جایزهی نوبل صلح سال ۲۰۰۹، مناقشهبرانگیزترین جایزهی نوبل در طول عمر آن بود. حتی اعطای این جایزه به اقتصاددانان راستگرای افراطی که نظریههایشان در خدمت قدرت سرمایهی انحصاری و مالی بوده است، و به همین سبب هم دانشگاههای خاص بادشان میکنند، و از حیث بیثمری و بیمناسبتی در برخورد با مشکلات فزایندهی اقتصادی بشریت زبانزد است، به این اندازه شگفتیآور نبود. این مهمترین جایزهی صلح، که شامل صلح میان دولتها و ارتشها، حقوق بشر، خدمتگزاری انسانی، محیط زیست و موارد همردیف میشود، زمانی به باراک اوباما رییسجمهور امریکا اعطا شد که او فرماندهی عالی جنگ در عراق و افغانستان را برعهده دارد و بیش از ۳۰۰ هزار نظامی را از ردههای مارشالی تا سرباز صفر به همراه سازوبرگ نظامی، سلاحهای سبک، توپخانههای سنگین، تانک، هواپیماهای بمبافکن، و ناوگانهای نظامی دریایی و پشتیبانی لجستیکی گسترده از زمین و هوا و دریا هدایت میکند. امریکا به رهبری اوباما در حال جنگ تمامعیار است. و جایزهی نوبل ـ و خودِ نوبل خدابیامرز هم ـ نگفتهاند اگر پذیرفته شد که جنگ، جنگ با تروریسم است، پیمان ناتو هم باید وارد عمل علیه کشورهای خارجی شود و کشتن و بمباران مردم غیرنظامی بیگناه هم در آن صورت مباح میشود.
تردید ندارم که اوباما راه و روش و چهرهی سیاسی و اقتصادی متفاوتی را با بوش در پیش گرفته است و راهی را که میرود بنا به ادعای خودش راه برونشد از جنگ است و راه پیش گرفتن گفتوگو به جای مداخلهی نظامی و اعزام نیروی بیشتر. اما به هر حال او در حال جنگ است و جایزهی صلح نوبل هم آنقدرها نباید بیصاحب و خاکبرسر شده باشد که هیچ کس دیگر که در حال جنگیدن نباشد، پیدا نشود تا این جایزه را بگیرد.
البته، چندباری این جایزه با انتخابی بسیار ناشیانه در پیروی از الگوی لیبرال ـ دموکرات فراگیر، برای راهبردها و هدفهای سیاسی خاص در جامعهای خاص به کسانی خاص اعطا شده بود که عاقبت هم پوچ و بیاثر یا بسیار کماثر از آب درآمد و اعتمادها را نسبت به صداقت این جایزه فروریختند. در سرزمینی که بیعدالتی و فساد بیداد میکند، فقر و بیکاری در بالاترین حد است، هر اعتصاب و اعتراض و تشکل کارگری و روشنفکری سرکوب میشود، در حالی که سراسر تاریخ آن سرزمین پر است از سرگذشت رهاییجویان آزادیخواه و عدالتطلب، ناگهان به امید اصلاحاتی مطلوب و معطوف به لیبرال دموکراسی معهود، جایزهای به سوی یک نفر پرتاب میشود. اما جایزهبگیر حتی نیمنگاهی به این موج بیداد و تلاش نمیاندازد و امید محرومان و آزادیخواهان را ناامید میکند. او در عوض روح و قلب و زبان خود را، در حالی که در جای امنی در دل سرزمینهای لیبرال دموکرسی ماوا گزیده است، به کسانی وامیگذارد که در همان سرزمین مسئول بازداشتهای خودسرانه، زندان، شکنجه و کشتار فراقانونی مصلحتجویانه برای حفظ ساختار قدرت بودهاند و بدینسان ذرهای او در حق صاحبکرم جایزه نمکناشناسی نمیکند. بالاخره هم او در میآید و میگوید از وقایع دردناک دههی شصت چیز مستندی ندارد و بهترین فلسفهی سیاسی عملی هم همین فلسفهی قدرت جاری است.
با این وصف و به رغم آن که همهی فعالان آزادی میکوشند این فرصتهای جایزه را به نفع هموارکردن راه تلاش خود بهره گیرند، جایزهی اوباما متاع دیگری است و خیلی حرف میبرد. انگیزههای اعلام شده و ناشدهی جایزهبخشان و هواداران این جایزه چنین است:
▪ اوباما در مسیری تازه و امیدبخش برای متوقفکردن جنگهای جاری راه میرود.
▪ اوباما جایزه میگیرد تا تشویق شود راه صلح را ادامه دهد.
▪ اوباما به خواست مردم جهان توجه کرده است.
▪ اوباما با تروریسم میجنگد و احتمالاً کمتر بر یکجانبهگرایی لجوجانهی ابرقدرت امریکا، مقدم بر صلح جهانی پامیفشارد.
من هم این تدبیرها و مصلحتجوییهای جایزههای پیشین (و از جمله تمرکز جایزهی اقتصادی بر نظریهبافانی که سر سوزنی با واقعیت مادی جهان ۵/۶ میلیاردی بشر سروکار ندارند، به عوض رفتن به حوزههای کاربردی به نفع کسانی که برای رهایی اقتصادی، جانی، مالی و حیثیتی بشر تلاش میکنند) را متوجه میشوم. من میدانم که این حق جایزهدهنده است که معیارها و مصداقهای جایزه و جایزهگیرنده را برای خودش تعیین کند. اما در این صورت، مسئولان جایزهی نوبل و دوستداران بی حرف و بحث آن هم دیگر حق ندارند این جایزه را، به هرکس هم که تعلق بگیرد، باز نمایندهی باور، علاقه و تمایل اکثریت مردم جهان بدانند. به همین سان، بنا به تجربه، آنها نمیتوانند آن را منشا و اثر معناداری برای صلح تلقی کنند.
هیچ نظرسنجی در اینباره که مردم جهان با اعطای جایزهی صلح به یک نفر فرماندهی عالی جنگ واقعاً موجود موافق بودهاند یا آن را شایستهترین فرد برای دریافت آن میدانند یا خیر به عمل نیامده است. اما تا آنجا که من و دوستانی که در این باب صحبت کردهایم میدانیم و میفهمیم این جایزه مثل شمار قابلتوجه دیگری از آنها نه تنها علاقه و اعتماد گستردهای را برنیانگیخت بلکه دیوار اعتماد عمومی را فروریخت و به جای آن، این باور را نشاند که گوشهای از نظم نوین جهانی، راه و روش ویژهای را برای ساماندهی و هدایت اراده و خرد و اندیشهی مردم جهان میپسندد. این گوشهی دنیا که واقعاً طبع عمومی ملایمتر و پاسیفیستی هم دارد این جایزه را ابزاری برای اعلام و ادامهی حضور و برای آن که در درآوردن جهان به شکل و شمایلی که در پیش است نقش و رنگ و خُلق خود را نیز به کارببرد به حساب میآورد.
این گونه جایزهها و از جمله این آخری آن که بهراستی شاهکار وجدانسازی ناشیانهی جهانی بود و به تعبیری چیزی از آن جایزهی ۷-۸ سال پیش خاورمیانهای کم نداشت، تاکنون منشاء اثری نبودهاند. شاید برحقترین امریکایی که این جایزه را در صلح برده است، اگر اساساً به حقی در این مورد قائل باشیم، جیمی کارتر است. اما آیا این جایزه که به صلح فلسطین مربوط میشد و دو سر دیگر آن نیز رهبران فلسطین و اسراییل بودند توانست صلح به ارمغان آورد و اسراییل را از لجاجهای جنگافروزانه و جنایاتی که آخرینش در گزارش کمیسیون حقوق بشر ملل متحد تصویب شد بازدارد و مقاومت واکنشی فلسطین را نیز به مقاومتی تمامعیار، انسانی، دموکراتیک تبدیل کند. پاسخ منفی است. جیمی کارتر هماکنون مورد بغض و کینه و انتقامجویی فرهنگی امریکاییها و اسراییلهای حاکم و ناحاکم است. آیا جایزه برای صلح ویتنام امریکا را از زمان پایان جنگ ویتنام (۱۹۷۳) که تاکنون بیش از ثلث قرن از آن میگذرد توانسته است از دهها مداخلهی نظامی و سیاسی آشکار و انواع توطئههای پنهان در همهی جهان بازدارد؟ پاسخ منفی است. آیا جایزهی صلح به این یا آن مدعی متظاهر حقوق بشر، که دارای سمتوسوی محکم ایدئولوژیک پنهان نگاه داشته شدهاند، توانسته است برای چنددقیقه یا یکبار هم شده به دفاع از کارگران، رادیکالها، سوسیالیست ها، منتقدان نظم نوین جهانی و جهانیسازی، آزادیخواهان مستقل و عدالتجویان بکشاند؟ میدانیم که خیر.
اگر جایزهی صلح برای تشویق اوباما به ادامهی کار خیر صلح است و اگر او مسیری تازه را بنا به خواست مردم جهان میپیماید و نشانههای انساندوستانهای مانند تعطیلی برخی بازداشتگاهها، هرچند با حفظ بازداشتگاههای اصلی، از خود نشان داده است، پس چرا جایزهدهندگان دقیقاً با ذکر مورد همینها را نام نمیبرند. من میدانم چرا. هیچ دستگاه پلیسی در جهان آشکار و در جلوی افکار عمومی این و آن حرکت این دستگاه یا پرسنل آن را به خاطر کوتاهآمدن، خوشقلبی، رافت، فرصتدادن مصلحانه به مجریان و جز آن تشویق نمیکند، هرچند هم از این کار منتفع شده باشد. هم چنین هیچ جایزهدهندهای که به خدمتگذاران به نظم مورد پسند جهانی ایشان جایزه میدهد، به کسانی که اصل وجدان تحمیلی جهانی را زیر سوال میبرند و استاندارد زورکی و نیرنگبازانهی جهانی را برنمیتابند، هرچند برای عالیترین نظم و صلح و امنیت بشری هم باشد، جایزهای تصور نمیکند.
جناحی از سرمایهداری جهانی که بیشتر در سوسیالدموکراسی اروپای شمالی و غربی رخنه دارد ـ و جناح کارگری و رفاهگرای آن نیز فاصله میگیرد، همواره ترمزی بر روی تندرویهای خشونتبار و جنگافروزانهی جهانی بوده است. همانطور که در برههای تاریخی اوبامایی ظاهر میشود تا بر گند و تعفن و بیداد بوش ترمز زند و وقتی هم میآید که واقعاً هزینههای عمومی جنگ بر منافع آن چربیده باشد، همین طور هم در صحنهی جغرافیایی جایزههایی میآید تا جهان را از پیشرَوی دیوانهوار به سمت جنگ و فرصتدادن به نیروهای بارز و رادیکال برهاند. پدالزدنها بر روی ترمزها نه به کار انداختن نیرویی است برای از کار انداختن موتور دستگیری و بهرهکشی و موازینسازیهای تحمیلی جهانی، بلکه اینجا معیاری است برای تنظیم سرعت و شدت آن.
معیار جایزهدهندهی ۲۰۰۹ این است که اوباما در مقایسه با بوش راه قابلقبولتری را برای حل برخی مسایل جهانی مطرح میکند بی آن که ذرهای از ابرقدرتی ذاتی موردعلاقهی جهان سرمایه و نظم امروزین جهانی بکاهد و بی آن که پذیرای به حکومترسیدن جنبشهای مردمی، کارگری، سوسیالیستی و آزادیخواه مستقل در گوشهای از جهان باشد. وقتی در بیانیهی جایزه میآید که اوباما به افکار و خواست مردم جهان توجه کرده است. معنایش این است که بوش نقطهی مقابل آن بود و اوباما به مذاق جناح سرمایهداری ملایمطبعتر لیبرال ـ نولیبرال جهانی بیشتر خوش آمده است. من البته با خواندن متن و با تفسیر و تحلیل او در متن شرایط امروز جهان قانع شدهام که در چنین اظهارنظری مخالفت با راه و روش رییسجمهور ایران و سیاستهای او نیز که گویا افکار عمومی جهان را علیه خود برانگیخته است به طور جدی جای داشت. البته این که کدام بخش از افکار عمومی جهان تحت تاثیر کدام نیروی طبقاتی و کدام سلطهی تبلیغاتی و با چه میزان و شرایطی چه طرفی را بیشتر میپسندد جای مناقشه دارد.
به نظر من، اوباما به این دلیل جایزه میگیرد که مسایل امریکا را به طور خاص و مسایل جهان غرب وابسته و پیوسته به آن را به طور عام، در عرصهی روابط سیاسی و نظامی به گونهی دلخواه وجدان جناح متبوع جایزهدهندگان حل میکند. این گونه حل کردن مسایل در نهایت طرف توجه جدی جایزهدهندگان است. و ما با تحلیل و اتکا بر تجربهی دورهی اوباما تاکنون مطمئن شدهایم که دستگاه دولتی و مجموعهی نظریهپردازان و مدیرانش مصممانه آمادهاند و آمدهاند تا به بهای فراموش کردن و حتی قربانیکردن جنبهای اساسی و ریشهای حقوق بشر و حتی جنبههای رویی آن، مسایل قدرتهای مسلط جهان را حل کنند و آنها را از مهلکه برهانند. ظاهر قضیه این است که اوباما در برابر افکار عمومی جهان دست از سیاست تهاجمی ابرقدرتمدارانه و جنگجویانه برمیدارد، اما واقع موضوع این است که او برای حفظ سلطهی امریکایی، فقط روش را عوض کرده، به چارچوب سیاست مصلحت ـ منافع ـ دیپلماسی و کنترل عمومی روی آورده است، نه چیز دیگر.
حقیقت اصلیتر این است که دولت اوباما تاکنون این نگرانی را بهتدریج اما به طور مستمر در دل فعالان آزادی، عدالت، حقوق بشر و ضدفساد پراکنده است که روی امریکای فرومانده حساب نکنید. امریکا قرار است خود را برهاند و با شیوههای دیگر بر فراز سر جهان بماند. امریکا با فروکاستن اساسی از درخواستهای حقوق بشر، که از سالیان پیش، مگر به استثنا، تنها بزکی به چهرهی سلطهی جهانی بوده است، و با قربانی کردن خواستهای گسترده و عمیق آزادی، استقلال و عدالت، زیر پوشش دموکراسیهای قراردادی، برای حل مسایلی که این کشور و ناگزیر متحدان آن را درگیر کرده وارد دیپلماسی نوین جهانی خود شده است.
با این وصف، وعدههای صلحجویانه ی دولت اوباما، برخورد او با سیاستهای دولت بوش، ادعای او برای دموکراتیسم و حق ملتها، سیاستهای داخلی او برای رفاه و عدالت اجتماعی بیشتر مثلاً در عرصهی خدمات درمانی، نقد روشهای خشونتبار و نظامیگری گذشته، همکاران انتخابیاش و سوگیری آن در دیپلماسی جهانی همه و همه با آن که در کنار روشهای قدرتمدارانهی برتر و تثبیت پایگاههای سرمایهداری از سوی این دولت مطرح میشوند، امیدهایی را برانگیختهاند. اما این امیدها اساسی نبودهاند و البته آن قدر احترامانگیزند که نظر ناظران مستقل، آزادیخواهان منصف و مبارزان پرسابقه را برانگیخته است و نمونهی آن تشویق و قدردانی فیدل کاسترو است.
من نمیتوانم بگویم اوباما رییسجمهوری در حد توماس جفرسن، ابراهام لینکلن، فرانکلین روزولت و جیمی کارتر هست یا خیر. اینها را گذر زمان و کارنامهی واقعی اوباما تعیین میکند. شاید اوباما ثابت کند که نه آزادیخواهی بردهدارانهی جفرسن، نه مبارزهی ضد بردهداری آمیخته با منافع اقتصادی دیگر گروههای خشن سرمایهداری لینکلن، نه مسئولیتپذیری دولت روزولت برای احیای زندگی اقتصادی جامعه از راه تحکیم و تثبیت مجدد نظام سرمایه و بالاخره نه حقوقخواهی مصلحتجویانه و تعادلخواه جیمی کارتر را میپسندد و راهی دیگر در چارچوب نظام سرمایهداری سلطهگر امریکایی بیابد. شاید او گامهایی رو به جلو بردارد و به دموکراتیسم، صلح، آزادی، امنیت و حقوق بشر مردم دربند جهان نزدیکتر شود.
با این همه، اعطای جایزهی صلح نوبل به او نه روا بود نه هوشمندانه، گرچه موضوع بر ما که بخت خویش را در این ورطه آزمودهایم و جز دریغ و آهی نصیب نبردیم و بر ما که در این گوشهی جهان درگیر ستیز زندگی با رنج و فشار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی هستیم چندان هم مربوط نباشد. اما با باور به همین ستیهندگیهاست که یاد گرفتهایم بعضی جایزهها داده میشوند تا جایزهگیرنده پیش از بروز دادن شایستگی و قهرمانی اش، عاملی باشد تا جهان از رنگ و بو و شمایل دلخواه جناح زیباپسند و مهارگر تندرویها بینصیب نماند.