برتری در جوامع بشری همیشه با یک متر و معیار ثابت، سنجیده و محاسبه نشده است. در طول زمان توانایی جسمی و بدنی به عنوان مهمترین عامل برتری همیشه مورد توجه بوده است. غلبه بر روح و ذهن بیشترین نمود خود را در غالب مردان دین و مذهب به نمایش گذاشته است.
در این میان و در بیشترین مدت در طول تاریخ، قدرت فکر و ذهن و به تبع آن، عالمان و متفکران جایگاه والایی در نظام قدرت نداشتهاند، اما با تغییر ذهنیت بشر و درک نقش علم و فهمیدن تاثیر مهار منابع موجود در طبیعت بر ارتقای جایگاه افراد، ملتها و کشورها در ساختار قدرت، جایگاه مردان علم و قدرت ذهن و فکر تغییر یافت. زمانی رسید که دیگر برای بیان یک نظریه علمی کسی را در محضر کلیسا و در پیشگاه فرزند خداوند محاکمه نمیکردند. بهتدریج نظریهپردازان به تفاوت بهره مردم از چیزی به نام هوش اهمیت دادند. ارزش و قیمت قدرت فکر بالا رفته بود و صاحبان این قدرت، متاعی قیمتی شده بودند. به این ترتیب اگر تا پیش از این توانایی سربازان در میدان جنگ و کسب پیروزی عامل افتخار ملتها بود، بهتدریج کسب افتخارات علمی و پیشی گرفتن در صحنه اختراعات و اکتشافات در کنار اینکه برای صاحبان قدرت ارزشمند بود، معیار افتخار و سربلندی ملتها شد.
«بهره هوشی» به عنوان معیاری برای سنجش توانایی فکری شناخته شده و مورد استفاده قرار میگیرد. نظریههای مربوط به هوش در طول ۱۰۰ سال اخیر تغییرات زیادی به خود دیده است. چارلز اسپیرمن (۱۹۴۵-۱۸۶۳)، روانشناسی انگلیسی، به تشریح مفهومی پرداخته است که آن را هوش عمومی یا «عامل g » نامیده است. او پس از استفاده از روشی به نام «تحلیل عوامل» برای بررسی تعدادی از آزمونهای استعداد روانی، نتیجهگیری کرد که هوش یک قابلیتِ شناختی عمومی است که قابل ارزیابی و کمیشدن میباشد (اسپیرمن، ۱۹۰۴). لوییس تورستون (۱۹۵۵-۱۸۸۷)، روانشناس، نظریه متفاوتی را درباره هوش ارایه کرده است. نظریه او به جای در نظر گرفتن هوش به عنوان یک قابلیت منفرد و عمومی، بر ۷ قابلیت اولیه ذهنی تمرکز دارد (تورستون ۱۹۳۸). قابلیتهایی که او تشریح کرده عبارتاند از: درک کلامی، استدلال، سرعت ادراک، توانایی عددی،سیالی واژگانی (بیان سلیس)، حافظه تداعی و تجسّم فضایی.
هاوارد گاردنر در نظریه هوش چندگانه، عقیده دارد که مقدار عددی هوش انسان، بیانگر دقیق و کامل تواناییهای او نیست. نظریه او ۸ هوش مختلف را بر پایه مهارتها و تواناییهایی که در فرهنگهای مختلف ارزشگذاری شدهاند، توصیف میکند.
این ۸ هوش عبارتاند از:
۱) هوش تصویری
۲) فضایی،هوش کلامی
۳) زبانی، هوش اندامی
۴) جنبشی، هوش منطقی
۵) ریاضی،
۶) هوش میان فردی،
۷) هوش موسیقیایی،
۸) هوش درون فردی و هوش طبیعتگرا.
رابرت استرن برگ، روانشناس، هوش را به این صورت تعریف میکند: «فعالیت ذهنی، در جهت انطباق هدفمند با محیط واقعی مربوط به زندگی شخص یا انتخاب و شکلدهی آن» (استرن برگ، ۱۹۸۵). آنچه استرن برگ «هوش موفق» نامیده از سه عامل متفاوت تشکیل شده است:
▪ هوش تحلیلی: این مؤلفه به قابلیتهای حل مسأله اشاره میکند.
▪ هوش مولّد: این جنبه از هوش شامل قابلیت برخورد با شرایط جدید با استفاده از تجربیات گذشته و مهارتهای فعلی است.
▪ هوش عملی: این عنصر به قابلیت انطباق و وفقپذیری با یک محیط در حال تغییر اشاره میکند.
نگاهی اجمالی به تغییر نظریههای روانشناسان در مورد هوش نشان میدهد که کمتر از پیش، این عقیده مورد قبول است که هوش انسان با یک آزمون قابل ارزیابی و با یک عدد قابل نمایش باشد. همچنین میتوان در پس این نظریهها به این مفهوم رسید که تعیین تفاوت انسانها در زمینه هوش امر بسیار پیچیده و مشکلی است، اما به طور طبیعی وقتی که تفاوت هوش مورد توجه قرار میگیرد، عوامل تعیینکننده در وجود این تفاوت، نکته بعدی است که بررسی خواهد شد.
از زمانی که مندل رابطه بین لوبیاها را توضیح داد تا زمانی که واتسون و کریک مقالهای منتشر کردند و ساختار DNA را شرح دادند، علم احساس میکرد که در حال تغییر کردن است. مثل هر زمان دیگری که نظریه جدیدی مطرح میشد، دانشمندان تلاش میکردند که جواب تمام سوالاتشان را از دریچه نظریه جدید بیابند. «هوش» نیز از این امر جدا نبود. «ژن» پاسخ تمام سوالات بود. برتری طلبی نژادی یکی از تبعات این نوع نگاه بود.
ملتی خود را به صرف داشتن پیشینهای خاص که اکنون با نظریه وراثت و ژن توجیه میشد، مستحق برتری بر سایرین میدانست و این دیدگاه توجیهگر هر عملی برای کسب این برتری بود و سرپوشی بود برای ضعف در زمینههای فرهنگی و اخلاقی و حتی علمی اما آنچه برای باقی نظریهها اتفاق افتاده بود، این بار هم تکرار شد.
به تدریج معلوم شد که نمیتوان جواب تمام سوالات را از ژن پرسید. «تمامیتطلبی» جای خود را به نسبینگری داد، برای هر پدیده و بیماری چند عامل مطرح شد و معلوم شد که توجیه ویژگیهای بشری به آسانی قبل نیست. «هوش» نیز تفسیر دیگری یافت.
اثر فلین توضیح میدهد که بهره هوشی مردم دنیا نسل به نسل در حال افزایش است. «عوامل محیطی» کلمه کلیدی این اثر است. در جوامع توسعه یافته این اثر در حال متوقف شدن است، اما هنوز در جوامع در حال توسعه، همزمان با بهبود وضع اجتماعی اقتصادی میتوان به مطالعه این اثر پرداخت. نگاهی به نتایج چند مطالعه انجام شده در این زمینه به روشن شدن بحث کمک میکند. «بررسی عوامل موثر محیطی بر رشد هوش کودکان ۶ ساله شهرستان کازرون سال ۱۳۷۲» عنوان یکی از این مطالعهها است. در این مطالعه فاکتورهای مختلف محیطی از جمله وضعیت اقتصادی اجتماعی، رتبه تولد، بعد خانواده، سواد پدر و مادر، خویشاوندی والدین، سوءتغذیه و استفاده از شیرمادر در رابطه با هوش در ۷۹۹ نفر از کودکان ۶ ساله شهرستان کازرون مورد بررسی قرار گرفت. در این مطالعه مشخص شد که بین فاکتورهای مورد مطالعه (وضعیت اقتصادی اجتماعی، رتبه تولد، بعد خانوار، سواد پدر و مادر، خویشاوندی والدین و سوءتغذیه) و هوش رابطه معنی دار آماری وجود دارد، به طوری که با انجام تستهای مختلف نتایج یکسان به دست آمد. میانگین نمرات هوش کودکانی که به کودکستان رفتهاند به طور معنی داری بیشتر از نمرات هوش کودکانی است که به کودکستان نرفتهاند. همچنین میانگین نمرات هوش کودکانی که پدر و مادر آنها اهل مطالعه هستند به طور معنیداری بیشتر از میانگین نمرات هوش کودکانی است که پدر و مادر آنها اهل مطالعه نبودهاند. پژوهشگران نتیجه گرفتهاند که «در جوامعی که برنامه تنظیم خانواده به طور صحیح اجرا شود و جمعیت خانواده کمتر باشد، کمبود مواد غذایی و سوءتغذیه کمتر خواهد بود، دسترسی کودکان به وسایل آموزشی و فرصت فراغت والدین بیشتر وبنابراین امکان رشد هوش کودک فراهم خواهد آمد. باید بیسوادی را در سطح جامعه کاهش داد، زیرا با افزایش سطح سواد افراد بسیاری از مشکلات اجتماعی و فرهنگی رفع میگردد و میتوانیم به هدف مطلوب یعنی داشتن فرزندانی با تواناییهای بیشتر و در نتیجه جامعهای پر بارتر برسیم.» در یک مطالعه بومی دیگر با عنوان «بررسی عوامل موثر در بهره هوشی کودکان هفت ساله شهر سبزوار» این نتیجه به دست آمد که بین بهره هوشی کودکان با میزان تحصیلات و شغل والدین ارتباط معنی داری وجود دارد، اما با بعد خانوار، رتبه تولد و آموزش قبل از دبستان ارتباط معنی داری وجود نداشت. بد نیست به نتایج تحقیقات انجام شده در سایر کشورها نگاهی گذرا داشته باشیم:
▪ دو قلوهای یک تخمکی که جدا از هم بزرگ شده باشند به نسبت دو قلوهای یک تخمکی که در یک محیط پرورش یافته باشند دارای تشابه کمتری از نظر هوشبهر (IQ) میباشند (پرومین و اسپینات، ۲۰۰۴)
▪ مدرسه رفتن روی هوشبهر (IQ) موثر است (چچی، ۲۰۰۱).
▪ کودکانی که در سه ماه تا پنج ماه اول تولدشان از شیر مادر تغذیه کرده باشند در آزمونهای هوش در ۶ سالگی، امتیاز بیشتری از کودکان همسال خود که از شیر مادر تغذیه نکردهاند، به دست میآورند (راینبرگ، ۲۰۰۸).
▪ در مطالعهای که در دانشگاه آریزونا انجام شد، این نتیجه حاصل شد که بهره هوشی تحت تاثیر وراثت و عوامل محیطی هستند، اما این اثر در خانوادهها، با توجه به سطح آموزش آنها تغییر میکند. مطالعهای در دانشگاه ساوتهمپتون به این نتیجه رسید که نوزادانی که با ترکیباتی از میوه، سبزیجات و غذاهای خانگی قرار بگیرند، از بهره هوشی کلامی بیشتر و عملکرد بهتری در حافظه در سن ۴ سالگی برخوردارند.
نتیجهای که میتوان از این بحث گرفت چیست؟ الان مدت مدیدی است که پزشکان میدانند بیشتر صفات انسانی و بیماریها از مدل «چند عاملی» پیروی میکنند. و میدانند که خصوصیات انسانی را نمیتوان با تنها یک عامل توضیح داد، اما آنچه به نظر میرسد برای پزشکان و سیاستگذاران اهمیت به سزایی داشته باشد، این است که بدانند برای تربیت نیروی انسانی با توانایی بالای ذهنی، تلاش در چه زمینههایی لازم و موثر است. تاکید مکرر بر این نکته اثبات نشده که بهره ایرانیان از هوش بالاست مشکلی را حل نمیکند. باید به این نکته واقف شد که میان فقر و سوءتغذیه و سطح اجتماعی اقتصادی پایین خانوادهها با بهره هوشی نسل آینده ارتباط معکوسی وجود دارد. باید دست از ادعاهای بدون مبنا برداشت، با واقعیتها موجود جامعه روبهرو شد و دانست که پیشرفت همهجانبه اقتصادی اجتماعی است که سبب پیشرفت سطح تواناییهای ذهنی ایرانیان خواهد شد. حتی اگر بهره ایرانیان از گنجینه ژنی بیش از سایر ملل باشد، فقر فرهنگی و اقتصادی عامل موثری در سرکوب افزایش برتری خیالی خواهد داشت.