نوشتن درباره آخرین رمان قاسم کشکولی «بازی مهندسی یک رمان» هوشیاری می خواهد. به این جهت که رمان پر از پیچیدگی، ساختارزدایی، آشنازدایی، نقیضه گویی و هجو است. به هذیان های نامفهوم یک تب تند می ماند که نویسنده هرچه بیشتر عرق می کند، هذیانش باعث نگرانی بیشتر اطرافیان بر بالین او می شود. به اعتراف راوی «بازی مهندسی یک رمان» یادداشت کابوس های شبانه است؛ کابوس های هراس آوری که مابه ازای آن در روز، جسم و روح راوی را سخت آزار می دهد. کابوس تنهایی، کابوس تهدیدها، کابوس زنبارگی، کابوس زناشویی و عدم تمکین همسر غمگر اینکه قولی از مرد بگیردف، کابوس «دایره دوزخی اداره اضطراب خفقان انتظار فلاکت فقر بطالت بیماری یکنواختی گرانی زور تحقیر رجالگی پوچی تهوع تهوع» و به این ترتیب درد مشترک روشنفکر امروزی را عیان می کند. «بازی مهندسی یک رمان» ادعانامه نویسنده در عسرت و فترت است. رمانی که رمان نیست، ضدرمان است. به تعبیر خود نویسنده در پیشانی آغاز رمان «هیچ داستانی برای گفتن وجود ندارد» و همین باعث آغاز «ملال» می شود. «بازی مهندسی یک رمان» شرح ملال است و این به خوبی در ورای پریشان گویی، سردرگمی، ذهن مغشوش و شیوه روایت مشهود است. رمان در سه بخش سنگ، موج و پیاز و هفت تمهید روایت می شود. تمهید ششم و هفتم هر کدام به سه قسمت تقسیم شده اند و در هر قسمت ماجرای تازه یی بیان می شود که ظاهراً هیچ انسجامی با ماجراهای دیگر ندارد. «بازی مهندسی یک رمان» خواسته یا ناخواسته به شدت پست مدرنیستی است. چه در مضمون و چه در فرم. ویژگی های پست مدرنیستی که به طور عجیبی بدون کم و کاست در رمان اجرا شده اند به این قرارند؛
۱) استفاده از استعاره یا مجاز به حد افراط یا با شیوه مشابهت یا مجاورت- به خصوص در صحنه های اروتیک و اینهمانی همسرش با هما و باربارا- به گونه یی که به نظر خواننده، راوی گاهی بسیار لمپن و شهوانی جلوه گر می شود. به این لحاظ یعنی اروتیسم و شیوه روایت آن، نویسنده و کارش یادآور «جیمز جویس» و رمان «اولیسس» است.
۲) تناقض، جابه جایی و عدم انسجام، چه در ساختار متن، چه در شخصیت پردازی و چه در روایت. در این خصوص کار نویسنده یادآور «دادائیست»هاست. همان نسل آشفته پس از جنگ جهانی اول. جنگی که حدود ۵۰۰ نویسنده و شاعر در آن کشته و قربانی شدند. «دادائیست» ها به شدت دچار تناقض، جابه جایی و عدم انسجام در متن بودند و «بازی مهندسی یک رمان» با پراکنده نویسی و آشفته گویی نماینده «دادائیسم نو» می تواند به شمار بیاید. یادمان باشد که پست مدرنیسم با واسطه رمان نو و سوررئالیسم فرزند خلف دادائیسم می تواند محسوب شود. حالا قاسم کشکولی به نوعی «هذیان نوشتن» دست یافته و جانی دوباره به این مرده قدیمی داده است. گرچه در پاره یی از بخش های متفاوت رمان تاثیر کافکا را می توان دید. مثلاً در ورودی تمهید چهارم که نویسنده با خبر خواندن اعدام کسی در خرابه های اطراف شهر، سوزش شدیدی روی سینه اش غ ناشی از حمله برادرزنش با چاقو به او هنگام خوابف حس می کند «مرگ همه ذهنش را پر می کند» و برای درخواست مرخصی نزد رئیس اداره می رود و رئیس او را «کاف» خطاب می کند. و چه اینهمانی زیبایی با «کاف» کافکا دارد. شکل بیهودگی کار در اداره و بوروکراسی مسخره آن چقدر «کشکولی» را به «کافکا» شبیه می کند چنان که در آنجا «کاف» حرف اول نام «کافکا» است و در اینجا «کاف» حرف اول نام «کشکولی». «مسخ» کافکا به نوعی در «بازی مهندسی یک رمان» تکرار شده است. در اینجا راوی به طنز از اداره با عنوان «اصطبل پرورش اسب» یاد می کند.
۳) فقدان قاعده یا به عبارتی معناباختگی [Absurd]به خصوص در پیوند یادداشت های راوی با اصل ساختار نامنظم رمان. مثل تکه های پازلی است که به طور ناساز و نامرتب کنار هم چیده شده اند. یادداشت هایی که همسر راوی، نازنین پنهانی خوانده و مخفی کرده و هنگام جر و بحث بر سر راوی می کوبد. یادداشت هایی که برای نازنین هیچ ارزشی ندارد. او در جایی به راوی می گوید؛ «تو همیشه دچار توهمی،» نقش نازنین در «بازی مهندسی یک رمان» بسیار برجسته است. به این لحاظ که او نماینده تیپیک همسران نویسنده و روشنفکر سرخورده و زندگی باخته امروزی است.
۴) اتصال کوتاه [Short ciruit]بین مضمون و جهان واقعیت با استفاده از تلفیق وجوه فوق العاده متباین. وجه آشکار داستانی و وجه ظاهراً مبتنی بر واقعیت در کلیت اثر، و نیز مطرح کردن نویسنده و موضوع نوشتن رمان در متن و برملا کردن عرف های ادبی هنگام استفاده از آنها. برای نمونه در قسمت سوم از تمهید ششم وقتی راوی تصمیم به نگارش رمان در قهوه خانه از طریق کاربرد ضبط صوت می گیرد و نهایتاً از این طرح منصرف می شود، دلایل این انصراف را طوری شرح می دهد که در واقع ویژگی های «بازی مهندسی یک رمان» را برای ما عیان می کند؛ «به آن شکلی که فکر می کردم غیرعملی است. به چند دلیل؛
۱) به دلیل تعدد فوق العاده زیاد شخصیت ها که اولین نتیجه اش ایجاد تشتت در روایت است.
۲) ... مفهوم نبودن. گم کردن راوی و همین طور روایت
۳) عدم موضوعیت و نبودن هسته مرکزی برای رمان. رمان در صورت نداشتن هسته مرکزی یک مشت کلمات پراکنده جلوه می کند.
۴) نبودن پازل پشتی جهت استحکام لایه رویی داستان و آن به دلیل پراکندگی لایه اول که ناشی از پراکندگی راوی و روایت و موضوع است. نوع روایت مشخص است؛ اول شخص مفرد. رودررو. که می شود گفت دوم شخص. من و تو... بدون مکان و زمان و فضا» غقسمت سوم از تمهید ششم، پاراگراف های آغازینف که بدیهی است شگرد اتصال کوتاه، نمایی پست مدرنیستی به اثر می دهد و «قاسم کشکولی» پیشاپیش طرح رمان ضدرمانش را لو می دهد.
۵) آشنایی زدایی در «بازی...» به ویژه در بافت اثر رخ می نماید. مولفه های آشنای داستان به چشم نمی خورد. وحدت زمانی و مکانی ماجراهای تودرتو مانوس نیست. نوع شخصیت نویسنده خیلی نوسان دارد. عاشق نازنین نیست اما به شدت تظاهر به عشق می کند، در حالی که به جنایت و خیانت در عشق معتقد است و به لحاظ فیزیکی این دو کلمه را از یک ریشه می داند. به ازدواج محضری اعتراض دارد که عشق را محدود کرده و از بین می برد. به پاراگراف اول تمهید اول و پاراگراف آخر رمان توجه کنید. بسیاری چیزها خلاف آمد عادت خواننده پیش می رود.
۶) تلفیق زمان ها با یکدیگر که این امر با استفاده از نوار ویدئو و نوشتن یادداشت ها انجام می شود. هر چند دوره یی طولانی را دربر نمی گیرد اما وقتی ماجراها در خواب و تخیل اتفاق می افتد گستره زمانی یکی می شود.
۷) نویسنده درباره اطلاعاتی که به خواننده می دهد دچار عدم قطعیت است. «حاج منصور» برادر نازنین چهره یی معرفی می شود که با چاقو به راوی در خواب حمله ور می شود و قصد کشتن او را می کند. معلوم نیست چرا؟ بعد راوی ریشه اش را در فقر می بیند در حالی که در جای دیگر همراه با نصب دوربین و برای لو دادن او و دادن فیلم به نازنین، راوی را برای خوشگذرانی در روز تولدش به خانه «هما» می برد. معلوم نیست بعد از حادثه زخمی شدن در خواب که دوست و آشنا به آن پی می برند چرا راوی باز با «تهدیدگر» خودش همراه می شود؟ عدم قطعیت اطلاعات در مورد سایر شخصیت ها نیز به چشم می خورد.
۸) آفرینش داستان در لحظاتی ناممکن صورت می گیرد، البته اگر داستانی در کار باشد. نویسنده مدام در تخیلش به خلق رمانش می اندیشد، هر چند به قول خودش غراویف چون به تنهایی تحمل ملال را ندارد به داستان پناه می آورد و در عین ملال رمان خلق می شود یعنی در موقعیتی که نویسنده از زمانه و زندگی بیزار است و به پوچی محض رسیده است. «انسان از طریق پوچی به صلح و سعادت می رسد.» غتمهید سوم، یادداشت شماره هشتف پارادوکسی که تا آخر رمان خودش را نشان می دهد.
۹) در پایان داستان فرجام قطعی وجود ندارد. مرد می خواهد همه چیز را فراموش کند و از زن می خواهد در نگارش رمانی تازه به او کمک کند. نازنین به او می گوید هیچ وقت تغییر نمی کند و راوی چون هوس وجودش را فراگرفته باز به دروغ به نازنین قول می دهد و صحنه اروتیک آغازین کتاب، بخش موج، تمهید اول تکرار می شود.
۱۰) اعتقاد به جهان بینی تنازع بقا، که هر یک از موجودات زنجیره هستی، بی رحمانه موجودی دیگر را قربانی می کند تا به حیات خود ادامه دهد. نگاه کنید به تنازعات اداری رئیس شعبه و مدیرکل، کارمندان بانک. غنمونه تیپیک اش «احمد سالمکار» و خود راویف در جایی راوی اشاره به جنگ فرسایشی خود و اداره غسیستمف می کند و نیز قماربازی انباردان و آقای صابری بر سر زن «هما» و کشمکش راوی با حاج منصور همگی در تقلای حیات و قربانی کردن دیگری به ستیزه اند.با توجه به ویژگی هایی که برشمردیم، می توان نتیجه گیری کرد رمان «بازی مهندسی یک رمان» یک ضدرمان پست مدرنیستی است. از این نظر یادآور تکنیک داستان نویسی او در داستان کوتاهش «زن در پیاده رو راه می رود» است. اما «بازی...» حالتی تکه پاره دارد و به سبک دادائیست ها چهل تکه یی از یادداشت های شبانه راوی درست کرده است با این تفاوت که پوچی خود را از کافکا وام می گیرد و تکنیکش را از پست مدرنیست ها غالبته نه آن پست مدرنیسم آبکی نوع ایرانی که بدجوری مرسوم شده و زیر شنل هیچ قاعده ادبی نمی رودف. از همین رو به کشکولی «دادائیست نو» لقب می دهم؛ دادائیست ً ملول و عصیانگری که بر همه چیز حتی خودش شوریده است. سر آخر باید بگویم با در نظر گرفتن تاریخ نگارش اولین رمان او «ناهید» یعنی مهر ۷۲ تا مهر ۸۴ که «بازی مهندسی یک رمان» تمام می شود ۱۲ سال فاصله است. گرچه مجموعه ماندگار «زن در پیاده رو راه می رود» طی این سال ها نوشته شده و در سال ۷۷ منتشر می شودغ این اثر در سال ۸۸ توسط نشر ثالث تجدید چاپ شده استف اما اینها نویسنده را از دور کم کار و بی انگیزه نشان می دهد. البته خودش هم در «بازی مهندسی یک رمان» می گوید «... می دانم ذهن به قول «ون گوگ» خیلی زود به تنبلی عادت می کند. باید مراقب باشم.» «قاسم کشکولی» باید بیش از اینها مراقب باشد. ادبیات داستانی ایران بدون او بی گمان گوهری را گم می کند.