را نشکسته است! گاهی نیز با خوشحالی از عدم تبعیت ایرانیان از فرامین مذهبی، سخن می گویند.
در مورد هنر ایران باستان و سابقه آن با عنایت به تعریفی که در دوران مدرن از هنر ارائه می شود به سفالینه های منقوش زیبا و مهرهای کنده کاری شده (در۳۵۰۰ ق م)، فلزکاری و حجاری نقوش برجسته و آجرهای لعابدار منقوش (اوایل هزاره سوم ق م)، انواع سفالینه های دارای شکل و رنگ مختلف و ظروف گوناگون به صورت مجسمه انسان یا حیوان (اواخر هزاره دوم قبل از میلاد)، اشیاء زرین و مفرغی و عاجی (سده هفتم ق م)، کاخهای تخت جمشید و نقش برجسته های آنها و نقش برجسته روی آجر لعابدار و نقره سازی و زرگری و ریخته گری (در دوران هخامنشیان)، فضاسازی سه بعدی و جامه پردازی و پیکره های خشک و استوار (غالبا آراسته به انواع جواهر) و نمونه هایی از نقاشی دیواری و معماری قوس و طاق گهواره ای (در دوران اشکانی) و به معماری بناهای غیر مذهبی و گچبری و نقاشی دیواری و مجسمه و نقش برجسته و فلزکاری (در دوران ساسانیان) اشاره می شود؛ اما در مورد «هنر اسلامی» و مصادیق آن نیز که تمرکز اصلی بر معرفی هنر تمدن اسلامی یا هنر مسلمانان قرار دارد، معماری مسجد، خوشنویسی، هنرهای تزئینی و هنر تصویری؛ اصلی ترین رشته هایی هستند که به عنوان «هنر اسلامی» معرفی می شوند.
اگر مسلمانان موحد بگویند (که می گویند و نمونه بارز آن قضاوت قرآن کریم در مورد شعر رایج آن دوران است) اعراب جاهلی فاقد هنر بودند و هنر متعالی و ارزشمند و والایی در میان آنها وجود نداشت، سخن حقی گفته اند. چون موحدان، برای هنر، ویژگیهایی را برمی شمارند که این ویژگیها در آیات الهی ذکر شده اند و در طول این مکتوب نیز در حد بضاعت اندک نگارنده به آنها خواهیم پرداخت. اما غربیان وبویژه نویسندگان دوران مدرن و بالاخص آنان که اصولا درک درستی از تعالیم اسلام ندارند و در میان خودشان تعریفی خاص از هنر و رشته های هنری دارند، وقتی چنین سخنی می گویند بسیار مزورانه به نظر می رسد. یا اینکه ساده لوحانه و یا جاهلانه و از سر جهل سخن می گویند. چرا که آنان ابتدا اسلام را مساوی عرب جاهلی می گیرند و بعد می گویند اینها فاقد هنر بوده اند و نتیجه می گیرند که اسلام با هنر، قرابتی نداشته است.
اینان فراموش می کنند که هنرهای زیبای مورد تائید اینان (از قبیل رقص و موسیقی و مجسمه سازی و نمایش) در میان عرب جاهلی نیز رشد و رواج داشته است. مگر نمی دانند که عربها تنها در خانه شریف کعبه۳۶۵ بت (مجسمه) نهاده بودند که به تعبیر اینان هنری قدسی نیز بودند. و هر قبیله و خانواده و حتی هر نفر بت (یا بتهایی) داشت. حتی در مورد معماری نیز باید دانست که گروهی از اعراب (در منطقه یمن) واجد آثار معماری برجسته ای بوده اند. ضمن آنکه؛ کسانی از مغرب زمین امروز نیز که در مورد تاثیر فرهنگ بر معماری می گویند، استنادات اصلی خویش را به چادرهای قبایل و خانه های بدوی قبایل مختلف در گوشه و کنار جهان متمرکز کرده اند و در واقع؛ می گویند که معماری منحصر به آثار با شکوه نیست و در زمینه نقاشی نیز ایضا، که حتی تصاویری از حضرت مریم عذرا (س) در خانه کعبه نیز بوده است این موضوع حتی در برخی موارد، محرک برخی دوستان اسلام نیز قرار گرفته که برای تبرئه اسلام از مخالفت با هنر و اثبات اینکه اسلام به هنر توجه داشته، به بت سازی (مجسمه سازی) اعراب یا وجود هنرهایی چون شعر و موسیقی در میان آنان استناد می کنند یا توجه آنان به شعر و غنا را دلیلی بر توجه آنان به هنر می دانند و در واقع در دام بیگانگان می افتند. همه اینها در حالی است که غربیان کماکان بر فقدان هنرهای مد نظر (یا رایج در میان) خودشان در میان اعراب قبل از اسلام اصرار می ورزند و تنها خط عربی را واجد ارزش یا توانایی ذاتی می دانند و می گویند: «عربستان پیش از اسلام از بابت هنری جز خط عربی، که ذاتا آماده پذیرفتن انواع زینت کاریهایی بود که از قرن سوم تا نهم بر آن وارد آمد چیزی در چنته نداشت.» قابل توجه است که حتی در این اظهار نظر نیز، اولا زینتی بودن خوشنویسی که در اسلام، هنری مقدس است به خواننده القا می شود و ثانیا نقش قرآن کریم در شرافت بخشیدن به خط عربی نفی می شود. این در حالی است که اصولا پس از اسلام است که حروف و صرف و نحو و نقطه گذاری و تنظیم حروف عربی انجام می شود و نگارش
قرآن کریم و عشق مسلمانان به تعالیم الهی و سخن خداوند است که به این خط ارزش و شرافت می بخشد و آن را به عنوان هنری بی بدیل به منصه ظهور می رساند.
اگر چه مطالعه نظرات دانشمندان شیعه در توضیح هنر و موضوعات مربوط به آن (که در دست جمع آوری اجمالی است)، به خودی خود بیانگر آرای آنان در مورد هنر و مبین رابطه آنان با هنر است، که نیاز به نمایندگی از سوی آنان را منتفی می نماید، در این مجال به موضوعی عامتر در این مورد اشاره خواهد شد. در باب نظر علمای اسلام (و به تبع آن، نظر اسلام و مسلمانان) در مورد هنر، گاهی این نظریه مطرح می شود که علمای اسلام در ایران، خصوصا علمای شیعه توجه ویژه ای به مسائل فلسفی هنر مبذول نداشته اند و کمتر پذیرای هنرمندان
شده اند و دلیلی که برای تائید این نظریه مطرح می شود این است که «هنر در ایران همواره در دربار سلاطین و شاهان استقرار داشته و مردم عادی و روحانیت شیعی کمتر به طور مستقیم با هنر و هنرمندان بزرگ معماری، نقاشی، کتاب آرایی و شعر، همجوار بوده اند. هنر و هنرمندان ایران همواره با قدرت سیاسی رابطه مستقیمی داشته اند و دربار، منبع ارتزاق آنها بوده است» و مدعی هستند که «اصولا هنر ایرانی از بدو شکل گیری به عنوان هنر ملی در دربار هخامنشیان تا دوران مشروطیت، هنری درباری تلقی می شود و تحلیل آن بدون در نظر گرفتن مولفه های قدرت و سیاست، ما را به بیراهه می برد. » البته نوع دیگری از این خطاها در مطالعات برخی محققین نیز مشاهده می شود. مثل اینکه با فرض گرفتن اینکه آثار معماری که شکوهی ظاهری دارند هنر هستند، از آنها با عنوان «کاخهای زیبای اسلامی» یاد می شود. این در حالی است که با توجه به معانی و مراتب زیبایی، حتی اگر کاخها و قصور واجد برخی جنبه های زیبایی ظاهری و تناسبات بصری باشند، از منظر زیبایی معنوی و معقول؛ در حضیض زشتی هستند، زیرا نه ذکر کثیرند؛ و نه با عدالت و ظلم ستیزی و ایمان نسبتی دارند. توجه کنیم که انحصار و تحدید هنر در رشته هایی خاص و آن هم نوع ویژه ای از آن رشته ها نیز مطمئنا ما را به بیراهه خواهد برد. بویژه آنکه در مورد نظرات اسلام و علمای اسلام در باب هنر اطلاع کامل و جامعی نداشته و به آنچه که از سوی مستشرقین یا کم اطلاعان مطرح می شود بسنده نماییم.
در مورد این دیدگاه ها، اشکالات زیادی به چشم می خورد. از جمله آنکه برخی ادعاها مثلا استقرار هنر ایران در دربار شاهان، بی ارتباط بودن مردم عادی و روحانیت شیعه با هنر و هنرمندان، تحدید هنر در رشته هایی چون معماری، نقاشی، کتاب آرایی و شعر (و صد البته با عنایت به آنچه که از محتوای کلام و مثالها برمی آید نوع خاصی از آنها که عمدتا شامل وجه و مرتبه نازل و زمینی آنها می شود)، اطلاق تعبیر «هنر درباری» به «هنر ملی ایران» و یا به عبارتی تلقی و معرفی و انحصار هنر ملی ایران در هنر درباری، بدون ارائه هیچ دلیل و برهان قابل قبول و مستندی، به عنوان اصولی مسلم و به صورت مطلق قلمداد می شوند. پس از مسلم تلقی کردن این فرضیات بی پایه و اشتباه، آن گاه سایر مباحث و ادعاها نیز بر این مفروضات غلط استوار شده اند. این در حالی است که برای مطرح کردن یک موضوع علمی و بخصوص چنین ادعاهایی، نیاز به تحقیق و تفحصی همه جانبه و از جمله تبیین تعریف هنر از منظر اسلام و بر اساس تعالیم اسلام اولین نیاز و نخستین گام ضروری است، که پرداختن به آنها یکی از اصلی ترین انگیزه های نگارش این مقاله و سایر نوشته های مشابه بوده است.
پس از آنکه تعریف هنر از نظر اسلام تبیین شد رشته هایی که از نظر اسلام و با عنایت به معیارهای اسلامی می توانند هنر نامیده شوند یا فعالیتهای هنری مجاز در جامعه اسلامی یا هنرهایی که می توانند ارزشها و اصول اسلامی را تجلی عینی بخشیده و تضادی با اصول مسلم آن نداشته باشند، باید به دقت تعیین شده و مورد شناسایی قرار گیرند. سایر مباحث و ادعاها نیز تحقیق صادقانه در خور خود را طلب می کنند. اگر چه که پرداختن به همه این موضوعات، بحث مستوفایی را طلب می کند، اما در جهت تنویر افکار و بخصوص تذکر به جوانان در جهت مراجعه مستقیم به منابع اصیل و دست اول، تذکر اجمالی نکاتی ضرورت دارد.
در آغاز باید تعریف «هنر» و «هنرمند» به طور عام و بویژه تعریف (و ویژگیهای آنها) در تعالیم اسلامی و در میان مسلمانان روشن شود. مسلمانان از ابتدا هیچ گاه به هنرهایی همچون نقاشی و مجسمه سازی توجهی جدی ننموده و به دلیل ارتباط این هنرها با تجسم الهی (که در ادیان دیگر رایج بود) در ترویج این هنرها اقدامی ننموده و حتی در مواردی که به آنها روی نمودند، این هنرها هیچ گاه به عنوان هنری قدسی و حتی هنر دینی (الا در برخی از انواع آنها) مطرح نشدند. خلاصه اینکه محدودیت هنرهایی چون نقاشی و مجسمه سازی و منع تهیه صورت و شمایل اولیای دین در اسلام، به عدم امکان تعیین و نشان دادن امر نامتناهی و مطلق بازمی گردد. این یک اعتقاد جدی بوده است که اولا نامتناهی و مطلق را نمی توان متجسد ساخت و دوم اینکه نباید به متجسد ساختن امر نامتناهی و مطلق وبویژه که آن امر حضرت احدیت جلت عظمته باشد، دست یازید. توجه کنیم، هر کوششی که برای متجسد ساختن یا نمایش خداوند متعال و حقیقت مطلق انجام شود، بر ضد توحید و الوهیت خداوندی و نوعی اهانت و شرک به او و نشانه عدم شناخت او خواهد بود؛ در کتاب «توحید» از عبد الاعلی از امام صادق (ع) روایت شده که فرموده کسی که خیال می کند خدا را شناخته ولی خدا را به حجاب و یا به صورت و یا به هیکلی شناخته، او مشرک استو در حقیقت خدا را نشناخته برای اینکه حجاب و صورت و یا مجسمه غیر از خداوند متعالند و مطلب از این قرار است که خدای تعالی هم واحد است و هم موحد یعنی شدید التوحد، بنابر این کسی که می خواهد خدا را به وسیله غیر خدا واحد کند چنین کسی چه طور به توحید خدا راه یافته است؟ کسی به توحید خدا پی برده که او را به وسیله خود شناخته باشد و اما کسی که او را به غیر او شناخته باشد در حقیقت او را نشناخته و چیز دیگری را شناخته است.
ممکن است این ایراد مطرح شود که همه آثار نقاشی و مجسمه سازی که به تجسد الهی نمی پرداختند. این اشکال از وجهی وارد است، اما وقتی از هنر به صورت مطلق صحبت می کنیم؛ مقصود ما از «هنر» عالی ترین مرحله از هنر است که به بیان حقیقت مطلق و نمایش زیبایی آن می پردازد (یا باید بپردازد). و وجوه میانه هنر که برای آرامش و تغذیه ذهنی به کار می رود و وجه نازل آن که برای تفنن و اغوا و بازی است، مد نظر نیستند. در ضمن باید توجه کرد که حوادث قبل از اسلام در ایران، با علمای شیعه بی ارتباط است. اما در عین حال، یادآوری این نکته ضرورت دارد که در ایران قبل از اسلام، پادشاهان به عنوان نماینده خداوند در زمین ایفای نقش نموده و دارای مقامی روحانی و مذهبی بوده اند. ایفای این نقش پس از اسلام نیز (البته نه به دلیل ماهیت اسلام بلکه به جهت کجرویها) ادامه یافت و شاهان کماکان دارای مقامی روحانی و دینی نیز بودند. در قرون اولیه؛ پادشاهان،
علی رغم استقلال ظاهری، خویش را به خلیفه عباسی منتسب و منصوب او می دانستند و خطبه به نام او خوانده و به عنوان نماینده او حکمرانی کرده و به او اعلام وفاداری می کردند. پس از آن و با روی کار آمدن دولت صفویه نیز این نقش به گونه ای دیگر ایفا شد و علمای بزرگی (به هر دلیل) با دربار رفت و آمد داشتند. علاوه بر آن، بسیاری از هنرمندان اصیل نیزبویژه در رشته هایی مثل معماری که نیازمند امکانات مالی بود؛ در جهت استفاده از امکانات قدرتمندان با آنها مرتبط بودند که در بسیاری موارد در صورت عدم اطمینان از حسن نیت آنان با آنها قطع رابطه می کردند که نمونه بارز آنها فردوسی و حتی حکیمانی چون ابن سینا و ملاصدرا هستند. مضافا اینکه، هنرمندان متاله با استفاده از امکاناتی که تامین آن تنها از سوی حاکمان ممکن بود به استنساخ کتاب الهی و سایر متون و کتب ارزشمند با خط خوش و تذهیب آنها همت می گماشتند.
در مورد شعر نیز قابل ذکر است که اولا بزرگانی چون فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی و جامی و سنایی و ناصرخسرو و عطار نیشابوری، نه تنها ارتباطی با دربارها نداشته که به انحای مختلف از آنها گریزان بوده اند. ضمن اینکه هر کس چیزی به نام شعر گفت که شاعر و هنرمند نیست و به همین دلیل است که می گوییم ابتدا باید تعریف هنر و هنرمند (بویژه در تفکر اسلامی) روشن شود. آیا فردوسی و حافظ و سعدی و مولوی و عطار و پروین اعتصامی، هنرمند و شاعر نیستند، ولی شعرای دربار سلاطین غزنوی (مثل فرخی و عنصری و منوچهری) هنرمند و شاعر هستند؟
در مورد معماری نیز باید گفت که هنر اصیل معماری ایران را نه در برخی قصور، بلکه در ساده ترین بناهای معماری می توان بازشناخت. معماری، نقاشی نیست، مجسمه هم نیست، رنگ و لعاب و ارتفاع و مصالح هم نیست، شکوه ظاهری و تحقیر کننده انسان هم نیست، عجیب و شگفت انگیز نیز نیست. در عین حالی که همه اینها (جز آنچه که تحقیر کننده انسان است و اغفال کننده باشد) با تناسب و زیبایی و در پاسخ به ایده های انسانی سازنده می توانند در یک اثر هنرمندانه معماری به کار گرفته شوند. این امری طبیعی است که پادشاهان و حاکمانی که به علاقه مردم به اسلام آگاه بوده اند، قاعدتا به احداث مسجد فرمان می داده اند. اما آیا اطمینان داریم که معمار آن مسجد بر اساس منویات آن پادشاه یا حاکم عمل می کرده است، یا اینکه این موضوع را باید
مد نظر قرار داد که او باورهای خویش را در ساختمان و فضای مسجد، متجسد می نموده و از پادشاه و قدرت و سرمایه او به عنوان ابزار استفاده می کرده است.
