امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

بربر کسی است که دیگران را بربر می داند


1401/08/01
کد خبر : 38116
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 45 نفر
آشنایی ام با آثار کلود لًوی ستروس برمی گردد به اوایل دهه ی پنجاه خودمان، وقتی تازه دانشجو شده بودم و در سرگردانیً میان معماری، تئاتر، ادبیات و علوم انسانی، چهار جلد «اسطوره شناخت» او را در زیرزمین ساختمان رستم گیو، در کتابخانه ی موسسه تحقیقات اجتماعی کشف کردم و عملاً... بلعیدم. کتابخانه، کتاب بیرون نمی داد و یک ماهی که خواندن چهار جلد طول کشید، درس و دانشکده را تعطیل کردم. همیشه ی زندگی ام، کًرم کتاب بودم، همه را می خواندم و این همه خوانی مارکسیستم کرده بود، به دلیلً پاسخی که به هر پرسش هستی شناختانه ام داشت و قدرتً اندیشه رباش در فروکاهشً کل جهان به روبنا و زیربنا و امیدً چابک سری که برمی انگیخت به چیزی به نام جبر یا قهر تاریخ. اما حرفی از همین مارکس مرا - بی این که خود از آن آگاه باشم - در مسیری قرار داده بود که مسیر جدایی ام از مارکسیسم بود که ده یا دوازده سال دیرتر محقق شد. و این حرف این بود که ایدئولوژی فقط شعور کاذب است - حرفی که مطلقاً نمی فهمیدم تا خواندنً همین «اسطوره شناخت» کلود لًوی ستروس که مرا با جهانی مواجه ساخت که جهانشمول بودنش را اتفاقاً مدیون پیچیدگی و تنوع بی حدش بود و نه فروکاهش، جهانی که در آن حتا شیوه ی غذا خوردن و طباخی نه زیربنا بود و نه روبنا و بل که عینً زندگی بود در همه ی تنوع و پیچیدگی هایش. هنوز اسطوره یی را به خاطر دارم - از یادم رفته از کدام قبیله از سرخپوستان آمازونی - که برای همه ی زندگی از این رو به آن رویم کرد؛ مانیتو- روح اکبر - نخستین زن و نخستین مرد را آفرید و آنان را در بهشت خود جای داد بی آن که از هیچ چیز منع شان کند یا برحذر دارد. تنها چیزی که مار - شیطان - به این زن و مرد فهماند این بود که از دو جنس مختلف و مکمل اند و چون زن از مرد باردار شد، بانگ از مانیتو برآمد که جاودانگی را به شما دو نفر داده بودم، اینک آن را میان فرزندان تان و فرزندانً فرزندان تان تا مادام الابد تقسیم کردید. شباهت و تفاوت انکارناپذیر این اسطوره ی سرخپوستان امریکا با روایت های عهدین و قرآن از قصه ی آدم و حوا همه ی نظام فکری ام را به هم ریخت؛ هبوط نخستین زن و مرد سرخپوست حاصل آگاهی به تعلق شان به دو جنس مختلف مکمل بود، حال آن که حاصل گناه آدم و حوا در ادیان توحیدی، آگاهی به برهنگی شان و حس شرمی است که وجودشان را فرامی گیرد. در آن سنً کم، ذهنم هنوز تحلیل ناایدئولوژیک را نیاموخته بود، اما خیلی چیزهایی که پیش تر بی ارزش می دانستم و فرعً جریانی اصلی به نام زندگی - بخوان انقلاب اجتماعی - برایم ناگهان اصل شده بود؛ سنت را کشف می کردم و مقام سنت یا درست تر بگویم مقام سنت ها را. هنوز به درک موضوع نرسیده بودم، اما حس می کردم که تنها راه رستگاری، ایقان به تعدد راه هاست. حاصل، سرگیجه ی لذت بخشی بود که منً کرم کتاب را کرم کتاب تر کرد. ده سالی دیرتر، هر آن چه را کلود لوی ستروس تا آن زمان نوشته بود خوانده بودم که - شگفت - نقل قولی از او را به قلم تزوتان تودوروف در کتاب «ما و دیگران» خواندم که به من فهماند کرم کتاب بودن لزوماً به معنای دقت در کتاب خوانی نیست. در مصاحبه یی، در برابر خبرنگاری که از او - به عنوان بزرگ ترین انسان شناس سده ی بیست - تعریف انسان را می پرسید، کلود لًوی ستروس از ارائه ی هر تعریفی از انسان سر باز زد فقط به این دلیل ساده که هر تعریفی از انسان، هرقدر جامع، آن قدر مانع نخواهد بود که عده یی در آن نگنجند و به همین دلیل به بردگی و مسلخ کشانده نشوند. ۳۰ سال پیش تر، در ۱۹۴۹، در هیاهوی موافق و مخالفی که انتشار «جنس دوم» سیمون دو بوار برانگیخته بود و جنگ ایدئولوژیک موافقان و مخالفان، همین آدم به یک اظهار نظر علمی بسنده کرده بود و این که «هیچ یک از نتیجه گیری های این کتاب غجنس دومف با دستاوردهای انسان شناسی منافات ندارد». از همان لحظه فهمیدم که بعد از مارکس، پوپر را هم که این همه دوست داشتم برای همیشه از دست داده ام؛ عالمی را می دیدم که خطر علمی گرایی را با پوست و استخوانش حس می کرد. از خودش نقل می کنم؛ «من هرگز نگفته ام و نه این چنین القا کرده ام که تفکر علمی مدرن به اسطوره ملحق شده است. فقط می خواستم بر این نکته تاکید کنم که برای ما که نه اخترفیزیکدان ایم و نه زیست شناس، جهانی که دانشمندان برای مان به نمایش می گذارند همان قدر غیرقابل فهم و چه بسا بسیار غیرقابل فهم تر از جهانی است که اسطوره ها آن را توصیف می کنند» تا فوری بیفزاید؛ «مقصر طبعاً دانشمندان نیستند. مقصر، معلولیت آدم کوچه و خیابان - یعنی تک تک ما - است در مقابل شناخت های اثباتی که علم امروز پرداخته است.» و مهم تر این که؛ «علوم انسانی نیز فقط از سر مداحی و فریب عنوان «علم» یافته اند زیرا با حدی مواجه اند که قابل عبور نیست چون هدف شان، شناخت واقعیت هایی است که از لحاظ پیچیدگی با آن وسایل فکری هم تراز است که مستلزم شناخت همین واقعیت هاست.» و دلم می خواهد این سپاس به انسانی را که هرگز ندیدم اما از او بیش از همه آموختم با حرف هایی از خودش تمام کنم که در ۱۹۹۹ گفت، در کولژ دو فرانس، در جشنی که به مناسبت ۹۰ سالگی اش برپا شد؛ «هرگز تصور نمی کردم به چنین سنی برسم که یکی از شگفت انگیزترین اتفاق های غیرمترقبه زندگی من است. احساسم این است که به هولوگرامی درهم شکسته شبیه شده ام که دیگر فاقد کلیت وحدت خویش است، اما هولوگرامی که هر تکه بازمانده از آن، تصویری و بازنمایی ای از کل آن را در خود نگه داشته است. پس امروزه در من، منی واقعی وجود دارد که یک چهارم یا نیمی از یک انسان است و منی مجازی که هنوز تصوری زنده از کلً غخودشف دارد. و این منً مجازی طرحی از یک کتاب می ریزد و فصل های آن را می بندد و بعد به منً واقعی می گوید؛ «ادامه ی کار با تو». و منً واقعی که دیگر طاقتش طاق شده به او پاسخ می دهد؛ «مشکل، مشکل خودت است چون دیگر فقط تویی که کل را می بینی.» کلود لًوی ستروس جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ درگذشت. سال ها بود برای همه فقط «شما» بود و هیچ کس «تو» خطابش نمی کرد - فقط خویشان هم سال و دوستان دوران مدرسه اش جرئت داشتند به او «تو» بگویند و سال ها بود همه مرده بودند. بنا به وصیتش، خانواده او را در خلوت دفن کردند و سه یا چهار روز بعد، خبر مرگش را نشر دادند. چون همان قدر جهانی بود که جهانشمول، سه کشور از ۱۹۲ کشور عضو سازمان ملل متحد در سوگش نشستند.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38116
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید