امروز یکشنبه 11 مرداد 1405

Sunday 02 August 2026

برلین و دیوارش


1401/08/01
کد خبر : 38431
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 92 نفر
اولین بار که برلین را دیدم، سال ها پیش بود. جوان بودم و دانشجو. با گروهی از دانشگاه مونیخ رفته بودیم. برای رفتن از آلمان غربی به برلین غربی مجبور بودی فقط از سه، چهار جاده عبور کنی که اطراف هر کدام شان کیلومتر ها سیم خاردار بود و سرباز. برلین هم با دیواری از وسط به دونیم.تا آن زمان یک عالم فیلم دیده بودم و کتاب خوانده بودم و سخنرانی شنیده بودم در مورد «جنگ سرد» و اینکه غرب با تبلیغات خود می خواهد آبروی کمونیست ها را ببرد و اصلاً باور نکنید آنچه را که آنها می گویند و از این حرف ها. در جاده که می رفتیم، آن سیم خاردار ها و آن همه سرباز را هم فکر کردم برای امنیت است و پیشگیری از نفوذ غرب و حتماً آن سمتش انسان های خوشبختی زندگی می کنند. اما - ربطی به این نوشته ندارد و بحثش جای دیگری می طلبد - آنچه دیدم و حس کردم، قابل تصور نبود. همان زمان هم بود که اولین بار دیوار برلین را دیدم. اینکه دیگر قابل تصور نبود اصلاً. بعد ها که مدرس شدم هر کار کردم و هرچه به کمک کلمات و عکس و فیلم زور زدم تا به دانشجوی ایرانی تصویری از «دیوار» بدهم، نتوانستم. یعنی شهر شده نصفه؟ یعنی دیوار از وسط یک خیابون می گذره؟ یعنی دیوار یک خونه رو نصف کرده؟ برای من نه چندان مسن آن روزگار هم غریب بود، اما وقتی دیدم، دیگر ملموس. دروازه براندنبورگ را که آنقدر در فیلم ها دیده بودیم و عکس ها، رها شده انگار در بیابانی درندشت. و از مقابلش دیوار می گذشت. از میان دروازه هم خیابان تاریخی و معروف «زیر درختان زیزفون» را می دیدی. آنقدر غریب که باورتان نمی شد و می گفتید ای بابا، این خیابان مگر تحفه یی بود که رفته در ادبیات و فیلم و موسیقی؟ میدان «پتسدام» بیابانی پرعلف واقعاً. کنارش سر تا سر دیوار. شاید در فیلم «آسمان فراز برلین» دیده باشید.جا به جا پلکانی گذاشته بودند به سکویی منتهی. می رفتی آن بالا و بخش شرقی را می دیدی. عین یک شهر کمونیستی در فیلم های هالیوودی ضدکمونیستی بود. بی حال و خواب زده و انگار غبارگرفته.روزی رفتیم به آن سمت. در نقطه مرزی «چک پوینت چارلی» باید به صف می ایستادی و جواب پس می دادی و نگاه مشکوک پلیس ها را روی سر و صورت و بدن حس می کردی و احمقانه لبخند می زدی که نکند مثل همه کشور های خودکامه، یکی از پلیس ها ویرش بگیرد و به تو گیر بدهد.بعد هم رفتیم خود شهر و آن جامعه «با برنامه های مدون» را ببینیم که کاش نمی دیدیم، آنچه به دیوار مربوط می شد؛ اطراف دیوار تا چندین و چند متر خالی و برهوت. پنجره ها تخته کوبیده، سرباز و پلیس که وول می زد. رفتیم به بازدید از یکی از معروف ترین مجموعه موزه های دنیا. جزیره موزه ها. آثار کم نظیر از مصر و ایران و همه جا. از آن موزه های پربار که سردی محیط و پرسه زدن نگهبان هایی که به اجبار همه جا می پلکند، دل و دماغی برای لذت بردن نمی گذارد. در مونیخ یکی از برنامه های من در تعطیلات کسل کننده برای ما خارجی ها، رفتن به موزه ها بود که لذت خاصی داشت. فکر کردم خوب شد اولین موزه های اروپا را اینجا تجربه نکردم،شبی گفتند کسانی که علاقه دارند برویم به تئاتر برشت در بخش شرقی. نمایش «آدم آدم است». هنوز هلنه وایگل زنده بود و سرپرست تئاتر. چند نفری رفتیم. همان تحمل ایستادن در صف مرزی و تحمل نگاه های مشکوک. بعد ها که فیلم «پرده پاره» هیچکاک را دیدم، باز یاد آن شب افتادم. از مرز که گذشتیم، دیدیم وقت داریم و رفتیم به رستوران کنار تئاتر. برای ما که جوان بودیم و متنفر از کاپیتالیسم غرب، همه اش آزاردهنده. انگار خاک قبرستان ریخته باشند روی همه جا. مرده. یادم نمی رود که گارسن فراک پوشیده نیم ساعت معطل کرد تا یک نیمرو بیاورد. تماشاچی ها که کم هم نبودند، بی حال و پرهراس تر از آن که توجهی جلب کنند. البته که نمایش در تئاتر خود برشت همه را از یادمان برد. حالا به همه اینها اضافه کنید که هر دو طرف دیوار آلمانی ها بودند و از یک نژاد و یک قماش و یک فامیل. یعنی خودکامگی این همه خسارت دارد؟ سال ها بعد فروپاشی دیوار را در تلویزیون ها دیدم و حتی برای من خارجی، انگار که خواب می دیدم. می خواندم و می شنیدم که برلین شده بزرگ ترین کارگاه ساختمانی دنیا. ● باز سال ها گذشت و رفتم برلین من که باورم نمی شد. با تمام شناختی که از آلمان داشتم و از آلمانی ها و از اقتصاد کاپیتالیستی و از رو کم کردن های بلوک ها از هم و از کمک های اتحادیه اروپا و همه و همه، باورم نمی شد.براندنبورگ را تازه دیدم، آن دیوار غریب مقابل دروازه براندنبورگ شده خطی فلزی در زمین. برای توریست ها که ببینند دیوار از کجا ها می گذشته. اطراف دروازه ساختمان های بیشتر دولتی و حکومتی. غیرقابل تصور از زیبایی معماری.آن «چک پوینت چارلی» شده موزه یی برای آثار و یادبود های کسانی که تلاش داشتند تا از «دیوار» بگذرند. نزدیکش تکه هایی از دیوار را یادگاری نگه داشته اند و همان جا هم خرابه یی از وزارتخانه یی هیتلری.آن میدان پر از خار و خاشاک پتسدام شده مرکز تجاری و اداری و سینما ها و از جمله «سونی سنتر». بی نظیر در نوع خود از نظر ساختمان سازی و آنچه که ما مدرن می نامیمش.آن خیابان مفلوک اما تاریخی «زیر درختان زیزفون» شده بلواری حسرت برانگیز. از آن مجموعه پربار اما دل آزار موزه ها، مجموعه یی ساخته اند که مردم از کشور های مختلف برای دیدن خود ساختمان موزه و بازسازی ها به آنجا می آیند. آن پلیس ها شده اند حالا «پلیس». آن رخوت و آن خواب آلودگی و آن همه....؟ تئاتر برشت را هم رفتم. نمایش «ژان پل مارا» پتر وایس. در مورد تفاوت های مکانی و محیطی و رفتاری آن شب برشت و این شب وایس نگویم سنگین ترم، تازه آن موقع ۱۰ ،۱۵ سال از برچیدن دیوار می گذشت. حیرت آور بود. در برلین کدام دیوار را برداشته اند که برچیدنش آنقدر موثر بوده که مردم زنده شده اند و لبخند می زنند و آدم از پلیس ها نمی ترسد و پروژه های عظیم ساختمانی و عمرانی در کوتاه ترین مدت به سرانجام می رسند؟
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38431
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید