هجدهم آبان ۸۸ (۹ نوامبر ۲۰۰۹) برابر است با صد و سی و سومین سالروز تولد اقبال، اندیشمند و شاعری که آوازه یی جهانی دارد و آثارش حجتی است بر غنای زبان فارسی و فرهنگ ایرانی. اقبال را به قول آنه ماری شیمل می توان به منشوری تشبیه کرد که از اندیشه اش انوار متعدد ساطع می شود. یکی از آنها که بیشتر به چشم می آید دیدگاه های وی در باب نواندیشی دینی است، چندان که می توان او را از پایه ریزان اصلی این حرکت دانست. ولی اقبال به یقین نخستین کسی است که اجزای پراکنده این تفکر را روشمند کرد. او دیدگاه های خود را در این باب در کتاب «بازسازی اندیشه دینی اسلام» در هفت گفتار فراهم آورده و سومین چاپ آن در این هفته از سوی انتشارات فردوس به بازار کتاب عرضه شده است.
اقبال شخصیتی بوده است با ابعاد مختلف؛ مردی آزاداندیش با ذهنیتی که آمیزه یی از شعر و فلسفه بود. شعر او از افکار فلسفی و اجتماعی اش مایه می گیرد و فلسفه اش با لطافت شعر قرابت دارد.
اقبال را نمی توان تنها شاعر و فیلسوف دانست. او با فعالیت های آزادیخواهانه خود در زمانی که سرزمینش زیر یوغ استعمار بوده، با انتشار اشعار و مقالات روشنگرانه و با فعالیت های سیاسی به عنوان یک مصلح بزرگ اجتماعی نیز شناخته شده است. همه سعی او آن بوده تا مسلمانان را به خویشتن خویش بازگرداند. این اندیشه زیربنای تمامی آثار او را شکل می دهد. اقبال، پروانه یی است که همه عمر حتی آن زمان که در فضای فرهنگ مادی غرب روزگار می گذراند، گرد شمع فرهنگ اسلام و ایران پرواز کرده است. اعتقاد بی مانند او به اسلام پویا و آمیخته با روح مهر آمیز فرهنگ ایرانی، آتشی به جانش می زند که بی یاد آن یک دم نمی آساید.
به عقیده وی «دین فقط یک اعتقاد انفعالی غیرفعال به یک یا چند موضوع خاص نیست. اطمینان زنده یی است که از تجربه یی کمیاب به وجود می آید». او در صفحات آغازین کتاب بازسازی اندیشه دینی در اسلام می گوید؛ «با پیشرفت اندیشه علمی حتی قابلیت تصور ما در معرض دگرگونی قرار می گیرد. فرضیه اینشتین دید تازه یی از جهان ارائه می دهد و راه های جدیدی در بررسی مسائل، هم در برابر دین می نهد و هم پیش پای فلسفه می گشاید. بنابراین جای عجبی نیست که نسل جوان مسلمان در آسیا و آفریقا طالب جهت یابی تازه یی در دین و ایمان شان باشند.» در فصل دوم این کتاب می گوید؛ «حیات با حس شدید خودجوشی اش در واقع یک کانون عدم قطعیت را شکل می دهد، و به این ترتیب در خارج از حوزه ایجاب و اجبار قرار می گیرد.» روشی که اقبال در بازسازی اندیشه دینی پیش گرفت مبتنی بر واقعیت است. به همین سبب او به بازسازی توجه دارد نه احیا (revival) زیرا مقصودش از بازسازی (reconstruction) همان بازنگری، تجدیدنظر، اصلاح و پیراستن دین است، نه بنیاد مجدد اندیشه ها و عقایدی که به طور طبیعی و تکاملی از بین رفته و دیگر موضوعیتی ندارند. او بر این باور است که به فتوای تاریخ هرگز افکار کهن و مستعمل در میان قومی که آنها را کهنه کرده، جان دوباره نمی گیرد.۱
افکار مستعمل و ناکارآمد عواملی دست و پاگیر در پیشرفت دین هستند که موجب پدید آمدن خرافات و مفاهیم مابعد طبیعی دور از واقع می شوند که زندگی را از حرکت بازمی دارند و فرد را به قهقرا سوق می دهند. بنابراین اقبال به عنوان نواندیشی دینی سعی داشته است ضمن حفظ هسته مرکزی دین، پیرایه ها و حشو و زوائدی را که از طریق احادیث بی شمار و مفاهیم ناشی از روش های کلامی طی قرن ها بدان پیوست، طرد کند، یعنی عشقه های هول انگیز خرافه و واپس گرایی را از بدنه دین بزداید. به عقیده وی این پیرایه ها و مفاهیم، حجابی از اصطلاحات مابعدطبیعی عملاً منسوخ بر خود دارند و به هیچ روی نمی توانند برای دنیای معاصر که زندگی را از چشم اندازی دیگر می نگرد، سودمند افتند. سفینه دین طی قرون و اعصار آکنده از کالاهایی شده که اکنون به کار موزه تاریخ تفکر ادیان می آید و اگر بازنگری نشود در میان امواج بی امان و خروشان آگاهی های نوین توان مقاومت نمی یابد.
از این رو است که می گوید «کتاب های فقهی مشهوری موجود است که در حدود ۵۰۰ الی ۶۰۰ سال پیش نوشته شده اند. فتواهایی که در آن ایام صادر شده با اوضاع همان روزگار سازگار بوده. شرایط امروز تغییر یافته است. اکنون باید با توجه به اوضاع کنونی جهان دقت بیشتری در مسائل دینی داشت.»۲
بنابراین از نظر اقبال، وظیفه یی که امروزه پیش روی مسلمانان به خصوص پیشوایان دینی قرار دارد بی اندازه خطیر است. مسلمانان در دنیای امروز باید کل دستگاه اسلام را بدون آنکه از گذشته و از ریشه منتزع شود مروری دوباره کنند. این بازنگری باید به وسیله فقیهان و کسانی که خود را عالمان دینی می خوانند، انجام گیرد، ولی اقبال تاسف می خورد از اینکه آنان به دلیل فقدان آگاهی های نوین دارای چنین استطاعتی نیستند. از این رو است که در انتقاد از روحانیت رویگردان از دستاوردهای دانش نوین، گریزان از دنیای معاصر، وحشت زده از پیشرفت های حیرت انگیز علم که تنها چاره را در گوشه گیری و عزلت می بیند و با واقعیت ها برخوردی منفعلانه دارد، می گوید؛ نیست این کار فقیهان، ای پسر،
● با نگاه دیگری او را نگر
که مقصودش از «نگاه دیگر» راه نو و نواندیشی در دین است که به عقیده وی با دیدگاه رسمی و محدود در عقل شرعی فقیهان زمانش تفاوت دارد. به همین سبب اقبال از منتقدان بزرگ روحانیون زمان خویش است و آنان را به این سبب که اهتمامی در کسب معارف جدید و دانش نوین نمی نمایند، در به روی خویش و خلق بسته اند و کاری ندارند جز آنکه سر در متون دینی ناکارآمد فرو برند مورد انتقاد شدید قرار می دهد. به عقیده وی «کار تربیت اخلاقی مردم ما را، علما، وعاظ و کسانی انجام می دهند که صلاحیت آن را ندارند، زیرا آگاهی و آشنایی آنها با علوم و تاریخ، بی نهایت محدود است. یک خطیب برای تعلیم و تدریس اخلاق و دین باید مجهز به علم تاریخ، اقتصاد و دیگر علوم اجتماعی باشد و آنها را به درستی بشناسد. علاوه بر اینها باید در ادبیات و امور عقلی ملت خود احاطه کامل داشته باشد.»۳ از میان شخصیت های منفی آثار اقبال دو شخصیت بسیار متزلزل و شکننده اند. او خواننده خویش و نسل معاصر و آینده را از دو شخصیت برحذر می دارد. اینان عبارتند از؛ ملا و صوفی عزلت پیشه، اجتماع گریز و ناآگاه. از این رو اقبال با تصوف منفعل که آن را حاصل تفکر وحدت وجودی می داند میانه یی ندارد و همچنین روحانیت یا به تعبیر وی «ملاگری» واپس گرا و عزلت گزین را به شدت مورد انتقاد قرار می دهد، زیرا آنان به سبب عدم آشنایی با آگاهی ها و دانش نوین، صحیح را از سقیم نمی شناسند و با این همه خود را به عنوان عالم به مردم تحمیل می کنند؛
دل ملا گرفتار غمی نیست
نگاهی هست در چشمش نمی نیست
از آن بگریختم از مکتب او
که در ریگ حجازش زمزمی نیست
اقبال همین انتقاد را از کل جامعه اسلامی نیز دارد. به عقیده وی «اقوام شرق» به دلیل آنکه تحت تاثیر نظام تربیتی نادرست فقط به عالم معنا توجه دارند به عقل و واقعیت های زندگی بهای اندک می دهند و از حقیقت زندگی دور افتاده اند.
عکس این ایراد متوجه غرب است، زیرا غربیان نیز به عقل گرایی مفرط روی آورده و از عالم قلب دور افتاده اند. بنابراین هر دو روش نادرست است. زندگی صحیح آمیزه یی از عقل و عشق است و هر فردی باید بکوشد این دو عامل را به یکسان در خود پرورش دهد؛
شرق حق را دید و عالم را ندید
غرب در عالم خزید از حق رمید
غربیان را زیرکی ساز حیات
شرقیان را عشق راز کائنات
زیرکی از عشق گردد حق شناس
کار عشق از زیرکی محکم اساس
عشق چون با زیرکی همبر شود
نقش بند عالم دیگر شود
او بر این اساس به دنیای اسلام هشدار می دهد که نه دین را باید فدای دنیا کرد و نه دنیا را فدای دین؛
خیز و نقش عالم دیگر بنه
عشق را با زیرکی آمیزه ده۴
اقبال نتیجه حاکمیت چنین تفکری را در شرق مخاطره آمیز می بیند، زیرا سبب می شود آدمی با دنیای واقع فاصله بگیرد و به حیطه اوهام مابعدطبیعی بی حاصل درافتد. در این صورت دیگر نمی توان او را انسان معاصر دانست، بلکه در حقیقت متعلق به ایام کهن است. اقبال معضل شرق را در این می داند که فرزند زمان خویش نیست و لاجرم با خویشتن خویش در تضاد است. او یکی از علت های اصلی این عقب ماندگی را در فقه ناپویا و راکد می داند و به همین سبب فصلی از کتاب بازسازی اندیشه دینی، تحت عنوان «اصل حرکت در ساختار اسلام» را به بررسی همین موضوع اختصاص می دهد که در آن دلایل غیرفعال بودن و بی تحرکی فقه اسلامی را بررسی می کند.
او این نقص را در سنت گرایی افراطی، موشکافی های بی مورد، سختگیری و عدم تسامح فقها و اصرار در به کارگیری اندیشه های ناکارآمد می بیند. از این رو تلاش بسیار در عقلی کردن بینش دینی و علمی کردن کلام و اصول داشت تا اجتهاد در طریقی نو و مناسب زمانه قرار گیرد. براساس چنین اندیشه یی معتقد است باید بنایی نوین براساس فرهنگ اصیل خودی با بهره وری از مصالح عقلی و علمی همه عالم پی افکند که هیئت آن با زمانه سازگاری داشته باشد. وی می گوید؛ «تنها راه گشوده در برابرمان این است که ضمن حفظ استقلال فکری، با دانش و آگاهی نوین آشنا شویم، آن را محترم بداریم و تعالیم اسلامی را در پرتو آن فهم و تحقیق کنیم- حتی اگر سبب اختلاف نظر با کسانی شود که پیش از ما به این راه رفته اند.»۵ حال آنکه عالمان دینی در زمان وی به خلاف دیدگاه تعاملی او هر آنچه را حاصل تمدن غرب بوده از منظر تفکر جزمی نگریسته اند و بی آنکه جوامع اسلامی را تحریض به خلاقیت و آفرینندگی کنند فقط حکم بر عدم تعامل کرده اند. چنین روش های ساده اندیشانه یی نه تنها کمکی به شرق برای حفظ هویتش نکرد، بلکه معضل را چند برابر کرده است. از مجموعه آموزه های اقبال و شیوه زندگی و حشر و نشر او می توان دریافت برای تقویت فرهنگ خودی هیچ راهی جز تعامل فرهنگی بر محور حفظ هویت ملی وجود ندارد.
با نگاهی دقیق و عاری از گرایشات ذهنی در ژرفای اندیشه های اقبال این نتیجه حاصل می شود که آنچه برای او در مرتبه اول اهمیت قرار دارد، به خلاف تصور برخی از دین اندیشان زاهد، صرفاً حفظ ایدئولوژی به مفهوم سنتی و پرداختن به آن نیست، بلکه از شواهد متعدد پیداست که از این وسیله برای مبارزه با استعمار غرب - به خصوص انگلستان - استفاده می کرده است یعنی دغدغه او حفظ ظرف بود تا مظروف از دست نرود. رهایی شرق از چنگال غرب در ایامی که او می زیست فقط با نیروی دین ممکن بود و همین نیرو بود که مسلمانان هند را متحد ساخت تا کشور مستقلی به نام پاکستان پدید آورند. این نکته یی است که اقبال کاملاً بدان واقف بوده. به عقیده وی «هیچ قدرتی نمی تواند با قدرت ایمان دینی مقابله کند. هر حرکتی که براساس شور و شوق دینی انجام گیرد، حتی اگر نادرست هم باشد، چون در کسوت دین است دل را تصرف می کند و در انسان نیروی شگفتی پیدا می شود.»۶ بنابراین اگر نیک بنگریم، اقبال دین را برای زندگی می خواهد نه زندگی را برای دین، زیرا دین نیز معنایی جز این ندارد؛ مجموعه احکامی است برای بهتر زیستن.
بنابراین هر اندیشه یی از دیدگاه اقبال زمانی قابل قبول است که بتواند با حیات یک جامعه پیوند یابد. در کتاب سیر فلسفه در ایران می گوید؛ «هیچ فکری مطلوب یک قوم واقع نمی شود، مگر آنکه به نحوی از انحا با زندگی آن قوم پیوند داشته باشد.»۷ و باز در جای دیگری نزدیک به همین مفهوم می گوید؛ «ما زندگی نمی کنیم برای اینکه فکر کنیم، بلکه فکر می کنیم برای آنکه زندگی کنیم.»۸ بر این اساس معتقد است؛ «درک نادرست از دین و غلط فهمیدن آن سبب مشاجرات و مشکلات می شود. هدف دین متوجه زندگی و عمل است نه اینکه فقط بخواهد نیازهای روحی و فکری بشر را برآورده سازد.
بر فرض اگر هدف و مقصود دین برآوردن خواست های روحی بود باز هم باید آن را با توجه به ویژگی های زمان نادید گرفت. در این زمان ملتی می تواند به حیاتش ادامه دهد که به اندیشه های علمی خود تکیه کند.»۹ بی جهت نیست که می گوید «دین بیانگر همه زندگی انسان است.»۱۰ یک بررسی کلی در وضع جوامع اسلامی نشان می دهد آنان بیش از دیگر ملت ها آخرت اندیش و متمایل به تفکرات خرافی و مابعدطبیعی هستند، از همین رو تحت تاثیر تربیتی خاص، جهان واقع و زندگی کنونی را به جد نمی گیرند و به ناچار برای ادامه حیات خویش در ابتدایی ترین موارد دست نیاز به سوی جوامعی دارند که زندگی را از منظر تجربه عملی نگریسته اند. علاوه بر متخصصان علوم تربیتی و جامعه شناسی، فیلسوفان عملگرا نظیر دیویی، کیل پاتریک، برتراند راسل نیز در این باب به بحث پرداخته و اظهار داشته اند که مشکلات ناشی از مسائل سیاسی، اجتماعی، اخلاقی و روانی را می توان با رهانیدن بینش فرد و جامعه از اسارت خرافات و تاریکی اندیشی از میان برداشت. اقبال نیز بر این باور است، منتها برخلاف آنان راه حل این مشکل را تنها در طریق عقل نمی بیند، بلکه عشق را نیز بدان می افزاید.
زندگی را شروع و آیین است عشق
اصل تهذیب است دین، وین است عشق
دین نگردد پخته بی آداب عشق
دین بگیر از صحبت ارباب عشق۱۱
او بسیاری از معضلات کنونی جهان را به سبب فقدان معنویت می داند. به نظر وی علم بی عشق بدل به عاملی مخرب می شود. هیچ فرد و جامعه عاری از عشق و معنویت را نمی توان نیک سیرت دانست. او این معنویت را به طور خاص در فرهنگ اسلامی می بیند؛ فرهنگی که پس از فتح نهاوند در دامانی مهرآمیز بالیدن گرفت. او طالب اسلامی است که دارای «لطافت ایرانی» باشد. به عقیده وی اگر فرهنگ و تمدن اسلامی به کمال رسیده به سبب آمیزش آن با فرهنگ دیرپای ایرانی بوده است. اقبال به روشنی می گوید؛ «اگر ایران تسخیر نمی شد، تمدن اسلامی ناقص می ماند.»۱۲ با توجه به چنین الگویی است که اقبال مروج تسامح دینی است. او همانند هر انسان آزاده و آزاداندیشی از دایره تعصب دینی کاملاً بیرون بوده و مسلمانی را در حصار تنگ جزم اندیشی محدود نساخته بود. از اینجاست که همه چهره های بزرگ اسلامی را مورد ستایش قرار می دهد و هرگز خود را بر سر دوراهی تسنن و تشیع سرگردان نمی سازد زیرا نگاه او به هسته مرکزی دین است، آنچه برای او مهم است ریشه های این درخت تنومند است و می داند زیبایی هر درخت به شاخ و برگ های متنوع آن است؛ «چمن زادیم و از یک شاخساریم».۱۳
قرن بیست و یکم همچنان که اندیشمندانی نظیر آندره مالرو پیش بینی کرده بودند قرنی معطوف به دین و معنویت شده است. جامعه شناسان و متخصصان تعلیم و تربیت، انسان و جامعه عاری از معنویت را مانند کالبدی بی جان می دانند. اقبال نیز بسیار پیشتر از این گفته است اگر انسان از معنویت به دور افتد «آنگاه روحش مثل سنگ سخت و بدل به جسمی مرده می شود». چاره این درد البته در معنویت و دین است. او در کتاب بازسازی اندیشه دینی در اسلام و دیگر آثارش، اسلام را به این زمانه می آورد.
اصل دین این است اگر ای بی خبر،
می شود محتاج از آن محتاج تر
وای آن دینی که خواب آرد تو را
باز در خواب گران دارد تو را
حب افیون است، یا دین است این؟
سحر و افسون است، یا دین است این؟
چنین دینی سبب شده انسان دنیای امروز به تدریج از آن رویگردان شود. به همین علت اقبال در فصل پنجم کتاب بازسازی اندیشه دینی در اسلام تحت عنوان «اصل حرکت در ساختار اسلام» می گوید؛ «امروزه جهان اسلام تحت تاثیر و درگیر نیروهای تازه یی است که با توسعه فوق العاده اندیشه بشری در کلیه زمینه ها پدیدار شده اند“ آیا بنیانگذاران مکاتب فقهی ما ادعا داشتند براهین و تفاسیرشان حرف آخر است؟ هرگز. ادعای نسل کنونی مسلمانان آزاداندیش در این مورد آن است که آن دسته از اصول حقوقی که در اسلام اساسی هستند، باید در پرتو تجربه یی که خود حاصل کرده اند و با توجه به شرایط دگرگون شده زندگی نوین تفسیری دوباره شوند. این سخن از دیدگاه من کاملاً مورد تایید است. قرآن، حیات را فرآیندی بالنده می شمارد و لازم می داند هر نسلی با ارشاد و هدایت پیشینیان خود، بی آنکه سد راه شان شوند، امکان بیابد تا مشکلات خاص خود را حل کند.»۱۴
یکی از ویژگی های جهان امروز پیشرفت حیرت آور علم است که حاصل آن تبدیل غالب پدیده ها به یک رشته قوانین ماشینی است. این دگرگونی بی آنکه خواسته باشد با امور مابعدطبیعی، اخلاقی، رفتاری، عقیدتی و معنوی تثبیت شده مقابله کند به خودی خود در تقابل با بسیاری از ارزش های مکتوم در آنها قرار دارد. رویداد یازدهم سپتامبر مزیدی شد بر این جریان فکری تا آنان که جهان را صرفاً بر بنیاد عقل و علم می نگرند دین را به طور کلی و اسلام را به طور خاص مورد انتقاد قرار دهند. اینان کسانی هستند که در مفهوم فلسفی پوزیتیویست منطقی خوانده می شوند و دستاوردهای شگفت انگیز علم متقاعدشان ساخته که فقط شناخت علمی اصالت دارد و موثق است. این گروه چنین اعتقادی را نه تنها در مورد دین بلکه در خصوص زمینه های وابسته به آن نظیر مابعدالطبیعه و اخلاق نیز مطرح می سازند و حتی طیفی از آنان پرداختن به فلسفه را در حقیقت تلاشی بی حاصل می دانند.
این موضوعی است که از چشم اقبال دور نمانده و آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است. همچنین یکی دیگر از روش های معمول در بی اعتبار ساختن دین اتکا به اندیشه های برآمده از اگزیستانسیالیسم ملحدانه است که اگرچه مانند پوزیتیویسم رویاروی دین نیست، نگاه مساعدی نیز به آن ندارد. کسانی که امروزه با دین در تقابل اند چه بدانند، چه ندانند در یکی از این دو شیوه تفکر جای دارند. بنابراین به نظر نمی رسد هیچ دفاعی از دین بدون ارائه پاسخ دقیق به این دو مکتب راه به جایی ببرد.
بر بنیاد چنین تفکری بود که نیچه توانست در دنیای مسیحیت به آسانی اعلام کند که «خدا مرده است» و راسل نیز مسیحیت را به لحاظ عملی مورد تردیدهای قابل تامل قرار دهد تا بتواند بگوید «چرا مسیحی نیستم»، زیرا به عقیده امثال اینان عقاید دینی دیگر نمی توانند ناملایمات بی شمار حاصل از مدنیت نوین را درمان کنند. پیروان این اندیشه معتقدند آنچه در چنین شرایطی ضروری است رویکردی صرفاً عقلی به مسائل جهان است زیرا فقط عقل و تجربه های حسی از عهده رفع مصائب بشری برمی آیند. ولی اقبال بر بنیاد روانشناسی نوین می گوید عقل به تنهایی نمی تواند چیزی را تغییر دهد و به شناخت واقعی نائل آید مگر آنکه از نیروی دیگری برآمده از قلب مدد گیرد. بنابراین راه حل مشکلات روحی و اجتماعی بشر نه در عقل محض است، نه در عقاید صرفاً دینی، بلکه در ادغام صحیح آنهاست. بشر به دینی نیاز دارد که آدمیان را به هم نزدیک تر سازد و این جز در پیوند دو عامل عقل و قلب میسر نمی شود. از همین روست که یکی از چهار رکن اجتهاد عقل است و سه دیگر نیز با قلب پیوند دارند. اما چنان که گفته شد نباید از نظر دور داشت که عقل و قلب مقید به زمان هستند.