پدید آمدن اصطلاح سیاستهای هویتی «Identity Politics» ریشه در انحصارطلبی ، تبعیضها و تعصباتی دارد که بوضوح میتوان آنها را در پشت چهره علمی روانشناسی نوین مشاهده کرد.
هرچند روانشناسی نوین پسوند علمی بودن را یدک میکشد و مدعی است نتایج پژوهشها و مطالعات به دست آمده در این قلمرو قابل تعمیم به شرایط مشابه است اما گروههای وسیعی از زنان، سیاهپوستان و اقلیتهای مختلف به چنین ادعایی با دیده تردید مینگرند و معترض هستند. شکلگیری چنین اعتراضاتی طرفداران روانشناسی نوین را با چالشی جدید مواجه کرده است.
● سیاستهای هویتی
تاریخ روانشناسی نوین عرصه رقابت و تضارب مکتبها و اندیشههای مختلف روانشناسانی است که تلاش کردهاند رفاه و سلامت روانی را برای حیات انسان به ارمغان آورند. با وجود تکثر و تفاوتهای موجود در آرا و روشهای روانشناسان، نقاط مشترکی را نیز میتوان برای آنها در نظر گرفت که در ابتدای امر شاید چندان قابل توجه و محل تأمل نباشند ولی با اندک دقتی میتوان همین نقاط مشترک را به عنوان یک مساله مهم و قابل بحث مطرح کرد.
تقریباً جز مواردی معدود، همه روانشناسان مطرح طی یک قرن اخیر مردان سفیدپوستی بودند که زادگاهشان کشورهای اروپایی یا ایالات متحده بوده است. در عین حال در بیشتر آزمایشها مردانی مورد سنجش قرار میگرفتند که سفیدپوست بودند، هرچند بیشتر آزمایشکنندگان ادعا میکردند نتایج این آزمایشها قابل تعمیم بوده و در انحصار جنس یا نژاد خاصی نیست.
با وجود ادعاهای طرفداران روانشناسی نوین مبنی بر عمومیت داشتن نتایج آزمایشگاهی، زنان و اقلیتها همواره به دلیل تعصب و تبعیضها کمتر مورد توجه قرار میگرفتند. چنین فضایی موجب شکلگیری اصطلاحی تحت عنوان سیاستهای هویتی«Identity Politics» شده است.
سیاستهای هویتی در واقع سیاستهایی است که «بر پایه تجربیات خاص زندگی افرادی است که در جستجوی قرار گرفتن تحت کنترل هویتها و ذهنیتهای خود هستند و ادعا میکنند گروههای مسلطگر اجتماعی این موقعیت را از آنها دریغ کردهاند» «نقل از شولتن،۱۳۸۶، ص۳۳».
نهضت سیاستهای هویتی در بر گیرنده طیف وسیعی از زنان، سیاهپوستان و گروههای اقلیت دیگری است که به انحصارطلبی در روانشناسی نوین معترضند. آنها ادعا میکنند روانشناسی نوین در بررسی ماهیت انسان صرفا به سفیدپوستان، مذکرها، اروپاییان و آمریکا متمرکز شده و بخش قابل توجهی از گروهها و نژادها را نادیده گرفته است. در واقع طرفداران این نهضت از تبعیض در تاریخ روانشناسی نوین سخن میگویند. سخن گفتن از تبعیض در تاریخ روانشناسی نوین در واقع به چالش کشیدن بسیاری از دستاوردهای آن نیز هست و مسلما روانشناسی نوین برای مبرا کردن خود از این اتهام باید ادله کافی ارائه کند.
● مردسالاری در روانشناسی
با تورق در تاریخ علم در چند قرن اخیر میتوان به این نکته پی برد که در بسیاری از مجامع علمی غرب حق مشارکت زنان در تحولات علمی به رسمیت شناخته نمیشد و در بسیاری از رشتهها و مقاطع تحصیلی برای زنان محدودیتهای جدی اعمال شده است.
برای مثال با وجود اینکه دانشگاه هاروارد در سال ۱۶۳۶ تأسیس شده است تا سالهای دهه ۱۹۳۰ زنان حق حضور در این دانشگاه را برای تحصیل نداشتند. در نظر گرفتن زن به عنوان جنس دوم، برتری ذهنی مردان نسبت به زنان، انعطافپذیری و تغییرپذیری شخصیت مردان در برابر انعطافناپذیری شخصیت زنان همگی از جمله دلایلی بود که موجب شده بود بسیاری از زنان اندیشمند و خلاق از فعالیتهای علمی محروم شوند.
در واقع چنین فضایی و اعمال چنان محدودیتهایی به افسانه برتری مردانه در تاریخ علم جنبه واقعیت میبخشد. هرچند در شکلگیری و تحکیم افسانه برتری مردانه نباید نقش برخی از دانشمندان همچون داروین هال و ادوارد کلارک را نادیده گرفت.
افسانه برتری مردانه را به وضوح میتوان در تاریخ روانشناسی نوین مشاهده کرد. با وجود اینکه امروز، بخش قابل توجهی از فارغالتحصیلان رشته روانشناسی در مقاطع مختلف را زنان تشکیل میدهند ولی چنین فضایی در سالهای نخستین شکلگیری روانشناسی نوین مشاهده نمیشود. با وجود گذشت۲۰ سال از آغاز شکلگیری روانشناسی نوین تصور روانشناس شدن زن موضوعی دشوار بود و به همین دلیل بندرت میتوان دستاوردهای زنان در روانشناسی نوین را مشاهده کرد.
با آغاز قرن بیستم جو حاکم تغییر کرد و فضا به نفع زنان در حال دگرگون شدن بود. در این میان تلاش افرادی همچون کتل را نباید فراموش کرد که به روانشناسان مرد نسبت به «ترسیم خط جنسی» در روانشناسی هشدار میداد.
● فعالیتهای زنان روانشناس
هرچند برای مدت زمانی طولانی از حضور زنان روانشناس در سمتهای دانشگاهی ممانعت به عمل میآمد ولی چنین محدودیتهایی مانع از فعالیتهای زنان روانشناس در کلینیکها و نهادهای غیردانشگاهی نشد. در واقع هرچند به دلیل فضای مردسالارانه در مجامع روانشناسی، حضور زنان در عرصه پژوهش و تدریس کمرنگ بود ولی فعالیتهای زنان دانشمند در رشتههای کاربردی همچون روانشناسی بالینی، مشاوره و روانشناسی آموزشگاهی موجب شد که خدمات ماندگاری از آنان در تاریخ روانشناسی به ثبت برسد.
از سوی دیگر در تدوین و کاربرد آزمونهای روانشناختی نقش زنان روانشناس همچون فلورسن ال. گودیناف که آزمون نقاشی آدمک را تهیه کرده قابل توجه است.
با وجود ادعاهای طرفداران روانشناسی نوین مبنی بر عمومیت داشتن نتایج آزمایشگاهی، زنان و اقلیتها همواره به دلیل تعصب و تبعیضها کمتر مورد توجه قرار میگرفتند. چنین فضایی موجب شکلگیری سیاستهای هویتی شد
با وجود این، همچنان فضا علیه زنان روانشناس بود و فعالیتهای کاربردی از آن جهت که در اختیار زنان روانشناس قرار گرفته بود فعالیتهای کماهمیت و حقیرانه توصیف میشد. در یک کلام گویا نگاه تبعیضآمیز جنسیتی به زنان در تاریخ روانشناسی نوین موجب شد نقش موثر آنها در تحولات روانشناسی نوین نادیده گرفته شود.
● جایگاه زنان در روانشناسی امروز
با آغاز دهه ۱۹۷۰ فضا به نفع زنان روانشناسی تغییر کرد و بسیاری از تاریخنویسان در ادبیات روانشناسی نوین جایگاهی خاص برای آنان درنظر گرفتند. هرچند چنین تغییری در کنار دیگر تحولات و اصلاحات را باید به فال نیک گرفت ولی همچنان در عمل میتوان به طور ملموس برخی نابرابریها را مشاهده کرد.
هنوز هم بخش وسیعی از اعضای هیات علمی دانشگاهها را مردان در اختیار دارند و این امر به خودی خود نشان میدهد همچنان اقدامات لازم برای ایجاد فرصتهای برابر برای پیشرفت صورت نگرفته است.تبعیض و نگاه دوگانه را میتوان در سوگیریهای جنسی درباره پژوهشهای علوم رفتاری و پزشکی زیستی نیز مشاهده کرد.
با وجود این، بسیاری معتقدند میتوان چنین سوگیری و تبعیضهایی را کم یا رفع کرد و به آینده زنان روانشناس خوشبین بود؛ چنانکه فلورنس دنمارک مینویسد: «روانشناسی ما باید دیدگاهها و تجارب زنان را نمایان سازد. همچنین باید زنان و دیگر گروههایی را که کم معرفی شدهاند به مقامهای کلیدی، جایی که میتوانند بر جهتگیری روانشناسی تاثیر بگذارند، ارتقا دهد... از کلاس درس گرفته تا آزمایشگاه و امور (درمانگاهی) باید روانشناسی را زنانهتر سازیم» «نقل از شولتز، ۱۳۸۶ ص۵۷۴».
● زنان روانشناس
هرچند تاریخ روانشناسی نوین، صبغه مردسالارانه به خود گرفته است؛ با وجود این، برخی زنان روانشناس دستاوردها و مطالعات برجستهای را در قلمرو روانشناسی پدید آوردهاند که باعث ماندگاری نام آنها در تاریخ روانشناسی نوین شده است.
بدون شک کسی نمیتواند به مطالعه سنت روانتحلیلی بپردازد و کارن هورنای را که از نخستین فمینیستهای قرن ۲۰ است، نادیده بگیرد. در این میان، ما به بررسی کارنامه علمی دو روانشناس زن مطرح در قرن ۲۰ خواهیم پرداخت.
● هلن برفورد تامپسون وولی (۱۹۴۷-۱۸۷۴)
تامپسون در خانوادهای پرورش یافت که همه اعضای آن در حمایت از اندیشه آموزش و پرورش برای زنان تلاش میکردند. تامپسون پس از اخذ مدرک دکترای خود از دانشگاه شیکاگو، به مدیریت آزمایشگاه روانشناسی کالج مونت هولیوک در ماساچوست منصوب شد. در طول دوران پژوهش، بخشی از مطالعات خود را روی «تاثیرات نیروی کار کودک» متمرکز کرد و همین مساله موجب شد تغییراتی در قوانین کار پدید آورد.
از سوی دیگر، تامپسون برداشت داروینی را مبنی بر اینکه زنان بر مبنای زیستشناختی پستتر از مردان هستند، مورد مطالعه و آزمایش قرار داد. دادههای حاصل از این مطالعه نشان میداد که تفاوتهای میان مردان و زنان بیش از آنکه مبتنی بر تعیینکنندههای زیستشناختی باشد، معلول عوامل اجتماعی و محیطی است. چنین برداشت متفاوتی چندان مورد استقبال مجامع روانشناسی واقع نشد و برخی وی را متهم به «ارائه تفسیری زنگرا » کردند و نتایج پژوهش وی را به دلیل سوگیری آن، فاقد وجاهت علمی دانستند.
● لتا استتر هالینگورث (۱۹۳۹-۱۸۸۶)
هالینگورث که از دانشگاه بنراسکا فارغالتحصیل شده بود، به دلیل جو حاکم اجازه نیافت در دانشگاه تدریس کند. با وجود این، وی تحقیقات گستردهای را در مورد فرضیه تغییرپذیری و برداشتهای مربوط به پست بودن زن انجام داد. فرضیه تغییرپذیری بر این اصل مبتنی بود که زنان به دلیل همگونتر بودن نسبت به مردان تغییرپذیری کمتری را نشان میدهند.
همین مساله بهانهای بود برای اینکه مردان از فرصتهای شغلی و آموزشی گوناگون نسبت به زنان برخوردار باشند. هالینگورث با پژوهشهای خود، چنین فرضیه و برداشتی را به چالش کشید.
از سوی دیگر، هالینگورث این نگاه را که غریزه مادری برای مادران امری ذاتی است، مورد تردید قرار داد. از ابتکارات هالینگورث ابداع اصطلاح کودکان سرآمد «Gifted» است که در روانشناسی بالینی، پرورشی و آموزشگاهی به کار میرود. با وجود پژوهشهای گسترده هیچگاه حمایت مالی کافی از مطالعات وی به عمل نیامد.