در قرآن کریم، مجموعه هایی از آیات وجود دارند که صفات ممدوح و مطلوبی را تحت عناوین خاصی ذکر کرده اند؛ از جمله آنها برخی آیات است که صفات عبادالرحمان را برشمرده اند.
«تواضع» از جمله صفاتی است که برای عبدالرحمان ذکر شده است. این صفت، با عبودیت پروردگار تناسب تام دارد. در مقابل تواضع، «تکبر» قرار دارد که قرآن آن را موجب رانده شدن ابلیس از درگاه خداوند برشمرده است. در کتاب های اخلاقی، «تواضع» جزو صفات حمیده ذکر شده و در کتاب های منطقی هم آن را به عنوان «آراء محموده» جزو مقدمات قیاس می پذیرند؛ چرا که نزد همه عقلا پذیرفته شده است.
اما ملاک واقعی ارزشمندی تواضع تأثیر آن در تقرب انسان به خداست، نه پذیرش و خواست مردم. راه تقرب به خدا هم تنها عبودیت پروردگار است. در مقاله حاضر که از شماره ۱۱۴ ماهنامه معرفت انتخاب شده، موضوعات فوق مورد بررسی قرار می گیرد که با هم آن را از نظر می گذرانیم.
در قرآن کریم، مجموعه آیاتی هست که صفات ممدوح و مطلوبی را تحت عناوینی معرفی کرده است.
یکی از مجموعه آیاتی که این گونه اوصاف را جمع آوری کرده و تحت یک عنوان قرار داده آیات آخر سوره «فرقان» است. (و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا...)
۱) مشی فروتنانه
اولین بحثی که خداوند ذکر می کند این است: (الذین یمشون علی الارض هونا)؛ کسانی هستند که روی زمین با آرامی و فروتنی راه می روند. این ویژگی بندگان رحمان است که روی زمین فروتنانه راه می روند؛ با سبکی، با آرامی، بی تکلف. این وصف اول آنهاست.
۲) برخورد سالم با جاهلان
سپس می فرماید: (و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.) به طور طبیعی، پیش می آید که بندگان شایسته خدا در جامعه با کسانی مواجه می شوند که شایسته نیستند و آنها با انگیزه هایی با اینها برخورد می کنند، بی احترامی می کنند، توهین می کنند، حتی تهمت می زنند، استهزا می کنند، تحقیر می کنند و حتی گاهی هم فحش می دهند و یا بالاتر از آن. در چنین موقعیت هایی که با افراد نابخرد مواجه می شوند و مورد خطاب آنها قرار می گیرند، اینها سخنی سالم، بی تنش و بدون پرخاشگری بر زبان می آورند، یا لفظ «سلام» را می گویند؛ مثلا، احترام می کنند؛ به جای اینکه با پرخاشگری هایشان، با بی ادبی هایشان مقابله کنند، احترام می گذارند. حالا خصوص لفظ «سلام» خصوصیت دارد یا نه، منظور این است که با سخن سلامت آمیز و سخن سالم پاسخ می دهند. این دو بحث در این آیه درباره اوصاف عبادالرحمان ذکر شده است.
● تناسب عبودیت با فروتنی
بحثی که وجود دارد این است که این دو صفت چه خصوصیتی دارند که در صدر این اوصاف ذکر شده اند و ارزشی که برای این گونه رفتار استفاده می شود- فروتنی کردن، آرام حرکت کردن؛ یعنی بدون تکلف و بدون تکبر برخورد متواضعانه داشتن، و حتی با نابخردان مؤدبانه رفتار کردن- چه خصوصیتی دارد که به عنوان اوصاف عبادالرحمان ذکر شده است؟ در اینجا، این سؤال مطرح می شود که عبادالرحمان حتما مفلحان هستند، پس چرا در اوصاف مفلحان، که جاهای دیگر ذکر شده، بیشتر بر نماز و عبادت و ایمان آنها تکیه شده است؛ مانند: (قد افلح المومنون الذین هم فی صلاتهم خاشعون)، اما اینجا ابتدا تواضع و فروتنی آنها ذکر شده است؟ چرا نفرموده عبادالرحمان کسانی هستند که ایمان به غیب دارند و نمازشان را با خشوع می خوانند- آن گونه که در اول سوره «مومنون» آمده است؟
البته اینکه بخواهیم جواب قطعی بدهیم که حتما منظور خدا این بوده و حکمتش این است، خیلی از دهان ما بزرگ تر است؛ اما این احتمال داده می شود که ممکن است در این مقام بلاغت اقتضا می کرده؛ خدا می داند و اولیائش که از طرف او از علم های الهی بهره مندند. ما هر چه می گوییم احتمالات و ظنیات است. به هر حال، شاید نکته اش در این باشد که تعبیراتی که درباره بندگان شایسته خدا انتخاب می شوند از قبیل متقین، مفلحین و امثال اینها، با این تعبیری که در این آیه به کار رفته، از لحاظ مفهوم با هم تفاوتی دارد.
اینجا اصلا با کلمه «عبد» شروع شده و عبادالرحمان ویژگی شان در «عبد» بودنشان است و آنچه با عبد بودن سازگاری دارد فروتنی و خود کم دیدن است- البته نه به معنای مذمومش- خود را ندیدن، خود را در مقابل خدا چیزی حساب نکردن؛ (عبدا مملوکا لایقدر علی شیء) (نحل/۷۵)؛ به همین دلیل، چون عنوان «عباد» آمده است، مناسبت دارد با چیزی که مقتضایش فروتنی است. آنچه با عبد بودن ضدیت دارد خودبزرگ بینی و تکبر است. این با عبد بودن هیچ سازگار نیست و آنچه همه رجم شدگان (رانده شدگان) از درگاه الهی به آن مبتلا شدند، که در راسشان ابلیس بود، همین استکبار بود؛ «انا» گفتنش بود:(و استکبر و کان من الکافرین) (بقره/۳۴) در مقابل، آنچه مقتضای عبودیت است فروتنی است. به هر حال، این هم نکته ای است.
این آیه ابتدا با وصف فروتنی شروع می کند، با این تعبیر که عبادالرحمان با آرامی و بی تکلف و دور از تکبر، روی زمین حرکت می کنند. بعضی از مفسران فرموده اند: این یک تعبیر کتابی است، حاکی از اینکه زندگی شان متواضعانه است، وگرنه صرف راه رفتن خصوصیتی ندارد، فقط جنبه نمادین دارد. آرام راه می روند، یعنی اصلا مشی زندگی شان مشی متواضعانه است. آنچه در جامعه به چشم می خورد این است که اینها در راه رفتنشان هم متواضع هستند؛ شانه هایشان را بالا نمی کشند قرآن وقتی می خواهد تکبر بعضی افراد را وصف کند، می فرماید: (ثانی عطفه)(حج/۹) اینها این جور نیستند، تبختر ندارند، سرشان را شق نمی گیرند، متواضع هستند، آرام راه می روند، آرام سخن می گویند. حالا هر کدام از اینها که باشد، «راه رفتن» به عنوان نمادی از تواضع مورد استفاده قرار گرفته است. مسئله «تواضع» در قرآن کریم و به نظر اولیای دین، صفت بسیار ممدوحی است. به همین دلیل، در آیات مزبور، به عنوان اولین وصف عبادالرحمان ذکر شده است.
● جایگاه فروتنی در نظام ارزشی انسانی
خوب است در اینجا به یک نکته توجه کنیم: اینکه ما می گوییم: تواضع خوب است و معمولا در کتاب های اخلاقی هم آن را جزو صفات حمیده ذکر می کنند در مقابل تکبر- همان گونه که دروغ گویی را در مقابل راست گویی- ارزش این کارها به چیست؟ چرا آدم، فروتن می شود؟ مگر متواضع باشد چه می شود؟ وقتی آدم متواضع باشد چه چیزی گیرش می آید؟ یا به تعبیر فنی تر، ملاک ارزشمندی تواضع چیست؟ چرا تواضع ممدوح است وارزشمند؟ در کتاب های اخلاقی، معمولاً وقتی می خواهند این صفت را ذکر کنند می گویند: آدم متواضع در جامعه محبوب است، مردم به او علاقه دارند، به او احترام می گذارند، به حرفش گوش می دهند و اگر خواسته ای داشته باشد به آن توجه می کنند.
بعکس، آدم متکبر را هیچ کس دوست ندارد و نمی خواهد با او برخورد بکند و مردم از او فرار می کنند. بنابراین، معلوم می شود تواضع خوب است و تکبر بد؛ یعنی دلیل اینکه تواضع ارزشمنداست و در مقابلش تکبر ضدارزش، این است که مردم این جور دوست دارند. پس کاری کنید که مردم دوستتان بدارند؛ متواضع باشید تا مردم دوستتان بدارند. تکبر نکنید که مردم از شما بدشان بیاید. درجامعه مطلوب باشید تا مردم به شما احترام بگذارند. اگر تکبر کنید مردم دوستتان ندارند و به شما بی احترامی می کنند. در نتیجه، منزوی می شوید. این در فرهنگ عمومی است.
حتی در کتاب های منطق هم ارزش های اخلاقی را به عنوان «آراء محموده»، جزو مقدمات قیاس ذکر می کنند که در جدل و خطابه از آنها استفاده می شود. معنایش این است که وقتی می گویند راست بگویید، برای این است که عقلا راست گفتن را می پسندید و این برای عقلا ممدوح است. اینکه فلان چیز بد است و زشت است؛ چون عقلا آن را مذمت می کنند. «آراء محموده»» یعنی آرائی که عقلا می پسندند و آنها را ستایش می کنند. بعکس «آراء مذمومه» چیزهایی هستند که اگر کسی مرتکب شود عقلا او را نکوهش می کنند. این تا حدی واقعیت است. عقلا همین جورند؛ از بعضی چیزها خوششان می آید و از بعضی چیزها بدشان می آید.
● ملاک واقعی ارزشمندی صفات و افعال
اما آیا واقعاً ارزش این صفات به همین است؟ وقتی می گوییم: فلان صفت ارزشمنداست و از صفات حمیده و فضایل اخلاقی است، یعنی کاری که آدم بکند مردم خوششان می آید، دوستش می دارند و ستایش می کنند؟ این را عرض کردم که تنها یک فرهنگ عمومی عرفی نیست، حتی منطقدان ها هم اینها را به عنوان «آراء محموده» تلقی می کنند. اگر بخواهیم فنی تر بحث کنیم، در فلسفه اخلاق، می گویند: پشتوانه ارزش فقط خواست مردم است. به فرض، اگر عقلا «دروغ گویی» یا «تکبر» را خوب می دانستند، دروغ گویی یا تکبر خوب می شدند؛ چون ملاک این است که عقلا چه می پسندند. اما آیا در نظام ارزشی اسلام هم همین طور است؟ قرآن وقتی می فرماید: (و عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا) چرا چنین است؟ آیا چون مردم خوششان می آید و آن را دوست دارند باید چنین کاری بکنیم؟ قرآن می خواهد همین را بگوید؟ در این صورت، کسانی که چنین کنند عبادالرحمان هستند یا عبادالناس؟ اگر این جور باشد که آدم کاری بکند که مردم خوششان بیاید پس در واقع، مردم را می پرستد. چرا این کار را می کند؟ چون می بیند دیگران خوششان می آید و از او تعریف می کنند. چنین کاری را عباده الناس بنامیم اولی است یا عباده الرحمان بنامیم؟
حقیقت این است که در نظام ارزشی اسلام، خوبی ها و بدی ها، ارزش ها و ضدارزش ها فقط تابع خواست مردم نیستند، بلکه ملاک خوبی یا بدی آنها به واسطه تاثیری است که اینها در سعادت و شقاوت حقیقی انسان دارند و چون ملاک سعادت «قرب به خدا» است، در قرب به خدا تأثیر دارند. درست است که ما در مکالمات عمومی، به زبان مردم سخن می گوییم، اما خدای متعال به خاطر فضل و کرم و لطف و عنایتی که دارد تا حتی المقدور همه انسان ها را به راه راست هدایت کند، از منطق های عرفی هم گاهی استفاده می کند، از جدل هم استفاده می کند، از خطابه هم استفاده می کند. آنجا که با اولی الالباب سخن می گوید (آنها که اهل مغزند)، برای آنها از برهان استفاده می کند، اما وقتی با عامه مردم (کسانی که عقلشان ضعیف است) سخن می گوید با زبانی صحبت می کند که آنها جذب شوند.
برای نمونه، قرآن وقتی می خواهد مردم را به جهاد تشویق کند- جهاد یعنی جانتان را برای خدا بدهید- می فرماید: (ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و أموالهم بان لهم الجنه .) (توبه/۱۱۱) در این مقام، باید همه تشویق شوند به اینکه جانشان را در مقابل رضوان الهی و ثواب اخروی بدهند. درنهایت، هدف پیروزی حق و اسلام است، اما بعضی جاها قرآن می فرماید: (و عدکم الله مغانم کثیره تأخذونها) (فتح/ ۰۲) خدا برای این جهاد، به شما غنیمت هایی وعده داده؛ غنیمت های زیاد: (مغانم کثیره ) در این نوع تربیت، حتی مردم را به غنیمت هم وعده می دهد. این برای رعایت ضعفاست وگرنه مؤمنان خالص برای غنیمت به جبهه نمی روند. اما برای اینکه حتی اینها هم از لطف الهی محروم نمانند، خدا گاهی با این زبان با مردم صحبت کرده است.
حقیقت این است که در این ارزشی که ما برای تواضع قایلیم و تکبر را ضدارزش می دانیم، یک راز حقیقی نهفته است. واقعاً اینها در سعادت و شقاوت انسان و رسیدن او به قرب یا دور شدن او از قرب الهی تأثیر حقیقی دارند. اینها قراردادی نیستند و حسن و قبح آنها به خاطر این نیست که عقلا خوششان می آید یا از آن مذمت می کنند. اگر چنین باشد واقعاً تواضع چه نقشی در نیل انسان به سعادت و قرب الهی دارد؟ و تکبر و خودبزرگ بینی و فخر کردن و به خود بالیدن و خودپسندی چه ضرری به سعادت آدم می زند؟ آدم نمازش را بخواند، روزه اش را بگیرد، حجش را برود، به جهاد برود، زکات بدهد، یا اینکه نه، متکبر باشد، این چه ضرری به او می زند؟ در این، چه نکته ای نهفته است که عبادالرحمان اولین وصفشان این است که متواضعند؟
اگر می خواهیم این عنوان عبادالرحمانی را درک کنیم باید برگردیم به اینکه اساساً اسلام ملاک ارزش را چه می داند که البته این بحث عمیقی است که باید در جای خودش مطرح می شود.
اما- فی الجمله- اسلام آمده است تا انسان ها به کمال خودشان برسند. همه دستورات اسلام و راهنمایی های انبیا برای این است که انسان ها در نطفه خفه نشوند، جوانه زندگی شان زود پژمرده نشود، بلکه رشد کند و به کمالی که لازم است برسد. آن کمال چیست؟ کجاست؟ وقتی کامل می شوند به کجا می رسند؟ ابتدا نمی توانیم آن را بفهمیم؛ اما به هرحال، همه ما دوران کودکی خودمان را گذرانده ایم. به یک بچه چقدر می توانند تفهیم کنند که فلان مقام عالی علمی یا معنوی یا مقام های دنیوی چقدر اهمیت دارد؟ او از یک اسباب بازی بیش از همه اینها خوشش می آید. اگر- مثلاً- از اسم «شاه» و «سلطان» و مانند اینها هم گاهی خوشش می آید برای این است که در اسباب بازی هایش شاه بازی می کند، وگرنه او چه می داند سلطنت یعنی چه؟ مقامات عالی یعنی چه؟
ما نسبت به کمالاتی که انسان های شایسته باید به آن برسند، واقعاً کودکیم. خوشا به حال آنها که ترقی کردند. اما امثال ما نسبت به آن چیزی که باید بدان برسیم، نسبت به آن واقعیت انسانی، واقعاً کودکیم. تعارف ندارد، شکسته نفسی هم نیست، حقیقت است. نمی توانیم بفهمیم «انسان کامل» چگونه است. نمی توانیم بفهمیم امیرالمؤمنین(ع) یعنی چه. علی(ع) چگونه بود که علی شد؟ به کجا رسید؟ هر قدر هم به مغزمان فشار بیاوریم و کتاب و بحث و تحقیق داشته باشیم به یک هزارمش هم نمی رسیم. طمعش را هم نداشته باشیم که بفهمیم. برای ما وقتی می خواهند بگویند، چه باید بگویند؟ می گویند: دستورات خدا را عمل کنید تا کامل شوید. می گوییم: کامل شویم چه جور می شویم؟
بهترین تعبیری که همه ادیان انتخاب کرده اند و جزو فرهنگ دینی شده- نه تنها فرهنگ اسلام و فرهنگ شیعه، بلکه تمام ادیان- آن مفهوم عالی که همه آن را بالاترین ارزش می دانند «قرب خدا» است. حتی مشرکان هم می گفتند: «ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی» (زمر ۳)؛ ما بت ها را هم که می پرستیم برای این است که به خدا تقرب پیدا کنیم؛ بت ها وسیله ای شوند تا به تقرب خدا نایل شویم. آنچه را آنها هم می خواستند «قرب الی الله» بود. «زلفی» تعبیر دیگری از «قرب» است و در این آیه، مفعول مطلقی است با لفظی دیگر؛ یعنی یقربونا الی الله تقریبا. پس مشرکان هم عالی ترین ارزششان «قرب به خدا» بود. دیگر از این بالاتر دیگر چه تعبیری بگویم؟ آدم به جایی برسد، آن قدر ترقی کند که به خدا نزدیک شود. دیگر چه تعبیری بهتر از این می توانیم بگوییم. منتها قرب نسبی است؛ یکی یک پله می رود، دیگری ده تا، یکی هم مراتبش میل به بی نهایت دارد.
● راه تقرب به خدا
برای اینکه انسان قرب به خدا پیدا کند، راه کلی اش چیست؟ این هم در مفاهیم دینی، تقریبا به طور یکنواخت پذیرفته شده که ریشه این مفاهیم و این فرهنگ از انبیا بوده و به سایر فرهنگ ها سرایت کرده است. در صورت ادیان منحرف هم این مفاهیم مشاهده شده است. پیداست که ریشه اش از اینجاست؛ چون مفهوم صحیح بلندی است، راهش هم پرستش است. اگر کسی بخواهد قرب به خدا پیدا کند باید خدا را بپرستد؛ عبادت خدا. آنها هم که بت پرستند پرستش را دارند؛ می گویند: اگر آدم بخواهد به آن قرب برسد باید پرستش کند. مفهوم «پرستش و عبادت» چیزی است که در همه ادیان وجود دارد. اصلا دین را با همین مفهوم می شناسند.
پیداست که این مفاهیم ریشه ای از تعالیم انبیا گرفته شده است: «و ان من امه الا خلافیها نذیر.» (فاطر ۴۲) به هرحال، بالاترین ارزش ها قرب به خداست که خودش امر ذومراتبی است؛ اما راه کلی اش «پرستش» خداست. بنده شدن و بندگی کردن چیزی است که با روح بندگی تناسب دارد؛ همان تواضع و فروتنی. اما چیزی که هیچ سازشی با روح بندگی ندارد خود بزرگ بینی است. بنده نمی تواند در مقابل آقایش بزرگی داشته باشد. «عبدا مملوکا لا یملک لنفسه نفعا و لا ضرا.»
اگر آدم می خواهد به کمال برسد، به قرب خدا برسد باید بنده شود. بنده باید همه چیز را از خودش نفی کند؛ بگوید: در مقابل خدا هیچم. این یک حالت روانی نفسانی است که آدم خودش را کوچک می داند. آنکه حد ضرورت است کوچک بودن در مقابل خداست. باید خدا را بندگی کرد. مرتبه ای از بندگی در همه ادیان وجود دارد. چنین نیست که تنها در اسلام پرستش خدا یک فضیلت باشد: «و لقد بعثنا فی کل امه رسولا ان اعبدوا الله.» (نحل ۶۳) این واجب مشترک بین همه ادیان و سرلوحه دعوت همه انبیاست.
همه انبیا حرفشان همین است. روح دعوت و تعالیم انبیا پرستش خداست. پرستش خدا با خودبزرگ بینی و «انا» گفتن جور درنمی آید. آنجا خاکساری می خواهد این ملکه خودکوچک بینی غیر از خود کم بینی است- که خودش در روان شناسی عیبی است. نمی گویم که آدم خودش را فقط در مقابل خدا چیزی نبیند و برای خودش در مقابل خدا چیزی قایل نباشد، بلکه در مقابل بندگان خدا هم باید چنین باشد؛ چون آنها بنده خدا هستند و در این جهت مشترکند که هر کس هرچه دارد از خداست. بنابراین، نسبت به آنها هم بزرگی فروشی معنا ندارد. ما همه مثل هم هستیم؛ همه بنده خدا هستیم. پس نباید به دیگران بزرگی فروخت.
بنابراین، «تواضع» به عنوان یک ارزش عام مطرح می شود؛ صفتی ممدوح و یک حالت نفسانی؛ صفتی است که با بنده بودن سازگاری دارد. این آدم را به طرف بندگی می کشاند. اما اگر آدم گردن شق باشد و دایم «من» بگوید و خود را برتر از همه ببیند و خودش را یک سر و گردن بلندتر از دیگران تصور کند؛ بخواهد همه را مرتبه مادون خود قرار دهد، این با پرستش سازگار نیست. چنین آدمی خداپرست نمی شود.
● ملاک ارزشمندی تواضع
پس سرّ اینکه تواضع یک ارزش الهی است، این نیست که ارزش عرفی است و در فرهنگ عام هم مطرح است و عقلا آن را ستایش می کنند؛ یعنی کاری بکن که مردم دوستت بدارند. آن ارزش حقیقی نیست. اگر ضدارزش نشود در بعضی مراحلش، ارزش هم نیست. اینکه آدم همه اش در فکر این باشد که کاری بکند که دیگران دوستش بدارند یعنی: همه خدای او هستند، درحالی که مؤمن باید فقط نظرش این باشد که من چه کنم که خدا خوشش بیاید، هرچند همه بدشان بیاید. انبیا این گونه بودند؛ حرف هایی می زدند که همه مردم بدشان می آمد. آنها را رمی می کردند، به جنون و سفاهت و حماقت متهم می کردند. می گفتند: به نظر ما، خدایان ما بر تو خشم گرفته اند و عقلت را از بین برده اند که می گویی فقط خدای یگانه را باید پرستید. انبیا دایم با همین جور مردم سر و کار داشتند که به آنها توهین می کردند، استهزا می کردند، آنها را می زدند، می کشتند، از شهر بیرون می کردند، زندان می کردند، در چاه زندانی می کردند. اگر بنا بود آنها کاری بکنند که مردم خوششان بیاید راهش این نبود.
اما مؤمن موحد نظرش به این است که چه کند خدا خوشش بیاید. هرکس دیگر می خواهد خوشش بیاید یا نیاید. پس نباید ملاک ارزش این باشد ما کاری بکنیم که مردم دوستمان بدارند، مردم به ما احترام کنند. این حرف ها برای بچه ها خوب است، برای ضعیف العقول خوب است، که بگویند: جهاد بروید تا غنیمت به دست بیاورید. اما برای کسانی که دارای شعور و معرفت باشند، رشدی کرده باشند، نباید این جور حرف زد. به جای اینکه بگویند کاری بکنید که مردم خوششان بیاید، باید گفت: کاری بکنید که خدا خوشش بیاید، خواه مردم خوششان بیاید یا نیاید.
پس ملاک ارزش نباید تعریف مردم باشد. ملاک ارزش چیست؟ آنچه انسان را آماده پرستش می کند چیست؟ کسی آماده پرستش می شود و با پرستش عبدالرحمان می شود که حالت «تواضع» داشته باشد. با تکبر، چنین چیزی میسر نخواهدشد.