قبل از اینکه برای گفتوگو با او به دفتر کار شخصیاش برویم، تصورمان از او یک آدم بداخلاق، خشک و جدی بود اما تمام معادلاتمان بههم ریخت و با خیال راحتتر گفتوگویمان را شروع کردیم؛ اهالی سینما و بازیگران احترام خاصی برای او قائل هستند؛ زیرا جزو معدود کارگردانانی محسوب میشود که حتما باید از فیلمنامه و داستانی خوشش بیاید تا سراغش برود،به همین دلیل است که بیشتر ترجیح میدهد نویسنده باشد تا کارگردان. اگر به کارنامه فیلمسازیاش نگاه کنید، «بوتیک»اش مانند ستارهای در آسمان سینمای ایران میدرخشد. پای صحبتهای «حمید نعمتالله»، کارگردان سریال پربیننده این روزهای تلویزیون «وضعیت سفید» نشستیم و راجع به خصوصیات، سختیها، چرایی انتخاب بازیگران جوان و از همه مهمتر اینکه «وضعیت سفید» چه ویژگیهایی داشت که راضیاش کرد تا دوباره سراغ کارگردانی برود، آن هم در تلویزیون.
● قرار بود بعد از بوتیک، وضعیت سفید را بسازم
هسته اولیه طرح «وضعیت سفید» برمیگردد به همان زمان موشکباران؛ یک شب در زمان موشکباران ما تهران را ترک کردیم و به خانه «خاله حشمت» رفتیم که در ورامین بود. همان موقع وقتی دیدم همه خانوادهمان برای مصون ماندن از موشکباران تهران را ترک کردهاند، تصور میکردم موضوع جالبی برای ساختن یک فیلم است. بالاخره روزانه طرحهای مختلف و موضوعات جالبی برای ساخت فیلم به ذهن ما میرسد اما زمانی که میخواستیم موضوع موشکباران را عملیاتی و اجرا کنیم، به بعد از فیلم «بوتیک» برمیگردد که با «هادی مقدمدوست»تصمیم گرفتیم این موضوع را بسازیم؛ ۲ سالی برای نوشتن فیلمنامه این کار وقت گذاشتیم و قرار شد با تهیهکنندهای آن را بسازیم اما آن زمان پروژه تولیدمان متوقف شد. به همین دلیل رفتیم سراغ ساخت کارهای دیگرمان تا اینکه شرایط مساعدی برای ساخت فیلمنامهمان به وجود آمد و «وضعیت سفید» را ساختیم.
● برای آدمهای باحالتر و با احساستر
از چند جهت برای ساخت چنین موضوعی واقعا ریسک کردم؛ اول اینکه خوب یا بد، فیلمهایی که قصد دارند به موضوع جنگ و دوران جنگ اشاره کنند، با استقبال کمتر عموم مواجه میشوند. دوم اینکه امروز روز تلویزیون با قصههای یکخرده تندتر، با دختر و پسرهای یک خرده خوشگلتر و قصههای پرحرارتتر، عشقیتر و پراسترستر هیجان مخاطب را بالا میبرد تا دیده شود، در حالی که «وضعیت سفید» این مشخصهها را ندارد. سوم اینکه جوانها و تماشاگران دوران معاصر، جلوههای زندگی امروز را دوست دارند؛ ماشینهای جدید، لباسهای جدید، ساختمانهای زیبا، کافیشاپها و رستورانهای مدرن و...، در حالی که باز هم «وضعیت سفید» چنین ویژگیهایی ندارد و بیشتر آن در یک روستاست. با ساخت «وضعیت سفید»، ما روی گروه دیگری از مخاطبان تلویزیون حساب کردیم که آنها هم تعدادشان زیاد است؛ گروهی که هنوز به دوران جنگ و موشکباران احساس دارند و راستش را بخواهید بهنظرم آدمهای باحالتر و با احساستری هستند.
● لابهلای آشغالها میگشتیم
وقتی قرار باشد فیلم تاریخی بسازی، مطمئنا دردسرهایت چند برابر خواهد شد؛ مثلا وقتی کارگردانی تصمیم دارد فیلمی درباره دوران قاجار بسازد، یکمقدار تکلیفش روشنتر است، چون بالاخره شهر کی و کاخی و حتی لباسهایی وجود دارد که تا حدودی خیالش را بابت ساخت فیلم راحت میکند. بهنظر من فراهمسازی شرایط ساخت فیلم تاریخی که قرار نیست تاریخ دوری را نشان دهد، بسیار کار مشکلتری است، مثلا وقتی قرار شد با طراح صحنهمان یکسری عناصر یا لباس مربوط به آن دوران را تهیه کنیم، مجبور شدیم به یکسری خِنزل پِنزلفروشی گوشه خیابانی و زیرِ زمینی مراجعه کنیم که مثلا خرید یک روزمان از آنها، روی هم میشد ۸-۷ هزار تومان! چون مثلا عروسکی را میخریدیم که یک دست نداشت یا یک ضبط قراضه مربوط به آن زمان را پیدا میکردیم یا قاشقی که آن زمان سر سفره خانهها بود. یادم است حتی شب عید که مردم خانهتکانی کرده بودند، چند نفر از بچههایمان را فرستادیم بروند در خنزل پنزلهایی که مردم دور ریختهاند بگردند، شاید آن چیزهایی که لازم داشتیم را پیدا کنند!
● تکهتکه خاطرات را جمع کردیم
وقتی من و هادی مقدمدوست مینشستیم پای فیلمنامه و شروع به نوشتن میکردیم، با هم گپ میزدیم یا بعضی وقتها نیز این گپمان را به نیت سوءاستفاده، گسترش میدادیم به همسن و سالان خودمان که زمان موشکباران و جنگ در خاطرشان مانده است تا بتوانیم نشانهها و عناصری که شاید خودمان فراموش کرده بودیم را بازیابی کنیم. جالب اینکه با هر کسی درباره اتفاقات و خاطرات آن دوران بحث میکردیم، استقبال میکرد و برایشان جالب بود! مثلا یک نفر به ما گفت یادتان هست بازی شکلک درآوردن چه جوری بود یا یادتان هست با نمکدانها چه جوری بازی میکردیم؟ ما هم آن چیزهایی که در ذهنمان بود را میگفتیم و از مجموع صحبتهایمان، به آن چیزی که میخواستیم میرسیدیم و تند تند یادداشتبرداری میکردیم؛ فهرست بلندی از این حرفها را جمعآوری کردیم، البته شاید نتوانسته باشیم با توجه به داستان همه این خاطرات را برای مخاطبان زنده کنیم، چون بالاخره داستان باید اجازه این کار را به ما بدهد، اما تا آنجا که امکان داشت انواع بازیها، دیالوگها، لباسها، شوخیها، متلکها و... آن زمان را در «وضعیت سفید» گنجاندیم.
● همه ۲ماه بدون حقوق کار کردند
چون فشار کارمان برای ساخت «وضعیت سفید» زیاد بود، مسلما خسته شدم، اما مهم این است که اوضاع تلخ نشود؛ میتوان با خستگی کنار آمد و برطرفش کرد، اما با لحظاتی که اوضاع تلخ میشود نمیتوان کنار آمد و فشار زیاد میشود؛ مثلا فرض کنید زمانی که برای عوامل کارتان پولی وجود ندارد که دستمزدشان را بگیرند، این زمان هم طولانی شود، ساعت کاریتان هم بالا میرود، مسلما این وسطها تنشی هم بین عوامل به وجود میآید؛ همه اینها میتوانند شرایط را برای شما تلخ کنند، البته این لحظات تلخ را خوب گذراندیم. سر «وضعیت سفید» پولهایمان تمام شد، تهیهکننده هم تا آنجا که میتوانست از جیبش هزینه کرد و ایشان هم پولهایشان تمام شد و ما مانده بودیم با بخشی از سریال که هنوز نساخته بودیم. به همین دلیل مجبور شدم به بازیگرانم پیغام بدهم کلا پول نداریم و ۲ ماه آخر دستمزد نگیرند و پذیرفتند، انصافا حتی یک نفر هم به این موضوع اعتراض نکرد و یک روز هم در روند فیلمبرداریمان وقفه نیفتاد. واقعا دوست دارم، وظیفهام میدانم از تمام کسانی که قبول کردند ۲ ماه آخر کار را بدون هیچ دستمزدی، فقط به خاطر عشقی که به کارشان داشتند و بدون هیچگونه منتی سرکار بیایند تا به سرانجام برسیم تشکر کنم. جالب اینکه حتی رانندهها و تدارکاتیهای پروژه هم با این موضوع کنار آمدند و گفتند حاضریم بدون دستمزد تا آخر کار کنارتان باشیم که البته پول همه عوامل غیر از بازیگران تمام و کمال پرداخت شد.
● در حال دویدن مونا احمدی را انتخاب کردم
بالاخره بعد از سالها کار کردن در سینما، آنقدر مهارت به دست میآوری که بدانی برای فیلمت چه بازیگرانی را انتخاب کنی؛ یادم هست وقتی «یونس غزالی» را برای بازی در نقش «امیر» به دفترم دعوت کردم، روبهرویم نشست، متن را جلویش گذاشتم و گفتم نگاهی به متن بینداز و برایم بخوان، همان سطر اول را که خواند، گفتم نمیخواهد ادامه دهی، برو قراردادت را ببند و بیا سرکار! یا خانم «مونا احمدی» که نقش «شیرین» را بازی میکنند را خیلی اتفاقی کشف کردم؛ برای مراسمی به یکی از فرهنگسراها دعوت شده بودم و قرار بود آنجا چند دقیقهای صحبت کنم، مجبور شدیم با هادی مقدم دوست برای اینکه خیلی دیر شده بود و مردم منتظر ما بودند، سوار موتور شویم و به فرهنگسرا برویم، ترافیک زیاد تهران هم در نظر بگیرید. بالاخره به هر زحمتی بود خودمان را رساندیم و همانطور که داشتم مسیر حیاط را طی میکردم تا به سالن اصلی برسم، یکدفعه چشمم به «مونا احمدی» افتاد و همانطور که در حال دویدن بودم، گفتم فردا حتما بیا دفتر من و با این شماره تماس بگیر. «مونا احمدی» را نمیشناختم، اما بعدها که با هم صحبت کردیم، متوجه شدم قبلا در کارهای بسیاری بازی کرده است.