روزهای آخر هفته در سالن رسانه های جشنواره بیست و هشتم در حالی سپری شد که فیلمهای متنوعی نمایش داده شد و باز مثل همیشه خوب و بد کنار هم دیده شدند و اختلاف بین پایین و بالای سینمای ایران مشاهده شد.
● بازگشت به نقطه صفر (محفل ایکس/حبیب کاوش)
"ناهید ورزیتا در سفر به شمال با دخترنابینایی که مجروح است روبرو می شوند. او به یاد می آورد که در مجلسی فروخته شده است. قباد که شیرین را خریده است آنها را به دام می اندازد اما دختران با شلیک به او می گریزند.
اما قباد دوباره پیدایش می شود واتومبیل آنها را از جاده خارج می کند و طی درگیری بعدی کشته می شود. " تصور نمی رفت که سازنده فیلم " دادشاه " چنین فیلمی را به روی پرده آورد. قصه فیلم بی منطق وسهل انگارانه نگارش شده و بر خلاف آنچه سازنده ادعا کرده است چندان ربطی به مساله آقازاده ها ندارد و اشاره کوچکی هم که به رزمنده بودن پدر قباد درگذشته می شود، درلابلای پیچ وخم های غلو آمیز و غیرمنطقی داستان گم می شود. به نظر می رسد که علت توقیف هفت ساله فیلم، بیشتربه بواسطه سستی و بی جهتی وسردرگمی داستان آن بوده است تاکنایه آمیز بودن مضمون فیلم! صحنه های یادآوری گذشته در خواب، آمدن قباد با آن شمایل نمادین چوپانان وسوارشدنش به اتومبیل، لباس اسپانیایی
پوشیدن او و کفشهای مهمیزدارش، دوباره زنده شدن او بعد ازگلوله خوردن و بعد درگیری اش با دختران در حالی که اثری از جراحت شلیکهایی که به او شده ندارد و مواردی از این دست، با آن پرداخت هجو آمیز این صحنه ها، سخت به فیلم صدمه زده است. دختران، شیرین را می یابند و با شنیدن حرفهایش و از سر کنجکاوی بدنبال پیدا کردن قباد می روند، بی آنکه ازکسی کمک بخواهند و یا خطری حس کنند. بعدتر هم که به پلیس می گویند در جنگل بولدوزری سعی کرده به اتومبیل آنها صدمه بزند، پلیس با بلاهت تمام می گوید: " شاید هیولا بوده "! این گونه هجو آمیز و بی جهت کار کردن، ماحصلی جز به ورطه تمسخر و لودگی افتادن ندارد. دلیل این خود زنی را نمی دانم اما بدون شک، اینگونه کار کردن، ماحصلی جز بازگشت به نقطه صفر ندارد. دوست منتقدی می گفت: " از فیلم ها ایراد نگیریم، از شرایط بنالیم " .حرفش قبول. به قول معروف " آن را که عیان است، چه حاجت به بیان است " اما اگر شرایطی وجود ندارد تا فیلم خوب بسازی، بهتر نیست که حفظ آبرو کنی واصلا فیلم نسازی! مثل خیلی ها که کارگردانان خوبی هستند اما به کار دیگری مشغول شدن را، بر " هرفیلمی ساختن " ترجیح می دهند!
● تیغ زنی(نفوذی/احمد کاوری- مهدی فیوضی)
"فریدون، اسیر ایرانی، پس از آنکه در فراری دادن اسرا از اردوگاه شکست می خورد، به سازمان مجاهدین پناهنده می شود. پس از سالها که او به ایران برمی گردد، هم بندانش که اینک از اردوگاههای عراق آزاد شده اند، قصد ترور او را می کنند، اما فریدون، با کمک یوسف ( مامور امنیتی)، حاج صادق را که به عنوان نفوذی با مجاهدین همکاری داشته، به عنوان مجرم اصلی تحویل قانون می دهد " .انسجام داستانی فیلم، خوب و از کشش مندی مناسبی برخوردار است، اما انتخاب بازیگران چندان از روی دقت و وسواس انجام نگرفته و شاید اگر بازیگران بهتری، بخصوص برای نقش هایی چون " فریدون " انتخاب می شدند، باور پذیری فیلم نیز بیشتر می گشت.
اما فارغ از این مساله، صحنه های آغازین فیلم که در اردوگاه عراق می گذرد به نظر تکراری می رسد و شبیه به آن را در بسیاری از فیلمها، با اجرایی بهتر دیده ایم. کارگردانان فیلم، چندان تاکید و اصراری بر بصری بودن فیلم ندارند و بیشتر بار فیلم را دیالوگها و نریشن فیلم بر دوش می کشد و در بعضی از صحنه ها، راوی داستان، از دوست فریدون به خود او منتقل می شود.فیلم فارغ از صحنه های اکشن و زد و خورد بسیارش و بیشتر از آنکه تلاش کند تا جذابیت خود را در اینگونه صحنه ها بجوید، تلاش دارد تا با طرح معماگونه قصه و گره افکنی هایش، مخاطب را تا آخر با خود بکشاند که البته بجز در سکانس افتتاحیه، دو کارگردان در ارایه حس و حال مورد نظرشان موفق به نظر می رسند، بخصوص در فصل نهایی که فیلم به موقع جمع و جور و گره گشایی می شود و از اطاله و زیاده گویی جان به در می برد.
این پایان بندی موجز و مختصر و مفید، سبب می شود تا تکراری بودن برخی صحنه ها یا برخی دیالوگها و سستی های سکانس افتتاحیه فیلم، چندان در ذهن جا خوش نکند.
● راهی طولانی به سوی خانه (بیداری رؤیاها/ محمد علی باشه آهنگر)
"داوود که پس از شنیدن خبر شهادت برادرش " ایوب " ، با " رخشانه " (همسر ایوب) ازدواج کرده است، با خبر می شود که برادرش زنده است و در راه بازگشت به خانه. آشفتگی او به رخشانه و حمید (پسر ایوب) هم سرایت می کند و هر کدام به نوعی درگیر این مساله می شوند. وقتی در فرودگاه همه به استقبال ایوب می آیند، حمید خبر می دهد که آزاده، ایوب نیست و کسی که آمده، هویت ایوب را جعل کرده است. در شب عروسی حمید و وقتی همه میهمانان می روند؛ حمید، همسرش را به ملاقات پدر می برد، همان کسی که همه او را به عنوان جاعل اسم ایوب می دانند " .
پرداختن به تبعات جنگ از جمله سوژه هایی است که دستمایه بسیاری از سینماگران شده و با توجه به حمایتی که از اینگونه آثار می شود، امسال و در جشنواره بیست و هشتم فیلم فجر، شاهد چند نمونه از اینگونه فیلمها بودیم. طبعاً وقتی تبعات اجتماعی جنگ را در یک ملودرام خانوادگی مطرح می کنی، توجه احساسی بیشتری را هم برمی انگیزی و سازنده " بیداری رویاها " با ملاک قرار دادن همین مساله، تلاش دارد تا مخاطب را به لحاظ عاطفی به چالش کشیده و با شخصیتها و دغدغه هایشان درگیر سازد.
موضوع فیلم به لحاظ داستانی و شنیداری تکراری است و اگر چه در سینمای ما، فیلم خاصی راجع به این موضوع ساخته نشده، اما از آنجا که نمونه داستانی اش وجود داشته و از طرفی اصل این داستان در واقعیت اتفاق افتاده و به لحاظ شنیداری، شنیده شده است، به نظر تکراری می آید، اما سازنده فیلم با هوشیاری تمام، به گونه ای همه شخصیت ها را تجسم می بخشد که به راحتی به آنها نزدیک می شوی و درکشان می کنی.انتخاب بازیگرانی همچون هنگامه قاضیانی و امین حیایی و بازی خوب آنها سبب قوت فیلم در ارتباط با مخاطب شده است.پایان بندی فیلم نیز (اگر چه تا حدودی قابل پیش بینی است) خوب انجام گرفته و این نکته که تا آخر فیلم، چهره شخصیت " پدر " دیده نمی شود، مثبت ترین وجه پایان بندی فیلم است. دیالوگها نیز به اندازه به کار گرفته شده اند و از شعارهای مرسوم اینگونه فیلمها در آن نشانی نیست که این مساله، به استحکام هر چه بیشتر فیلم کمک کرده و سبب می شود که " بیداری رؤیاها " به فیلمی در خور توجه بدل شود.
● چاه مکن بهر کسی (برخورد خیلی نزدیک/ اسماعیل میهن دوست)
"نرگس و مسعود زندگی خوبی دارند که با آمدن ناهید (دوست نرگس)، زندگی آنها دستخوش ناملایمات می شود. ناهید با نرگس شرط می بندد که مسعود با کسی رابطه دارد و برای بردن شرط، شروع به توطئه می کند، اما هنگامی که متنبه شده و می خواهد در یک کافه، حقیقت را به مسعود بگوید، توسط نرگس دیده می شود. نرگس برای گرفتن انتقام، در بزرگراه، جلوی ماشین ناهید ترمز می زند و ... " فیلمی بی تکلف که به راحتی داستانش را بازگو می کند.
قرار نیست شعار، پیام یا اطلاع خاصی به شما داده شود و فقط در وهله اول، داستان و سرگرمی است که به چشم می آید.همین قدر که کارگردان این فیلم توانسته به ساده ترین و راحت ترین شکل ممکن قصه را پیش ببرد و مخاطب را درگیر ماجرا سازد، قدم بلندی برداشته که شایسته تقدیر است، کاری که از عهده بسیاری از فیلمهای پرمدعا بر نمی آید.صرف نظر از اینکه موضوع فیلم مورد علاقه شما باشد یا نباشد، یا به آن ارج نهید یا بی ارزشش بخوانید، با دیدن فیلم تصدیق می کنید که فیلمساز، هدف و جهت کارش را می دانسته و اضافه کاری نکرده است.بازی حمید رضا پگاه، لادن مستوفی و آنا نعمتی، روان و در خدمت اثر است، اما نقش سرگرد گرامی (شاهرخ فروتنیان) و کاوه (سروش صحت) چندان جذاب از کار در نیامده و اگر از حجم حضور سرگرد در فیلم کاسته می شد و صحنه های بازجویی به حداقل می رسید، فیلم یکدست تر و منسجم تر به نظر می رسید.در وضعیت فعلی، آنچه فیلم را سرپا نگاه داشته و مخاطبش را حفظ می کند، طرح و توطئه داستان فیلم و راحتی و سادگی به تصویر کشیدن ماجرای آن است.بدون شک اگر فیلم از لحاظ محتوا غنی تر می شد، ارزشمندتر نیز می شد، اما همین که فیلمسازی در اولین یا دومین فیلم خود توانسته تسلط خود را بر ابزار کارش به نمایش بگذارد، موفقیتی است که آن را در آثار برخی فیلمسازان باسابقه سینمای ایران هم سراغ نداریم.
● لمس ایمان (روز سیزده/یان و دومنیک هاجیس)
"لوسیا، دخترکی که کارش چراندن گوسفندان است، در مزرعه کوچکشان و هنگام بازی با جسینتا و برادرش فرانسیسکو، مورد خطاب بانوی آسمانی قرار می گیرند.جسینتا علیرغم قولی که داده است، این ملاقات که همچون رازی باید مخفی نگاه داشته شود را به دیگران می گوید. اهالی روستا این سخنان را باور نمی کنند و بچه ها را دروغگو می خوانند، اما ایمان بچه ها و رفتن مداوم آنها د روز سیزدهم هر ماه به محل ملاقات با بانو، کم کم سبب ایمان آوردن دیگران به این مساله می شود. " فیلم در مورد یک رویداد حقیقی است که در سال ۱۹۱۷ به وقوع می پیوندد و در پی آن، فاطیما، محل دیده شدن مادر آسمانی، به محلی مقدس تبدیل می شود.روز سیزدهم " تلاش دارد تا همان صداقت و باور کودکانه را بدون طرح هیچگونه پرسشی به تصویر کشد و فیلمسازان تلاش نمی کنند تا این واقعه را مورد شک و تردید قرار دهند و یا در خصوص وقوع آن یا کیفیت وقوع آن حرفی بزنند. آنان از همان ابتدا اصل را بر صحت رویداد و تایید باور کودکان قرار داده و تلاش می کنند تا بیننده را نیز به دنیای کودکان و ایمان عمیقشان وارد سازند.
سیاه و سفید بودن فیلم ضمن آنکه تاکیدی بر زمان وقوع رخداد است، به آن جنبه ای از سینمای مستند نیز می بخشد و تلاش می کند تا لحظات ظهور بانو (که با ظهور رنگ در فیلم همراه است) باشکوه تر جلوه کند، گر چه به نظر می رسد چنانچه این بخش ها هم سیاه و سفید ساخته می شد، فیلم از انسجام بیشتری برخوردار می گشت.بازی بازیگران فیلم، بخصوص " لوسیا " ی جوان (جین لسلی) با آن چهره معصوم، روان و در خدمت اثر است. بهره گیری از نماهای بسته چهره بچه ها و بخصوص چشمهای آنان، در جهت انتقال همین معصومیت و تحت تاثیر قرار دادن عاطفی بیننده است.فضا سازی و ترسیم سایر شخصیت ها، بخصوص مادر لوسیا و مادر و پدر جسینتا و برادرش، به فیلمهای مستند اسپانیایی همچون تصاویر فیلم " زمین بی نان " لوییس بونوئل پهلو می زند.فیلمسازان به جد کوشیده اند از کلیشه های رایج مرسوم در ساخت اینگونه فیلمها پرهیز کنند و البته در این کار هم موفق بوده اند.
● پرتره تاریخی (صد سال به این سالها/سامان مقدم)
"امین،رفیع و همسرش(ایران)، دوستان خوبی برای یکدیگرند ، اما قتل رفیع در بحبوحه انقلاب، زندگی دیگری را برای ایران و پسرش (آرش) رقم می زند. سالها بعد و با آمدن پسرکی به دم خانه، ایران متوجه می شود که رفیع ازدواج مجددی داشته وبا مرگ مادر پسرک، ایران او را نزد خود نگاه می دارد. آرش به جبهه می رود و شهید می شود و چند سال بعد، پسر که دانشجو شده است، طی درگیری هایی دستگیر می شود. ایران برای کمک، امین را پیدا می کند و... " در همان ابتدا فیلم، طراوت و سرحالی اش را نشان می دهد. داستان به راحتی شروع می شود و ما را با خود همراه می سازد، اما از نیمه فیلم به بعد، پی می بریم که زمان فیلم، برای تمام حرفهایی که فیلمساز دارد، کافی نیست.
سامان مقدم تلاش دارد تا روند جریانات سیاسی قبل و بعد انقلاب را بیان کند. البته هوشیاری کارگردان و اینکه این جریانات را زیر متن داستان زندگی " ایران " قرار می دهد، باعث می شود تا اشارات فیلم به جریانات سیاسی/ اجتماعی کمتر به چشم آید.بازی خوب بازیگران، دکوپاژ و فیلمبرداری مناسب از جمله نکات مثبت فیلم است. بازی فاطمه معتمد آریا و پرویز پرستویی در خدمت اثر است و به آن جان می بخشد، اما یکی- دو پلان اضافه در فیلم به شدت به چشم می آیند که به وجه رئالیستی کار لطمه می زنند، از جمله صحنه ای که در آن ایران، وارد رستوران مخروبه می شود و با دست کشیدن به گیتار سوخته، گذشته و آواز خواندن رفیع را به یاد می آورد یا نمایی که در آن رفیع و آرش را به شکلی تمثیلی در حین ورود به بهشت نشان می دهد. این دو صحنه از کل فیلم جدا مانده و در آن جا نمی افتند.
● پیش صاحب نظران ...! (ملک سلیمان/شهریاربحرانی)
"داستان زندگی حضرت سلیمان نبی که با در اختیار گرفتن نیروهایی ماوراء طبیعی، برای برقراری نظم و عدالت با کاهنان به جنگ و ستیز برمی خیزد و در خلال این حوادث داستان ملکه صبا نیز روایت می شود. " اکثر فیلمسازانی که درحوزه روایتهای دینی و مذهبی کار می کنند، تمایل زیادی نسبت به دیگر ادیان الهی نشان می دهند و کمتر به دین اسلام و زندگی پیامبر(ص) یا ائمه(ع) می پردازند که این مساله یا ناشی از محدودیت و محافظه کاری در به تصویر کشیدن زندگی این بزرگان می باشد و یا ناشی از تمایل به دیگر ادیان و شخصیتهای جذاب یا مطرح مذهبی است، غافل از آنکه ساخت فیلمی در مورد سایر مذاهب، نیاز به تحقیق و مشاوره با بزرگان آن مذاهب دارد.به طور مثال، چنانچه در ساخت سریال " مریم مقدس " نظر کارشناسان مسیحی و یا مشاوره آنان در ساخت اثر خواسته می شد، ماحصل کار، طبیعتا بیشتر مورد تایید و استقبال قرار می گرفت.
"ملک سلیمان " اگر چه با بودجه بسیار کلانش، قدمی بلند در راه پیشرفتهای تکنیکی سینمای ایران برداشته است، اما در طرح داستان و چیدمان اجزای روایت دچار مشکل است و بیشتر از آنچه که در قصص انبیاء در مورد سلیمان نبی نوشته شده است، چیزی ارائه نمی دهد. از سویی اگر قرار بر این بود که اجنه و یا موجودات ماورایی در فیلم دیده شوند، چرا از ابتدای طرح حضور اجنه، آنها دیده نمی شوند و فقط در پلان نهایی فیلم آنها را می بینیم؟ اگر فیلم از داستان بصری قوی برخوردار بود، در کنار تروکاژهای تصویری و صحنه آرایی شاخص اش، می توانست از آثار مطرح سینمایی گردد، اما هم اکنون اگر چه می کوشد در شکل ظاهری به فیلمهایی چون " گلادیاتور " ، " تروا " ، و یا " آخرین سلحشور " شبیه شود، اما به واسطه نقص داستانی، علیرغم برخورداری از رنگ و لعابی سینمایی، چندان تاثیر گذار و قابل تأمل نیست.رورت ساخت چنین فیلمی با هزینه هشت میلیارد تومان، در سینمایی که فروش اکثر فیلمهای آن از مرز پانصد میلیون تومان فراتر نمی رود (و با توجه به خاطره تلخ شکست سنگین تجاری فیلمی همچون " دوئل " ) چه توجیهی می تواند داشته باشد؟
● نه کیمیا، نه خاک! (کیمیا و خاک/ عباس رافعی)
"در بحبوحه سیاسی اوائل انقلاب، یک زندانی سیاسی(رضا) آزاد می شود، اما همه بر این باورند که او دوستش را لو داده است. یک زوج جوان نیز (مهدی و نرگس) درگیر مبارزات انقلابی هستند. بهروز هم، برای رسیدن به نامزدش، پاسپورت گم شده ای را خریداری می کند. روحانی محل(شیخ حسن) هم حامل نامه حمایت قوم بختیاری از امام (ره) است و همه آنها، قصد سفر به پاریس و دیدن امام(ره) را دارند. " علت ساخت برخی فیلمها را نمی توان فهمید. وقتی فیلمی هیچگونه تاثیر بیرونی بر مخاطب ندارد و به لحاظ محتوایی چیزی را منتقل نمی کند، عملا ابتر است و بود و نبودش تفاوتی با هم ندارد و صرف اینکه بودجه ای در اختیار قرار دارد و باید با آن فیلمی در مورد انقلاب ساخته شود، نمی تواند توجیه کننده ساخت آثاری سست و بی رمق باشد و در این جریان، هم سفارش دهنده و هم سفارش گیرنده، هر دو مقصرند. فیلم در حوزه داستانی، چیزی برای گفتن ندارد و تنها به طرح مکرر زندگی چند نفر در بحبوحه انقلاب می پردازد که متاسفانه در اجرا، به سبب عدم دقت و شلختگی، همان اندک جذابیتی هم که بازسازی ایران در سال ۱۳۵۷ می تواند داشته باشد را هم از دست می دهد.
وقتی در ترسیم فضای آن سالها ناتوانی ( چه به لحاظ ممیزی و چه به لحاظ ضعف طراحی صحنه)، چه اصراری است که داستان در آن زمان بگذرد؟ آیا نمی شد با اندکی تفکر و خوش سلیقگی، داستانی خلق کرد که از ورای طرح آن، حرفی برای گفتن و دیدن پدید می آمد؟کارگردان این فیلم، با اینکه تا کنون چند فیلم بلند سینمایی ساخته است، اما متأسفانه در کیفیت ساخت این فیلم، از استانداردهای حداقلی فیلمهای تجربی هم به دور می ماند.
● مزاحم نیستید (لطفا مزاحم نشوید/ محسن عبدالوهاب)
"زندگی زوج جوانی به علت شغل مرد (گویندگی تلویزیون) و محافظه کاری وی در حضور در مجالس خانوادگی در حال متلاشی شدن است. روحانی محضرداری که دزد کیف او را دزدیده، برای پس گرفتن مدارکش، با او به مصالحه می رسد. وقتی تعمیرکار جوانی برای تعمیر تلویزیون به خانه یک زوج سالمند مراجعه می کند، آنها از راه دادن او به خانه خودداری می کنند و او مجبور می شود تا تلویزیون را از پشت نرده های فلزین محافظ در ورودی تعمیر کند. " فیلم سه روایت کوتاه بی ارتباط با هم را به تصویر می کشد که هر کدام بخشی از زندگی یک جامعه را نشان می دهند. ارائه فضایی مستند گونه در جهت ملموس شدن روایت، نهایت تلاش کارگردان بوده که در اپیزود دوم و بخصوص سوم به خوبی اجرا شده به نحوی که فضایی مستند با محتوایی اجتماعی بر دیگر وجوه، غالب شده و تاثیر گذاری قوی اما نامحسوس را به انجام می رساند.اما ضعفی که اینگونه آثار دارند عدم برقراری ارتباط با مخاطب عام است، به بیان دیگر فیلم در گیشه پاسخ نخواهد گرفت و از این جهت محتاج به حمایت است و این اصلا برای سازنده آن خوب نیست.
● سفر اجباری ( سفر مرگ/ حسن آبا کریمی)
"سیف ا... و مرتضی، به جهت مریضی برادرش تصمیم می گیرند شبانه به روستای " شال تپه " بروند. آنها فریدون را مجاب می کنند که در قبال دریافت وجه قابل توجه آنان را به مقصد برساند. در راه، هر یک به اینکه امکان دارد دیگری بخواهد او را بکشد فکر می کنند " .بلاتکلیفی معضلی است که دامنگیر فیلم شده است، تا جایی که به نظر می آید تکلیف داستان فیلم برای سازنده نیز چندان مشخص نیست. اینکه دلیل و منطق موجهی برای شک شخصیتها نسبت به هم وجود ندارد و بر سیاق خوش آمد سازنده این اتفاق می افتد، از جمله نقاط ضعف فیلم است.فیلم با حضور زنها که به دنبال سیف ا... و مرتضی می گردند آغاز می شود و با خبر پیدا شدن دو جسد، به سیف ا... و مرتضی که در کنار جاده در حال کرایه کردن اتومبیل هستند می رسیم. در طی مسیر بدون هیچ توجیهی شاهد ذهنیات مشکوک طرفین نسبت به هم هستیم. در پایان فیلم، اصل وقوع رویدادها زیر سؤال می رود و اینکه آیا حقیقتاً این اتفاق افتاده یا نه، بی جواب می ماند، همانگونه که سؤالاتی از این دست نزد تماشاگر بی پاسخ می ماند، اینکه فیلم چه می خواست بگوید؟ بر اساس چه منطقی باید بلافاصله با آنها همذات پنداری کرد؟ بر چه اساسی ذهنیت شخصیت ها به نمایش در می آید؟ و ...
● به بهانه ارنست (خانواده ارنست/محسن دامادی)
"ماریا، از انگلستان به ایران می آید و با پسر عمویش کامران به اصفهان می روند تا در مورد خانواده ارنست تحقیق کنند. در حین سفر، ماریا در می یابد که خود، دوران کودکی اش را در خانه ارنست گذرانده است و ... " .
نمایش جابجای فصلهای فیلم سبب شده تا این فیلم به طور کامل پخش نشود و نمایش آن به وقت دیگری موکول گردد.
کاری به بی نظمی ها و تغییر جدول نمایش فیلمها نداریم، اما از آنجایی که تقریبا کل فیلم به نمایش در آمد و فقط بخش پایانی آن پخش نشد، می توان در باره کلیت آن نظر داد.اینکه به بهانه دکتر ارنست خدابیامرز، فیلم بسازیم و تنها چیزی که از وی نشان دهیم در و دیوار شهر اصفهان باشد، چیز خوبی نیست.اینکه مجبوریم تصویر ذهنی ماریا از دختر بچه را ببینیم و به دنبالش برویم، بی آنکه بفهمیم او کیست، چیز خوبی نیست.
اینکه به بهانه بازیگر تئاتر بودن کامران، مجبور به تحمل تئاتری بازی کردن او باشیم و یا بازی کردن بخشی از نمایش او با سهراب را نظاره گر باشیم واقعا چیز خوبی نیست.
اینکه همیشه برای پرداختن به آداب و سنن و فرهنگ این سرزمین، باید دست به دامان فردی آمده از آن سوی آب شویم تا او ما را به کشف حقیقت و داشته های این سرزمین نایل کند هم چیز خوبی نیست و ...