● اول
ریشه اصلی تمامی مشکلات پولی امروز، وجاهت علمی است که لرد کینز به یک باور قدیمی اعطا کرد، و آن اینکه با افزایش حجم پول میتوان به شکوفایی اقتصادی و اشتغال کامل دست یافت.
این باوری است که اقتصاددانان قبل از کینز به سختی با آن به مقابله برخاسته بودند و میتوان گفت که در طول دو قرن اخیر به موفقیتهایی نیز دست یافته بودند. در واقع پیش از این دو قرن جهان تاریخی همراه با تورم را تجربه کرده بود و تنها در طول این دو قرن- در انگلیس از سال ۱۷۱۴ تا ۱۹۱۴ و در ایالات متحده از ۱۷۴۹ تا ۱۹۳۹- بود که به واسطه رونق ناشی از انقلاب صنعتی و انضباط پولی به وجود آمده توسط پول پایه طلا، قیمتها هیچ تغییری را تجربه نکردند. در طول این دو قرن انضباط پولی که به جد میتوان از آن به عنوان دورهای یکتا یاد کرد، پول پایه طلا دیسپلینی را بر مقامات پولی اعمال کرده بود که آنها را از سوء استفاده از قدرتی که در اختیارشان بود بازمیداشت و این چیزی بود که در طول تاریخ تا آن زمان سابقه نداشت. تجربه نقاط دیگر دنیا نیز چندان متفاوت نمینماید: من شنیدهام که یک قانون چینی- که البته چندان موفق نبوده - بنا بر این داشته که استفاده از پول کاغذی را برای تمام زمانها ممنوع کند (حتی قبل از اینکه پول کاغذی در اروپا اختراع شود!).
این جان مینارد کینز- مردی با هوش سرشار، ولی دانشی محدود از اقتصاد- بود که با موفقیت توانست با ارائه نظریاتی جدید و پی در پی و با تصدیق وجود قیمتهای چسبنده، باوری فراموش شده را دوباره زنده کند. ولی همانطور که برای انواع کارهای متفاوت نمیتوان قیمتی واحد را در نظر گرفت، پس تعادل کلی عرضه و تقاضا برای نیروی کار را نیز نمیتوان با مدیریت تقاضای «کل» ایجاد کرد. میزان اشتغال در سطح اقتصاد به میزان عرضه و تقاضا در هر «بخش» اقتصاد و در نتیجه به ساختار دستمزدها و توزیع تقاضا در این بخشها باز میگردد. نتیجه اینکه در طولانی مدت، نسخه کینزی نه تنها اشتغال را بهبود نمیبخشد، بلکه مشکل آن را عمیقتر نیز میسازد.
● دوم
۳۶ سال قبل من نظر متفاوتی در این مورد داشتم:
«باید گفت این مساله قابل انکار نیست که با استفاده از افزایش حجم پول میتوان در زمانی بسیار کوتاه به سطحی بالا از اشتغال دست یافت. در مقابل نیز باید گفت که این نوع از اشتغال کامل که با استفاده از این راه به وجود میآید، ذاتا ناپایدار است و باعث تداوم نوسان میگردد. شاید شرایط سختی وجود داشته با شد که در آن افزایش سطح اشتغال به هر قیمتی لازم باشد – حتی برای مدتی کوتاه – ولی اقتصاددان باید بداند که ایجاد اشتغال کامل توسط افزایش حجم پول در واقع در حکم فردی در حال جان دادن است که چیزی برای از دست دادن ندارد و به هر قیمتی حاضر است به هر چیزی تن دهد تا نفسی بیشتر زنده بماند.»
اما حال باید جملات زیر را نیز که در سخنرانی مراسم جایزه نوبلم به آنها اشاره کردهام، به این گفته اضافه نمایم تا جوابی برای سوءبرداشتهای سیاست مدارها باشد، کسانی که نفوذ مرا روی احزاب محافظهکار خطرناک میدانند.
«حقیقت این است که یک دیدگاه نظری اشتباه ما را به جایی رسانده است که اجتناب از بیکاری مزمن غیرممکن مینماید: نه به خاطر اینکه این بیکاری در ضمن راه حلی برای درمان تورم ایجاد شده است، بلکه به عنوان نتیجه قابل تاسف، ولی اجتناب ناپذیر سیاستهای اشتباه گذشته که هرگاه تورم شروع به افزایش میکند، این پدیده نیز ظاهر میگردد.»
به وجود آمدن این بیکاری در نتیجه آنچه «سیاستهای اشتغال کامل» نامیده میشود، فرآیندی پیچیده است. به طور خلاصه میتوان گفت که این سیاستها با ایجاد تغییرهای موقت در ساختار تقاضا، کارگران (هم شاغل و هم بیکار) را به سوی شغلهایی میراند که در پایان تورم از بین خواهند رفت. در بحرانهای دورهای سالهای قبل از ۱۹۱۴ افزایش حجم پول در زمانهای رونق بیشتر صرف تامین مالی سرمایهگذاری صنعتی که به توسعه بیاندازه (over-development) و ایجاد بیکاری در صنایع تولیدکننده کالاهای سرمایهای انجامید، در تورم مهندسی شده دهههای گذشته، اوضاع بسیار پیچیدهتر بود.
● سوم
هر انسان نکتهسنجی حتما به این مساله توجه کرده است که تنها ۳۰ سال بعد از ملی [دولتی] شدن بانک انگلستان (Bank of England) قدرت خرید پوند استرلینگ به کمتر از یک چهارم مقدار اولیه خود کاهش یافته بود. همانطور که هرجای دیگری نیز این نتیجه پیشبینی میشد، کنترل دولتی حجم پول بار دیگر شکست خورده بود. من نمیخواهم این مساله را زیر سوال برم که یک سیستم پولی هوشمند و کاملا مستقل ملی یا بینالمللی «شاید» بتواند بهتر از یک سیستم پولی بینالمللی پایه طلا یا هر سیستم خودکار دیگر، عمل کند. بلکه من کمترین امیدی به این ندارم که هیچ دولتی یا هیچ موسسهای که تحت فشار سیاسی است، بتواند خود را به چنین رفتاری مقید کند.
من نمیخواهم خود را فردی متوهم جلوه دهم، ولی باید به این نکته اعتراف کنم که تصور من از دولت در طول عمرم روز به روز بدتر شده است: هر چه دولتها سعی میکنند که هوشمندانهتر عمل کنند (به جای اینکه تنها از قواعدی ساده تبعیت نمایند) آسیب بیشتری به جامعه میرسانند، چرا که وقتی به عنوان دنبالکننده اهدافی مشخص شناخته میشوند (به جای آنکه تنها شرایط ایجاد نظمی خودجوش را فراهم سازند) بیشتر در معرض فراهم نمودن منافع گروهی خاص قرار میگیرند. من مطمئن هستم که حداقل در برخی کشورها، دولتمردان افرادی بسیار باهوش، سالم و خیرخواهند، ولی مساله این جا است که اگر دولت در صدد حفظ موقعیت خود باشد چارهای جز استفاده از قدرت خود برای تامین منافع گروهی خاص ندارد و یکی از منافعی که دولت همیشه میتواند آن را تامین کند، تامین پول بیشتر است.
فشار برای پول بیشتر و ارزانتر چیزی است که همیشه وجود داشته و هیچ مقام پولی توان مقابله با آن را نداشته است. و این فشار هنگامی غیرقابل تحملتر میشود که در قالبی علمی – همچنان که «قدیس مینارد» آن را به وجود آورده است – ظاهر شود. هیچ گاه بیشتر از حال نیاز برای مکانیزمهای دفاعی جدید در مقابل انواع کینزینیسم مشهود نبوده است تا بتواند با وجاهت علمی تئوریهای وی مقابله کند. مهمترین خصوصیت سیستم پایه طلا، بودجههای متوازن و محدودیتهای عرضه نقدینگی بینالمللی، این بود که تسلیم مقامات پولی در برابر فشار برای پول بیشتر را غیرممکن میساخت.
من بر این باور نیستم که اکنون میتوانیم با ایجاد یک سیستم یا مکانیزم پولی جدید یا حتی یک توافق بینالمللی برای حاکم ساختن سیستم پولی پایه طلا، این مشکل را حل کنیم. من کاملا متقاعد شدهام که هرگونه تلاشی برای بازگرداندن سیستم پایه طلا در زمانی کوتاه به شکست خواهد انجامید. مگر اینکه بتوان عموم مردم را متقاعد ساخت که تحمل یکسری فشارهای رنج آور، لازمه ثبات اقتصادی است. در غیر این صورت هیچ سیاستمداری تحمل فشار برای پول بیشتر و ارزانتر را نخواهد داشت.
سیاستمداری که بر پایه نسخههای کینز عمل میکند، اهمیتی به این مساله نمیدهد که درمان موفق وی در طولانی مدت باعث ایجاد بیکاری بیشتر خواهد شد، چرا که آن هنگام دیگر او در مسند قدرت نیست و او مورد مواخذه قرار نخواهد گرفت. کسانی که مواخذه میشوند نه ایجادکنندگان تورم، بلکه متوقفکنندگان آن هستند. چه تلهای برای سیستم دموکراتیک میتوانست از این هولناکتر باشد؟ بنابراین تنها امید ما برای داشتن یک سیستم پولی باثبات یافتن راهی برای محافظت از پول در برابر سیاست است.
به استثنای ۲۰۰ سال دوره سیستم پایه طلا، عملا تمامی دولتها در طول تاریخ از قدرت بلامنازع خود برای فریب و چپاول ثروت مردم استفاده کردهاند و امروز کمترین امید برای اجتناب از آن وجود دارد؛ چرا که مردم چارهای جز استفاده از پولی که دولت آنها منتشر میکند، ندارند. با در نظر گرفتن ساختار فعلی دولتها که در ظاهر باید تابع نظر اکثریت باشند، ولی در عمل بازیچه گروههای سیاسی اند؛
چرا که هر گروه سیاسی به سادگی میتواند با تهدید دولت برای سلب رای، افسار آن را به دست آرد نمیتوان کنترل هیچ ابزار کلیدی را به آنها سپرد و پول ابزاری است بسیار خطرناکتر از آنکه سرنوشت آن را به دولتمردان – یا حتی به نظر میرسد اقتصاددانان – سپرد.
آنچه بسیار خطرناک است و باید از آن جلوگیری شود، حق انتشار پول توسط دولت نیست، بلکه حق «انحصاری» دولت برای انتشار پول و تحمیل آن به مردم به هر قیمتی است. این انحصار دولت، مانند انحصار سیستم پستی، نه در منافع مردم بلکه تنها در بهبود قدرت دولت ریشه دارد. شک دارم که این انحصار تا به حال نفعی برای کسی به جز حاکمان رسانده باشد. تمام تاریخ شاهدی بر خلاف این مدعا است که حق انحصاری انتشار پول برای دولت میتواند متضمن پولی امنتر نسبت به هر حالت دیگری باشد.
● چهارم
ولی چرا مردم نباید حق انتخاب پولی را میخواهند با آن معامله کنند، داشته باشند؟ منظورم از مردم، افرادی هستند که باید حق داشته باشند که تصمیم بگیرند با دلار میخواهند معامله کنند یا با فرانک یا حتی با اونسهای طلا. من مخالفتی با حق دولت برای انتشار پول ندارم، بلکه مخالف حق انحصاری آن هستم. چرا دولت باید حق داشته باشد که در محدوده حکمرانی خود مردم را مجبور به استفاده از یک نوع پول کند؟ یا نرخهای مبادله پولهای متفاوت را تعیین یا دستکاری کند؟
در این لحظه، بهترین اقدامی که به نظر ممکن میرسد این است که دولتها اجازه دهند تا در محدوده حکمرانی شان مردم با پولهای دیگر نیز بتوانند معامله کنند. برای اینکه این اقدام موثرتر نیز گردد، این مساله مهم خواهد بود – به دلایلی که بعدا توضیح خواهم داد – که به بانکها اجازه داده شود تا در هر کشوری که میخواهند شعبه تاسیس کنند.
این پیشنهاد شاید ابتدا به خاطر بحث «پول قانونی» پوچ به نظر رسد، ولی آیا لزومی دارد که تنها یک نوع پول به عنوان پول قانونی شناخته شود؟ این مساله تنها هنگامی مشروعیت دارد که تنها دولت حق انتشار پول را داشته و شرایط مبادله با آن را نیز مشخص کند. ولی چه دلیلی وجود دارد که مردم را از مبادله با پول دلخواه خودشان باز دارد؟ یا چرا مردم باید موظف به استفاده از یک نوع پول خاص باشند؟
هیچ کنترلی بهتر از این نمیتواند بر پول دولتی اعمال شود؛ چرا که به محض سوءاستفاده دولت از حق انتشار پول خود، به دلیل عدم ثبات ایجاد شده در آن پول مردم روی به استفاده از پولهای دیگر خواهند گرداند. بنابراین دولتها جهت حفظ مشروعیت پول خود موظف به رعایت انضباط پولی خواهند بود و همگام با این رعایت انضباط پولی است که تقاضا برای پول آنها افزایش خواهد یافت.
اگر معامله با دیگر پولها قانونی اعلام شود، خواهیم دید که وقتی پولی ارزش خود را در نتیجه افزایش حجم آن به مقدار قابل توجهی از دست میدهد، مردم چگونه از آن دست کشیده و روی به پولهای با ثبات بیشتر و مورد اعتمادتر خواهند آورد. به خصوص نهادها در خواهند یافت که بهتر است حقوق کارکنان خود را به پولی تعیین و پرداخت نمایند که ثبات بیشتری دارد؛ چرا که در این صورت محاسبات و برنامههایشان از اطمینان بیشتری برخوردار خواهد بود و این امر قدرت دولت را در مقابله با افزایش قابل ملاحظه دستمزدها (با استفاده از افزایش حجم پول) بیاثر کرده و از بیکاری بعد از آن جلوگیری خواهد نمود. از طرف دیگر این مساله را نیز برای استخدامکنندگان روشن خواهد کرد که اگر دستمزدی بالاتر از توان پرداختشان تعیین کنند، دولت هیچ قدرتی برای کمک مالی برای آنها نخواهد داشت.
از طرف دیگر هیچ لازم نیست که نگران این باشیم که افراد عادی چگونه با انواع مختلف پول آشنا خواهند شد و چگونه حاضر خواهند بود که با انواع پولهایی که حتی شاید آنها را نمیشناسند روبهرو شوند تا زمانی که مغازهداران از آزادی خود برای تبدیل انواع پولها به یکدیگر آگاه باشند، حاضر خواهند بود که جنس خود را به هر نوع پولی معامله کنند و اگر پول یک دولت ارزش خود را از دست دهد، آن دولت اولین کسی خواهد بود که متوجه افزایش قیمتها به پول خود خواهد شد. مردم نیز به زودی خواهند فهمید که تنها مسوول تغییر ارزش این پول دولت است. ماشین حسابهای الکترونیکی در چند صدم ثانیه قیمت هر کالایی را به هر نوع پول دلخواهی حساب خواهند کرد و در همه جا مورد استفاده قرار خواهند گرفت. در این میان چیزی که بیشتر از همه اهمیت خواهد داشت نه رواج انواع پولها در جامعه، بلکه میل سریع تمامی بازارها به استفاده از پولی خواهد بود که ثبات بیشتری دارد و این سیاستهای پولی را در مسیر درست نگاه خواهد داشت.
● پنجم
در نهایت نتیجه این خواهد بود که پولهای کشورهایی که سیاستهای پولی منطقی تری را دنبال میکنند کم کم جای پولهای دیگر را خواهد گرفت. بنابراین اتخاذ سیاستهای پولی درست به ارزشی بسیار بزرگ تبدیل خواهد شد؛ چرا که هر دولتی خواهد دانست کمترین انحرافی از این سیاستها، به کاهش تقاضا برای محصولش خواهد انجامید.
من جایی برای این نگرانی نمیبینم که چنین شرایطی به تورم منفی یا افزایش ارزش یک یا چند پول خاص بینجامد، چرا که مردم همانقدر که از قرض دادن به پولی که انتظار کاهش ارزشش را دارند، دوری میجویند، از قرض گرفتن به پولی که انتظار افزایش ارزشش میرود نیز اکراه دارند. اگر دولتها به دنبال کسب اعتماد مردم اند تا آنها پولشان را «نگاه» داشته و با آن قراردادهای بلند مدت ببندند، باید برای ثبات بلند مدت پول خود اعتمادسازی کنند.
با این که مطمئن نیستم در چنین شرایطی پول غالب، پولی دولتی خواهد بود یا واحدی مانند اونس طلا، ولی به نظر میرسد که اگر مردم آزادی انتخاب کالای واسطه مورد استفادهشان را داشته باشند، طلا دوباره جایگاه خود را – همانطور که جیکوب برونووسکی در کتاب فوقالعاده خود «عروج انسان» (The Ascent of Man) مینویسد - به عنوان «ارزش جهانی در تمامی کشورها، تمامی فرهنگها و تمامی دورانها» باز خواهد یافت و این هدف هر تلاشی برای بازگشت به استاندارد طلا است.
دلیل اینکه چرا باید بانکها برای تاسیس شعب جدید در کشورهای دیگر آزاد باشند این است که، حسابهای بانکی که امکان صدور چک از آنها وجود دارد، امروز بیشتر دارایی جاری افراد را نمایندگی میکنند. حتی طی صد سال آخر دوره استاندارد طلا یا قبلتر، این امر به طور فزایندهای مانع عملکرد این سیستم به عنوان یک سیستم پولی بینالمللی شده بود، چرا که هر جریانی به داخل یا خارج از هر کشوری نیازمند اعمال سیاست انبساطی یا انقباضی فراخور خود روی پول ملی بود و این سیاستها به جای اینکه با افزایش یا کاهش تقاضا برای کالاهای هدف به ایجاد تعادل جدید در صادرات و واردات آنها بینجامند به طور نامشخصی روی کل اقتصاد تاثیر میگذاشتند. با یک سیستم بانکی بینالمللی واقعی پول میتواند مستقیما و به راحتی و بدون رساندن هیچ آسیبی به واسطه سیاستهای انبساطی و انقباضی، جابهجا شود.
این کار همچنین خواهد توانست تا کارآترین دیسیپلین را بر دولتها حاکم کند، چرا که دولتها با اعمال هر سیاستی، سریعا تاثیر آن را روی سرمایهگذاری خارجی در کشورشان مشاهده خواهند کرد. من در یک تراکت حزب ویگ انگلیس که بیش از ۲۵۰ سال از عمر آن میگذشت خواندم که: «چه کسی حاضر خواهد شد که بانکی را در کشوری دلخواه احداث کند، یا حاضر شود که پول خود را به مدتی طولانی در آنجا نگاه دارد؟» این تراکت تصادفا این مطلب را به ما میرساند که ۵۰ سال پیشتر از آن یک بانکدار بزرگ فرانسوی، ژان باتیست تاورنیه، تمام ثروت خود را بر سرزمینی سرمایهگذاری کرد که نویسندگان آن را «سرزمین سنگهای بیحاصل سوئیس» توصیف کرده بودند و هنگامی که لوئی چهاردهم دلیل این کار وی را از او پرسید در پاسخ شنید: «میخواستم چیزی داشته باشم که بتوانم آن را از آن خود بدانم»! سوئیس، این گونه که به نظر میرسد بنیانهای پیشرفت خود را بسیار زودتر از آنچه بسیاری فکر میکنند، بنا نهاده است.
برای داشتن یک سیستم پولی بینالمللی دو راه بیشتر وجود ندارد: یا بازگرداندن حق طبیعی مردم برای انتخاب پول و آزادی بانکها برای تاسیس شعب جدید در دیگر کشورها و یا ایجاد یک نهاد بینالمللی پولی، که من اولی را ترجیح میدهم، چرا که اولا وجود یک نهاد بینالمللی غیرممکن به نظر میرسد و در ثانی به سختی میتوان گفت که چنین نهادی حتی بهتر از نهادهای ملی کنونی عمل خواهد کرد. چیزی که ما نیاز داریم یک سری مقامات پولی بینالمللی نیستند که هر چه خواستند در سطح دنیا انجام دهند، بلکه یک سری قوانین بینالمللی است که دست دولتها را از اقدامات خودسرانه و دل به خواهی در مورد پول کوتاه کند. اکنون، به شدت نیاز است که با ملی [دولتی] شدن پول مقابله شود، چیزی که به خاطر شباهتهای بسیارش، با تبدیل شدن به سوسیالیسم پولی حتی خطرناکتر نیز میشود. امیدوارم زیاد طول نکشد که آزادی مبادله با هر پول دلخواه به معیاری بزرگ برای آزادی کشورها تبدیل شود.
شاید احساس کنید که پیشنهاد من به حذف سیاست پولی خواهد انجامید و مساله این جا است که احساستان کاملا درست است. من به این نتیجه رسیدهام که بهترین اقدامی که دولت میتواند در مورد پول انجام دهد این است که بستر قانونی را چنان به وجود آورد که مردم خود موسسات پولی را به فراخور نیازهایشان به وجود آورند. من بر این باورم که بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که دست دولت را از دخالت در پول کوتاه کنیم، چرا که موسسات خصوصی خواهند توانست بهتر از هر دولتی در این مورد عمل کنند.
● ضمیمه: خرافات قدیمی
لرد کینز همیشه برای من مانند یک جان لاو جدید مینمود. لاو، همانند کینز، نابغهای بود که پیشرفتهای بسیاری را در زمینه تئوری پول انجام داد (جدا از بحث جالب و عمیقی که در مورد عوامل تعیینکننده ارزش پول دارد، لاو اولین کسی است که روش رضایت بخشی را برای محاسبه افزایش کلی مقبولیت کالایی که به طور گستردهای به عنوان کالای واسطه استفاده میشود، ارائه کرده است) و مانند کینز، لاو نیز هیچ گاه نتوانست خود را از دامن این باور فراگیر و اشتباه برهاند که: «همانطور که این افزایش در حجم پول باعث اشتغال بیکاران و افزایش کارایی شاغلان خواهد شد، تولید افزایش خواهد یافت و روش تولید پیشرفت خواهد کرد» - برهاند.
در برابر دیدگاه لاو بود که ریشارد کانتیون و دیوید هیوم شروع به ایجاد تئوری مدرن پول کردند. مخصوصا هیوم که با مد نظر قرار دادن نکته اصلی گفت که در فرآیند تورم «تنها در فاصله بین افزایش حجم پول و افزایش قیمتها است که افزایش میزان طلا و نقره برای صنعت سودمند است»، این همان کاری است که ما نیز باید پس از طغیان کینز انجام دهیم.
از طرف دیگر، به گونهای غیرمنصفانه به نظر میرسد که لرد کینز را به خاطر اتفاقات بعد از مرگش مذمت کنیم؛ چرا که من مطمئنم او خود اگر زنده بود یکی از سردمداران مبارزه با تورم میشد. اگرچه اتفاقاتی که بعد از مرگ وی افتاد به واسطه تئوریهای وی بود، ولی حداقل در انگلستان که تحت تاثیر نوعی از کینزینیسم بود که توسط لرد بوریج در آنجا اشاعه یافته بود و از آنجایی که او خود چیزی از اقتصاد نمیدانست، این مشاوران وی هستند که باید مورد مذمت قرار گیرند.
به همین دلیل است که در مورد انگلستان من بیشتر مایلم در مورد تورم کالدوری حرف بزنم تا تورم کینزی.
از آنجایی که من قبلا در جایی از این نوشته کینز را فردی با دانش اقتصادی محدود خواندم، باید منظور خود را از این حرف روشنتر کنم. من فکر میکنم که دانش محدود او از تئوری تجارت بینالملل یا تئوری سرمایه برای همه روشن است، ولی دانش ناکافی او از تئوری پول که من مد نظر داشتم از ناآشنایی او با رابطه پول و بهره در دیدگاه سوئدی و اتریشی – چیزی که در دهه ۱۹۳۰ چیزی عادی در میان اقتصاددانان بود – نبود. حتی او و پیگو مروری بر کارهای اساسی ویکسل و میزس را در این زمینه در نشریه Economic Journal چاپ کرده بودند، البته هیچ کدام از آنها به اندازه کافی به زبان آلمانی مسلط نبودند که بتوانند به درستی کار ایشان را درک کنند. چیزی که من از دانش کینز در نظر داشتم، گسل عجیبی است که در دانش وی از تئوری و تاریخ اقتصادی انگلستان قرن نوزدهم وجود دارد.
جدا از گزارش بولیون و مقالات ریکاردو که در مکالمات خود با او متوجه ناآگاهی وی از آنها شدم، من متوجه شدم که کینز از بسیاری از بحثهای مهم آن دوره، مخصوصا کارهای ارزشمند هنری تورنتون و همچنین کارهای بعدی نویسندگان انگلیسی در مورد ارزش پول مانند کارهای ناسا دبلیو. سینیور و جیای کیرنز ناآگاه است. او همچنین هیچ اطلاعی از کارهای مهمی که در آن دوره در مورد تورم شده بود نداشت، چرا که در غیر این صورت او خیلی زود از مشکلی که در پشت انگاشت تبعیت اشتغال از تقاضای کل وجود داشت آگاهی مییافت و وقت خود را صرف توصیف مکانیسم چگونگی تاثیر تغییر حجم پول بر اشتغال نمیکرد.
امیدوارم روزی کسی تاریخ تورم را از جان لاو تا جان کینز به رشته تحریر در آورد. این نوشته به روشنی نشان خواهد داد که قبول این باور اشتباه که اشتغال تابعی است ساده از تقاضای کل، چگونه در طول ۱۵۰ سال به طور پیاپی چه مشکلات عظیمی را برای اقتصاد به وجود آورده است.