امروز جمعه 23 مرداد 1405

Friday 14 August 2026

اندیشه‌ها تاریخ را به پیش می‌رانند


1401/08/01
کد خبر : 52491
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 68 نفر
نظریه ویگ درباره تاریخ[نظریه‌ای که تاریخ را حرکت قهری به سمت آزادی و روشنگری بیشتر می‌دانست و عمدتا در بریتانیا غالب بود] در ابتدای قرن نوزدهم آغاز شد و خیلی زود مسلط گردید آن چنان که این نظریه هنوز با ما است. این نظریه با وجود انتقادات وارد بر آن در دهه ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ همچنان غالب است. آنچه نظریه ویگ درباره تاریخ می‌گوید این است که تاریخ حرکت ناگزیر به سمت روشنایی است. به بیان دیگر، جهان قدم به قدم پیشرفت می‌کند و این پیشرفت ناگزیر است. خود ویگ‌ها، دوست‌داشتنی‌اند. آنها لیبرال‌های کلاسیک را تعدیل کردند. وقتی آنها نظریه‌شان را در دهه‌های سی، چهل و پنجاه قرن نوزدهم، پایه‌گذاری می‌کردند، توجیهات خوبی برای آن در دست بود: در حقیقت، اگر آنها به گذشته نگاه می‌کردند، همه چیز به نظر در حال بهتر و بهتر شدن بود. بهبود در معیارهای آزادی، مدنیت، استانداردهای زندگی، علم و دانش و غیره دیده می‌شد؛ بنابراین آنها این نتیجه برآمده از تداعی معانی [امپرسیونیسم، مکتب ادراکی هیوم] را به یک نظریه تبدیل کردند که می‌گفت: «این اتفاق ناگزیر است» که اگر اکنون ۱۸۷۰ است، ما در همه زمینه‌ها بهتر از ۱۸۶۰ و دوره‌های پیش‌تر هستیم. نظریه این نتیجه را با قدرت پشتیبانی می‌کند که هر چیزی در هر مرحله از بازی که باشد، درست است؛ این بهترین جایی است که در آن زمان برای آن چیز ممکن بوده است؛ بنابراین هر چیزی در هر جایی که الان هست، درست است، یا حداقل بهترین امر ممکن برای دوره خود است. چنین اعتقادی به قهریت، در بنیاد جبری است و مهر تایید بر هر چیزی در حال و گذشته می‌زند؛ چرا که مثلا می‌گوید، برده‌داری اگرچه امروز از دیدگاه ما بد است، اما برده‌داری در گذشته خوب بود، چرا که بهتر از زمان پیشابرده‌داری بوده است. الان، البته آنها مشکلاتی با عصر تاریکی دارند؛ چرا که همه پذیرفته‌اند که از قرن پنجم تا دهم بعد از میلاد یعنی پس از فروپاشی امپراتوری روم اوضاع بدتر شده است، اما آنها می‌گویند، خوب، آن اتفاق یک اشتباه تکرارناپذیر در حرکت تکاملی رو به جلو و رو به بالای تاریخ است. از دریچه سال ۱۹۸۶ که نگاه کنیم، این اندیشه که همه چیز همیشه بهتر می‌شود، به وضوح بسیار ناپایدار است. قرن بیستم از بسیاری جهات، قرن کشتار است، اما با این حال نظریه ویگ درباره تاریخ همچنان تبلیغ می‌شود و حتی سر و صدای آن بلند‌تر شده و البته به همان میزان گرفتارتر هم شده است. در مورد اقتصاد، می‌بینیم که متاسفانه در میان آن‌ چه که می‌توان نظریه تاریخ فریدمنی یا بوکانانی خواند، به وضوح نظریه ویگ هسته مرکزی است، یعنی این اندیشه که هر چه هست، بودنش خوب است چون لابد عملکرد مهمی دارد. مثلا در نگاه مشهور پارسونی در جامعه‌شناسی، هر چیزی عملکردی دارد، هر چیزی جایگاهی دارد. خوب من فکر می‌کنم شما همیشه می‌توانید به اشیا چنان نگاه کنید که هر کدام عملکردی داشته باشند. من حدس می‌زنم برده‌داران عملکرد مهمی داشتند، اما مساله‌ این است که عملکرد خوب چیست؟ شما می‌بینید که این سوال هیچ‌وقت پرسیده نشده است، چرا که فرض این بود که هر چه بود، باید می‌بود. اخلاق به این نکته توجه نکرده است، اما آن فرض تلویحا از این حقیقت برآمده است که آن عمل خاص برای دوره مهمی از تاریخ رایج بوده است. این نظریه‌ای درباره وجودشناسی اخلاق است؛ چرا که می‌گوید اگر این عمل برای مدتی وجود داشته، لابد خوب بوده است. این حقیقت که کشتار، تاریخی به قدمت زندگی انسان دارد (و همچنین دزدی، سرقت و غیره)، ضرورتا آن را خوب نمی‌کند؛ حتی آن را عملی هم نمی‌کند یا برای واضح شدن مساله می‌توانیم این طور نگاه کنیم: عملی از نظر کی؟ از نظر دزد یا آن کس که از او دزدی شده است؟ نظریه ویگ درباره تاریخ در تاریخ اقتصادی نیز تا حدی نفوذ داشته است. بدترین مثالی که من می‌شناسم کتابی از اکلاند و تولیسون است که انتخاب‌کنندگان عمومی را از نظرگاه بوکانانی توصیف می‌کند. عنوان کتاب «مرکانتیلیسم به عنوان جامعه‌ای رانتجو» است. آنها مدعی انجام هیچ تحقیق تاریخی نیستند و از آن گذر کرده‌اند. آنها کتاب عظیم الی هکشر درباره مرکانتیلیسم را در دست گرفته‌اند و به راحتی تفاسیر او را به کار بسته‌اند. هکشر عالی بود. او این کتاب را ۸۰ سال پیش نوشته است و پس از او پیشرفت‌های زیادی حاصل شده است، اما ما در این جا در پی بررسی کار او و نتایجش نیستیم. آن چه در این جا مورد علاقه من است روش اکلاند و تولیسون در تحلیل مسائل است. آنها می‌گویند مرکانتیلیسم اساسا روشی منطقی برای پیگیری امتیازات انحصاری توسط بازرگانان و بوروکرات‌ها و غیره است. من با آنها موافقم، جز این حقیقت که آنها از کلمه «رانت‌جویی» استفاده می‌کنند و من شدیدا بر آن انتقاد دارم. در این جا نکته‌ای وجود دارد که من امیدوارم بعدا بدان بازگردم، اما قبل از آن باید گفت این مساله از نظریه «رانت» ریکاردو برآمده است که هنوز پابرجا است، هنوز نفوذ دارد و هنوز متاسفانه غالب است. این نگاه مبتنی بر این اندیشه است که رانت، تفاوتی است که می‌توان به راحتی با مالیات حذفش کرد: آنچنان که می‌گویند، مازادی غیرتولیدی است و بنابراین می‌توان از آن مالیات گرفت. شبیه آن است که بگوییم اگر داستین هافمن سالی یک میلیون دلار درآمد دارد و جو زیلخ[بازیگری غیرمعروف]، ده‌هزار دلار در سال درآمد دارد، این تفاوت (۹۹۰ هزار دلار هافمن) را می‌توان با مالیات حذف کرد بدون اینکه تولید هافمن یا خوشی ما کم شود. اما مساله مهم این است که اکلاند و تولیسون به وضوح تاریخ را بر طبق نظریه بوکانان (و شاید استیگلر) تفسیر می‌کنند که با وجود آن‌ که خود او [یعنی بوکانان] تاریخ‌نگار اقتصاد بود معتقد بود که نظریه اقتصادی به هیچ وجه تاثیری بر وقایع نداشته است. تاکید می‌کنم به هیچ وجه! این تفسیری رفتارگرایانه است: اندیشه‌ها به هیچ وجه تاثیری بر تاریخ ندارند؛ این شیوه نگاه علاقه خاص جریان رایج اقتصاد است. تفسیر مرکانتیلیسم با این رویکرد خوب کار می‌کند، اما پس از آن اکلاند و تولیسون پرسشی دارند: چه طور مرکانتیلیسم ناپدید شد؟ چرا تجارت آزاد پدید آمد؟ اگر همه به دنبال امتیازات انحصاری هستند و ما پذیرفته‌ایم که انتخاب عمومی مبتنی بر این است که مشتریان عموما سود نمی‌برند و رانت‌جویان سود می‌برند، پس چه طور مرکانتیلیسم حذف شد؟ چرا برای همیشه پابرجا نماند؟ مثلا آن‌گونه که استیگلر مدعی است دولت‌محوری برای همیشه پابرجا خواهد ماند؟ دلیل آن‌ چه بالا گفته شد، برای هر کسی که برای اندیشه‌ها اهمیتی قائل است، جنبش تجارت آزاد است: جنبشی اجتماعی که بازرگانان، طبقات فرودست، روشنفکران و دیگران را به همراه داشت. جنبش تجارت آزاد صحنه را پاک کرد. این جنبش ایدئولوژیکی قدرتمند بود که شبکه امتیازات را برچید. اما اکلاند و تولیسون مدعی نیستند که نتیجه‌گیری‌شان به دلیل بی‌اهمیت بودن ایدئولوژی است. آنچه آنها می‌گویند این است که همه اینها مبتنی بر «هزینه‌های مبادله» است. این البته روزنه‌ای برای فرار همه بوکانانی‌ها و همه طرفداران انتخاب عمومی در طول تاریخ است. هزینه‌های مبادله، به طلسمی جادویی می‌ماند. هر چه شما در تاریخ دارید، هزینه‌های مبادله است! هدف زندگی هر کسی کم‌کردن هزینه‌های مبادله است. این تنها ارزشی است که هر کسی در قلبش حفظ می‌کند. چرا تجارت آزاد و عدم مداخله پیروز می‌شود و جای مرکانتیلیسم را می‌گیرد؟ چون مجلس جای شاه را می‌گیرد و هزینه لابی ‌کردن با مجلس زیاد است. از طرفی همه طالب امتیازات خاص در پی لابی‌کردن با مجلس هستند. شاه فقط یک نفر است، پس من با او لابی می‌کنم و این کاری ساده است؛ هزینه مبادله کم است. از آنجا که لابی کردن با ۵۰۰ نفر در مجلس پرهزینه است، بنابراین آنها بالاخره دست از لابی‌کردن برمی‌دارند و چنان که ادعا شده است از سر ناچاری به تجارت آزاد برمی‌گردند. یا هر توضیح احمقانه‌تری از هر واقعه تاریخی که من نمی‌دانم. این نگاه آنقدر پیش می‌رود تا به نازل‌ترین سطحش برسد. در پاسخ باید گفت در اولین قدم، هیچ شاهدی وجود ندارد که این‌ کار هزینه‌های مبادله کمتری دارد. به نظر می‌رسد آنها فرض می‌کنند تنها یک شاه‌ وجود دارد و لابی کردن با یک شاه بسی راحت است، اما در این جا با یک جمعیت طرفیم. حتی اگر شما تنها یک شاه داشته باشید، او فراوان دوک و کنت و کنتس و کسان دیگری دارد که برای کسب قدرت رقابت می‌کنند. احتمالا لابی کردن با شاه همان قدر هزینه بالایی دارد که لابی کردن با مجلس. اکلاند و تولیسون هیچ شاهدی برای پایین‌تر بودن هزینه‌ها ارائه نمی‌دهند. البته در همه این‌ موارد حقیقتی فراموش شده است: مساله اصلی ایدئولوژی است؛ آنچه امتیازات ویژه در تاریخ را جارو کرده است، ایدئولوژی است، دقیقا در نقطه مقابل آنچه طرفداران انتخاب عمومی مدعی‌اند. آنها می‌گویند: توضیح ایدئولوژیکی غیرعقلانی است، چون هیچ کس ۲۴ ساعت روزش را وقف آن نمی‌کند، هیچ کاری از ایدئولوژی برنمی‌آید. بر خلاف ادعای آنها بعضی از مردم خود را وقف ایدئولوژی می‌کنند. تاریخ مثال‌های زیادی از این واقعیت دارد. در این جاست که من فکر می‌کنم هایک بسیار سرآمد است. فکر می‌کنم یکی از بهترین نوشته‌های هایک «روشنفکران و سوسیالیسم» است که من در همین‌جا به همه پیشنهاد می‌کنم آن را بخوانند. اندیشه‌ها این گونه بر تاریخ اثر می‌گذارند: آنها از نظریه‌پردازان شروع می‌شوند، سپس به گروهی نفوذ می‌کنند که هایک «دلالان دست‌ دوم اندیشه‌ها» می‌نامد که من فکر می‌کنم ترکیب بسیار خوبی است و شامل روزنامه‌نگاران و فعالان اجتماعی می‌شود، سپس آنها به عموم مردم نفوذ می‌کنند. اگر شما بخواهید همین نگاه را به زبان هزینه - فایده بیان کنید، می‌توانید بگویید ایدئولوژی چنان ارزش عمیقی برای بخشی از مردم پیدا خواهد کرد که جانشین هزینه‌های مبادله می‌شود و شما حاضر می‌شوید خودتان و زندگی‌تان را وقفش کنید. (اصلا برای شما قابل تصور است که کسی زندگی‌اش را وقف کمینه‌ کردن هزینه‌های مبادله کند؟) من باید ذکر کنم که مارکسیست‌ها نیز با شگفتی تمام، نظریه‌پردازانی ویگی هستند، اگر چه نسخه ناسازگار و خاصی از آن. اگر چه مارکسیست‌ها به حرکت رو به بالای خطی و قدم به قدم باور ندارند، اما به حرکتی دیالکتیکی و رو به بالا اعتقاد دارند، حرکتی که زیگزاگی است؛ بنابراین چون آنها نیز نظریه ویگ، این نظریه تاریخی را قبول دارند، انقلاب برایشان گریزناپذیر می‌شود. به هر حال، دلیل آنکه مارکسیست‌ها و شبه‌مارکسیست‌ها همیشه از اصطلاح «تکاملی» و «ارتجاعی» استفاده می‌کنند، همین عقیده است. من نمی‌دانم که آیا شما نیز وقتی از این اصطلاحات استفاده می‌کنید همان معنا را مراد دارید یا خیر. بر اساس اعتقاد مارکسیست‌ها، بالاترین یا تنها حقیقت اخلاقی این است که شما همراه با انقلاب گریزناپذیر و هماهنگ با قوانین حتمی حاکم بر رویداد‌ها باشید؛ بنابراین تحلیل مترقیان، مردمی هستند که هماهنگ با مرحله بعدی رشد ناگزیر تاریخی، مثل انقلاب پرولتارینی‌اند. مرتجعان کسانی هستند که مخالف این رویکردند. به عبارت دیگر همه بار معنایی اصطلاحات «مترقی» و «مرتجع» ضرورتا در بنیاد اخلاق کاربرد پیدا می‌کند و آن در پاسخ به این سوال جدی است که چه کسی همراه با اتفاقی است که رخ خواهد داد و چه کسی نیست. چه کسی متاثر از اندیشه غالب زمانه‌اش(یا زمانه‌ای که خواهد آمد) هست و چه کسی نیست؟ این تنها معیار است. شومپیتر در مقدمه‌اش بر «کاپیتالیسم، سوسیالیسم و دموکراسی» مدعی است که سوسیالیسم ناگزیر بود، اما به دلایلی بسیار متفاوت از آنچه مارکسیست‌ها می‌گفتند. او ادعا می‌کند که سوسیالیسم به یک دلیل امر ضرور بود: چون کاپیتالیسم روشنفکرانی را می‌پرورد که خودش را واژگون می‌کنند. او مدعی است مردم می‌گویند چون من سوسیالیسم را ناگزیر می‌دانم؛ یعنی من طرفدار آنم. واقعیت کاملا برعکس است. چرا شما نتوانی وقتی در قایقی نشسته‌ای و قایق نشت می‌کند، بگویی که غرق خواهیم شد؟ این به معنای طرفداری از غرق شدن نیست. شما می‌توانی علیه آن مبارزه کنی و تا جایی که می‌توانی آن را عقب بیندازی. (البته طبق نظر مارکسیست‌ها اگر چنین چیزی ناگزیر است، یعنی که خوب است). پایان بحث نظریه ویگ درباره تاریخ، اشاره‌ به مساله بنیادی عمیق‌تر و مهم دیگری است که اگر مردم اراده آزاد و آزادی انتخاب دارند، دیگر هیچ قانون جزمی برای تاریخ وجود نخواهد داشت. نظریه‌پردازان ویگ، انتخاب آزاد و مساله مهم اخلاق را فراموش می‌کنند. انتخاب آزاد شرط انتخاب اخلاقی است. آنها توجه نمی‌کنند که تاریخ یک نمایش بزرگ اخلاقی است، نمایشی از پیشرفت، ستیز، قهقرا و خیر در مقابل شر. همان‌گونه که در نظریه خودم راجع به تاریخ توضیح داده‌ام، به پیروی از آلبرت جی ناک، تاریخ اساسا مسابقه یا نزاعی میان قدرت دولت و قدرت جامعه است. قدرت جامعه شبکه‌ای از فعل و انفعالات ارادی است: اقتصاد، مدنیت و هر چیزی که عملی ارادی باشد. ناک همه آنها را قدرت جامعه می‌خواند و در مقابل قدرت دولت، صد البته، خود دولت است. دولت همیشه در پی سرکوب قدرت جامعه، فلج کردن آن، مالیات گرفتن از آن، غارت کردن آن و غیره است؛ بنابراین تاریخ رقابتی میان این دو نیرو است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/52491
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید