امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

جغد مینروا بر شانه فیلسوف پروسی


1401/08/01
کد خبر : 37432
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 83 نفر
سیستم فلسفه هگل به هگلیانیسم معروف و عبارت است از فلسفه مطلق. شخصاً ایده آلیست و یوتوپیانیست حامی کوسموپولیتانیسم (یعنی جهان را میهن همه مردم دانستن) است و در عین حال طرفداری شدید از عقیده به وجود روح مطلق آلمان کرده و در ربع دوم قرن ۱۹ هادی روش ماوراءالطبیعه (سیستم متافیزیک) شد. فلسفه سیاسی او را فرضیه متافیزیکی دولت نیز گویند.هگل به کلیه شعب و مظاهر فلسفه و به تمام عقاید فلاسفه ماقبل خود از سقراط گرفته تا روسو و هیوم دست انداخته، و به عقیده خود سعی کرده است تمام مظاهر فلسفه و تحلیل گذشتگان را از نظام عالم و جامعه بشری، از متافیزیک گرفته تا مذهب و سیاست و اخلاقیات و علوم، عموماً در دستگاه فلسفی خود یکجا جمع کند و همه را تابع یک دستگاه (سیستم) و نظام فلسفی قرار دهد. فلسفه وی مغلق و درک آن خالی از اشکال نیست. هگل را بعضی بزرگ ترین فیلسوف قرن ۱۹ می شمارند و برخی هم گفته های او را بیهوده و در زمره تخیلات و توهمات می دانند ولی فلسفه وی تاثیر عمیقی هم در سیر افکار فلسفی و هم در وقایع و اوضاع سیاسی بعد از او بخشیده. متودولوژی هگل اهمیتی بسزا دارد و هگلیانیسم در تاریخ فلسفه، واجد نیرویی عظیم است. فلسفه هگل در باب حکومت، رهبر هگلی های جوان آلمان یعنی پیروان او و محرک وحدت ملل متشتت آلمانی نژاد شد. سیستم وی مورد قبول دولت پروس واقع شد و فلاسفه پروس گفتند دولت پروس مامور است به وسیله فتح تمام جهان، آن عقل جهانی را که محور فرضیه هگل بود صورت تحقق دهد. پس از آن، سوسیالیست ها و کارل مارکس از بعضی اصول فلسفه هگل استفاده کردند و به آن استناد کرده، آن را تعدیل کردند و در تحریرات لنین و پیروان او پایه و اساس مرام سیاسی کمونیسم لنینیسم قرار گرفت. فلسفه های ایده آلیستیک که از زمان هگل تاکنون به وجود آمده عموماً منشعب از فلسفه هگل است. در امریکا و انگلیس نیز بعضی از اصول این فلسفه مورد قبول عده یی واقع شد، ولی ایده آلیسم او را تغییر شکل دادند. همچنین در ایتالیا تاثیری نظیر انگلیس و امریکا داشته است. کارل مارکس، دیالکتیک هگل را قبول کرد، ولی ایده آلیسم او را رد کرده و به ماتریالیسم مبدل کرد. ● اصول عقاید سیاسی هگل ۱) فرضیه عقل جهانی یا عقل مطلق و ظهور و تجلی آن در تاریخ بشری؛ هگل ایده آلیست و یوتوپیانیست (خیال پرست) است. وی معتقد شد به وجود یک عقل اعلی یا عقل جهانی مطلق در عالم وجود که از هوش و درایت هر فرد بالاتر بوده و خود را در تاریخ بشری آشکار کرده، به صورت تاریخ انسان تجلی می کند و هنگامی که جامعه یی جامعه دیگر را از میان می برد، یا بر آن غلبه می کند، این عقل جهانی که به امانات به جامعه اولی (جامعه مغلوب) سپرده شده بود، به جامعه ثانوی (جامعه غالب) منتقل می شد. این عقل جهانی کل، خود نیروی محرکه عالم و گرداننده نظام گیتی است که در یک جامعه متشکل از افراد آزاد انسان به حد کمال می رسد (باید دانست که مفهوم آزادی در اینجا و در اصطلاح هگل غیر از آزادی فردی مصطلح در دموکراسی و لیبرالیسم غربی است). ۲) دیالکتیک ایده آلیسم؛ هگل واضع فرضیه دیالکتیک ایده آلیسم است که از وضع این اصطلاح معانی چند در نظر دارد. ▪ معنی اول؛ در سیر امور عالم نطفه ضد هر فکر و فرض و قضیه یا مرام و مسلک و عقیده، در خود آن فکر و در متن و جوف آن عقیده و فرض و قضیه و مرام، نهفته و موجود است و به عبارت دیگر هر مرام یا قضیه نطفه ضدخود را در درون خود موجود دارد و جزء لاینفک است. اصل هر فکر یا مرام یا عقیده یا فرض را تز می نامند و نطفه ضد آن یا عقیده یعنی فرض مخالف آن را آنتی تز اصطلاح می کند. آنگاه گوید تز (اصل عقیده یا فرض) با آنتی تز (ضد آن) ترکیب شده از ترکیب این دو عنصر با یکدیگر (ترکیب ضدین) عنصر دیگری به وجود می آید موسوم به سنتز. سنتز در آن قضیه یا مرام یا عقیده یا فرض موثرشده، حالتی جدید به آن می دهد. ▪ معنی دوم؛ مقصود وی از دیالکتیک ترکیب سه عامل لزوم منطقی و لزوم فیزیکی و لزوم اخلاقی با یکدیگر است که عبارت آخری همان سه عامل تفکیکی هیوم باشد یعنی عقل ریاضی و واقعیات و معتقدات، به خصوص ترکیب روابط علیت با حتمیات اخلاقی- می گوید این هر سه عنصر یکی است و غیرقابل تمییز و تفکیک است. ▪ معنی سوم؛ مقصود لزوم تاریخی یا لزوم در تاریخ و سلسله وقایع است یعنی تاریخ عبارت از یک سلسله وقایع و حوادث منظم و متصل است که وقوع هر یک لازم بوده و آن را خط سیر تاریخ نیز اصطلاح می کند. ▪ معنی چهارم؛ حقیقت یا واقعیت عین عقلیت، و عقلیت عین واقعیت است و از یکدیگر جدا نبوده و اختلافی با یکدیگر ندارند. آنچه واقعیت دارد معقول (راسیونال) است و آنچه معقول باشد، محقق است. ▪ معنی پنجم؛ وجود تضادها و نیروهای متقابل در طبیعت موجب موازنه، و کلید پایداری و دوام است و ایجاد قوه محرکه می کند لذا تضاد و تقابل هرگز مطلق نبوده بلکه نسبی است. ▪ معنی ششم؛ دیالکتیک ترکیب سه عامل مذهب و اخلاق و واقعیات است و هم ترکیب مطلق یا نسبی. ▪ معنی هفتم؛ دیالکتیک ترکیب و توام کردن نیروی احساسات است با قدرت مطلق و روش دیالکتیک در آن واحد هم روش تحقیق است و هم توجه به اخلاقیات. ▪ معنی هشتم؛ دیالکتیک مقایسه حقیقت است با ظاهر و هم مقایسه مسائل اساسی است با مسائل اتفاقی، یا مقایسه وقایع پایدار و ثابت با حوادث موقتی و متغیر. ۳) منطق ترکیبی؛ هگل واضع منطق ترکیبی است. (منطق سنتز) طبق معنی اول دیالکتیک که در فوق ذکر شد و مقصود وی از منطق ترکیبی ترکیب منطق سابق است با متافیزیک. ۴) جامعه، اموال، قانون و آزادی؛ در جامعه عین همان سیر و پیشروی که در جهان هستی موجود است، وجود دارد. اموال نتیجه تجلی طبیعی نمو انسان است و قانون ناشی از آن عقل جهانی در جامعه متشکل از افراد آزاد به حد کمال می رسد که در آن جامعه، هر فرد عقل فردی خود را تابع آن عقل اعلای جهانی قرار دهد. فردی که تابع هوس خود شود آزاد نیست. هنگامی که فرد با جامعه توام و یکی شد، آزادی پیدا می کند. سیر تاریخ، ظهور دولت کامل را محقق می کند؛ دولتی که در آن فرد خود را طوری منحل در جامعه کند که اراده جامعه اراده وی باشد. هگل با مسلک اصالت فرد کاملاً مخالف است و ضعف امپراتوری را نتیجه رواج فردیت دانسته. ۵) خانواده؛ رابطه فرد با گروه عبارت است از رابطه ماهیت ذات با موضوع ذات و این رابطه موجد خانواده است که یک جمع طبیعی اخلاقی است. ۶) ترکیب اخلاقیات؛ از رابطه فرد با قانون ایجاد ترکیب ضدین (سنتز) اخلاقیات می شود که در این ترکیب هم اصل اتکای فرد بر جامعه و هم اصل آزادی فرد توامان زمینه مناسبی برای نمو خود پیدا می کنند (یعنی جامعه در آن واحد مزرعه یی است برای نمو هر دو عنصر متضاد فوق که عبارت باشد از انحلال فرد در جامعه و شخصیت و آزادی فرد). ۷) تعریف دولت؛ دولت محصول فعل و انفعال فرد و جامعه در یکدیگر است (مانند اختلاط دو جسم شیمیایی با یکدیگر که جسم ثالثی به وجود می آورد که واجد خاصیت هر دو جسم اول است). دولت مظهر عالی الهی جامعه و نتیجه رابطه فرد با جامعه است. دولت مظهر حیات اخلاقی و هم مجموعه حیات مادی است و کلیتی است مافوق افراد. دولت اصولاً خود واحدی است و لذا نمو اعلای آن در صورتی میسر است که عبارت باشد از یک جسد سیاسی در تحت حکومت فرد واحد نه یک دموکراسی (یعنی حکومت جامعه). دولت متضمن یک ایده (تصور) مطلق است. هگل معتقد به قدرت مطلقه نظامی است و عقیده دارد رئیس دولت باید یک نفر قائد نظامی باشد. هگل کولگتیویست است. ۸) تاریخ؛ تاریخ مظهر تجلی عقل جهانی است و تنها عبارت از کشمکش های جنگی نبوده بلکه کشمکش عقاید و جنگ افکار (ایده ها) نیز است. تمام تاریخ را به سه دوره تقسیم می کند، دوره شرق، دوره کلاسیک و دوره ژرمنیک و تنها سومی را پایدار و جاودان می داند. می گوید؛ تاریخ کشمکش بین ملل است در تحت فشار نیروهای ایده آل (کمال مطلوب). تاریخ منتهی به بیداری آلمان و قیادت آلمان در اروپا و جهان می شود. ۹) مذهب؛ مذهب ابتدا از پرستش طبیعت برخاسته و بعد مبدل به پرستش مظاهر غیرمادی شده و بعد از مرحله یی گذشته که در آن پرستش فرد تفوق داشته. مسیحیت را عالی ترین نمونه مذهب می داند، زیرا به عقیده وی در مسیحیت، مسیح در آن واحد هم خداست و هم انسان، یعنی در وجود وی وحدت طبیعت با انسان و همچنین وحدت روح با ماده تحقق پذیرفته. به عقیده وی فلسفه بر مذهب تفوق دارد زیرا آخرین نیرویی است که تمام سیستم و دستگاه نظام عالم را به هم می پیوندد، زیرا در فلسفه قدرت انسان جای گرفت که درک سیر امور جهان را می کند و غایت مطلق انسان است. تفسیری که هگل برای مذهب کرده است او را جزء فرقه لامذهب ها قرار می دهد به علاوه جامعه و ملت را مافوق مذهب می گذارد. ۱۰) ناسیونالیسم و روح ملی؛ برای دولت ملی و مکان آن در تاریخ ارزش خاص قائل شده. در فلسفه وی ملت واحد مشخص است. روح ملت یا روح ملی را نبوغ ملی نیز اصطلاح کرده و آن را خالق صنعت و قانون و اخلاق و مذهب می داند و دولت و ملت را به این طریق ایده آلیزه کرده و موسسات را مظهر روح ملی و اعضا و اجزای حیات ملی می شمارد. ۱۱) جنگ؛ جنگ را بر حق دانسته و ترقیات بشری را نتیجه جنگ می شمارد و می گوید در زمان جنگ رعایت فایده افراد (حالت اوتی لیتر یا فلسفه سودجویی) تحت الشعاع مصالح جنگی قرار می گیرد. ۱۲) انقلاب؛ هگل غیرانقلابی و طرفدار حفظ موسسات موجود آلمان است و می گوید تغییرات باید با اراده عامه صورت پذیرد نه به دست افراد. ضمناً اشاره می کند موسسات موجود با اخلاق و احتیاجات و هدف انسان مطابقت نداشته و قابل بقا نیست و باید جای خود را به الهام ملی دهد (بیان وی خالی از ابهام و تضاد نیست). ۱۳) اراده عامه؛ فرضیه اراده عامه روسو را پذیرفته و آن را اصل حیاتی ترکیب تضادها و ذاتی جامعه ها دانسته نه افراد، اراده عامه را ماخذ تکامل عالم هستی می شمارد. ۱۴) سرنوشت مسلم؛ به عقیده وی کلیه وقایع و حوادث عالم، محرک درونی دارد و لذا واجد سرنوشتی مسلم است و این سرنوشت مسلم در حالت امور، ذاتی است. ۱۵) حق و قدرت؛ گوید حق و قدرت یکی است. یک قانون اساسی کمال مطلوب در طبیعت موجود است که بزرگ ترین قدرت را به حق می دهد و قدرت است که حق را به وجود می آورد به این طریق در لزوم تاریخی، یک الزام و اجبار فیزیکی و اخلاقی فوری دیده می شود. (جبر تاریخ) ۱۶) اقتصاد؛ حاجات اقتصادی امری است اجتماعی نه تنها بیولوژیکی (یعنی نه تنها لازمه حیات فرد انسان بلکه لازمه اجتماع انسان است که اصل است). ۱۷) عادت، قانون، حقوق و وظایف؛ کلیه این عوامل در آن واحد هم از امور انسانی (فردی) هستند و هم از امور اجتماعی. ۱۸) نمایندگی و مقننه؛ معتقد به اصل نمایندگی بر اساس تقسیمات ارضی یا تعداد افراد نیست بلکه معتقد به اصل نمایندگی بر اساس پیشه و حرفه است که آن را فونکسونل می نامد. این عقیده وی بعدها مورد استفاده دو فرقه سندیکالیست ها و سوسیالیسم اصنافی واقع شد. ● فلسفه سیاسی هگل هدف فلسفه هگل تجدید بنای کامل و تام و تمام منظم (سیستماتیک) افکار و عقاید تازه و فلسفه جدید است. در فلسفه وی اگرچه متافیزیک و مذهب، مکان اول، و سیاست، مکان ثانی را احراز کرده، ولی فلسفه سیاسی هگل در دستگاه فلسفی وی اهمیتی بسزا دارد. منظور اصلی فلسفه هگل آن است که مساله یی غامض را که با پیشرفت روزافزون علوم جدید غامض تر می شد یعنی تضاد و تباین موجود بین فرضیه نظام طبیعت و تصورات و افکار مربوط به اخلاقیات و سنن مذهبی را برطرف و حل کند. در حل این تضاد، هیوم بحث را به اینجا رساند که بین سه عنصر عقل به مفهوم خاص و عادی (عقل ریاضی) و روابط علیت (که مربوط به جمع واقعیات است و موضوع علوم تجربی است) و معتقدات و الزامات (موضوع اخلاق و مذهب) فرق و اختلاف است. و آن سه را باید از یکدیگر تفکیک کرد. تضاد شدید بین احساسات اخلاقی و مذهبی با علوم، در فلسفه روسو قسمت مهمی را تشکیل داده و این تضاد را از انگیزه های مهم شمرد. دیگر آنکه در اینجا دوره عکس العمل انقلاب فرانسه به واسطه جنبه وحشت و تروریسم آن و تجاوزات امپریالیستی فرانسه به ملل کوچک تر که از نتایج انقلاب بود موجب شد برای سنت ملی و قانون عادت ارزشی جدید قائل شوند و این موضوع را برک در فلسفه خود تشریح کرد. با در نظر گرفتن سیر عقاید که فوقاً اشاره شد اکنون می توان هدف هگل را بیان کرد. ۱) آنکه هگل سعی کرد این تمایلات متضاد و توجهات متباین را در سیستم فلسفی واحد جمع کند و همه را یکجا در یک فلسفه جا داده و بگنجاند. ۲) سعی کرد ثابت کند عادات و سنن مختلف و معین عموماً اجزا و عناصر یک تمدن وسیع جهانی هستند که در حال تکامل است. ۳) سعی کرد در فلسفه به علم جای مناسبی دهد که اگرچه مقامش باید نسبت به سایر عناصر فلسفه ادنی باشد ولی هدف غایی آن منتهی به مذهب شود ۴) هدفش آن بود که فرضیه عقل را بسط و تعمیم داده و تعریف فلسفی جامعی برای آن پیدا کند که واجد هر سه عامل تحلیل هیوم باشد (یعنی شامل عقل ریاضی و رابطه علت و معلول یا عقل تجربی و هم حقیقت منطقی یا معتقدات که موضوع علوم اجتماعی است شود). از چهار هدف مزبور هدف چهارم نزد وی از همه مهم تر است زیرا درصدد برآمد که به وسیله آن متد و روشی وضع کند که به هدف های اول و دوم و سوم نیز نائل شده و آن سه را نیز در روش کلی خود بگنجاند. پس مرکز و محور فلسفه هگل عبارت شد از یک منطق نوین که به وسیله آن منطق، روشی تازه برای فکر و قریحه به وجود آورد تا به وسیله آن شکاف های موجود بین عقل و واقعیت و اعتقاد را پر کند و این روش را دیالکتیک نامید. طبیعت نتایج حاصله از فلسفه وی طوری بود که موثر در اوضاع زمان افتاد و مانند آن بود که زمانه مستعد قبول نتایج حاصله از بحث وی باشد. و همچنین روش وی، که مدعی بود صحت آن نتایج را اثبات می کند در سیر فلسفه و افکار تاثیر کرد. به خصوص در قسمت فلسفه سیاسی اهمیت و ارزشی که برای دولت ملی و مکان آن در تاریخ قائل شد، تاثیر زیادی هم در سیر عقاید سیاسی و هم در جریان اوضاع سیاسی اروپا و جهان کرد. طبق تفسیری که هگل از تاریخ می کند، آنچه در جهان بشری واحد مشخص و برجسته و قابل توجه را تشکیل می دهد فرد یا دسته بندی های مختلف افراد نیست، بلکه یک نوع دسته بندی مخصوصی است از افراد موسوم به ملت که واجد خصایص و شرایط معین است. به عقیده وی نبوغ ملی یا روح ملت که به وسیله افراد ولی بالاستقلال و بیشتر بدون تکیه به آگاهی وجدان و اراده و قصد فرد به فعالیت مشغول است، خالق حقیقی هنر و صنعت و قانون و حقوق و اخلاقیات و مذهب است و از آنجا تاریخ تمدن را باید عبارت دانست از یک سلسله مستمر و پیوسته از فرهنگ های ملی که در آن، هر ملت سهم خود و عطیه خاص خود را در موقع مناسب به کل ذخایر تمدن بشری تسلیم کرده است و دولت ملی است که انگیزه های فطری و قوه خلاقه ملت در آن تجلی عقلی خود را آشکار می سازد. لهذا دولت هم مدیر است و هادی، و هم هدف ترقی و تکامل ملی، هم مبدأ است و هم منتها و غایت مقصود. دولت شامل تمام آنچه است که ملت خلق و تولید می کند و آنچه را که ملت خلق می کند روحاً و اخلاقاً مشخص مدنیت است. پس دولت مظهر مشخصات روحی و اخلاقی مدنیت است. این نوع ایده آلیزه کردن اصل ملیت و دولت، یعنی آن را در عالم خیال پرستی به اوج اعلی رساندن، مشخص ترین قسمت فلسفه سیاسی هگل را تشکیل داده و مظاهری از تاثیر و نفوذ آن در خلال قرن ۱۸ آشکار و حاکم بر امور سیاسی و روابط انسانی شد و دنباله آن تا به امروز که در اواسط قرن بیستم قرار گرفته ایم هنوز مشهود است. به عقیده خود هگل، روش وی (یعنی دیالکتیک) و نتیجه حاصله از آن روش (یعنی ناسیونالیسم) اگرچه رابطه منطقی نزدیک با یکدیگر ندارند، ولی غیرقابل تفکیک بوده و با یکدیگر همراه و توام اند. ● مارکس و هگل دیالکتیک هگل که بعداً مارکس آن را به عنوان تفسیر اقتصادی تاریخ از نو فرموله کرد ابزار قریحه یی و فکری سوسیالیسم واقع شد، و سوسیالیسم هم اگرچه ضدملیت نیست ولی اساساً مسلکی است که جنبه جهانی یا بین المللی دارد. هگل طرفدار ناسیونالیسم بود و مارکس اصولاً طرفدار انترناسیونالیسم. سوسیالیسم و فرضیه مارکس ضددولت و دشمن سرسخت دولت است، در حالی که فلسفه هگل طرفدار سرسخت دولت است و از این حیث در دو قطب مخالف قرار می گیرند، در حالی که عناصر اصلیه اثبات فلسفه خود، یعنی دیالکتیک را، مارکس از هگل اخذ می کند، و از دقت در نکات فوق می توان رابطه دو فلسفه مزبور را با یکدیگر معلوم کرد. از طرف دیگر ناسیونالیسم و فلسفه ایده آلیزاسیون دولت ملی طبق اقتضای زمان قابلیت بقا و دوام داشت و حتی توانست آن خصائص و رنگ و بویی را هم که فلسفه هگل به آن داده بود بدون توسل به دیالکتیک حفظ کند. لذا در خلال قرن ۱۹ به تدریج آن حالت و خواص رادیکالیسم (افراطی) را که در آغاز قرن ۱۹ در مقابل دیناستیکیسم (یعنی مسلک طرفدار تفوق سلسله سلاطین) واجد بود از کف داد، و در نتیجه حالت کنسرواتیسم (محافظه کاری بلکه حالت ارتجاعی یا رآکسیونر) به خود گرفت. ● هگلیانیسم و کمونیسم و فاشیسم به این طریق ریشه دو مظهر جدید از افکار سیاسی (یعنی کمونیسم و فاشیسم) در فلسفه هگل قرار گرفته و هر دو عقیده مزبور از آن منبع سرچشمه می گیرد. هگلیانیسم یکی از دو فرضیه اساسی خود یعنی دیالکتیک را به اولی قرض داده و فرضیه دیگر یعنی ایده آلیزاسیون دولت ملی را به فاشیسم بخشید. اولاً هگلیانیسم به وسیله دیالکتیک که مارکس در آن تجدیدنظر کرد منشأ و منبع یک نوع رادیکالیسم پرولتاریایی (متعلق به طبقه کارگر) شد که در سیر خود منتهی به کمونیسم شد و محل طبقه بورژوازی سابق و لیبرالیسم بر اساس سودجویی را در فلسفه سیاسی تغییر داد و ثانیاً هگلیانیسم به وسیله ایده آلیزاسیون دولت ملی، منشأ و منبع یک نوع ناسیونالیسم محافظه کار واقع شد که در سیر خود منتهی به ظهور مرام فاشیسم شد و این مرام جدید، ناسیونالیسم لیبرال (آزادیخواه) اواسط قرن ۱۹ را در خود هضم کرد در واقع این ناسیونالیسم جدید که فرزند آن ناسیونالیسم قدیم بود پدر آزادیخواه خود را بلعیده و مبدل به یک ناسیونالیسم خشن و الزامی و ایمانی شد و از این قرار کمونیسم از فرضیه دیالکتیک هگل و فاشیسم از فرضیه ایده آلیزاسیون دولت ملی هگل سرچشمه می گیرد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/37432
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید