امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

تجربه دیدن کتاب قانون روی پرده


1401/08/01
کد خبر : 37936
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 97 نفر
کتاب قانون حکایت تقابل مسلمانی ایرانی و اسلامی است. حکایت باید ها و شایدها، شعارها و عمل ها است. حکایت اسلام هزار ساله ایرانی است که از پدران مان به ارث رسیده و اسلام آنان که خود آن را یافته اند. کتاب قانون داستان کهنه و تلخ مسلمانی ما است که بازنویسی شده است. البته نویسنده سعی کرده به طرق مختلف طنز را وارد آن کند تا هم از تلخی آن بکاهد هم کهنگی فیلم را بپوشاند. شاید می خواسته است طنز تلخی درست کند اما حقیقت فیلم آنقدر تلخ است که با طنزهای کوتاه و بعضاً بی مزه آن چیزی از آن کم نمی شود، به طوری که صدای خنده بینندگان در اواسط فیلم، وقتی می فهمند ماجرا از چه قرار است، به سختی شنیده می شد. داستان با مهندس رحمان شروع می شود. او در لبنان و در یک سفر کاری با ژولیت که مسیحی است آشنا می شود. آمنه یا همان ژولیت در سفر بعدی رحمان، مسلمان شده است. همین می شود که رحمان با او ازدواج می کند و او را به ایران می آورد. اگرچه از اینجا به بعد تقابل میان اسلام واقعی و ایرانی شروع می شود، اما روایت داستان از ابتدا همین بوده، منتها کسی نبوده است تا تضاد آن را آشکار کند. آمنه که نماد اسلام اصیل است، با اسلام ایرانی درگیر می شود و در نهایت شکست می خورد. اما در دقایق کوتاه پایانی فیلم، رحمان برای یافتن دوباره آمنه به جنوب لبنان سفر می کند. او را در شهری می یابد که تماماً خراب شده است و فقط یک مسجد دیده می شود. هیچ بزرگسالی در آنجا نیست و آمنه تازه مسلمان مشغول تدریس قرآن به کودکان است. رحمان در کلاس او زانوی شاگردی می زند و... داستان پر از کنایه هایی است به فرهنگ رایج ایران، که تماماً اشاره دارد به اسلام نیم بند جوانان و اسلام من درآوردی پیران. مذاکرات میان گروه ایرانی و لبنانی قسمتی است غنی که تمام منظور را بیان می کند. طرف مقابل حرف هایی تکراری را تحویل گروه ایرانی می دهد، هیات ایرانی یا در حال خوردن است یا در حال کادو دادن. بزرگ ترشان به نîفîس حق خود افتخار می کند که با گفتن «خانم نمیشه شما یه چیزی بندازی روی سرت» به ژولیت، هم امر به معروف را زنده کرده است و هم او را مسلمان و... اینها همه حکایت از فهم ناقصی دارد که از مفاهیم اسلامی دارند. در نقطه مقابل هنگامی که آمنه در ایران از همان منابعی که ایرانی آن را اسلام می داند نهی از منکر می کند، هیچ کس تاب نمی آورد؛ «این تازه مسلمون به من که ۶۰ ساله مسلمونم میگه چی کار کنم»، گویی امر به معروف در فرهنگ ایرانی به انحصار عده یی مسن درآمده. اما تلخی فیلم بیشتر از اینها است. آمنه که درون انسان ها را می بیند به سادگی متوجه می شود تمام فروشندگان آن محله شبیه رحمان هستند، چرا که بازیگر همه آن نقش ها همان رحمان است. اما خانواده رحمان این را نمی فهمند. همین جا شکاف میان آنچه باید باشیم و آنچه هستیم مشخص می شود؛ تکیه بر سیرت یا صورت؟ این مقدمه اصیل بودن اسلام آمنه را تذکر می دهد. و این روند با نهی از منکرهای صادقانه و بی ملاحظه او ادامه می یابد. تسلط آمنه بر دینی که آن را پذیرفته در مقابل دانسته های قدیمی اعضای خانواده خودنمایی می کند. این تسلط که خود را به صورت حاضرجوابی نشان می دهد رنگ ویژه یی به آمنه می دهد. اسلام آمنه به او اجازه می دهد نظرات خود را بیان کند و در واقع آزادی بیشتری برای او ایجاد می کند. فرهنگ ایرانی این آزادی را پررویی می داند و تقابل خود با اسلام را بار دیگر به نمایش می گذارد. در نهایت اطرافیان که از دست امر به معروف و نهی از منکرهای بی عیب و نقص آمنه عاصی شده اند، فکر می کنند افسار آمنه از دست خارج شده است، پس به رئیس رحمان، همان که آمنه را مسلمان کرد، رو می آورند. او که تا به اینجا فقط سادگی خود را به نمایش گذاشته، به ناگاه آن روی خبیث خود را نمایش می دهد. آمنه که تا به حال به دنبال اجرای واجبات دین بوده است، در معرض آماج حملات رحمان و خانواده اش قرار می گیرد که چرا مستحبات را انجام نمی دهی؟ تذکرهای خانواده رحمان اشاره به جنبه های خرافی اسلام ایرانی دارد که صحیح بودن آنها جای شک دارد. اگرچه در این میان خواهر کوچک رحمان تنها کسی است که بعضاً به دفاع از آمنه می پردازد، اما او نیز نمی تواند تنهایی آمنه را پر کند و به قول رحمان «آمنه تنها بود، تنها تر شد». داستان، دید ایرانی نسبت به اسلام را به خوبی نمایش می دهد؛ اصل را رها کرده ایم و فرع را علم، هر چه فیلم جلوتر می رود، تنهایی آمنه بیشتر خود را نشان می دهد. تنهایی او به وضوح نشانگر غربت اسلام ناب در سرزمین مدعیان آن است حال آنکه آمنه اسلام را در سرزمینی بلاتکلیف یافت. با گذشت هر ثانیه از فیلم این غربت بیشتر می شود و تلخی آن افزون تر. اما در این میان آرامش آمنه او را دوست داشتنی تر می کند. تبسم های پرمعنای او یادآور نگاه عاقل اندر سفیه است و خلاصه همه چیز او خوب است. گویی او خود اسلام است. در ادامه مشخص می شود آمنه حامله است، اما به دلیل بیماری که دارد نگه داشتن بچه، جانش را به خطر می اندازد. در این نقطه آمنه در میان سنت و مدرنیته قرار می گیرد؛ قتل نفس آری یا نه؟ فیلم جواب این سوال را به بعد موکول می کند. رحمان برای خانواده اش توضیح می دهد چرا او نمی تواند بچه دار شود. چیزی که برای هیچ خانواده ایرانی قابل قبول نیست. خانواده رحمان به دنبال دختری دیگر برای او می گردند و آمنه شبانه به لبنان می رود. سه هفته بعد خواهر کوچک تر رحمان برای اولین بار بعد از رفتن آمنه، سجاده اش را باز می کند و نامه خداحافظی او را می یابد. رحمان که از قضا شدن نمازهای صبحش می نالد عزم را برای یافتن آمنه جزم می کند. به لبنان می رود و آمنه را می یابد. کنایه های فیلم در لحظات پایانی بیشتر می شود. در صحنه دیدار دوباره آمنه و رحمان، شکم آمنه جلو آمده است. او بچه را سقط نکرده بود... آمنه که نماینده اسلام اصیل و مدرن بود، عقل را به کناری گذاشت و قضیه شکلی دیگر به خود گرفت. ایمان و مدرنیته اگرچه در مقابل هم نیستند اما گاهی با هم جمع نمی شوند. اینکه چه باید کرد سوالی است که فیلم آن را در لحظه آخر نمایش داد تا از باز کردن بیشتر آن فرار کند. به نظر می رسد جواب روشنی برای آن ندارد. فیلم با ظرافت خاصی بیننده را نسبت به فرهنگ خویش بهت زده می کند و راهکاری هم برای آن ارائه می دهد؛ تعلم دوباره اسلام. در قسمت پایانی فیلم، آمنه که رسالت خود را در مقابل خانواده رحمان انجام داده به لبنان می رود تا به کودکان اسلام را بیاموزد. در واقع فیلم فریاد می زند که برای اصلاح شدن باید مانند کودکان در کلاس آمنه ها زانو زد. اما جای خیلی از چیزها خالی است. آنچه موضوع فیلم را تکراری می کند نپرداختن به مسائل روز فرهنگ ایرانی است؛ فرهنگی که می خواهد گذار کند اما شک دارد. در قسمتی آمنه از رحمان می خواهد به جای گوش دادن به آهنگ های غیرشرعی به ترانه های سامی یوسف گوش کند. این نهایت راهکاری است که فیلم برای مسائل درگیر روز جامعه مطرح می کند، اما مشکل فراتر از اینها است. نگاه افراطی فیلم فقط به قشر مذهبی ایران از انصاف آن می کاهد. گویی دیگران نقشی در ساختن این اسلام ایرانی ندارند. هر چند فیلم پر است از تکه های معنایی ظریف و زیبا، اما این دیالوگ برای من چیز دیگری بود؛ رحمان(عصبانی)؛ چرا این کار را کردی، ژولیت؟... چیه؟ بدت اومد بهت گفتم ژولیت؟ آمنه ( آرام و دلشکسته)؛ رحمان، کرم وقتی از پیله درآمد دیگر اسمش کرم نیست، اسمش پروانه است. امیدوارم لذت برده باشید.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/37936
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید