۱) بررسی و ارزیابی براهین اثبات وجود خداوند، از موضوعات اصلی فلسفه دین معاصر است، هر چند منشأ این براهین به ارسطو باز میگردد. اما تقریباً تمامی فیلسوفان بزرگ قرون وسطی مانند آگوستین، آنسلم، توماس آکوئیناس، دانس اسکاتس، ابن میمون و غزالی، دلایلی برای اثبات وجود باری تعالی اقامه کردهاند.
بیشتر فیلسوفان بزرگ دوره جدید، بویژه، دکارت، لایب نیتس و کانت نیز دلایلی در این خصوص بیان کردهاند، این براهین در دوران معاصر از جمله مباحث مهم و قابل توجه بوده و آثار و تألیفاتی درباره آن منتشر شده است.
براهین خداشناسی انواع مختلفی دارد از جمله برهان جهان شناختی، برهان وجود شناختی، برهان غایت شناختی، برهان اخلاقی، برهان ماهیت قضایا، اعداد و مجموعهها، برهان ماهیت کارکرد مناسب، برهان حیث التفاقی و...
از برخی از این دلایل، تبیینهای مختلفی نیز ارائه شده است. این دلایل که به نام برهان نامیده میشوند، از سوی معتقدان و منکران وجود خداوند، مورد نقد و ارزیابی قرار گرفته است. اما در فلسفه دین معاصر، تمایل غالب بر این است که این استدلالها، شواهد و قرائنی بر وجود خداوند است و برهان به معنای دقیق منطقی و فلسفی آن، نیستند، براهین یاد شده را میتوان در دو گروه اصلی براهین پسینی و پیشینی و به تعبیر منطق ارسطویی، براهین انی و لمی جای داد.
در برهانهای پسینی از بررسی و تحلیل جهان هستی، اتقان، استحکام و نظمی که بر آن حاکم است، بر وجود خداوند استدلال میشود و برهان جهان شناختی و غایتشناختی از این نوع هستند.
اما در برهانهای پیشینی از مجموعه مفاهیم و تصورات موجود، وجود خداوند اثبات میشود. برهان وجودی و اخلاقی جزو این براهین اند، قرائتها و تبیینهای متعددی از برهان اخلاقی ارائه شده است از جمله: برهان چهارم از براهین پنجگانه توماس آکوئیناس، برهان اخلاقی کانت، رشدال، سورلی، تروبلود و تقریر سی. اس. لوئیس (۱۹۶۳ – ۱۸۹۸) که ساده، روشنگرانه و قابل فهم برای همگان است، میتوان نام برد.
۲) لوئیس مانند دیگر مدافعان برهان اخلاقی، نسبیتگرایی اخلاقی را نادرست میداند و بر رفتارهای مبتنی بر قانون اخلاقی عینی تأکید میکند، نسبیتگرایی در اخلاق، دیدگاهی در اخلاق است که درست و نادرستهای اخلاقی را مطابق با شرایط گوناگون متغیر میداند و آنچه را که یک فرد یا افرادی، خوب و درست میدانند، برای آنها خوب و درست است. لوئیس با این دیدگاه موافق نیست و آن را از جهات مختلفی نقد میکند از جمله آنکه:
الف) براساس نسبیتگرایی اخلاقی، هیچ قانون و معیار واقعیای که بتوان بوسیله آن، بایدها و نبایدها و رفتارهای افراد و گروهها را ارزیابی و نقد کرد، وجود ندارد. زیرا آنچه را که افراد به آن باور دارند و مطابق دیدگاه خود، آن را درست و نیک میدانند، برای آنها، درست و نیک خواهد بود و دیگران نمیتوانند در باره آنها قضاوتی داشته باشند.
ب) نسبیتگرایی، مانعی برای پیشرفت و تکامل اخلاقی افراد است. زیرا رشد و تکامل اخلاقی در زمینه ای پدید میآید که احتمال خطا بودن باورها و رفتارها وجود داشته باشد و نیز امکان سنجش و مقایسه میان دو یا چند دیدگاه باشد. اما بنا بر نسبیتگرایی اخلاقی، آنچه را که فردی انجام میدهد برای او درست و خوب است لذا نه احتمال نادرست بودن مطرح است و نه امکان مقایسه، و نتیجه آن، انحطاط اخلاقی خواهد بود.
ج) لوئیس، استدلال نسبیتگرایان اخلاقی را که میگویند، نسبیتگرایی موجب تسامح و تساهل در جامعه و سبب بقای نسل انسان است را رد میکند و بر این باور است که استدلال آنها، ناقض دیدگاه نسبیتگرایی است. زیرا اعتقاد آنها به ارزش تسامح و بقای نوع انسان، به معنای اعتقاد به ارزشهای اخلاقی عینی است، در نسبیتگرایی معیار و مبنایی برای گزینش و تحسین ارزشها وجود ندارد، لذا جایی برای تحسین تسامح و دفاع از نسل انسانی باقی نمیماند.
۳) بنابراین لوئیس با رد نسبیتگرایی در اخلاق، به واقعگرایی اخلاقی یا عینیتگرایی اخلاقی معتقد است، براساس این دیدگاه، قطع نظر از آداب و رسوم اجتماعی و باورهای فردی و گروهی، اساساً پارهای از رفتارها درست و خوب و پارهای دیگر نادرست و بد است. وی با کمک گرفتن از محاورات و مشاجرات عمومی، نظریه عینیت اخلاقی خود را توضیح میدهد، لوئیس بر این باور است که مردم در گفتوگوهای خود، جملاتی این چنین به کار میبرند: «آیا دلت میخواست، کسی با خودت، همین کار را میکرد، تو به من قول دادهای، این حرفهایی که میگویی چیست؟» و... نکتهای که از این گفتهها به دست میآید، تنها این نیست که افراد، رفتارهای دیگران را ناپسند و نادرست میدانند بلکه آنها در واقع به معیارهایی برای رفتارهای خود و دیگران اشاره میکنند و سعی میکنند رفتارشان خلاف آن معیارها نباشد در واقع آنها معیارها و قواعدی برای رفتارها و اعمال خوب و بد خود در ذهن داشتهاند که نوعی توافق هم بر سر آنها بوده است. اما این معیارها و قواعد یا اصول اخلاقی که بیانگر خوب و بد رفتارهای انسانی است، چیست؟ لوئیس معتقد است که این معیارها، همان قانون طبیعت است منظور از قانون طبیعت در اینجا، قانون طبیعت انسانی است.
این قوانین برای همه انسانها شناخته شده است و نیازی به آموزش آنها نیست. انسانها، عموماً میدانند که رفتار صحیح، شایسته و درست انسانی چه نوع رفتاری است. لوئیس به اشکال مقدری که ممکن است در اینجا مطرح شود، توجه داشته و آن را چنین بیان میکند: عدهای بر این نظرند که تصور یک قانون طبیعی یا رفتار شایستهای که برای همه شناخته شده باشد، صحیح نیست ؛ زیرا تمدنهای مختلف بشری در دورههای متفاوت زمانی، اصول و معیارهای اخلاقی کاملاً مجزا و متفاوتی داشتهاند. لوئیس در پاسخ به این ایراد، این نظر را کاملاً نادرست و بیاساس میداند وی بر این باور است که هر چند میان معیارها و اصول اخلاقی تمدنها و فرهنگهای بشری، تفاوتهایی وجود داشته است، اما این تفاوتها، اساسی و ماهوی نبوده است به نحوی که بتوان گفت آنها تماماً و کاملاً از یکدیگر متفاوت و مجزا بودهاند. لوئیس برای اثبات نظر خود در باره عمومیت اصول اخلاقی انسانی به چند نکته اشاره میکند:
الف) وی این سؤال را مطرح میکند که منظور از اینکه، دو نظام اخلاقی با یکدیگر کاملاً متفاوت باشند چیست؟ و در پاسخ بیان میکند که تفاوت تمام عیار آن دو به این معناست که در کشوری، فرار از جنگ یک فضیلت شمرده شود یا خیانت کردن به افرادی که به انسان محبت میکنند، تحسین شود آیا تصور چنین مواردی مثل آن نیست که گفته شود در فرهنگ و کشوری، دو به علاوه دو میشود پنج، انسانها ممکن است در مصادیق و نمونههای اخلاقی با یکدیگر اختلاف داشته باشند. مثلاً این اصل که خودخواهی مزمت شده است و همگان بر آن توافق دارند اما اینکه انسان نسبت به چه افرادی نباید خودخواه باشد اختلاف وجود دارد، بنابراین اختلاف نظر در موارد و مصادیق اصول اخلاقی، جدای از اختلاف در خود اصول است و در اصول اخلاقی توافق وجود دارد نه اختلاف.
ب) نکته دوم آن است که: کسانی که به خوب و بدهای واقعی اعتقادی ندارند، در عمل به همین اصول واقعی تمسک میکنند مثلاً هنگامی که طرف مقابل آنها پیمانشکنی میکند به او تذکر میدهند، عهدشکنی کار خوبی نیست.
ج) نکته دیگری که وجود خوب و بدهای واقعی را تأیید میکند، آن است که انسانها عموماً، قانون طبیعی انسانی را که همان اصول اخلاقی عینی است، رعایت نمیکنند و چون به این جهت مورد اعتراض واقع میشوند، بهانهها و عذرهایی برای رفتار و عمل خود بیان میکنند، این بهانهها چه درست یا نادرست، بیانگر یک نکته اساسی است و آن اینکه انسانها، عمیقاً به یک قانون طبیعی اعتقاد دارند، چنانچه رفتار شایسته و اخلاقی درستی وجود ندارد چرا انسانها، نگران رفتارهای خود هستند و برای آنها عذرها و بهانههایی میآورند.
یکی از مباحث مهم فلسفه دین معاصر بررسی و ارزیابی براهین اثبات وجود خداوند است. اگرچه این براهین به ارسطو برمیگردد اما تمامی فیلسوفان قرون وسطی برای اثبات وجود خداوند دلایلی را بیان کردهاند.در میان فیلسوفان بزرگ دوره جدید سی.اس. لوئیس برای اثبات وجود خداوند برهانی اخلاقی مطرح کرده است. لوئیس با رد نسبیتگرایی در اخلاق، به واقعگرایی اخلاقی یا عینیتگرایی اخلاقی معتقد است. بدین معنی که هر فرد برای رفتار خود معیاری را در نظر میگیرد که این معیار همان قانون طبیعت است. معمولاً انسانها میدانند رفتار صحیح و شایسته چه رفتاری است و آن را از رفتار نادرست و غلط متمایز میدانند. این همان قانون طبیعت انسانی است که وجود اصول اخلاقی عینی را اثبات میکند و منکر هرگونه نسبیتگرایی در اخلاق میباشد زیرا در نسبیتگرایی اخلاقی، درست و نادرستهای اخلاقی با تغییر شرایط، تغییر میکند و در آن صورت اخلاق نسبی میشود. بخش نخست مقاله حاضر در ۲۹ شهریور ماه منتشر شد و اکنون بخش دوم و پایانی آن پیش روی شما است.
۱) با توجه به وجود اصول اخلاقی عینی و واقعی این سؤال مطرح میشود که مبنا و منشأ این اصول اخلاقی چیست؟ آیا این اصول صرفاً محصول اندیشه انسانی است یا از رأی انسانی نشأت گرفتهاند و یا آنکه آنها قراردادهایی صرفاند و یا آنکه به وسیله خداوند در طبیعت و فطرت انسانها قرار داده شده و توسط او وضع شدهاند؟ لوئیس در پاسخ به این سؤالات ابتدا به این نکته اشاره میکند که منشأ قانون اخلاقی واقعی نمیتواند ماده باشد زیرا قوانین طبیعت، بیانگر واقعیتهای موجودند یعنی حاکی از آنچه هست، میباشند. اما قانون اخلاقی با آنچه باید واقع شود، مرتبط است. به عبارت دیگر قانون اخلاقی توصیفکننده هستها و واقعیتها نیست بلکه بیانکننده بایدها و نبایدها است.
بنابراین مبنای قانون اخلاقی ماده بیجان و بدون شعور و آگاهی نیست بلکه مبنای آن موجودی است که دارای شعور و آگاهی است، اما این موجود نمیتواند، فردی انسانی باشد، زیرا قانون اخلاقی علیرغم مرگ انسانها، به بقای خود ادامه میدهد و از بین نمیرود، لذا این قانون مبنایی در آگاهی و شعوری دارد که فراسوی واقعیات محسوس است، یعنی نیرو و قدرتی که انسان را به انجام کارهای خوب ترغیب میکند و حس مسئولیت را در او برمیانگیزد و به هنگام خطا، وجدان او را بیدار میکند و او را دچار عذاب وجدان میکند. این موجود یقیناً از جنس ماده و امور مادی نیست.
