انقلاب های رنگی، صدای دهل زنان مخالفی بود که از نغمه چنگ و چگور سیاست غیرراستین حاکم بر جوامع شان سخت ملول و خسته شده بودند. رانسیر ما را با چهره راستین سیاست یا سیاست راستین، و نیز چهره های ناراستین آن آشنا می سازد. وی به ما می گوید سیاست راستین یعنی سیاست به معنی دقیق کلمه، از وقتی که demos (= عامه مردم) در polis ( = دولت شهر) یونان باستان در قامت عاملی فعال و دارای کنش پدید آمد، جماعتی که گرچه در بنای رفیع جامعه هیچ پایگاه ثابت و مشخصی نداشت (یا در بهترین حالت، در پایگاهی فرودست به سر می برد)، باید وارد حوزه عمومی می شد، و صدایش هم پایه طبقه اشراف یا طبقه حاکم به گوش ها می رسید، یعنی به عنوان گروهی به رسمیت شناخته می شد که در گفت وگوهای سیاسی و در به کارگیری قدرت مشارکت می ورزد.
بنابراین سیاست راستین از منظر رانسیر، همان فرآیند خلق سوژه های سیاسی، یا روند سوژه مند شدن توده ها در عرصه سیاست است؛ فرآیندی که طی آن مطرودان جامعه قدم پیش می گذارند تا خود حرف دل خویش را بر زبان آورند، تا خود از جانب خویش سخن بگویند و بدین سان ادراک جهانیان را از چند و چون فضای اجتماعی دگرگون سازند، چندان که مطالبات شان در این فضا جایگاهی مشروع و قانونی بیابد. از این رو رانسیر برخلاف هابرماس، تاکید دارد مبارزه سیاسی به مفهوم واقعی آن، نه بحث و جدلی عقلانی بین افراد و گروه هایی با علایق مختلف، بلکه در عین حال، پیکار هر کسی است برای آنکه صدایش را به گوش ها برساند و حرفش به عنوان شریکی برابر و قانونی در مباحثات و منازعات سیاسی ارج نهاده شود.
سیاست راستین همواره متضمن نوعی اتصال یکباره و میانبر بین امر کلی و امر جزیی است؛ ناسازه امری یکه و خارق عادت که به نیابت از امر کلی قد می افرازد و ثبات نظام کارکردی «طبیعی» مناسبات جاری در بدنه جامعه را بر هم می زند. کشمکش های سیاسی همیشه در بطن تنش بنیادی به وقوع می پیوندند؛ تنش بین بدنه ساختاریافته اجتماعی که در آن هر بخشی مقام و موقعی از آن خود دارد- رانسیر این معنا را سیاست در جامعه پلیس، به ابتدایی ترین معنی واژه یعنی صیانت از نظم اجتماعی می نامد- و آن «بخش بدون سهم» جامعه که به حکم اصل میان تهی کلیت این نظم را آشفته می سازد، به موجب قاعده یی که اتین بالیبار «آزادی برابر» نامیده است، یعنی برابری همه آدمیان در جامعه از آن حیث که هر انسانی موجودی سخنگو یا همان حیوان ناطق است. این یکی ساختن آن جزء بدون سهم با کل، یعنی یکی ساختن آن بخش از جامعه که هیچ گونه مقام و موضع تعریف شده یی در جامعه ندارد (یا در برابر پایگاه فرودستی که به او نسبت می دهند، مقاومت می ورزد) با امر کلی، نخستین گام در راه پیشبرد روند سیاسی شدن است؛ تکاپویی که در همه رخدادهای عظیم دموکراتیک تاریخ به چشم می آید... به این معنای خاص، سیاست و دموکراسی مترادف اند.
رانسیر همچنین ما را با گرایش هایی که منطق راستین کشمکش و مبارزه سیاسی را باطل می شمارند، آشنا می سازد. وی بر یکی از این گرایش ها ، کهن- سیاست نام می نهد. کهن- سیاست از منظر وی کوشش های هواداران «زندگی جماعتی» در راه تعریف نوعی فضای اجتماعی همگن با ساختاری اندام وار، نوعی فضای بسته سنتی که هیچ قسم خلأ یا فضای تهی به جای نمی گذارد که در آن رخداد سیاسی سرنوشت سازی امکان وقوع یابد، است. دومین گرایش، پارا- سیاست نام می گیرد که کوششی است برای سیاست زدایی از سیاست، یعنی حذف ابعاد سیاسی آن (با هدف تبدیل آن به منطق پولیس). پذیرفتن واقعیت کشمکش سیاسی، اما با صورت بندی دوباره آن در قالب رقابت در فضایی که حزب ها، کارگزارانی که به عنوان نمایندگان مردم به رسمیت شناخته شده اند با هم رقابت می کنند تا قدرت و مسوولیت های اجرایی را (به طور موقت) به دست گیرند. اخلاق هابرماسی یا راولزی شاید واپسین بازمانده های فلسفی این گرایش باشد؛ کوشش برای حذف مخاصمات از صحنه سیاست به مدد تنظیم و تنسیق قواعد و هنجارهای لازم الاتباعی واضح و بی ابهام که جایی برای فوران روال پرشور دادخواهی و سرریز آن در سیاست راستین باقی نمی گذارد. سومین گرایش، فراسیاست مارکسیستی (یا سوسیالیستی آرمانشهری) است که در قالب پذیرش کامل کشمکش سیاسی، اما بسان نوعی تئاتر سایه بازی است که در آن فرآیندهایی اجرا می شوند که در حقیقت روی صحنه دیگری (یعنی روی صحنه زیرساخت های اقتصادی) به وقوع می پیوندند؛ پس هدف غایی سیاست «حقیقی» همانا از میان برداشتن خویش است، یعنی استحاله روال «اداره مردم» به روال «اداره اشیا» در نظامی عقلانی و سراپا شفاف متکی بر اراده جمعی.
ژیژک در کنار این چهره های مختلف سیاست، به چهره دیگری به نام ابر-سیاست، که به زعم او زیرکانه ترین و ریشه یی ترین شکل انکار منطق سیاست راستین، یعنی کوشش در راه حذف کامل ابعاد سیاسی کشمکش از طریق به افراط کشاندن آن با توسل به شیوه های نظامی مستقیم و نظامی کردن عرصه سیاست است، اشاره می کند. امر سیاسی که بدین سان «طردشده» و «قدغن» شده در ساحت امر واقعی بازمی گردد، آن هم در جامه تلاش برای برون شدن از بن بست کشمکش سیاسی، و گشودن قفل اختلاف نظر، با توسل به تندروی دروغین یا رادیکال کردن کاذب آن، یعنی از طریق صورت بندی دوباره آن در قالب جنگ بین «ما» و «آنها»، که همان دشمن محسوب می شود؛ جنگی که در آن هیچ قسم زمینه مشترکی برای کشمکش نمادین در کار نیست.
در نقطه مقابل این چهار گرایش، باید از پسا- سیاست (مابعد مدرن) یاد کرد که عرصه یی تازه پدید آورده است که با توانی بیشتر سیاست را نفی می کند. این جریان دیگر به صرف «سرکوب» یا «واپس زدن» آن بسنده نمی کند، یعنی برایش بس نیست که بر سیاست افسار زند و «انواع بازگشت های امر سرکوب شده» را مهار کند، بلکه کاری می کند که سیاست بیش از اینها «طرد» و «قدغن» شود؛ بدین سان، صورت های مابعد مدرن خشونت های قومی که عموماً به طرق «غیرعقلانی» و سخت افراطی پا می گیرند، دیگر صرفاً «بازگشت امر سرکوب شده» نیستند، بلکه مصداق بارز امر طردشده از ساحت نمادین اند که چنان که لاکان به ما آموخته، در ساحت امر واقعی بازمی گردند.
اکنون پرسش این است که کدامین چهره از سیاست در آستانه انقلاب های رنگی بر این جوامع حاکم بوده است؟ همان گونه که گفتیم، تجربه کمونیسم، در سطح سیاسی، از تمام آزمون های اساسی کشورداری و کارآمدی ناموفق بیرون آمد، و سرانجام در سخت ترین این آزمون ها- آزمون توانایی بقا- مردود شد. بی تردید یکی از دلایل این مردود شدن را می توان در این گفته انگلس جست وجو کرد که؛ «مردمی که به خود می بالیده اند که انقلابی را برپا کرده اند همیشه روز پس از انقلاب به این نتیجه رسیده اند که نمی دانسته اند دارند چه کار می کنند، و انقلابی که برپا کرده اند هیچ شباهتی با انقلابی که می خواسته اند، ندارد.»
انقلاب بلشویکی که نخستین تلاش در مقیاس وسیع برای پیاده کردن نظریه انقلابی مارکسیسم و نخستین تلاش برای ساختن جامعه یی مبتنی بر رد مدرنیته غربی و در همان حال کوشش برای تحقق آن بود، نتوانست بدیلی سیاسی به جای نظام های سیاسی مبتنی بر سلطه و سرمایه را به ارمغان بیاورد. این طرح که امروزه آن را ناکجاآبادی می نامند، گفتمان سیاسی را از عقل پراگماتیک به راه و رسمی سیاسی منتقل کرد که باعث انسداد و حذف شد. دانیلز این فرآیند را در فصلی با عنوان «عذاب طولانی انقلاب روسیه» شرح می دهد، هاردینگ از «انحراف مارکسیستی- لنینیستی» سخن می گوید، و فرانسیس فوکویاما دیدگاهی اتخاذ می کند که وجه مشخصه اش قاطعیت آن است؛ «شکست کامل و آشکار کمونیسم ما را وامی دارد که بپرسیم آیا کل آزمایش مارکس انحرافی ۱۵۰ ساله نبود؟»
در نتیجه این انحراف ۱۵۰ساله، نظام های توتالیتر کمونیستی روکش و آستر سیاسی و ایدئولوژیک خود را بر سر هر کوی و برزن جوامع خود گستردند و مردم خود را اسیر دیو استبداد کریه تر و خشن تری کردند. بررسی نظام های سیاسی کشورهایی که در آنها انقلاب های رنگی به وقوع پیوسته، نشان می دهد در آستانه این انقلابات، در آنها نوعی رژیم های اقتدارگرا یا شبه اقتدارگرا حاکم بود. شبه اقتدارگرا، صفت رژیمی است که در آن عناصری از رژیم های اقتدارگرا و رژیم های دموکراتیک به همراه اقتصاد باز و اقتصاد دولتی فاسد و ناکارآمد وجود دارد. این نوع نظام های سیاسی دورگه، تاثیر عمیقی در موفقیت نیروهای مخالف در انتخابات و به دنبال آن در به حرکت درآوردن انقلاب های رنگی دارد. ارائه چهره یی دموکراتیک در عرصه بین المللی، ناگزیر فضای لازم را برای مخالفان در عرصه جامعه مدنی و ارکان حکومت به وجود آورده و زمینه لازم را برای انجام اقدامات بین المللی از سوی سازمان هایی مثل ناتو، شورای امنیت و همکاری اروپا، سازمان ملل و پارلمان اروپا در پی داشت.
در عین حال، نظام سیاسی این کشورها، در درون با بحران سیاسی فزاینده یی روبه رو بود. میلوشویچ در صربستان به قتل عام مسلمانان و کروات ها متهم بود. نیروهای جدایی طلب و گریز از مرکز، انسجام سیاسی کشور را به چالش کشیده و ضعف رهبران حاکم در برخورد مدبرانه و حل مسالمت آمیز بحران ها، مشروعیت آنها را تضعیف کرده بود. حکومت شواردنادزه در گرجستان با بحران عمیق مداخله خارجی و جدایی طلبی مناطق روبه رو بود. دو منطقه آبخازیا و اوستیای جنوبی تحت حمایت روسیه، خارج از کنترل دولت تفلیس قرار داشت و در اجاره یک رهبر شبه جدایی طلب حکومت می کرد. دولت و خانواده شواردنادزه، به فساد گسترده یی دامن زده و ضربات مهلکی بر اقتصاد این کشور وارد آورده بودند. دولت گرجستان در میان کشورهای جهان از لحاظ وجود فساد در دستگاه های دولتی، مقام ششم را داشت. در اوکراین نیز وضع بهتر از صربستان و گرجستان نبود.
ویژگی بعدی نظام های سیاسی مستقر در این کشورها، فقدان وحدت و انسجام میان نخبگان سیاسی حاکم و در مواردی فقدان انسجام و وحدت سرزمینی بود. در این کشورها، نه فقط شکاف بزرگی میان ملت و دولت به وجود آمده بود، بلکه در درون حاکمان و مناطق سرزمینی آنها نیز شکاف و جدایی قابل توجهی وجود داشت. فروپاشی یوگسلاوی و وقوع جنگ های خونین میان اقلیت های قومی برای استقلال و مرزهای ملی، شکاف عمیقی میان مناطق صرب، کروات، و مسلمان به وجود آورده بود. این شکاف در گرجستان میان منطقه اوستیای جنوبی، آبخازیا و اجار بود که هر کدام در پی جدایی یا خودمختاری بودند. در اوکراین، دو قسمت شرقی و غربی کشور، دو گرایش خارجی متضاد داشتند. این نوع شکاف ها به رشد ملی گرایی در این کشورها از یک سو و مشروعیت زدایی از حاکمان از سوی دیگر منجر شد که در شکل دهی به ادبیات مقاومت نقش موثری داشت.
اتحاد جماهیر شوروی نیز به تعبیر آلن بدیو، آن تمامیت اسف انگیز استبدادی که در حکم وارونه شدن اکتبر ۱۹۱۷ و بدل شدن آن به ضد خود بود. به بیان دیگر سیاست تحت رهبری لنین، به نادانی و بی بصیرتی دولت متکی به قوه قهریه پلیس بدل شد که به شهروند هیچ نوع حق نهادی نمی داد و دخالت و در اختیار گرفتن تمامی عرصه های زندگی شهروند را حق انحصاری حزب و دولت تعریف می کرد؛ شهروندان ملک طلق دولت اند و جمله آمال و اعمال آنها باید با هدف ها و نیازهای دولت سازگار باشد. کولاکوفسکی در مقاله «توتالیتاریسم و فضیلت دروغ» می نویسد که هدف واقعی توتالیتاریسم آن است که چیرگی ایدئولوژی خود را به مرتبه یی برساند که در آن زندگی خصوصی کاملاً از میان برود و انسان ها یکسره به مصادیقی از شعارهای ایدئولوژیک تقلیل پیدا کنند. به عبارت دیگر ایدئولوژی توتالیتر به تدریج شکل زندگی خصوصی را نابود می کند، و هر آنچه در زندگی اجتماعی می توانست موضوع وفاداری و دوستی خصوصی و مستقل از حاکمیت قرار گیرد را از میان برمی دارد و فقط به وفاداری به نظام حاکم مشروعیت داده می شود.
با استقرار اولین نظم و نظام کمونیستی، تلاش در راه تولید «انسان طراز نوین سوسیالیستی» با جمود فکری و ویرانی فرهنگی و از هم پاشیدگی اجتماعی همراه شد. نظام کمونیستی نه قادر بود جامعه مدنی را از بن برکند و نه توانست تمام اشکال گوناگون مناسبات اجتماعی را دولتی کند. تا زمانی که زور صرف برای مطیع و فرمانبردار ساختن انسان ها کفایت می کرد، قدرت کمابیش یکه تاز و مطلق کمونیسم، قادر به حفظ ثبات ظاهری نظام بود. اما درماندگی رژیم آنجا مشخص و آشکار می شد که برای دفاع از کل نظام، بیهوده می کوشید تحرک لازم و انگیزه واقعی را درون انسان ها پدید آورد. در لحظات بحرانی و در مواقع بروز خطرهای جدی و بزرگ، و زمانی که نظام به ابتکار عمل و پیشقدمی یکایک افراد محتاج بود، نه پشتوانه یی نزد مردم داشت و نه در میان شان پشتیبانی می یافت. نظام کمونیستی در جباریت و قدرقدرتی وهم آمیز خود آسیب پذیر بود. جز دولت و جز شکل و شیوه زندگی تحمیلی دولتی، تقریباً هیچ چیز دیگری یافت نمی شد؛ نه اعتقاد ایدئولوژیکی واقعی، نه اتحادیه های صنفی، نه کلیسایی، نه مطبوعات آزاد و رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی که با آن بتوان منافع و علایق شخصی و ویژه خود را بیان کرد و نه سازماندهی و آرایش خودجوش و زنده اجتماعی.
کولاکوفسکی بر این باور است که با نگاهی به تجربه نظام های تمامیت خواه و توتالیتر در قرن بیستم، این ادعا که جنبش کمونیستی و رژیم های کمونیستی با مارکسیسم ناب و ایدئولوژی مارکسیسم اصیل تفاوت بسیار داشتند، ادعایی ساده لوحانه است زیرا سرنوشت کمونیسم در این کشورها با شکست ایدئولوژیک تعیین شد. از این رو بسیار سخت نبود که اندیشمندانی نظیر میخائیل باکونین بسیار پیشتر از انقلاب روسیه، پیش بینی کنند اگر نظریه های مارکس در جامعه یی همچون روسیه جامه عمل به خود بپوشاند، با استبدادی هولناک مواجه خواهیم شد و رهبران کارگری، نظام استبدادی تازه یی بنا خواهند نهاد که به مراتب بدتر از دیکتاتوری موجود خواهد بود.