امروز چهارشنبه 11 شهریور 1405

Wednesday 02 September 2026

به دیگران بگوییم چقدر دوست‌شان داریم


1401/08/01
کد خبر : 79275
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 37 نفر
من بیشتر روزهای کودکی‌ام را همراه مادربزرگم بودم و در کنار او بزرگ شدم. برای همین رابطه‌ای دوستانه و صمیمی بین من و او ایجاد شده بود که با بزرگ‌شدن من این رابطه هم شکل دیگری به خود می‌گرفت و هر روز بهتر از قبل می‌شد. وقتی بزرگ‌تر شدم و کم‌کم از کنار او رفتم، همیشه حس می‌کردم او را بیشتر از قبل دوست دارم و بیشتر به وجودش افتخار می‌کنم. صداقت مادربزرگ و داستان‌هایی که درباره روزهای جوانی‌اش تعریف می‌کرد، باعث شده بود عاشق او باشم. مادربزرگ در خانواده‌ای بزرگ شده بود که در آن زن هیچ جایگاهی نداشت و هیچ‌کس به خانم‌ها احترام نمی‌گذاشت. برای همین وقتی از روزهایی می‌گفت که در این خانواده زندگی کرده و بزرگ شده، نه‌تنها حرف‌هایش برایم جالب بود، که حتی باعث می‌شد نسبت به همه زن‌هایی که در آن دوران زندگی می‌کردند حس دیگری داشته باشم؛ نسبت به همه آنهایی که در برابر تمام موانع ایستاده بودند تا به حق‌شان برسند. مادربزرگ به من کمک می‌کرد بهتر و بیشتر آنها را بشناسم و بفهمم چطور با همه سختی‌هایی که پیش روی‌شان بود، راه موفقیت را هم طی می‌کنند. من عاشق مادربزرگم بودم و برای همین هیچ وقت نمی‌شد سالگرد تولدش را فراموش کنم. آن روز هم هشتادمین سالگرد تولد او بود. صبح که از خواب بیدار شدم، زودتر از روزهای دیگر کارهایم را تمام کردم و همراه با پدر و مادرم به سمت خانه مادربزرگ راه افتادیم. با این‌که از خانه ما تا خانه مادربزرگ تقریبا راه زیادی وجود داشت، اما محال بود یک‌سال کار و راه دور بهانه‌ای شود برای نبودن در کنار مادربزرگ. آن روز هم بعد از چند ساعت رانندگی، بالاخره به خانه مادربزرگ رسیدیم. بعد از سلام و احوالپرسی، متوجه شدم مادربزرگ آن شب یک جشن مفصل تدارک دیده است و دوستانش هم در این مهمانی حضور دارند. خیلی خوشحال بودم و آرزو می‌کردم او سال‌های سال با سلامت کامل در کنار ما زندگی کند و همیشه همین‌طور شاد و سرحال باشد. اما آن شب مادربزرگ کار عجیبی انجام داد؛ کاری که برای من خیلی جالب و قابل تحسین بود و باعث شد بیشتر به شجاعت و صداقت مادربزرگ عزیزم پی ببرم. وقتی تمام مهمان‌ها رسیدند، مادربزرگ از همه ما خواست در اتاق‌نشیمن جمع شویم و خودش شروع به صحبت کرد. او با صدایی بلند و با لحنی مطمئن و محکم گفت: «من از این‌که همه شما اینجا هستید و امشب به خانه من آمدید، خیلی خوشحالم و از همه تشکر می‌کنم. اما فکر می‌کنم امشب بهترین فرصت است که به تک‌تک شما بگویم چقدر دوست‌تان دارم و از دوستی با شما چقدر خوشحالم.» همه ساکت بودیم و به حرف‌های مادربزرگ گوش می‌دادیم. اما بعضی از دوست‌های او حرفش را قطع کردند و گفتند: «امشب تولد توست، آنجلینا؛ ما باید بگوییم چقدر تو را دوست داریم. بهتره این حرف‌ها را بذاری برای یه وقت دیگه.» مادربزرگ مثل همیشه لبخند مهربانی زد و گفت: «هیچ وقت برای این‌که به دیگران بگوییم چقدر دوست‌شان داریم، دیر یا بی‌موقع نیست. من هم تصمیم گرفتم امشب به همه دوستانم بگویم چقدر از حضورشان خوشحالم و چقدر بودن‌شان برای من ارزشمند است.» او حدود۳۰ دقیقه درباره تک‌تک دوستانش حرف زد و گفت هر یک را چقدر دوست دارد. وقتی صحبت‌های مادربزرگ تمام شد، با خودم فکر می‌کردم من که نوه او هستم، چقدر شهامت این کار را دارم که به دیگران بگویم دوستشان دارم و از بودن کنار آنها خوشحالم؟ آن شب مادربزرگ به همه مهمانانی که در مراسم تولدش حضور داشتند، اطمینان داد که عزیز هستند و دوست‌داشتنی؛ کاری که خیلی از ما جرأت انجام دادنش را نداریم. اما ای​کاش بدانیم​ هیچ وقت برای این‌که به عزیزان‌مان بگوییم چقدر برای ما ارزش دارند، دیر نیست و این کار فقط قدری شهامت می‌خواهد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/79275
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید