چند هفته پیش، یک ماه و اندی مانده به سالروز ۱۰۱ سالگی تولدش، کلود لوی استروس بنیانگذار فرانسوی نامدار مکتب ساختگرایی در مردم شناسی درگذشت. افسوس که «آنان که محیط فضل و آداب شدند...» عمر جاودان ندارند. او انسانی بافرهنگ، سخت معتقد به برابری و آزاداندیشی مردمان، دوستدار طبیعت و طرفدار سرسخت حفاظت محیط زیست بود، پیش از آنکه این واژه را ساخته باشند. وی در ابتدا فلسفه خوانده بود و از فلسفه رو به مردم شناسی و دیگر علوم انسانی، مانند زبان شناسی و منطق آورد و ضمناً موسیقی شناسی آگاه به شمار می رفت و نوشته های او اشاره و کنایه فراوان به رشته های دیگر مورد علاقه اش دارند (مانند «اسطوره خواب جامعه است و مردم شناس مانند روانکاوی است که با تحلیل آن جامعه را می تواند بشناسد»). قرن بیستم شاهد ظهور اندیشه ها و چهره های شگفت آور بود. بی شک کلود لوی استروس یکی از چهره های به یادماندنی آن قرن خواهد بود.
نام کلود لوی استروس نامی شناخته شده در همه مراکز فرهنگی جهان است. همه او را به عنوان انسانی فرهیخته با ذهنی پربار می شناخته اند. وی در دانشگاه سن پائولو۱ در برزیل، دانشکده نوین پژوهش های اجتماعی نیویورک، دانشگاه سوربن پاریس و بالاخره کولژ دو فرانس (بالا ترین مرجع پژوهشی در فرانسه) استاد بود و با طبع روان و وسعت علایقی که داشت، آثار فراوانی از خود بر جا گذاشته است. خواندن بسیاری از این آثار برای عموم آسان نیست و شاید به همین جهت، به جز مردم شناسان، تقریباً همه او را از طریق کتاب استوای اندوهگین می شناسند، که در واقع یک سفرنامه است؛ سفرنامه یی در سرزمین های انسان های ناشناخته، و شاید بیشتر در سرزمین اندیشه- و اثر ادبی بسیار زیبایی است. کتاب استوای اندوهگین با این جمله آغاز می شود که؛ «من از سفرنامه نویسی و سیاحان بیزارم» و سپس ادامه می دهد که حال خودش دارد همین کار را می کند، در حالی که ماجراجویی نباید جایی در حرفه مردم شناسی داشته باشد، که خالی از شوخ طبعی شاعرانه نیست ولی ضمناً نشان دهنده منش فروتنانه و روش بیان کلود لوی استروس است.
سفر به «ماتو گروسو» آمازون، که بخش عمده این کتاب را به خود اختصاص داده است و اشارات گذرای دیگر به سفرهای دیگر، موجب این باور شده است که لوی استروس عمر خود را در جنگل در میان «وحشیان» گذرانده است. حقیقت آن است که به نظر او «وحشیان» وجود ندارند و اندیشه وحشی (که نام یکی دیگر از آثار معروف او است) نیز مانند همه انسان ها به منطق توسل می جوید، با این تفاوت (یا در واقع با این «مزیت»، ولی او به طور مشخص این واژه را به کار نمی برد) که اندیشه او بیشتر ملهم از طبیعت است. این پرستش طبیعت و علاقه او به انسان «وحشی» بسیار به خلق ژان ژاک روسو نزدیک است و او به آن افتخار می کند. در استوای اندوهگین می گوید؛ «روسو استاد من... که اگر دون شأن او نبود تمام صفحات این کتاب باید به او اهدا می شد.» و باز در آخر کتاب توتمیسم (که نگارنده آن را به فارسی برگردانده است) از روسو به عنوان یک متفکر استثنایی یاد می کند. خود او فروتنانه (در یک برنامه مصاحبه تلویزیونی) اذعان می دارد که در واقع خود را یک مردم شناس میدانی نمی داند که سال ها عمرش را بین اقوام ناشناخته گذرانده باشد. حقیقت آن است که پژوهش های او عمدتاً محصول تفحص و مطالعه گسترده و اصولاً ترکیبی (سنتتیک) اند.
شاید توضیح واضحات باشد که بگویم او تا سنین بالا کاملاً به روشنی می اندیشید و سخن می گفت. پارسال نیز مصاحبه نسبتاً مفصلی از وی پخش کردند که متاسفانه تاریخ ضبط آن را یادداشت نکردم، ولی در شفافیت ذهنی و تسلط او در بیان اندیشه اش خللی نبود. از جالب ترین نکات این خاطره بود که می گفت؛ «یک روز بعدازظهر گرم تابستانی در آفتاب دراز کشیده بودم و ناگهان به ذهنم رسید باید بتوان در ورای شباهت های ظاهری و تفاوت های ظاهری، بین اندیشه اقوام گوناگون شباهت های عمقی تری... مشاهده کرد» و «این مبنای نظریه ساختگرایی در مردم شناسی شد». آدم بی اختیار یاد بعدازظهرهای گرم و خیال انگیز تابستانی خود و یاد شباهت این خاطره با شگفتی نیوتن از افتادن سیب از درخت یا خزیدن دکارت در تنور برای گرم شدن (و گزاره معروف رازً بودن، به دلیل اندیشیدن) می افتد، مهم آن است که لوی استروس دنبال این ایده را با پشتکار بی وقفه گرفت و واقعاً تمام عمر کوشش خود را صرف بررسی برای فهم این ساخت های مشابه در روابط خویشاوندی در اقوام مختلف، در باورهایشان و در اندیشه شان، حتی در عادات غذا خوردن شان، در داستان ها و در اسطوره هایشان و همه گوشه های زندگی اجتماعی شان کرد. این کوششی پربار بود. کوششی بود که بی شک دیگران به آن افزودند و منظور این نیست مدعی شویم که در مردم شناسی سخن به او ختم شده باشد -در هیچ یک از علوم چنین بیانی مصداق ندارد.
این در تضاد با منش و برداشت خود اوست که بارها گفته چنین ادعایی ندارد و حتی خود را بنیانگذار مکتبی نوین نمی داند ولی بی تردید کوشش او ستودنی است و در تاریخ اندیشه مردم شناسی پایدار خواهد ماند. از کتاب هایی که نام بردیم (که فقط بخشی از کتاب های او به شمار می روند) متاسفانه هیچ کدام، به جز کتاب «توتمیسم» و چند مصاحبه و اثر دیگر، به فارسی برگردانده نشده اند. در دو کتاب همراه توتمیسم و اندیشه وحشی لوی استروس کوشش می کند نظریه اش را به اختصار بیان کند. درباره ساختگرایی در مردم شناسی در مقدمه مترجم کتاب توتمیسم توضیحاتی داده شده است. شاید بی مورد نباشد اینجا چند کلمه هم راجع به آن کتاب بگوییم، که نزدیک به ۳۰ سال از برگردان آن به فارسی می گذرد. در این خلال بسیار اشکالات املایی و نارسایی های مفهومی کوچک (ولی نه بزرگ،) در آن به چشم و به ذهن مترجم رسیده که قصد اصلاح آنها را داشته و... دارد. برای تحقق آن باید منتظر چاپ بعدی ماند.
البته در این ۳۰ سال جهان و آنچه در آن است (از جمله خود نگارنده و شاید تا حدودی خود لوی استروس) دچار تحولات اساسی شده اند. شاید هم به قول هراکلیت، در بستر یک رودخانه نمی توان دو بار قدم نهاد، جهان دائماً در تحول است و تلاش در بازگشت به یک چارچوب زمانی و فکری قبلی آرزویی ناممکن و از قبل محکوم به فناست چون نه از تاک نشان مانده است و نه از تاک نشان. اما من هنوز از خواندن آن، چه به فرانسه چه به فارسی، خوشم می آید و اگر قبلاً این کار را نکرده بودم، باز آن را ترجمه می کردم، در پایان این یادی کوتاه و اندکی حسرت بار از کلود لوی استروس، که بی شک با روح «توتمیسم» و طرز فکر لوی استروس سازگار است، باید بگویم که اکنون، به نظر من، جست وجوی او، جست وجو در جهان اندیشه و پرده برداشتن از راز اندیشیدن و اندیشه هاست (البته قبل از او؛ «کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب»،) زیرا، همان طور که گفتیم، تفاوت ساختاری اساسی بین منطق اندیشه وحشی و غیروحشی نیست. به قول آگوست کنت، که لوی استروس در ابتدای توتمیسم از وی نقل قول می کند، حتی رویا نیز از قوانین منطق پیروی می کند. لوی استروس خود را در شمار این گروه از اندیشمندان می داند.