● مقدمه
حماسه در عربی از ماده حمس یحمس حمساً، به معنای دلاوری و استواری در کار یا به معنای به خشم و به هیجان آوردن کسی است.
حمس (با ضمه عینالفعل) معنی مطاوعه دارد. یعنی دلیر و بیباک شد.
حمس و حمیس بهعنوان صفت و به معنای شجاع و دلاور است.
اما در فارسی «حماسه» یک اصطلاح است و به معنای کاری پهلوانی و خارقالعاده که موجب تحولی بزرگ در جامعه باشد، بهکار میرود.
بنابراین حماسه با قهرمانی و پهلوانی کاملاً متفاوت است، اگر چه پهلوانی و قهرمانی نیز جزوی از حماسه است و از آن بیگانه نیست. همانطوری که چنگال عقاب، جزوی از عقاب است، اما چنگال عقاب به تنهایی عقاب نیست. مثلاً در شاهنامة فردوسی، پیکارها و رزم و جنگهای رستم حماسه است، زیرا در عین پهلوانیهای بسیار، در نبردهای گونهگون، موجب تحولات سیاسی و جمعی فراوان در ایران میشود. سلطة انیران و اهریمنرفتاران بیگانه را از میان میبرد و آیینهای خوب ایرانی، که همانا بر بنیاد عقلگرایی و خردورزی است و نمونة برجسته و نمایان آن در داستان رستم و اسفندیار، آشکار است، برجای میماند.
و گرنه اینکه دو پهلوان به میدان بیایند و به جنگ و ستیزه بر خیزند و پس از تقلای بسیار، یکی دیگری را به خاک هلاک بنشاند، اگر تحولی به بار نیاورد حماسه نیست.
مثلاً نبرد رستم با اشکبوس کشانی، به تنهایی حماسه نیست، بلکه کاری قهرمانانه و پهلوانی است، اگر چه و البته که جزوی از کل حماسه رستم است.
داستان فریدون و ضحاک، از آن جهت حماسة بزرگی است که با از میان رفتن ضحاک ظلم و بیداد بیحساب و مغزخواری و استبداد پتیارهای که موجب خفقان افکار و اندیشهها و جمود مغز مردمان بود، از میان میرود و زمان شکوفایی اندیشهها و آزادی و آزادگی انسانها فرا میرسد.
ما در فرهنگ خود دو گونه حماسه داریم: یکی حماسههای میهنی ماست که به نمونهای از آن اشاره شد و دیگر حماسههای دینی ماست که شمارش کمتر از حماسههای ملی ما نیست.
غزوات پیامبر(ص) با کفار هر یک به تنهایی حماسهای است، چون هر یک اصل و اسطورة تحولی در بشر میشود. پیکار حضرت حمزه، سیدالشهدای اول با وحشی کافر و قیام حضرت حسین علیهالسلام، در مقابل اهریمنی کارهای یزید بن معاویه، اگر چه هر دو پیکار به شهادت این هر دو اسوة انسانی یعنی حضرت حمزه و حسین علیهالسلام میانجامد، هر یک حماسه و اسطورهای بزرگ است که دگرگونیهای پایداری در راه و رسم و افکار و کردار مسلمین بهویژه در کشور خودمان، ایران برجا میگذارد.
قیام هر پیامبری در روزگار خود و جنگ و ستیز او با زشتیها و ناهنجاریهای روزگار، هر یک حماسة عظیمی است که از توصیف بهدر است.
یکی از این حماسههای بزرگ دینی که در قرآن کریم به آن اشاره رفته و تا حدودی بیان شده، حماسة عظیم حضرت ابراهیم، خلیلالله، با گمکردهراهان زمان خویش است.
آنان اربابان متفرقون را میستودند و نیاز خود را از آنان میخواستند. دختران یا پسران خود را و بیشتر دختران را برای رضای آن خدایان در روز یا شب عیدی خاص به قربانگاه معابد میبردند و با جشن و پایکوبی قربانی میکردند تا بلا از سرشان برود و کشتزارشان بارور و گاو و شترشان فربه شود.
پیامآور خدا با نور الهی که بر جان و دلش میتافت به پیکار با کجرویهای قوم میپردازد یک تنه به جنگ با دریایی از مردمان گولِ غبی بر میخیزد و سرانجام با نیروی خدایی به پیروزی میرسد، بتها را میشکند، پرستش خدای یکتای بیهمتا یعنی واحد قهار را جانشین بتپرستی میسازد و قربانی گوسفند را به جای قربان کردن انسان مینشاند.
بنابراین، ابراهیم(ع) با فرمان الهی، در حماسة خود، به دو تحوّل عظیم توفیق مییابد: یکی جلوگیری از قربان کردن انسان، به منظور خشنودی خدایان و دیگر جایگزین ساختن پرستش خدای قادر متعال بهجای عبادت بت و بتپرستی.
به گوشههایی از این حماسة بزرگ با یاری گرفتن از قرآن کریم و زبان و بیان شاعری توانا از سلالة زبانآوران روزگاران میپردازیم.
● گمراهی فراگیر
گمراهی و بیداد همهجا را فراگرفته بود. نمک رسالت پیامبران فساد فراگیر را چارهگر نبود. حضرت نوح در پیش خدا از نافرمانی مردمان شکوه میکرد. میگفت: رَب اِنی دِعوتُ قوُمی لَیلاً و نَهاراً فَلَم یَزِد هُم دُعایی اِلّا فِراراً.... رَب اِنَّهُم عَصوُنی وَ اتَّبَعُوا مِن لَم یَزدهُ ماله وَلدهُ اِلّا خَساراً و مَکروا مَکراً کِباراً وَ قالوا لا تَذِرون الهَتکُم. پروردگارا همانا من شب و روز قوم خود را فراخواندم، اما فراخوانی من جز گریز در آن با چیزی نیفزود... پروردگارا همانا آنان مرا نافرمانی کردند و از کسی پیروی نمودند که مال و فرزندش بهجز زیان نمیافزاید و مکر بزرگی به کار گرفتند (به فردان خود) میگفتند مبادا خدایانتان را رها سازید. و مکر بزرگ آن بود که مرد پیر بیامدی، دست پسرک طفل گرفته، و نوح را به او نمودی. گفتی ای پسر من پیر شدهام باشد که مرا وفات آید و تو از پس من بمانی نگر تا این مرد تو را نفریبد و فرمان او نکنی که او جادویی است دیوانه و هیچ نگوید که در آن صلاح باشد.»
دریایی از مردمان گولِ گمراه، در روزهایی معین و موعود به معابد و بتخانههای خود هجوم میآوردند تا با جشن و پایکوبی انسانی را در پای بتهای خود، ود، سواع، یغوث، یعوق، نسر و دیگر خدایان قربان کنند باشد که بتان به رحمت آیند، گاوشان را فربه و کشتزارشان را بارور سازند و مال و اموالشان را بیفزایند و بلا و مصیبت از سرشان بردارند.
قربانی چه بود، «دختری در دفتر صاحبدلی – طرفة بغداد سحر بابلی»
پسران را نگه میداشتند، دختران را قربان میکردند. مرغان خانگی را فدیه میدادند. همیشه چنین است. مرغ را در جشن و در عزا سر میبرند. مرغ ضعیف است دفاع نمیکند، چنگ و دندان ندارد. ضعیف همیشه پایمال است:
افعی شعر از تب دیوانگی
حلقه میزد گرد مرغ خانگی
خلق را خونخوارگی اصل خوشی است
شادی مخلوق از مردمکشی است
خاک را گویی به گاه بیختن
الفتی دادند با خونریختن
بر زمین بیگفتة نوح نبی
جنبش دریایی از گولِ غبی
یعنی از هر گوشه خلقی دیوخوی
پایکوبان سوی دیر آورده روی
گر نباشد مردمان را نذرها
سوزد از خشم خدایان بذرها
رعدها دنبال برق دشنهاند
نیست ابری تا خدایان تشنهاند
خون قربان حالها را به کند
دانه را پُر، گاو را فربه کند
باید آنجا حلقه بستن دفزنان
دختری را ذبح کردن، کفزنان
لاجرم در دیر نزدیکان دور
تنگ کرده جای جنبیدن به مور
پایکوبان، کفزنان، افروخته
چشمها بر صید قربان دوخته
قتاده و سدی، از مفسران تابعین و یاران پیامبر (ص) گفتند: «ایشان را (بتپرستان را) عیدی بودی در سالی که به جمع آن جا شدندی؛ چون از آنجا باز گشتندی به نزدیک اصنام شدندی و سجده کردندی ایشان را و طعام با خود بیاوردندی و پیش ایشان و پیرامن ایشان بنهادندی تا در آنجا برکت پدید آید، به مجاورت ایشان. چون از عید بازآمدندی، آن طعام بخوردندی، این کارها هنوز بسیار دور بود از آن زمانی که این فرمان رحمانی نزول یابد که: وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِیَّاکُم إنَّ قَتْلَهُمْ کَانَ خِطْاً کَبِیراً
(مکشید فرزندان را از بیم درویشی، ما روزی میدهیم ایشان را و شما را که کشتن ایشان خطایی بزرگ است.)
مفسران گویند:
«عرب، چون ایشان را دختری آمدی، او را زنده در گور کردندی، ترس درویشی را و استنکاف آن را که کسی او را نخواهد و اگر خواستی که او را بنکشد پیراهنی بکردی او را از پشم شتر یا پشم گوسفند و او را در قفای شتر و گوسفند فکندی تا شبانی میکردی و چون بخواستی کشتن نیکو میداشتی او را تا شش ساله شدی مادرش را گفتی این دخترک را بیارای و طیب (عطر، بوی خوش) بر او کن تا او را به خانة شوهر برم. مادر همچنان کردی آنگاه او را بیاوردی و گوری کنده بودی او را گفتی در آن جا نگر. او در آن جا نگریدی. دستی فرا آوردی و او را در آن جا انداختی و خاک بر او راست کردی.
از تابعین، عبدالله عباس گفت: عرب را در جاهلیت عادت چنین بودی که چون زنان ایشان آبستن شدندی و وقت وضع نزدیک شدی، چاله بکندی تا چون زن را درد آمدی بر آن چاله نشستی و بزادی اگر پسر بودی بر گرفتندی و اگر دختر بودی در آن جا فکندندی و خاک بر او راست کردندی. و گفتند: (مفسران – عبدالله عباس) قبایلی مخصوص بودند از عرب که این معنی کردند (یعنی نه همة اعراب).
در خبر آمده است، قیس بن عاصم گفت که پیش رسول(ص) رفتم و گفتم یا رسول الله هفت دختر زنده در خاک کردم، در جاهلیّت. رسول(ص) گفت بر هر یکی بردهای آزاد کن. گفتم یا رسول الله من خداوند شترم؛ گفت به عدد هر یکی شتری قربان کن، به خانة خدا»
در جاهلیت، مردمان، خالق آسمانها و زمین و هر چه بین آنهاست را نمیشناختند، از معاد و روز قیامت و سؤال و جواب از کار و رفتار ایام حیات بیخبر بودند. هنوز این آیات کوبنده که: وَإِذَا النفوس زُوِّجَتْ وَإِذَا الموءود۶۵۳۴۰; سُئِلَتْ بِأَیِّ ذنب قُتِلَتْ ، هنگامی که جسم و جانهای پراکنده جفت شوند و از آن دختر کشته شده (موئوده) پرسیده شود به چه گناهی کشته شده است فرو فرستاده نشده بود. و دختران تنها به جرم دختر بودن، زنده به گور و کشته نمیشدند، بلکه چنان که قبلاً اشاره شد در قربانگاه معابد برای خشنودی خدایان نیز گردن به تبر میسپردند.
● طنز پُرمعنا
پاسخ این پرسش عظیم قرآن، این دریای توبیخ و تنبیه و معنا را، آفرینندة حماسة «بت شکن بابل» با طنزی پرمعنا چنین بیان میکند:
چیست جرم او که باید کشتنش؟
با تبر انداختن سر از تنش؟
کشتنش از جرم ساق مرمرین
پیش سنگیندل بتان آزرین
پیشتر از کشتنش گیسو زدن
گفتنش زیر تبر زانو زدن
دادنش در بوی عود و بانگِ رود
انتظار آن که تیغ آید فرود
عاقبت آن وقت جانفرسا رسید
روز آن گیسوی مشکآسا رسید
خلق یک دم چشم گشت و گوش گشت
جان هر جنبندهای خاموش گشت
ذوق خون مخلوق را بفشرد نای
وآن تبرزن پیش و پس بنهاد پای
گردنی چون عاج از تن دور گشت
باز معبد غرق عیش و سور گشت
«روزی پدر یا به روایتی عم ابراهیم به او گفت: یا ابراهیم با ما به عیدگاه نیایی تا ساز و آیین ما ببینی و بدانی که دین ما چون است؟ باشد که راغب شوی در او. گفت رغبت نیست مرا در دین شما و عید شما. الحاح کردند برخاست و برفت. چون به بعضی راه رسید، خسته شد و پایش رنجور گشت، بنشست و گفت: «انی سقیم» من بیمارم و نتوانم آمدن»
● مراسم هولناک
اما سرانجام روزی به اصرار پدر یا عم همراه سیل خروشان گمراهان به معبد شد و آن مراسم هولناک گردن زدن و پیش و پس نهادن پای تبرزن و جدا شدن گردن قربانی از تن را از نزدیک دید. مراسم به پایان رسید، مردمان شاد و پایکوبان و آسودهخاطر از رضایت خدایان و رفع بلایا از معبد بیرون آمدند در میان، تنها یک تن بود که در اندیشه و اندوهی جانکاه فرورفته بود. افکندهسر و اندیشناک، از همه بیگانه، سنگین و آرام از معبد به درآمد و دور شد:
مردمان از خرمیها کف زدند
پای کوبیدند و نای و دف زدند
هر کس آنجا بر سر غم خاک زد
جز یکی، کز غم گریبان چاک زد
کبک و بوتیمار تن بیند در آب
هر که نقش خویشتن بیند در آب
گرچه هر بینندهای آن بیم دید
کس ندید آنها که ابراهیم دید
بعد از آن ابراهیم هرجا که میرفت و به هرجا مینگریست آن منظرة هولناک از پیش چشمش دور نمیشد: ایستادن مرد تبرزن، خم شدن گردن آن دختر به روی مذبح، برق تبر در نور مشعل، حرکات اهریمنی اهریمنان نمرودی و بسیار دیدههای دیگر، آتشی در جانش افکنده بود. جانش را میسوزاند، دود از دلش برمیخاست، آتش در پیراهنش بود. آتش جانش را میسوخت و جسمش را میگداخت. این آتش الهی بود، نمرودی نبود.
شعلهای باید که تن را جان کند
سنگ را میراند و مرجان کند
زانچه ابراهیم در آن روز دید
معنی این شعلة جانسوز دید
برق زد چون پیش چشم، آن آهنش
شعلهای افتاد در پیراهنش
ور به صورت رفت از معبد تنی
رفت در معنی ز آتش خرمنی
پای تا سر شعلة سوزنده شد
هر دمی صد بار مرد و زنده شد
آتش نمرود:
قوم نمرود آتشی افروختند
جان ابراهیم در وی سوختند
هرچه زان پس دیده بست و باز کرد
پیش او آن پیرهن آواز کرد
هرچه در هر کوی و برزن ایستاد
پیش چشمش آن تبرزن ایستاد
شکّر دیوان به کامش تلخ گشت
معبدش دیوانسرای بلخ گشت
خشمگین بگریخت از همسایهاش
لیک همچون کودکی کز سایهاش
رو به کوه آورد و ترک شهر کرد
لیک زهری را دوای زهر کرد
درد مردان درد از نامردم است
درد این نامردمان درد دم است
بعد از این با پدرش، با عمویش و با هر کس که میدید و میشناخت جدال میکرد، سؤال پیچشان میکرد، به سخرهشان میگرفت، اما سودی نداشت. میپرسید: «آیا سوای الله چیزهایی را بندگی میکنید که نه سودی برایتان دارد و نه زیانی؟ اف بر شما باد و بر آنچه را بهجز الله میپرستید آیا خرد را بهکار نمیبرید؟ (قوم نمرود) گفتند: آتشش بزنید، بسوزانیدش و اگر مرد کارید خدایانتان را یاری کنید. (خداوند میفرماید، ما هم به آتش) گفتیم ای آتش بر ابراهیم سرد و سلامت باش.
● راهی تازه
ابراهیم دریافت که راه نجات این ابلهان از گمراهی، مجادله نیست. با جدال سر سختی میکنند به طریق خود اصرار میورزند. با خود گفت اگر بخواهم این کجروان را از راهی که میروند برگردانم و به راه راست هدایت کنم، چارهای ندارم بهجز آن که چند گامی همراهشان روم تا با من انس و الفتی گیرند. پس ایشان را به دو راهی میکشانم. یکی طریق خودشان و دیگر راه خودم، آنگاه به طریقی که پروردگارم فرموده، هدایتشان میکنم.
اندیشة صایب و راه روشنی بود. بعدها دیگران هم از اینراه بهرهجستند و به نتیجه رسیدند. «در خبر آوردهاند که یکی از حواریان عیسی(ع) برسید به جایی که بتپرستان بودند خواست تا ایشان را دعوت کند. دانست که تقلید از پدران، ایشان را رها نکند.
گفت: این اصنام را نیکو پرستید و اجتهاد کنید در عبادت ایشان تا در وقت درماندگی شما را فریاد رسند. ایشان گفتند این نیکومردی است که ما را تشویق به عبادت کند، بر او اقبال کردند. بسی بر نیامد که ایشان را نکبتی پیش آمد. نزد او آمدند و گفتند چه کنیم؟ گفت وقت آن است که این خدایان شما را فریاد رسند. ایشان بیامدند و عبادت بیفزودند و در پای اصنام زاری بسیار کردند، هیچ سود نداشت و اجابت نیامد. او دید وقت آن است که دعوت او مؤثر افتد. گفت آیا شما نمیدانید که اینان ندانند و نبینند و نشنوند؟ نه بر سود قادرند و نه بر زیان؟ خدایی را بپرستید که دانا و بینا و شنوا و بر هر کاری تواناست. چون بخوانیاش بشنود و چون بخواهی بدهد. بیایید تا به درگاه او شویم. ایشان بهجمله ایمان آوردند و غرض به حاصل شد» .
ابراهیم همین راه را در پیش گرفت. با قوم خود مدارا کرد و به ظاهر همراهشان شد. «چون بعضی مردم را دید که ستاره میپرستیدند، ابراهیم بر سبیل فرض و برای آن گفت: هذا ربی، همچنین راجع به ماه و خورشید، همه بر این فرض بود. و این که ابراهیم میگفت: هذا ربی، بر وجه تهکم و سخریه گفت ب آنان که ستارهپرست بودند و خواست تا ایشان را تنبیه کند بر اعتقاد جهلشان و به ایشان نماید عیب معبود ایشان.»
«پس چون درآمد بر او شب، دید ستاره را؛ گفت این پروردگار من است؛ پس چون فروشد گفت دوست ندارم فروروندگان را. پس چون دید ماه را که برآمد، گفت این پروردگار من است. پس چون فرو شد، گفت اگر راه ننماید مرا پروردگارم، هر آینه بوده باشم از گروه گمراهان. پس چون دید آفتاب را که بر آمده، گفت این پروردگار من است. این بزرگتر است. پس چون فروشد گفت ای قوم بهدرستی که من بیزارم از آنچه شرک آورید. بهدرستی که من پیش آوردم روی خود را برای آنکس که بیافرید آسمانها و زمین را پاکیزه و نیستم من از شرکتآورندگان.»
مهر و مه تابید و هر دم بیش سوخت
عشق و مهرِ این دو را در خویش سوخت
گرچه اول هر دو را آگاه یافت
دید آخر کاین دو را گهگاه یافت
پیش خود میگفت و باور میفزود
در حقیقت هم به غیر از این نبود:
«آنکه گه پیداست گه پیداش نیست
شاید از امروز شد فرداش نیست»
کیست آن کامروز را فردا کند
هستی پیدا ز ناپیدا کند
سالها بگذشت و در این حرف ماند
جان به تن جوشید و در این ظرف ماند
پای تا سر غرق در این یاد شد
نعره شد، آواز شد، فریاد شد
● ابراهیم! شتاب کن
زمان چون برق میگذشت. مویش سپید میشد، احساس پیری میکرد اما همچنان در آتش اندیشه میسوخت. باید بجنبد، باید کاری کند و گرنه مرگ میآید، همه اندیشهها را میشوید، همهچیز را با خود میبرد.
موج میزد گیسوان بر شانهاش
مرگ میغلتید در کاشانهاش
لحظهای چشمش به موی سر نشست
آتشی سوزان به خاکستر نشست
بانگ بر خود زد که هان پیری رسید
نوبت بیزاری و سیری رسید
بت شکن بر خیز بام و در شکن
بتشکن بتخانه و بتگر شکن
چیستند اینها که خود سازیمشان
سر به پای از حمق اندازیمشان
یاد از آن معبد پُر عود کن
خاک در کاس سر نمرود کن
ابراهیم با این همت و ارادهای که در خود آفرید و ایمانی که به راه درست و صراط مستقیم خود داشت، احساس کرد که تنها نیست، تمام کوهها پشتیبان اویند از دهان درهها آوای تأیید میشنود. تنها نیست. طبیعت همة نیروی بیکران خود را به او داده است، در درون او نهاده است:
ناگهان از کوه بانگی ژرف خاست
از دهان درهها این حرف خاست
آری ابراهیم، آری زود باش
در پی آنها که جان فرمود باش
چون که ابراهیم این آوا شنید
ایستاد و خیره گشت و واشنید
نعره زد کای بانگ شاهی کیستی؟
کیستی هان ای سیاهی کیستی؟
چون طنین بانگ او خاموش گشت
آن صدا بر خاست این بیهوش گشت
یک نفس یا بیش رفت و کم نبود
چون که باز آمد از این عالم نبود
در تن پُرمایه زور پیل داشت
در دل جوشنده رود نیل داشت
دید جز یک تن اگر در کوه نیست
کم ز صدها لشکر انبوه نیست
هرچه نیرو در جهان در کوه اوست
کوه او همدرد با اندوه اوست
چون دوای خاکیان درمان اوست
هرچه در خاک است در فرمان اوست
این نه آن قطره است کز دریا جداست
هستة جوشیده در هستی، خداست
● خلیفـئالرحمن
او دیگر ابراهیم نبود. خلیفة خدا بود. جانشین خدا در زمین خدا بود. خدا بود. نیمهشبی بود، خوابش نمیبرد. آسمان صاف و پر ستاره بود. در افقی دور، پهلو به پهلوی زمین میزد. برخاست، از کوه بالا رفت. به قله رسید، شهر و دشت را تماشا کرد. تبرزینی کلان در دست داشت. دیگر طاقتی نداشت، صبرش نمانده بود. در اندیشههای بلندی که سالها با آنها زیسته بود غرق بود. سر مست آنها بود. نعره برداشت که آمدم. رفت و همة بتها را شکست مگر بزرگشان را. تبر را بر دوش بت بزرگ آویخت:
لحظهای استاد و لختی چاره کرد
شهر و کوه و دشت را نظاره کرد
نیمة شب بود و مه پرتوفشان
گنبد پیروزهگون گوهرنشان
آسمان بر کوهها پهلو زده
کوهها جمّازة زانوزده
باز هرجا دید هرجا بنگریست
آن تبرزین ایستاد آن زن گریست
از درون غرید کای زن آمدم
های ای مرد تبرزن آمدم
رو به دیر آورد و کوهی پشت او
وان تبرزین کلان در مشت او
رفت و یک تن رفت و چون یک کوه رفت
رفت و تنها رفت و یک انبوه رفت
نه بت و نه معبد و نه عود ماند
نه تبرزن ماند و نه نمرود ماند
از آن پس در قوم او پرستش خدا به جای ستایش بتها نشست و گوسفند به جای انسان قربانی شد.
● نتیجه:
الحق یعلو و لایعلی علیه ـ حق پیروز است و شکسته نمیشود.