امروز پنج‌شنبه 15 مرداد 1405

Thursday 06 August 2026

ایران در عصر نادر


1401/08/01
کد خبر : 44046
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 75 نفر
گرچه همه حوادث تاریخی در جای خود خواندنی و جالب است اما برخی مقاطع تاریخی از اهمیتی ویژه برخوردار است. در تاریخ هر کشوری زمان هایی را می یابیم که تحولات چشمگیری در آن صورت گرفته و نقطه عطفی در روند آن جامعه شمرده می شود. ظهور نادرشاه یکی از این مقاطع مهم در سیر تاریخ کهن ایران زمین است. ایران در پایان حکومت صفویه در شرایط بسیار اسفناکی به سر می برد. حکومت در کمال ضعف و سستی و بی کفایتی بود. شاه سلطان حسین بی خبر از شرایط جامعه سر در گریبان داشت و در افکار خرافی و ارتجاعی غرق شده بود. کار به جایی رسید که محمودافغان به سادگی و با کمترین نیرو توانست خود را به پایتخت رسانده و حکومت را ساقط کند. سال های آخر سلسله صفوی ایران وضعیت ناهنجاری داشت. اغلب نقاط ایران برای حکومت مرکزی اعتباری قائل نبودند و بنای خودمختاری و سرپیچی داشتند. در چنین روزگاری که کسی امید تحول و نجات نداشت، سرداری به نام نادرقلی ظهور کرد و از خود چنان رشادت و دلیری نشان داد که نه تنها تهدیدات خارجی و داخلی سرزمین ایران را از میان برداشت بلکه شروع به کشورگشایی کرد و تا قلب هندوستان پیش رفت. نادر که از ۱۸سالگی وارد کارهای نظامی شده بود چنان رشادت و دلیری از خود نشان داد که به تدریج شگفتی اطرافیان را برانگیخت. هنوز به ۴۰سالگی نرسیده بود که توانست نیروی محمود افغان را شکست داده و او را از ایران اخراج کند. سایر نواحی از هم گسیخته را نیز به فرمان آورده و گردنکشان را سرجای خود نشاند. نادر همچون قهرمانی نجات بخش در میان ایرانیان جلوه کرد و با نبوغ نظامی خود و رشادت سربازانش دولت های روس و عثمانی را شکست داد و بخش های شمالی ایران را که آنها تصرف کرده بودند باز پس گرفت. او در سال ۱۷۳۹ میلادی وارد دهلی پایتخت هندوستان شد. در این زمان هنوز پای استعمارگر پیر بریتانیا به این سرزمین باز نشده بود. در این زمان نادر نیرویی شکست ناپذیر جلوه می کرد. اما چه شد که این سردار نابغه نیز چندی بعد دچار افول شده و به دست نزدیکانش کشته شد و یک قرن بعد در زمان سلطه قاجار دوباره ایران به چنان سستی و شرایط شومی دچار شد که بخش هایی از سرزمین های خود را به متجاوزین روسی باخت. تجزیه و تحلیل این فراز و نشیب ها درس های بزرگی برای ملت ما دارد. اما تاسف بار است که کمتر مورخ ایرانی به شناخت این تحولات و پژوهش درباره آنها می پردازد. ما باید تاریخ کشورمان را از منابع خارجی ترجمه کرده و آن را بازشناسیم. کتاب ایران در عصر نادر یکی از این منابع است که توسط مایکل اسکورثی به رشته تحریر درآمده است. این محقق انگلیسی تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته تاریخ در دانشگاه کمبریج در سال ۱۳۶۰ به پایان رساند. وی که مدتی در حوزه های مختلف وزارت خارجه انگلستان از جمله میز ایران در وزارت خارجه لندن مشغول به کار شده بود، سرانجام پس از اشغال عراق از این اداره کناره گرفت و در بخش مطالعات خاورمیانه دانشگاه اکستر انگلستان مشغول به انجام تحقیقات شد. وی که از دوران دانشجویی با مطالعه تاریخ خاورمیانه به شخصیت نادرشاه علاقه مند شده بود، مطالعاتش را در این باره تکمیل و کتاب حاضر را تدوین کرد که در سال ۱۳۸۶ در انگلیس چاپ شد. این محقق انگلیسی که نسبت به تاریخ ایران علاقه ویژه یی پیدا کرده و کتاب های مهم دیگری در این زمینه نگاشته است، سرانجام یک مرکز مطالعات ایران در دانشگاه اکستر تاسیس کرد. وی پس از چاپ کتابش درباره عصر نادر به دعوت دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران به ایران سفر کرد و در یک گردهمایی در این دانشکده سخنرانی کرد. کتاب ایران در عصر نادر توسط استاد صادق زیباکلام و سید امیرنیاکویی به فارسی روان برگردانده شد و توسط انتشارات روزنه در سال ۱۳۸۸ منتشر شد. کتاب گرچه یک پژوهش تاریخی است اما به سبکی نوشته شده که هر خواننده علاقه مند به تاریخ از خواندن آن لذت می برد. به خصوص وقایع پرکشش و جذاب زندگی نادر آن را به یک رمان تاریخی نزدیک کرده است. فرازهای بسیاری در این ماجرا هست که خواننده را سخت تحت تاثیر قرار می دهد. یکی از این فرازها که در کتاب به خوبی تصویر شده است ماجرای سوءقصد به نادرشاه و سوءظن وی به پسر لایقش رضاقلی است. نادر او را از تهران فرامی خواند و با وی به گفت وگو می نشیند. هرچند رضاقلی این اتهام را رد می کند و اصرار می ورزد قصدی برای کشتن نادر و جانشینی او نداشته است اما نادر به سعایت بدخواهان بیشتر اعتماد کرده و پادرمیانی عقلای قوم را نیز به کناری می نهد و سرانجام دستور کور کردن رضاقلی را صادر می کند اما پس از انجام این کار او در کار خویش شک کرده و پشیمان می شود، چنان که پس از سه روز بیتوته کردن در حرمسرای خویش در سوادکوه وقتی به دربار بازمی گردد درباریان را مورد پرخاش قرار می دهد که چرا پادرمیانی نکردید تا چنین اتفاقی نیفتد. او برآشفته فریاد می زند پدر چیست و پسر چیست؟ او سپس به دیدار رضاقلی می رود و او را در آغوش می گیرد و می گرید. همه اطرافیان به گریه می افتند. رضاقلی سخن نمی گفت اما سرانجام زبان گشود و از سر سوز به پدر گفت؛ تو با کور کردن من خود را نیز کور کردی و زندگی خود را تباه کردی.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/44046
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید