جامجهانی فوتبال یک بار دیگر مثل گذشتهها برگزار شد و تمامی یک جامعه را به سوی خود معطوف میکند، نه تنها در ایران، بلکه کل جهان را... پیر و جوان، کودک و مسن و زن و مرد... همه در این یک ماه درباره جامجهانی صحبت میکنند، کاسب، مهندس، دکتر، بیکار، بازاری و... اگر فکر میکنید، اینگونه نیست، پس این مطلب را بخوانید تا به نفوذ فوتبال بیشتر پی ببرید.
● جامجهانی در مجلس خواستگاری
دختر در حالی که با استکان چای بازی میکند، میگوید: خب بریم سر اصل مطلب. من توی زندگیام عاشق فوتبالم. دنبال یه مردی میگردم که مث مارادونا توی جامجهانی ۸۶ و ۹۰ باشه. توپ رو از وسط زمین برداره و همه رو دریبل کنه و محکم بزنه توی گل. تو باید از همه هم سن و سالهای خودت از نظر درآمد و ماشین و خونه جلوتر باشی. همه رو باید مث مارادونا رد کنی. دیگه چه جوری و از چه راهی رو من نمیدونم. اگه شده باید مث مارادونا با دست توپ رو بزنی توی دروازه انگلیس. مهم نیست داورا چی میگن. البته خط ریشت مث اون چکمهای نباشه. من یه شوهر اسطورهای میخوام مثل «پله» برزیلی که بعد ۲۰ سال هنوز هم برزیلیها دارن بهش افتخار میکنن. تیپ و قیافه شوهر من باید مث پائلو مالدینی ایتالیایی باشه. من از بچگی به خاطر اون آدامس میخریدم و عکسهای توی آدامسش رو جمع میکردم. از نظر شخصیتی باید من رو یاد «بکن بائر» آلمان بندازه. یا «لوتار ماتیوس» البته روماریو هم خیلی مرد بود. تک روی نمیکرد تا تیم نتیجه بگیرد. از بازیکنهای کره خوشم نمیاد. چون همشون شبیه همن و توی زمین قاطی میشن. شوهر من باید هویت داشته باشه. باید شخصیت قهرمانی داشته باشه. باید...
در این لحظه آقای داماد با کشیدن جیغی ممتد و بنفش از اتاق خارج میشود.
● جامجهانی در اداره
حشمتی و رستمی کارمندان قدیمی اداره، برگههایی را که کپی گرفته اند بین کارمندان اداره توزیع میکنند. در این برگه جدولی کشیده شده و نام تیمهای جامجهانی و کارمندان اداره درج شده است. هر کارمند موظف است در قسمت مربوطه نتیجه هر بازی را پیش بینی و در مسابقه در نظر گرفته شده شرکت کند. حشمتی و رستمی به برندگان جوایزی اهدا میکنند. مش حسن آبدارچی هم، یکی از برگهها را میگیرد و میگوید: زبانم لال. شرطبندی نباشه یه وقت.
- نه مش حسن. با خیال راحت شرکت کن.
- حشمتی خمیازه بلندی میکشد و میپرسد: به نظر شما گل دومی که دیشب «مسی» زد، آفساید نبود؟
- مش حسن: اولا نبود. دوما چند تا ارباب رجوع بیرون منتظرن. سوما من میترسم این کار شما شرطبندی باشه.
- رستمی: ارباب رجوع باید شرایط حرفهای ما رو درک کنه. اگه من وقتم رو با ارباب رجوع تلف کنم، کی این برگههای جامجهانی رو توزیع کنه؟ درست میگم حشمتی؟
- حشمتی که تا نصف شب فوتبال میدیده در حالی که سرش را روی میز گذاشته اتاق را غرق خر و پف کرده است.
● زلزله رودبار
در جامجهانی ۱۹۹۸ ایران و آلمان با یکدیگر همگروه شدهاند. ایران در آخرین بازی اش باید در مقابل یاران آلمان صفآرایی کند. داور هنوز سوت شروع مسابقه را نزده. احمد رضا عابدزاده با تجربه ترین بازیکن ایرانی است. او بازوبند کاپیتانی را بر بازوانش بسته است. در همین لحظهاست که با بستهای در دست به سمت کلینزمن میرود. زبان مشترک این دو نفر در آن لحظه چیزی نیست جز زبان جهانی فوتبال. عابدزاده هدیه اش را که یک قالیچه است به کلینزمن اهدا میکند. به او یادآوری میکند که این جایزه به پاس کمکهای نقدی است که او هشت سال پیش در جریان «زلزله رودبار» به زلزلهزدگان ایرانی کرده است. اشک شوق در چشمان همه مردم دنیا جمع میشود. ایرانیان احساس غرور میکنند. حالا دیگر همه دنیا به مهربانی مردم این سرزمین پی بردهاند. کلینزمن هم خوشحال است از این که میبیند مهرورزیاش فراموش نشده است.
او در جامجهانی ۱۹۹۰ مبلغی را به زلزلهزدگان رودبار هدیه کرد. نکته مهم این بود که زلزله وحشتناک «رودبار» همزمان با برگزاری بازیهای جامجهانی رخ داد. برخی از مردم توانستند از این حادثه جان سالم به در ببرند. چون در آن لحظه نیمه شب بیدار بودند و مشغول تماشای بازیهای جامجهانی. برگردیم به آن بازی معروف ایران و آلمان. در آن بازی کلینزمن یک گل به ایران زد و ایران حذف شد! به هر حال فوتبال است دیگر. مهربانی و روبوسی و احترام قبل بازی به جای خودش و قوانین حرفهای فوتبالی هم به جای خودش.
● جامجهانی در هنگام سبزی پاک کردن
زری خانم و پری خانم دارند سبزی پاک میکنند. زری خانم میگوید: دیدی دیشب. اون پسره ایتالیایی چطوری با کله اش کوبوند توی صورت زین الدین زیدان؟
- نه اون که کوبوند خودش زیدان بود. اونی که تو میگی اسمش هست ماتراتزی زری جان.
- پری جان اون زمانی که تو به سیب زمینی میگفتی دیب دمینی من اسم تمام بازیکنهای جامجهانی رو حفظ بودم.
- اگه راست میگی دیشب. فرانسه با چه آرایشی وارد زمین شد؟
- خب معلومه. ۴-۴-۲ زیدان هم پیستون چپ بود. مهاجمها رو تغذیه میکرد.
- اینا که میشن ده نفر. تو هنوز نمیدونی بازیکنان فوتبال ۱۱ نفرن.
بحث که بالا میگیرد، آقا کیکاووس شوهر پری خانم وارد ماجرا میشود و میگوید: عیال ما خیلی اهل فوتبال نیست. این چیزها رو از من و بچهها شنیده. علاقهای هم نداره. میبینه شماها بحث میکنید، میخواد کم نیاره.
زری خانم عصبانی میشود و به شوهرش میگوید: نخیرم. خیلی هم اهلشم. به قول آقای فردوسی پور تو خودت عکس با شورت ورزشی داری که میخوای درباره فوتبال اظهار نظر کنی؟
شوهرش هم که دارد لبخند میزند، میگوید: نذار بگم به خاطر علاقهای که به پرتقال داری، رفتی طرفدار تیم پرتغال شدی.
● شبی که ایران تا صبح بیدار بود
مادربزرگ در حالی که اطراف تلویزیون اسپند دود میکند، میگوید: دیشب خواب دیدم که جوونهای فوتبالیست ایرانی روی این آمریکاییها رو کم کردن. خواب دیدم که همه میخندیدند.
همه اعضای خانواده به تلویزیون چشم دوختهاند. اولین شوت آمریکاییها را عابدزاده میگیرد. توپ را که در آغوش میگیرد، همه یک نفس راحت میکشند. عمو حمید میگوید: بی خود که بهش نمیگن عقاب آسیا. احمدرضا بیدی نیست که با این بادها بلرزه.
داداش کوچیکه میگه: کف مرتب به افتخار احمد رضا... عقبیها شلهها... . بزن اون دست قشنگه رو... محکم تر بزن.
از شدت نگرانی بالش را توی بغلم فشار میدهم. اگه خواب مادر بزرگ تعبیر نشه چی؟ یه حسی به هم میگه که چرا میشه. عمو حمید میگه: اگه خواب مادربزرگ درست باشه. امشب تا صبح بیداریم. توی شهر دور میزنیم و پرچم ایران رو تکون میدیم.
داداش کوچیکه به هوا میپره و میگه: آخ جون! خیابون بازی!
لحن صدای گزارش گر عوض میشه. موقعیت برای ایران. زرینچه میتونه سانتر بکنه. اون جا حمید استیلی آماده است. حمید استیلی و گل... گل برای ایران.
دیگر هیچ کس صدای گزارشگر را نمیشنوه. داداش کوچیکه اندازه حمید استیلی به هوا پریده. طعم این گل با تمام گلهای جامجهانی فرق داره. گل دوم را که مهدوی کیا میزنه، مامان بزرگ میگه: من خواب این لحظات رو دیده بودم. همه اینها رو خواب دیده بودم. نکنه الان هم دارم خواب میبینم؟
● جامجهانی در آرایشگاه محله
آرایشگاه محل چند تا عکس از فوتبالیستهای محبوب جامجهانی دورههای مختلف را به شیشه اش چسبانده است. تعطیلات تابستانی بچهها شروع شده و آنها حالا میتوانند موهای سرشان را هر جور که دوست دارند درست میکنند. احمد آقای آرایشگاهی هم این نکته را خوب فهمیده و عکسها را گذاشته تا بچهها هر مدلی را خواستند روی سرشان پیاده کند. زری خانم در حالی که گوش بچه اش را گرفته و او را به سمت آرایشگاه میکشاند، زیر لب غر میزند. به احمد آقا رو میکند و میگوید: این چه ریختیه واسه بچه من درست کردی؟ همه سرش رو کچل کردی اون وقت حیفت اومد این کاکل جلوش رو کوتاه کنی؟
احمد آقا میگوید: تقصیر من چیه؟ خودش گفت مدل رونالدو درست کن. این مدل کلی طرفدار داره الان... مگه شما شبا فوتبال تماشا نمیکنین پری خانم؟
پری خانم میگوید: فوتبالم کجا بود؟ زود باش این جلوش رو هم مث بقیه اش کچل کن.
پسر پری خانم روی صندلی مینشیند و سکوت میکند. پری خانم که میرود، احمد آقا از خاطراتش تعریف میکند و میگوید: آقای محسنی رو میشناسی؟ با اون کله کچلش اومده میگه موهای من رو شبیه مالدینی درست کن. آرایشگاه از خنده منفجر میشود.
احمد آقا ادامه میدهد: فکر کن، اون چار لاخ مو رو بخوای فرق وسط هم درست کنی، فکر کن.
● جلوی سینما پرنده هم پر نمیزند
چند ساعت دیگر مسابقه فینال جامجهانی ۲۰۰۶ آلمان بین تیمهای «فرانسه» و «ایتالیا» برگزار میشود. جلوی در سینما پرنده هم پر نمیزند. «حسن آقا» صاحب سینما از سالن بیرون میآید و توی پیاده رو قدم میزند. مردم جلوی آجیل فروشی صف بستهاند. حسن آقا یک لحظه با حسرت به آنها نگاه میکند و در دلش آرزو میکند که کاش میتوانست به جای فیلمهای «فاخر» و «معناگرا» تخمه آفتابگردان و پسته شور تحویل مردم بدهد. پرویز آپاراتچی سرش را از اتاق آپارات بیرون آورده و دارد مردم را تماشا میکند. حسن آقا به اتاق آپارات خیره میشود و داد میزند: ببین چند نفر تو سالنن. اگه تعدادشون زیاد نیست بندازیمشون بیرون. امشب کرکره سینما رو بکشیم پایین.
پرویز آپاراتچی چند دقیقه بعد برمیگردد و میگوید: چهار، پنج نفر خانم نشستن. میگن ما پول بلیت دادیم. از فوتبال هم بدمون میاد. شوهرهامون رو گذاشتیم خونه فوتبال ببینن. خودمون اومدیم، سینما.
حسن آقا عصبانی است. کارد بزنی خونش در نمیآِید. میگوید: بهشون بفهمون ارزش نداره به خاطر پول پنج تا بلیت دستگاه آپارات رو روشن کنین. برو یه چیزی هم بالای قیمت بلیت بهشون بده تا شرشون رو کم کنن.
پرویز آپاراتچی با عجله برمی گردد و میگوید: «نمیرن بیرون. میگن میخوام ببینیم آخرش چی میشه. گفتم آخرش زن و شوهره یعنی مهناز افشار و محمدرضا گلزار با هم آشتی میکنن میرن سر خونه و زندگیشون. شما هم دست از سر ما بردارین بذارین بریم خونه فوتبالمون رو ببینیم.»
● فیلم بهتر است یا فوتبال؟
حسن آقا منتظر میماند تا این سانس تمام بشود. یک چرتکه میاندازد و میبیند اگر بعد از این سانس سینما را تعطیل کند، بین دو نیمه فینال به خونه میرسد. از الان برنامهریزی میکند که چهار سال دیگر همزمان با مسابقات جامجهانی، روی فروش گیشه سینمایش حسابی باز نکند. البته یک فکری هم به سرش میزند. این که مسابقات فوتبال را در سالن سینما نشان بدهد. این طوری هم ملت راضی میشوند هم حسن آقا. این فکر را که با پرویز در میان میگذارد، او میگوید: نه حسن جان! سالن سینما واسه دیدن فیلمه. هر کی فوتبال میخواد بشینه پای تلویزیون.
حسن جواب پرویز آپاراتچی را میدهد و با عصبانیت میرود به سمت اتاق آپارات. ای بابا داش پرویز! دلت خوشهها. به زور که نمیتونم دست و پاشون رو بگیرم. بیان فیلم نگاه کنن. وقتی همه فوتبال دوست دارن باید به سازشون کار کنیم دیگه.
پرویز آپاراتچی میگوید: این یه ماه به چشم به هم زدنی میگذره. بعد، همه دوباره یاد فیلم دیدن و سینما میافتن.
حسن چشمش میافتد به روزنامهای که روی میز است. رویش با تیتر درشت نوشته: تهمینه میلانی: این فیلم آتش بس من است که روی جامجهانی تاثیر میگذارد و نه بر عکس.
حسن آقا در حالی که دارد شال و کلاه میکند، میگوید: ایشالا که زودتر بگذره. بازارمون خیلی کساد شده از دست این فوتبال نامرد.
دستمزدهای میلیاردیاش رو ژاوی و زلاتان میگیرن... حرص و جوشش رو ما باید بخوریم.
پرویز زیر لب میخندد. حسن جون شما استاد ماییها. ولی این دو تایی که گفتی مصدومن امسال مصدوم بودن. بازی نکردن.
پرویز و حسن دو تایی میزنند زیر خنده.