لوئیس در توضیح حقیقت متعالی که اصول اخلاقی را به انسان عطا کرده است، به دو دیدگاه درباره جهان هستی اشاره میکند: او معتقد است که انسانها همواره درباره این جهان به فکر پرداخته و به دو نظر رسیدهاند.
الف) مادهگرایی، طبق این نظر، جهان هستی کاملاً به نحوی اتفاقی پدید آمده و همیشه وجود داشته است و از دل دهها و صدها اتفاقی که در جهان رخ داده و میدهد، پدیده حیات و لوازم شیمیایی آن و موجودات زنده و انسانهای خردمند و اندیشمند پدید آمدهاند.
ب) نظریه دوم، دیدگاه دینی است.
براساس این دیدگاه، در ورای این جهان، موجودی آگاه، توانا و با هدف وجود دارد که جهان هستی را برای اهداف و مقاصدی آفریده است. نیرویی که جهان را چنان که میخواهد میسازد.
این دو دیدگاه از گذشته تاکنون، وجود داشته اما نکتهای که حائز اهمیت است، آن است که دانش تجربی با همه خلاقیت و پیچیدگیاش نمیتواند بر له یا علیه یکی از این دو دیدگاه، اظهار نظری کند، زیرا علم تجربی بر آزمونها و خطا و مشاهده مبتنی است. لذا نمیتواند در این مورد که چرا پدیدهها به وجود میآیند؟ یا آیا فراسوی مواردی که این دانش به آنها دست یافته، حقیقتی متعالی و مجرد از ماده وجود دارد؟ و اگر چنین است راه شناخت آن کدام است نظری بیان کند. این موارد در حیطه علم تجربی نیست.
۲) راه اثبات قانون طبیعی اخلاقی، دیدگاه دوم و کلید فهم آن انسان است. لوئیس آگاهی انسان به خود را بر دو بخش میداند: آگاهیهای بیرونی که از طریق مشاهده و ارزیابی رفتارهای انسان حاصل میشود و آگاهیهای درونی که براساس قانون اخلاقی است که انسان واضع آن نیست ولی خود را ملزم به رعایت آن میداند.
این قانون اخلاقی، محصول غریزه یا قرارداد صرف انسانی نیست، زیرا چنانچه منشأ این قانون غریزه بود باید در همه موارد مطابق با غریزه عمل گردد در صورتی که چنین نیست. مثلاً هنگامی که انسان، از قدرت ضعیفتر، حمایت میکند یا برخی غرایز را همیشه و در همه شرایط صحیح نمیداند در واقع برخلاف غریزه خود عمل کرده است.
منشأ اصولی اخلاقی قراردادهای اجتماعی هم نمیتواند باشد زیرا همه یافتهها و آموختههای بشری، جزئی از قراردادهای اجتماعی نیست مانند ریاضیات که مستقل از جامعه اعتبار دارد. بنابراین قدرت و نیروی مطلق و کاملی وجود دارد که اصول اخلاقی واقعی را در نهاد انسان قرار داده است و چنانچه بر فرض محال، چنین نیرویی وجود نمیداشت، رفتارها و تلاشهای اخلاقی انسان، تماماً پوچ و بیهوده میبود و بایدها و نبایدهای عینی و واقعی که از طبیعت و فطرت او نشأت میگیرد، بیپایه و اساس و بدون منشأیی مطلق میبود.
بنابراین وجود یک تعهد و الزام اخلاقی، جدای از یک اراده و قانونگذار الهی محال است.
در اینکه آیا برهان اخلاقی، برهان مستقلی برای اثبات وجود خدا محسوب میشود، تردیدها و ابهامهایی وجود دارد، اما یک نکته روشن است که این برهان میتواند تکملهای بر براهین جهان شناختی و غایت شناختی باشد که دستکم، اعتقادات و باورهای اخلاقی انسانها را توجیه نماید. به این صورت که آن حقیقت متعالی که جهان هستی را آفریده است به نحوی، قوانین اخلاقی را خواه به صورت قانون طبیعت انسانی یا فرامین الهی در جهان متجلی کرده است. به هر حال هر دو وجه مبتنی بر پذیرش وجود خداوند متعال است.