بر پایه مکتب روانکاوی، روان انسان از ۳ بخش تشکیل شده است: آید (نهاد)، اگو (من) سوپراگو (فرامن). نهاد، منبع انرژی روانی و بخشی از روان انسان است که وظیفه اصلی آن، رفع تنشهای فیزیولوژیک است، از اصل علیت ناآگاه است و ارضای فوری خواستهها را بیتوجه به شرایط زمان و مکان میخواهد...
این بخش روان، جنبه ناخودآگاه دارد. من، بخش منطقی روان است که از اصل واقعیت پیروی میکند و میکوشد خواستههای فرد را با توجه به امکانات او و مقتضیات دنیای واقعی برآورده کند و بخش اعظم آن خودآگاه است. سوپراگو هم بخش اخلاقی و وجدانی روان را تشکیل میدهد که فرد را برای رفتارهای شایسته تایید و تشویق و در صورت رفتارهای ناشایست تکذیب و تنبیه میکند و بخش عمده آن ناخودآگاه است. به گفته سایمون لسر در کتاب «داستان خیالی و ناخودآگاه»، هنر پاسخها و واکنشهای همه سطوح روانی را هماهنگ میکند؛ به نهاد اجازه میدهد آرزوهای ناپذیرفتنی را به نحوی پوشیده ارضا کند. «من» به وسیله دستکاری در شکل پاسخها و درک این واقعیت که آرزوها همیشه هم عملی نمیشود و نیز در اثر ساختار و شکل ظریف و پیچیده رسانه هنری ارضا میشود و فرامن (وجدان) هم به وسیله فراهم آمدن دریچهای جهت بروز تمایلات آرمانگرایانه و معنوی که در تجربیات روزانه انسان معمولا جایی ندارد، راضی میشود.
«لسر» دریافت ادبیات باعث مقایسه و همانندسازی خواننده با موضوع شعر یا داستان میشود و او تخیلات خصوصی خویش را به موضوعی که میخواند مربوط میکند. برای نمونه قهرمان داستان اودیسه اثر هومر با پیروزیهایی که به دست میآورد تمایلات قدرتطلبی خواننده را در مورد پیروزی بر نیازها و قیدوبندهای زندگی از جمله مساله مرگ ارضا میکند.
هانس ساکس از نخستین منتقدان پیروی روانکاوی هنری که اصول روانشناسی اگو را برای بررسی شکل هنری به کار برد، عقیده دارد محتوای ظاهری اثر هنری رابطهای متقابل و پیچیده با محتوای عمقی آن دارد. وی در کتاب «ناخودآگاه آفریننده» عقاید فروید را درباره رابطه بین هنر و رویاهای روزانه بسط داد و مطالبی درباره چگونگی دگرگونی تخیلات شخصی هنرمند به آفرینشی هنری که از نظر عموم پذیرفتنی باشد، عنوان کرد. به پندار او این دگردیسی از طریق واسطهای صورت میگیرد که جامه مبدل به تخیلات هنرمند میپوشاند و این همان محتوای ظاهری اثر هنری است. بدینگونه لذت ناشی از تمایلات ممنوعی که در اثر هنری مستتر است در زیر نقاب پنهان میشود و در واقع محترمانه به وجدان رشوه داده میشود تا بپندارد شخص از شکل ظاهری هنر لذت میبرد.
بدینسان میتوان گفت در یک غزل مفروض حافظ، «نهاد» از نوشیدن می و همنشینی با معشوق معانی مادی آن را درمییابد و لذت میبرد، «من» از زیبایی الفاظ و تشبیهات و تمثیلها به وجد درمیآید و «فرامن» هم از معانی عمیق عرفانی و اخلاقی که در آن غزل مستتر میبیند سرمست میشود. به گفته مولانا: «هر کسی از ظن خود شد یار من.»
اما این موضوعات و واکنشهایی که در ذهن خواننده برانگیخته میشود در اشعار شاعران دیگر که به محبوبیت حافظ دست نیافتهاند نیز هست پس چیزی ژرفتر و فراگیرتر باید در کار باشد.
● حافظ در مکتب یونگ
شاید یاری جستن از دیدگاههای کارل گوستاویونگ، روانپزشک نامآور دینگرا، در اینجا بتواند کارساز باشد. یونگ فرزند یک کشیش پروتستان که فروید او را بهعنوان وارث مکتب فکری خود در نظر گرفته بود اما بعد سرسختترین و نیرومندترین معترض فروید شد به اندازه خود فروید در دنیای هنر تاثیر ایجاد کرد گرچه پژوهشهای مستقیم یونگ در مورد هنر در قیاس با علایق زیاد وی در زمینههای دیگر به نسبت محدود است و در کتابی به نام «روح در انسان، هنر و ادبیات» گردآوری شده است. وی برای هنرمند بهعنوان روایتگر ناخودآگاه گروهی حرمتی ویژه قایل بود. به عقیده او مسایل دنیوی هنرمند در نیروهای قدرتمندی که خود را از طریق هنرمند مینمایاند، تاثیر کمی داشت. به پندار او، روانشناسی تا آن حد که «نمونههای باستانی» را که در یک اثر هنری موجود است و زیربنای آن را تشکیل میدهد، مشخص کند مفید خواهد بود یا میتوان از روانشناسی یاری جست که محقق شدن نشانههای مشترک جهانی را توسط «روحیه تفکری خاص زمان» به وسیله هنرمند تبیین کند. با عنایت به این موضوعات شاید بتوان به فهم اقبال جهانی به حافظ نزدیکتر شد.
خوب است که برای بررسی جنبهای از دلایل جاودانگی شعر حافظ، نظری اجمالی به برخی وجوه روانشناسی تحلیلی یونگ بیندازیم. در مکتب یونگ، اگو معادل خودآگاهی است؛ یعنی آگاهی از خویشتن و از جهان بیرون. پرسونا شخصیت بیرونی، واسطه اگو با دنیای خارجی و نقاب اگو است. نقابی است که فرد در مواجهه با دیگران بر چهره دارد و از نظر اجتماعی مطلوب و پذیرفتنی است.
سایه، تصویری معکوس از پرسونا است، آن چیزی است که از نظر نقاب ظاهری و از دید اجتماعی ناپذیرفتنی است و لیکن شخص به آن دلبستگی دارد. مصداق پرسونا و سایه، هر دو در این بیت حافظ آمده است:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
ناخودآگاه شخصی، لایه سطحیتر ناخودآگاه است و از اموری تشکیل شده است که روزگاری بر شخص معلوم، اما به علت آنکه با دید شخص نسبت به خویش متعارض بوده است و از نظر اجتماعی هم نامطلوب تلقی میشده به ناخودآگاه رانده شده است، به ظاهر فراموش شده است اما در ناخودآگاه به زندگی خویش ادامه میدهد. ناخودآگاه گروهی، لایه ژرفتر ناخودآگاه و جایگاه نمونههای باستانی است. نمونههای باستانی ظرفیتهای موروثی آغازگر یا تداومبخش رفتارهایی است که برای همه انسانها جنبه معمول و عام دارد. از نمونههای باستانی میتوان به خورشید، نیرو و کار– مایه، قهرمان، پیر خردمند، پرستاری کردن و پرستاری شدن اشاره کرد. مهمترین نمونه باستانی عبارت است از خود که کوشش ناخودآگاه انسان برای مرکزیت، تمامیت، و معنی، و ظرفیت ذاتی برای کلیت است. کمپلکسها عقاید ناخودآگاه مرتبط با رویدادها یا تجربههایی با زمینه هیجانی ویژه هستند، وجه سطحیتر تداوم «کمپلکس- نمونه باستانی» و وسایل ظهور نمونه باستانی در روان شخص هستند.
گفتیم که ناخودآگاه شخصی یا فردی نیز عبارت است از اندیشهها، احساسها و انگیزههای فرد که زمانی برای او خودآگاه بوده اما به علل روانشناختی به ناخودآگاه رانده و ظاهرا فراموش شده است لیکن در آنجا به حیات خویش ادامه میدهد و ما تجلیات آن را در همه امور زندگی به صورت غیرمستقیم میبینیم: در رویاهای شبانه، خیالبافیهای روزانه، رفتارهایی که انگیزه آنها را نمیدانیم، تصمیمگیریهایی که ظاهرا با خواست یا با مصلحت ما هماهنگ نیست، در فرآوردهها و آفرینشهای هنری و حتی در رفتارهای ضداجتماعی. ناخودآگاه شخصی هر فرد جنبهای منحصر به فرد دارد زیرا هر کس در طول زندگی خویش اندیشهها و احساسات متفاوتی را با توجه به تجربیات ویژه زندگیش واپس زده است.
دانستیم به اعتقاد یونگ، روانپزشک نامدار سوییسی، در ژرفترین لایه روان ما یک ناخودآگاه وجود دارد که به ارث برده میشود و همه انسانها در آن سهیم هستند. این ناخودآگاه که ناخودآگاه گروهی نامیده میشود تهنشست آن چیزی است که حین تطور نوع انسان و از نیاکان آموخته شده است، به همانگونه که اسید دیاکسی ریبونوکلئیک (DNA) در انسان تودهای از گذشتههای اوست. در این بخش روان غرایز، ظرفیت برای آفرینندگی و میراث روانی نوع انسان جای دارد.
ناخودآگاه گروهی مشتمل است بر غرایز و اشکال موروثی ادراک و فهم موضوع که در طول زندگی فرد به دست نیامده است بلکه وجه مشترک طبقاتی از افراد یعنی خانواده، ملت، نژاد یا همه نوع بشر است. ناخودآگاه گروهی به لایههای همگانیتر و اختصاصیتر تقسیم میشود. تنوعات متناظر با نژاد، قبیله و خانواده در لایههای کمژرفاتر ناخودآگاه گروهی جای دارد. بر این پایه ناخودآگاه گروهی ما ایرانیان دارای عناصر مشترک با دیگر مردم جهان است اما ناخودآگاه نژادی ما بهعنوان هند و اروپایی از سیاهان، زردپوستان و اقوام سامی متفاوت است. در عین حال ناخودآگاه گروهی ملی ما، همچون خودآگاهی ملی (به عبارت دیگر هویت ملی) ما از دیگر ملل هند و اروپایی چون انگلستان، آلمان، روسیه و هندوستان متمایز است.
ناخودآگاه گروهی از نیروهای انرژی ذاتی [کار – مایه درونی] و تمایلات سازماندهندهای به نام نمونههای باستانی تشکیل شده است. میتوان از طریق تصویرهای نمونههای باستانی که در اسطورهها، هنر، رویاها و خیالپردازیهای مردم در تمام جهان یافت میشود درباره آنها بیاموزیم. آنها شامل تصویر ما در زمین، پیر خردمند، قهرمان، نیرنگ باز، جادوگر، خدا و موقعیتهایی چون زایش دوباره، خانواده، پرستاری کردن یا پرستاری شدن هستند. ناخودآگاه گروهی یا خاطره نوعی به معنی امکان بازسازی تجربیات نسلهای گذشته است و باعث میشود در ما آمادگی قبلی نسبت به آنچه پیرامون ماست پدید آید. این ما را وامیدارد بهگونهای گزینشی نسبت به جهان واکنش نشان دهیم. فرآیندهای روانی نیاکان ما تعیینکننده رویکرد ما به جهان و برداشت ما از آن است. هر ایرانی از هنگامی که به این جهان پا میگذارد این آمادگی را دارد که در جهات خاص و بهصورتهای ویژه ادراک کند یا بیندیشد که با گذشت زمان به وسیله تجربیات شخصی تکامل مییابد.
نمونههای باستانی ظرفیتهای موروثی و آغازگر یا تداومبخش رفتارهایی هستند که برای همه انسانها جنبه معمول و عام دارد مانند پرستاری کردن و پذیرش پرستاری، پرخاشگری یا رویارویی با پرخاشگری دیگران، این استعدادها معادل با سازمانبندی قشر مخ به مجتمعهای نورونی برای ادراک محرکهای بینایی یا شنوایی هستند که تبدیل به ظرفیت برای دیدن یا شنیدن میشوند اما برای رشد خود نیازمند تحریک هستند. به روایتی دیگر هدف و کارکرد مهم نمونه باستانی عبارت است از تسهیل واکنش فوری به واقعیت. از این رو برای بقای فرد و گونه ضروری است.
فرهنگهای گوناگون موضوعات مربوط به نمونههای باستانی را به روشهایی کمابیش متفاوت ابراز میکنند اما انسانها همیشه و همهجا به وسیله آنها مجذوب و متاثر شدهاند. برای نمونه، نمونه باستانی مادر تجسمی از مادر در فرد پدید میآورد که بعدها با مادر واقعی همانندسازی میشود، یعنی نوزاد مفهومی پیشساخته از مادر نوعی را به ارث میبرد که تا حدودی طرز ادراک کودک را از مادر خویش مشخص میکند اما ادراکی که کودک از مادرش دارد در ضمن تحت تاثیر خلق و خوی او و تجربه واقعی که از مادرش دارد قرار میگیرد. به این ترتیب تجربه شخصی کودک در ادراک جهان بهصورت واقعی، به آمادگی پیشین او برای چنین ادراکی اضافه میشود.
پدیدار شدن یک نمونه باستانی در رویا یا زندگی راستین همواره با نفوذ یا قدرت معینی همراه است که یا تاثیری پر جاذبه برجا میگذارد یا انسانها را به کنش وا میدارد. یکی از اصطلاحاتی که یونگ به کار میبرد «مانا» است. او این اصطلاح را در اشاره به انرژی روانی به کار میبرد و تجلی و تجربه آن گستردهترین تعریف فَرَه (کاریزما) را تشکیل میدهد. هرگاه فرد با چهرهها، نمادها، یا موقعیتهایی روبهرو شود که دارای نمونه باستانی متناظر با خود در روان شخص باشند آن نمونه باستانی بیدرنگ فعال میشود و انرژی روانی روانی آن بر چهره، نماد یا موقعیت مفروض فرافکنده میشود و در این حال آن چهره یا نماد یا موقعیت مانند تجسم قدرت یا جاذبهای مرموز بهنظر میرسد و تبدیل به تجسم مانا میشود.
هنرمند که نوع شخصیتی درونگراست به تصویر نمونه باستانی حساس است و چون به چیزی زیبا مینگرد ذهن او به وسیله تصاویر زیبای مربوط که زندگی در طول میلیونها سال دیده است، فعال میشود. در عین حال مردم کسی را به عنوان هنرمند راستین برمیگزینند که نه تنها با منطق و خودآگاه آنها ارتباط داشته باشد بلکه بتواند با نیروهای ناخودآگاه فردی و گروهی آنها نیز تماس بیابد. چنین فردی میتواند آزمون سدهها را با موفقیت بگذراند و نامآور و جاودان شود.
با عنایت به آنچه آمد، از رازهای ماندگاری و تاثیر اشعار حافظ، وجود چهره، نماد یا موقعیتهایی است که دارای نمونه باستانی متناظر خود در روان ایرانی یا به صورتی عامتر انسان درونگرای اندیشهورز یا اعم از آن، همه انسانها هستند.
● حافظ در ادبیات ملل دیگر
اما در باب اقبال ملل دیگر، بهویژه ادیبان آلمان، نسبت به حافظ میتوان چنین انگاشت که وجود نوع شخصیتی درونگرای اندیشهورز که در مردم ایران شایع است، در مورد ملل درونگرای اندیشهورز دیگر نیز موجب احساس نزدیکی و آشنایی آنها با شعر حافظ میشود و این وضعیت را بر پایه نوعشناسی شخصیتی یونگ در مردم آلمان و هند و برخی ملل دیگر میتوان یافت. از این روست که میبینیم زمانی که یوهان ولفگانگ گوته در سال ۱۸۱۴ با ترجمه فارسی به آلمانی هامر ایرانشناس اتریشی از دیوان حافظ آشنا شد که در وین چاپ شده بود بیاختیار فریاد ستایش سر داد و در وصف این جاذبه شگفت نوشت: «ناگهان با عطر آسمانی شرق و نسیم روحپرور ابدیت که از دشتها و بیابانهای ایران میوزید آشنا شدم و مردی شگرف را شناختم که شخصیت شگفتش مرا سراپا مجذوب کرد.» از این هنگام گوته سرودن اشعاری را آغاز کرد که نخست نام «دیوان آلمانی» را برایش برگزید و در دفتر خاطرات خویش نوشت: «میخواهم این دیوان را به صورت آیینه دنیا یا جام جهاننما درآورم و در آن شرق و غرب را در کنار هم به بینندگان نشان دهم.»
دیوان غربی- شرقی پایه بنیادین اجتماعی بزرگی است که گوته پیروی آن بود یعنی به جای تعصب ملی، از اصل بشریت جانبداری میکرد و پیدایش «ادب جهانی» را سرآغاز و لازمه آن میدانست، از جمله در سراسر دیوان غربی- شرقی به آشکار یا پنهان این نکته را تذکر داد که: «شرق و غرب از هم جدا نیستند و به ناگزیر باید نزدیک شوند.» به گفته حافظ:
یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی
این دوگانهگرایی شرق و غرب از زمانهای بعید با ما بوده است و امروز از نظر علمی به کارکردهای دو نیمکره مغزی راست و چپ نیز مرتبط شده است و بنیانی پیشناختی برای آن محتمل دانسته شده است. خوب است در اینجا به فرازی آگاهاننده از موریس مترلینگ، ادیب نامدار بلژیکی که در آغاز نخستین جنگ جهانی نوشته است، گوش فرادهیم: «یکی در اینجا منطق و خودآگاهی و شعور را پدید میآورد. از دیگری در آنجا اشراق، دین و ناخودآگاهی میزاید. آن یک، بینهایت و ناشناختهها را بازمیتابد و این یک، فقط به آنچه دارای حدود است و به آنچه میتواند امید دستیابی داشته باشد توجه دارد. این دو بهصورت تصویری شاید پندارگونه نمایان میشوند که کوشش بین آرمانهای مادی و اخلاقی انسانیت را مینمایند. این دو بارها کوشیدهاند در یکدیگر رسوخ کنند، درهم بیامیزند و در هماهنگی کار کنند. اما قطعه غربی دستکم در فعالترین بخش کره ما تاکنون کوششهای قطعه شرقی را فلج و تقریبا نابود کرده است. ما به این قطعه غربی پیشرفت خارق عادت خویش را در همه علوم طبیعی مدیونیم لیکن فجایعی که هم امروز گریبانگیر ماست [جنگ جهانی اول] ناشی از آن است، فجایعی که اگر مراقب نباشیم این بدترین آنها نخواهد بود. زمان آن رسیده است که قطعه مفلوج شرقی را برانگیزیم.»
گوته توجه ویژه به آیین مهر در ایران باستان داشت و در متن کتاب «پارسینامه» که جزو دیوان است و به ویژه در «شرح و توضیحات دیوان» باستایش از علاقه پارسیان به مهر درخشان که «نماینده فروزان زندگی و پاکی و زیبایی است» سخن میگوید و تاکید دارد که: «همه عمر به کشاکش بین دو دنیای نور و پاکی و نظم و کوشش از سویی و تاریکی و پلیدی و آشوب و نادانی و خشونت از سوی دیگر توجه داشتم.»
در تاریخ ۱۱مارس ۱۸۳۲، اندکی پیش از مرگ، به اکرمان، از دوستان مهربان رازی را بازمیگوید: «در ذات من همیشه حس بارز مهر دوستی مخمر بوده است و هر بار که خورشید را دیدم با همان ستایش و احترام به آن نگریستم که نسبت به شخصیت مسیح(ع) حس میکنم زیرا خورشید نیرومندترین و والاترین نماینده چهره ازلی خداوندی است که خاکنشینان توانند دید.» همین ستایش پرمهر روشنایی بود که گوته را واداشت تا در واپسین دم زندگی خویش سراغ نور را بگیرد و پایان زندگی مادی خود را با این جمله تاریخی اعلام دارد: «پنجره را بگشایید تا نور بیشتر بتابد، بازهم، بازهم.»
به درستی که از این حیث نیز پیوستگی نزدیک بین گوته و حافظ وجود داشت زیرا در اشعار حافظ دلبستگی به مهر و نور نمودار است.
هاینریش هاینه، شاعر بزرگ آلمان، در وصف «دیوان غربی- شرقی» گفته است: «از دریای نیمروز و غروب آفتاب زیباتر و لطیفتر است.»
● آیـیـــنهــای مـخـتــلــف و حـافـــظ
حافظ با اسطورههای ایرانی (به طور عمده از طریق شاهنامه) و حکمتها و بینشها و فلسفهها و آیینهای باستانی ایران آشناست؛ از جمله فلسفه مانی:
اگر باور نمیداری، رو از صورتگر چین پرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
و با آیین مهر (میتراییسم) که در بیتهای زیر آشکار است:
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر
سپیدهدم که صبا چاک زد شعار سیاه
که به مفهوم نوری است که در تاریکی اسیر شده است لیکن سرانجام چهره مینماید و این بنیاد فلسفه مانوی است.
بر دلم گرچه ستمهاست خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهرآیینم
حافظ با آیین زرتشتی آشناست:
در راه عشق وسوسه اهرمن بسی است
پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
و در بیت زیر چه ظریف آیین زرتشتی را با فرهنگ سامی پیوند داده است:
به باغ تازه کن آیین دین زرتشتی
کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود
جام جم فرصتی دیگر است تا حافظ فرهنگ نیاکان را با اندیشههای نوینی پیوند زند و بارورتر کند:
جام جهاننماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج، خود آنجا چه حاجت است؟
روان تشنه ما را به جرعهای دریاب
چو میدهند زلال خضر ز جام جمت
دلی که غیبنمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد
میبینیم حافظ زیبا و پر نیرو، جام جم، این نماد فرهنگ ایرانی را در خدمت برخی حقایق قرانی و عرفانی قرار میدهد. اشاره بدین نکته ضروری است که جم یا جمشید از شاهان اسطورهای شاهنامه نخستینبار شراب را کشف کرد و قدرت مستکننده آن را در رفتن به عوالم دور از واقعیت به کار گرفت.
جام جم همچنین یادآور جامی است که کیخسرو داشت و در آن مینگریست و از آن سوی مرزها خبر میداد و به عبارتی جام جهان نماست.
شاهنامه در حافظ درونی شده و استحاله یافته است. شاهنامه چون بناهای هخامنشی است؛ ساده، استوار، عظیم و فخیم با نماهای مربعی و مستطیلی، بلند و آشکار. دیوان حافظ چون بناهای ساسانی است که بعدها بهصورت معماری ایرانی - اسلامی تکامل مییابد؛ منحنی، ظریف، نرم، خوش آب و رنگ و صدالبته به همان اندازه مقاوم و پایدار.
حافظ بسیاری از واژهها و نامهای نامآوران و نمادهای خویش را از شاهنامه و افسانههای ایرانی برمیگزیند و آگاهی ژرف خویش را از تاریخ میهن در شعرش باز میتابد:
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعهکش خسرو شیرین من است
● مفهوم عشق
نخستین منبع هنر حافظ که در عین حال آن نمونه باستانی است که برای همه انسانها و شاید برای پستانداران و پرندگان هم به نوعی قابل فهم میباشد عشق است:
مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
حدیثم نکته هر محفلی بود
● پیر مغان
در سطحی خاص، پیرمغان در شعر حافظ با نمونه باستانی پیر خردمند متناظر است و کارمایه روانی این نمونه بر آن فرافکنده میشود. و در نتیجه قدرت و جاذبهای مرموز مییابد:
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچند کند عین عنایت باشد
حافظ جناب پیر مغان مامن وفاست
درس حدیث عشق بر او خوان و زو شنو
ارزشهای والایی که بر پایه قرآن در انسان کامل و روحانی بزرگ باید گرد آید، در دیوان حافظ در ظرف پیر مغان جای میگیرد.