دیگر آنکه هنر خوشنویسی (کلام الهی) و قرائت قرآن کریم که اتفاقا اینها از نوادر هنر قدسی در جامعه اسلامی هستند، از فهرست هنرها حذف شده و در فهرست هنرها ذکری از آنها به میان نیامده است. توجه کنیم که هنر خوشنویسی؛ زمینه ساز ابداع و رشد بسیاری هنرهای دیگر از قبیل منبت کاری، کاشی کاری، آجر کاری، گچبری، خاتم کاری، تذهیب، کتاب آرایی و امثالهم بوده است. علاوه بر آن، این هنر قدسی، عامل اصلی لطافت و معنا و معنویت و هویت بخشیدن به برخی هنرها از جمله معماری بوده است. این هنر قدسی، فضاهای شهری و معماری و بدنه ها و سطوح را شرافت می بخشید و آنان را به صورت کتابی و نشانه ای برای تذکر و آموزش و هدایت درمی آورد. حرکت در فضاهای معماری به مثابه حضور در کلاس و در محضر استاد درمی آمد تا لحظه ای از عمر به بطالت نگذرد. در واقع، فضای معماری با حضور آثار خوشنویسی و در برگرفتن آیات الهی، نوعی شرافت و تقدس و کمال می یافته است.
سخن آخر این است که؛ نباید هنر و رشته های هنری را از دیدگاه غیر مسلمانان تعریف و معرفی کرد و آن گاه بر اساس آن تعاریف؛ نظر اسلام را در مورد هنر و هنرمندان ابداع کرد و یا بر آن اساس، هنر مسلمانان و هنرمندان مسلمان را ارزشگذاری کرد. چرا که در این حالت، تعریفی از هنر به اسلام تحمیل شده است که شاید با آن موافق نباشد. بلکه ابتدا باید تحقیق کرد که نظر اسلام در مورد هنر و هنرمند و رشته های هنری (اعم از آنچه که خود آن را هنر می نامد یا دیگران به آن، هنر اطلاق می کنند) چیست؟ و پس از آن به تفحص پرداخت یا ادعا کرد که هنر مسلمانان به طور عام و هنر ایرانیان مسلمان به طور خاص با آن چه نسبتی دارد؟ خلاصه اینکه هم معنای هنر و هم مصداق هنرمند ، نزد افراد مختلف، متفاوت است که معمولا در بسیاری موارد، این تفاوتها منظور نمی شوند و یا دیگران ما را با معیارها ی خویش ارزیابی می کنند، یا اینکه بدتر از آن، ما خود را با معیارهای دیگران ارزیابی می کنیم. مثل اینکه کسی «اثر معماری هنرمندانه» را فقط «پانتئون و پارتنون» می داند و چون در قلمرو معماری ایران اسلامی مشابه چنین آثاری را نمی بیند، ادعا می کند که چون هیچ یک از آثار مسلمانان به پارتنون و پانتئون شباهت نداشته و با آنها قابل مقایسه نیستند، بنابر این بد و ناموزون هستند. او این گونه می بافد؛ «ما اینجا با هنری سر و کار داریم که هرگز تحت نفوذ عشق نسبت به جنبه حرفه ای آن نبوده است. در حقیقت،...» دیگران نیز با معیار قرار دادن خویش همین القائات را نشر می دهند، مثلا مارتن می گوید: «شاید اگر ممنوعیت مذهبی عرضه داشتن موجودات جاندار در آثار هنر اسلامی به شکل نقاشی و مجسمه سازی نبود، امکان آن بود که آن را یکی از کاملترین هنرهای جهان به شمار آوریم.» ملاحظه می شود که غربیان، عموما خود و افکار و آرای خود را به عنوان حقیقت و اصل و کامل و الگو و اعلی و معیار می پندارند و معرفی می کنند و سپس و بر اساس آنها آثار دیگران و از جمله آثار مسلمانان را ارزیابی می کنند و متاسفانه در بسیاری موارد نیز مسلمانان آن را می پذیرند و در میان خود رواج می دهند و آن قدر آن را تکرار می کنند که منشا اولیه بسیاری از آرا و تفاسیر، گم می شوند.
کوتاه سخن اینکه برای ارزیابی در مورد نظرات یک مکتب، یک دین، یک تمدن یا یک ملت در مورد هنر و هنرمند و رشته ها و آثار هنری، ابتدا باید از دیدگاه و از منظر آنها و بر اساس باورهایشان، هنر و هنرمند و رشته ها و آثار هنری تعریف شوند. سپس باید نظر آنها در مورد مراتب هر رشته هنری که در عنوان با سایرین مشترک است از متون و مطابق اندیشه های نظریه پردازان اصلی آن استنتاج شود. در این صورت است که می توان از نظر آنها در مورد هنر به طور عام و یا مراتبی از یک هنر خاص آگاه شد. این صحیح نیست که اولا هنر مطابق آنچه که دیگران می گویند تعریف شود، آنگاه انواع این هنر نیز با معیارهای بیگانه ارزیابی شود.