امروز سه‌شنبه 10 شهریور 1405

Tuesday 01 September 2026

اشعاری منتخب از مجموعه شعر «مرثیه خاک» احمد شاملو


1401/08/01
کد خبر : 76960
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 27 نفر
مرثیه به جست و جوی تو بر درگاه ِ کوه می گریم، در آستانه دریا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها می گریم در چار راه فصول، در چار چوب شکسته پنجره ئی که آسمان ابر آلوده را قابی کهنه می گیرد. . . . . . . . . . . . . به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تاچند تا چند ورق خواهد زد؟ *** جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است.- و جاودانگی رازش را با تو درمیان نهاد. پس به هیئت گنجی در آمدی: بایسته وآزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این سان دلپذیر کرده است! *** نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد - متبرک باد نام تو - و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را هنوز را... هملت بودن یا نبودن... بحث در این نیست وسوسه این است. *** شراب ِ زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده در کف دشمن.- همه چیزی از پیش روشن است و حساب شده و پرده در لحظه معلوم فرو خواهد افتاد. پدرم مگر به باغ جتسمانی خفته بود که نقش من میراث اعتماد فریبکار اوست وبستر فریب او کامگاه عمویم! [ من این همه را به ناگهان دریافتم، با نیم نگاهی از سر اتفاق به نظاره گان تماشا] اگر اعتماد چون شیطانی دیگر این قابیل دیگر را به جتسمانی دیگر به بی خبری لا لا نگفته بود،- خدا را خدا را ! *** چه فریبی اما، چه فریبی! که آنکه از پس پرده نیمرنگ ظلمت به تماشا نشسته از تمامی فاجعه آگاه است وغمنامه مرا پیشاپیش حرف به حرف باز می شناسد *** در پس پرده نیمرنگ تاریکی چشمها نظاره درد مرا سکه ها از سیم وزر پرداخته اند. تا از طرح آزاد ِ گریستن در اختلال صدا و تنفس آن کس که متظاهرانه در حقیقت به تردید می نگرد لذتی به کف آرند. از اینان مدد از چه خواهم، که سرانجام مرا و عموی مرا به تساوی در برابر خویش به کرنش می خوانند، هرچندرنج ِمن ایشان را ندا در داده باشد که دیگر کلادیوس نه نام عــّم که مفهومی است عام. و پرده... در لحظه محتوم... *** با این همه از آن زمان که حقیقت چون روح ِ سرگردان ِ بی آرامی بر من آشکاره شد و گندِِِ جهان چون دود مشعلی در صحنه دروغین منخرین مرا آزرد، بحثی نه که وسوسه ئی است این: بودن یا نبودن تمثیل در یکی فریاد زیستن - [ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی که خلاصیش از خاک نیست و رهائی را تجربه ئی می کند.] و شکوهِ مردن در فواره فریادی - [زمینت دیوانه آسا با خویش می کشد تا باروری را دستمایه ئی کند؛ که شهیدان و عاصیان یارانند بار آورانند.] ورنه خاک از تو باتلاقی خواهد شد چون به گونه جوباران ِ حقیر مرده باشی. *** فریادی شو تا باران وگرنه مرداران!
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/76960
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید