امروز یکشنبه 11 مرداد 1405

Sunday 02 August 2026

با فرهاد آئیش از تحصیل در آمریکا تا بازی در شمس العماره


1401/08/01
کد خبر : 38649
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 57 نفر
فرهاد آئیش بازیگری با کوله‌باری از کارهای جورواجور در کارنامه هنری‌اش، یک تئاتری واقعی است با کلی تجربه، وی تحصیلات خود را در آمریکا گذرانده و متولد شمیران است. در سال ۱۳۳۱ به دنیا آمده، پس از اتمام تحصیلات متوسطه، ابتدا به انگلیس و سپس به آمریکا رفت. او فارغ‌التحصیل فیلمسازی و عکاسی از دانشگاه کالیفرنیا است. آئیش یک هنرمند واقعی است، بازیگر، نمایشنامه‌نویس، کارگردان تئاتر، بازیگر سینما و تلویزیون.. او سال‌های زیادی در لندن، برلین، بوستون، واشنگتن و سانفرانسیسکو زندگی کرده و در آنجا به کارگردانی و بازی در بیش از ۳۰ نمایشنامه به زبان‌های فارسی و انگلیسی پرداخت، او پس از ۲۷ سال زندگی در خارج از کشور، سرانجام سال ۷۶ به ایران بازگشت، در واقع در کار خودش «طلای ناب» است، طلایی که با این همه افتخار در کارنامه هنری‌اش و تحصیل در بهترین دانشگاه‌های جهان، با غرور چنان فاصله‌ای دارد که شما را به تعجب وا می‌دارد، (نه مثل بعضی از بازیگران تازه‌کار) باید قدر چنین اشخاصی را در سینمای ایران بدانیم. هنرمندی به واقع هنرمند... همسر او مائده طهماسبی، مدرک فوق‌لیسانس تئاتر دارد و سال‌های سال است که به امر بازی می‌پردازد، او در سال ۸۳ برای بازی در فیلم «ماهی‌ها عاشق می‌شوند» کاندیدای سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل زن شد. آنها یک زن و شوهر خوشبخت هستند و به قوانین زندگی احترام می‌گذارند. یک نکته جالب که بد نیست در مورد آئیش بدانید، اینکه او برای هر روز زندگی‌اش برنامه دارد، فرد بسیار منظم، خوش اخلاق و دنیا دیده‌ای است، ضمن اینکه ۱۸ سال است غذاهای گیاهی مصرف می‌کند و شاید طی این همه سال چند باری از گوشت استفاده کرده است، می‌گوید: وقتی می‌بینم که با گیاهخواری زندگی راحتی دارم، چرا باید دست از این کار بکشم. با او گفتگویی جالب انجام دادیم و او برای ما از گذشته‌ها و تحصیل در آمریکا گفت... ● اولین کار، قطار ابدی اولین کاری که در تلویزیون ایران از من پخش شد، قطار ابدی بود، من در این کار به عنوان کارگردان و بازیگر حضور داشتم و تمام تلاشم را به کار بسته بودم تا طنز مدرن و متفاوتی را به مخاطب ارائه بدهم. ● زندگی در آمریکا وقتی به آمریکا رفتم، کارهای مختلفی را انجام دادم، ابتدا در آتلیه عکاسی دانشگاه در آمریکا مسئول نظافت شدم اما پس از مدتی متصدی بخش شدم و به دانشجویان وسایل آزمایشگاه را امانت می‌دادم و سال‌ها در آنجا کار می‌کردم. ● پشیمان نیستم بعضی‌ها که من را می‌بینند می‌گویند؛ تو سال‌ها در خارج از کشور فعالیت هنری می‌کردی از اینکه در آنجا نماندی و به ایران بازگشتی پشیمان نیستی، من هم می‌گویم؛ ابدا، البته این حرف بدان معنی نیست که من از همه شرایط موجود راضی هستم نه، اما مهم این است که من حس، زبان و ریشه مخاطبی که با او کار می‌کنم را می‌دانم، شاید شعاری به نظر برسد اما شما هر چقدر هم که بالا بروید اما باز دنبال ریشه‌تان هستید... به همین دلیل، کار کردن برای هموطنانم همیشه مایه افتخارم بوده است. ● شمس‌العماره با سامان مقدم یک تجربه کاری بسیار خوبی در فیلم سینمایی «مکس»داشتم و زمانی که سامان از من خواست در سریالش بازی کنم. با آغوش باز پذیرفتم چرا که من اساسا نگاه او و از آن مهم‌تر شخصیتش را بسیار دوست دارم. ● به مشکلات بخندید خندیدن به دنیا و مشکلاتی که در زندگی با آن مواجه هستم اساسا کار بسیار خوب و نگرش پسندیده‌ای است و باید به نوعی در فرهنگ ما نهادینه شود اینکه به دنیا یا مشکلات پیرامون خود بخندیدم به آن معنا نیست که نسبت به آن بی‌تفاوت باشید و به فکر حل مشکلاتی که احتمالا در مواجهه با آن به وجود می‌آید نباشید، نه، معنایش این است که آن را از حالت بزرگ و ملال‌آوری که دارد، خارج کنیم چون گاهی ما مشکلات را با نگاه‌های تلخ از آنچه که واقعا هست، هم بزرگ‌تر فرض می‌کنیم وقتی شما به موضوعی خارج از آن مبحث یا از بالا نگاه می‌کنید، متوجه می‌شوید، آنقدرها هم که فکر می‌کنید این مشکلات بزرگ نیستند. ● جو صمیمی جو پشت صحنه کار هم درست مانند جلوی دوربین صمیمی بود و همین باعث می‌شد زمانی که در کار ظاهر می‌شدیم، انرژی مثبت زیادی را از همدیگر دریافت می‌کردیم که قابل ستایش است. ● اول رفتم انگلیس وقتی جوان بودم برای کسب تجربه، دیدن دنیا و ادامه تحصیل تصمیم گرفتم راهی خارج از کشور شوم، ابتدا به انگلیس رفتم تا در این کشور تحصیل کنم، بعد از گذشت مدتی تصمیم گرفتم در کنار تحصیل، کار هم بکنم. اما در کشورهای اروپایی همزمانی این دو کار با هم چندان راحت نیست، به همین دلیل راهی آمریکا شدم. چرا که در این کشور این یک مسئله کاملا عادی و پذیرفته شده است و اکثر جوان‌ها خرج تحصیلشان را خودشان درمی‌آورند. ● مش رحمت وقتی نقش مش‌رحمت را خواندم، متوجه شدم که می‌توان روی این نقش کار کرد متن را با دقت خواندم و از مش رحمت برای خودم تصویرسازی کردم و بعد با توجه به توانایی‌های خودم تصویر دیگری از آن ساختم و به کمک کارگردان به یک تصویر نهایی که همان چیزی است که بینندگان می‌بینند، رسیدم. ● شمس‌العماره من تجربه نویسندگی و کارگردانی آثار طنز را دارم حتی در خارج از کشور هم این کار را کردم، من سال‌ها در تئاتر کار کردم اما حضور در شمس‌العماره برای من جذابیت‌های خودش را داشت، کلیت این کار برای من جذاب بود و بازی‌ها در این کار همگی خوب و یکدست است و این در بهتر دیده شدن این اثر تاثیر زیادی داشت. ● ایرانی‌ها خوش خنده‌اند گاهی از گوشه و کنار می‌شنوم که می‌گویند؛ خنداندن مردم ایران کار سختی است. من اصلا این حرف را قبول ندارم اتفاقا ایرانی‌ها انسان‌های بسیار خوش خنده‌ای هستند و بسیار هم طنزپردازند، آنهایی که این حرف را می‌زنند شاید به نوعی می‌خواهند سختی کار خود را توجیه کنند این در حالی است که ما هرگاه کار خوب را به مخاطبمان ارائه دادیم، آنها از آن استقبال کردند و اگر غیر از آن بود ساخت آثار طنز آنقدر شدت نمی‌گرفت. ● سختی و شیرینی غربت زندگی در غربت، سختی‌ها و شیرینی‌های خاص خودش را دارد، بعضی از آدم‌ها اصلا نمی‌توانند غربت را تحمل کنند و بعضی‌ها... منتها یک چیز در اکثر ایرانی‌هایی مقیم خارج از کشور، مشترک است و آن این که هر چقدر هم در آنجا به آنها خوش بگذرد و از هر جهت در رفاه باشند اما یک خلاء در وجودشان است و آن این است که آن سرزمین با همه زرق و برقش متعلق به آنها نیست. ● دلیل بازگشت من حدود ۲۰ سال در آمریکا زندگی کردم و قبل از آن هم تجربه سفر و زندگی در چند کشور دیگر را داشتم اما همیشه نیرویی مرا به ایران می‌خواند، برای دیدن مادر و اقوامم معمولا هر چند سال یک بار به ایران می‌آمدم تا دیداری را تازه کنم، یادم است در آخرین سفرم دوستی آمد و به من گفت؛ فرهاد آمدی سفر، یا از سفر آمدی! این جمله ناگهان من را به خودم آورد، با خودم گفتم واقعا تو کدام یک از آنها هستی... و آن روز بود که دیگر تصمیم خود را گرفتم، آمدم که بمانم. ● مرزبندی اهل مرزبندی بین رسانه‌ها نیستم که مثلا من تلویزیونی‌ام یا تئاتری و سینمایی... من بنا بر شرایط و اقتضایی که وجود دارد انتخاب می‌کنم، گاهی به سینما می‌روم، گاهی تلویزیون، تئاتر و گاهی هم هیچ یک... تنها می‌نویسم یا کارگردانی می‌کنم. ● ردپای خودم از حضور در نقش‌های متفاوت همواره استقبال کرده‌ام چرا که هر چقدر یک نقش از شما دورتر باشد، بیشتر به شما اجازه می‌دهد به نقاط غیرقابل دسترسی از وجود خودتان دست پیدا کنید که در حالت عادی از وجود آن توانایی‌ها بی‌اطلاع هستید. من سعی می‌کنم در هر نقشی بخشی از خودم را رها کنم و نکته جالب اینکه در نقش‌هایی که چندان خوب ظاهر نشوم، احتمالا این رهایی کمتر اتفاق افتاده است. ● خوب، بد در بین آثاری که در آن بازی کردم به مکس علاقه بیشتری دارم و با آن نقشم به مخاطبان معرفی شدم که نقطه عطفی هم در کارنامه هنری من محسوب می‌شود، بعد از آن هم نقشم «در شهر خبری نیست» را دوست دارم اما از نقشم در «نصف مال من، نصف مال تو» چندان راضی نبودم. ● ژانرهای متفاوت در بازیگری هم طرفدار همین شعار هستم و اهل مرزکشی نیستم که مثلا من صرفا یک کمدین هستم یا فقط در آثار جدی ظاهر می‌شوم، چون جا افتادن در هر یک از آنها مانع از آن می‌شود که شما بخواهید تجربه در نقش مقابل را داشته باشید، من همیشه سعی کردم از فرو رفتن تنها در یک قالب گریزان باشم. ● وقتی مــــش‌رحمـت کـارآگاه ‌شـد مش رحمت گزارش می‌دهد: وای، وای، وای ...خواستگار من کوش؟! عرض شود که اصولا آدم باید توی همه چیز صرفه‌جویی کنه حتی خواستگار، یعنی اسراف نکنه دیگه، فرموده بودید تحقیق کنم من هم اطاعت کردم، می‌دونید که ازدواج شما خیلی برام مهمه حتی از خاموش کردن لامپ اضافی و بستن شیرآب هم مهمتره، رفتم تحقیق و پرس و جو کردم ببینم از بین این خواستگارا کدومش از همه بهتره؟ کدومش اصل و نسب داره، چشم پاکه، دماغش مال خودشه، کم و زیاد داره... خلاصه بگم براتون: اون یکی شاه پسره، از سر بازار اومده / یکیشون تاجره و یکی دیگه شون حجره داره / این یکی در خونه بازه، همیشه سفره داره/ یکیشون قد بلند، ابرو کشیده، شازدس/ این یکی وزیره و اقبال تابنده داره/دوماد ما باید شازده باشه/عاشق و دل باخته باشه/واسه لیلای دلنازک ما، دو سه میلیونی اندوخته باشه/ این یکی مالکه و هزار هزار اجاره دار/ اون یکی رئیسه با یه فامیل آبرودار/یکی شون دکتره و یکی دیگه شون مهندسه/این یکی استاد جبر و حساب و هندسه/یکیشون تو کار الماسه، یکیشون تو کار فرش/یکیشون از راه دور فردا قراره برسه...... اصلا نظر، نظر شماست: شما بگین، شما بگین/توی این خواستگارا کی میشه دوماد ایشالا...! حالا خانوم من برای شما تک‌تکشونو کالبدشکافی می‌‌کنم،.. حکایت خواستگارای لیلاخانوم هم شده دردسر! یک روز اون می‌ره شمس‌العماره، روز دیگه، اون یکی... خلاصه، حکایتی شده، داستان خواستگارای لیلاخانوم... اما مش رحمت این عمارت که ارادت خاصی به هدایت‌خان داشت، خسته شده از اینکه می‌بینه لیلاخانوم، مونده کدوم یکی رو انتخاب کنه، چون که هدایت‌خان به جز اینکه لیلا را به هرمزخان و شمس‌الزمان خانوم سپرده، وصیت کرده که مش رحمت سفت و سخت مراقب لیلاخانوم باشد... حالا که کار به پیامک رسیده و مردم باید حدس بزنند که لیلاخانوم کدوم یکی را انتخاب می‌کنه، مش رحمت خودش دست به کار می‌شه، با یک بارونی و کلاه مخصوص کارآگاهان، می‌ره به تعقیب و گریز خواستگارای لیلا... و بعد هم گزارش می‌ده... بقیه حکایت را بخوانید... ـ مقرنسی: شما فکر می‌کنید آدم سر سفره پدر و مادرش نشسته باشه، می‌تونه کسی رو از کار بیکار کنه؟ آواره کنه؟ اون هم کی؟ دوست من رو! اینا اهل بریز و بپاشن، اصلا به فکر سد کرج نیستن، آدمی که برج بسازه بهتر از این نمیشه، الان هم کار و بار ملک کساده، اینا هم که زمین رو بو می‌کشن قیمت رو می‌فهمن، ازدواج کنی فردا دیدی شمس‌العماره رو کوبید از توش صد تا آپارتمان قوطی کبریتی درآورد، آدم با این جور کسا دست می‌ده فوری باید انگشتاش رو بشماره نکنه کم بیاد، پسری که با باباش رابطه نداشته باشه، نمی‌‌تونه مرد زندگی باشه، من رفتم تحقیق کردم که چرا این همه واسه مادر دلش می‌سوزه، هنوز که هنوزه برای مادرش عزاداری می کنه، پرسیدم ازش: آخه چقدر گریه می‌کنی ده سال گذشته! گفت: آخه هر وقت یادم میفته موقع خاکسپاریش جیگرم آتیش می گیره!!! خانواده مرد می‌خواد، از من می‌شنوی ملغاش کن! ـ شاهرخ خان: خانوم جان! دوست ندارم گناه مردم رو بشورم ولی خداوکیلی شما یک توک پا برو این هند، آدم دست خودش که نیست، اینها تو هیچی صرفه‌جویی نمی‌کنن، طرف نون نداره بخوره مثل کارخونه جوجه‌کشی، بچه درست کرده، از کجا معلوم فردا زن این بشید نزنه زیر شعار: «فرزند کمتر زندگی بهتر»! حالا اگر هندی نباشه، اسمش که هندیه! اونوقت همه شمس‌العماره رو باید بفروشید خرج بچه‌ها کنید! تازه شاهرخ‌خان پرونده‌اش خرابه، یه مدت عاشق یه دختر شد تو یه فیلم که اسمش نان، عشق، موتور ۱۰۰۰ بود! من خودم به چشم خودم دیدم به اون دختره نامه داد، اصلا اینا که میرن هند اینجوری میشن، یادمه چند سال پیش شما کوچیکتر بودی، یه «سیتا» اومده بود ایران شصت نفر سرش، خودشون رو کشتن! میگن خوش قلبه، آخه آدم با اون موهای جوگندمی قلبش کجا بود؟ فردا یه مار ببینه فیلش یاد هندوستان می‌کنه، جون به جونش کنی تو جو سینمای هنده اینم بی‌خیال. ـ پرهام احتشام‌زاده: هر کی میره فرنگ هم میاد واسه ما طاقچه بالا می‌ذاره که بله! ما خارج بودیم! بودی، خب باش! مهندسی، خب باش! اونجا رفتی برگشتی به کباب نمی‌گی کاباب! دستت درد نکنه ولی این دلیل نمی‌شه بیای خواستگاری لیلا! آدم نگاش می‌کنه دلش غنج می‌ره از بس پسر خوبیه، ولی قرار نیست هر پسر خوبی دوماد خوبی بشه که، اینا که می‌رن فرنگ برمی‌گردن مثل کفتر جلد می‌شن، فردا دیدی دوباره خواست بره اونجا، نمیشه که! رفتم خارج ته توی کاراش رو درآوردم، دیدم رفته اونجا بدجوری سوتی داده، یه خارجیه می‌گفت: روز اول که اومده بود تو آسانسور، نمی‌دونست چی کار کنه؟ همینطوری وایستاده بود، بعد از دو ساعت من رفتم تو آسانسور، دکمه طبقه همکف رو زدم، آسانسور که شروع کرد به حرکت داد زد: برا آقای راننده دست بزن! ـ پیمان پزشک‌پور: یه روز صبح از خواب بیدار می‌شید، می‌بینید شش تا زن و سیزده تا بچه تو آشپزخونه دارن صبحونه می‌خورن، بعد می‌فهمید پیمان خواسته شما رو سورپرایز کنه، رفته چیکار کرده؟ همه زن و بچه‌هاش رو دعوت کرده خونه! از کجا معلوم که زود به زود شلواراش دو تا نشه؟ فردا روم به دیوار، گلاب به روتون بهتون گفت؛ من زن چشم بادومی می‌خوام یالا! یالا! چیکار می‌کنید؟ رفت تو خونه سوسانو و گفت: نامزدمو بدین برم! می‌خواید چیکار بکنید؟ این جور مردا با یه کشمش گرمیشون می‌‌کنه و با یه مویز سردیشون! دکتره که باشه، می‌خواید من امروز برم فردا صبح با مدرک دکترا برگردم؟ اونوقت بیام خواستگاری شما، نمی‌زنین قیمه قیمه‌ام کنین؟ میگن یه زن داشته قبلا مُرده! یعنی باهاش رفته ماه عسل آبشار نیاگارا، بعد از اون بالا پرتش کرده پائین گفته این سورپرایز تولدته!! والا! از من می‌شنوی ملغاش کن!!! و اما فرهاد، من هنوز نمی‌دونم که فرهاد واقعا مریضه یا برای اینکه دل شما را به دست بیاره، خودش رو زده به بیماری تا دل شما رو به دست بیاره، رفتم اطرافش پرسه زدم، دیدم خانوم چه مجسمه‌هایی می‌سازه، یکی از یکی خوشگل‌تر، اما اگه فردا تو زندگی مثل یه مجسمه رفتار کرد، چی؟ این هم ملغاش کن خانوم! ـ بهروز شایگان: این یکی خیلی خوبه، این یکی خیلی خوبه، همگی بگین ماشالا! یه وقت فکر نکنید من و آقا بهروز ریختیم رو هم، نه! مرد باغیرت همینه، حالا شما می‌فرمائید رفیق بازه، خب باشه، ولش کنی یه راست می‌ره پیش رفیقاش! کلاه سرش گذاشتن که گذاشتن، از معرفتشه، از مردونگیشه، خانواده داره، می‌شناسیمش، این خودش کلیه! بهروز مثل فیل می‌مونه، منظورم دماغش نیست، مثل فیل میشه بهش تکیه کرد، مَرده مرد! من دختر بودم اسمم رحمته بود! می‌رفتم خواستگاریش... از من می‌شنوی بقیه رو ملغاش کن!
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38649
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید