«دوستی دختر و پسر به زیان هردوی آنهاست، هم از لحاظ شرع حرام است و هم از نظر اجتماعی مشکلاتی را به دنبال دارد. در این دوستیها، دروغ جای حقیقت را میگیرد. اگر این دوستیها به ازدواج منجر گردد، بعد از مدتی بیاعتمادی جای اعتماد و بیمیلی جای عشق آتشین را در زندگی پر میکند. علاوه بر این، اغلب این دوستیها به اغفال دختران و دیگر فجایع اجتماعی کشیده میشود».
کارشناس برنامه تلویزیونی همین طور از علل و عوامل مضر این نوع دوستیها میگفت. اون حرف میزد و من با خود میگفتم، من که مثل دخترای دیگه نیستم که با یک سلام و دوستت دارم، خام یه پسر بشم، تازه همه آدما مثل هم نیستند؛ شاید یکی پیدا بشه که یه دوست واقعی و صادق باشه ... از این موضوع چند شب گذشت؛ تا این که یه شب حدود ساعت یک بعد از نیمه شب، تو حال و هوای خوندن رمان ترسناکی بودم که گوشیام زنگ خورد؛ شماره جدیدی بود؛ الو، الو، الو ... کسی جواب نمیداد و من قطع کردم، ۵ دقیقه بعد دوباره گوشیام صداش بلند شد. تصمیم گرفتم این بار حرفی نزنم؛ گوشی رو برداشتم؛
«الو، الو سلام خانم! ببخشید میدونم از دستم عصبانی هستی؛ ولی من، جرات نمیکردم حرفی بزنم. آخه شما اولین تجربه من هستید؛ منظورم اینه که تا حالا با هیچ دختری حرف نزدم و برای همین، نمیدونستم چی باید بگم. میخوام با شما دوست بشم؛ اجازه میدید ...».
دستپاچه شده بودم؛ فقط با لکنت زبون گفتم: علاقهای به این نوع دوستیها ندارم و گوشی رو بستم، چند بار زنگ زد و وقتی دید جواب نمیدم، پیام داد؛ «خواهش میکنم اجازه بده حرفامو بزنم؛ اگه از من خوشت نیومد، قطع کن».
وسوسه شدم بدونم چی میخواد بگه؛ چند دقیقه بعد، دوباره زنگ زد و کمی ملایمتر از قبل گفتم: چی میخوای بگی؟
مؤدبانه گفت: «خانم! میدونم مزاحمت هستم؛ ولی من به دوستی با شما نیاز دارم؛ خیلی تنهام؛ خیلی، صدات به من آرامش میده. خواهش میکنم با من دوست شو! قول میدهم دوست خوبی باشم ...».
با غرور بهش گفتم: «راجع به حرفاتون فکر میکنم». اینو گفتم و گوشی رو بستم. دست و پاهام میلرزید. حرفاش بدجوری توی دلمو خالی کرده بود. «خدایا! چکار کنم؛ باهاش حرف بزنم یا نه»؟ دوست داشتم این موضوع رو به یکی بگم با مامان یا بابا؛ ولی اگه بهشون بگم، نه فقط اجازه نمیدن، بلکه گوشی رو هم ازم میگیرن تا صبح فکر کردم و آخر به این نتیجه رسیدم که یه مدت فقط تلفنی باهاش دوست بشم. این طوری منم از تنهایی درمیاومدم؛ چون اکثر روز تنها بودم؛ آخه مامان و بابا صبح تا شب سرکار بودن و وقتی هم که برمیگشتن، دیگه حوصله شنیدن حرفای منو نداشتن. کار خلاف شرعی هم نمیکردم؛ چون فقط تلفنی با هم درد و دل میکردیم؛ فقط همین ... .
روز بعد یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به گوشی و لحظه شماری میکردم که زنگ بزنه؛ اما نه آن روز و نه روزهای بعد، خبری ازش نشد. مرتب به خودم میگفتم: «زنگ نزنه، مهم نیست؛ من که به دوستی با اون، نیازی ندارم»؛ ولی حقیقتش نمیتونستم به خودم دروغ بگم؛ چون دوست داشتم یه مدت باهاش گپ بزنم. سرانجام بعد از یک هفته تماس گرفت. صدای تپش قلبمو میشنیدم. این قدر این دست و اون دست کردم تا قطع کرد.
غرورم اجازه نمیداد خودم زنگ بزنم و منتظر شدم تا دوباره زنگ زد؛ خودم را جمع و جور کردم و گوشی را برداشتم و این بار خیلی زود سلام کردم. اونم سلام کرد و از این که چند روزی نتونسته بود زنگ بزنه، عذرخواهی کرد. خواستم دلیلش رو بپرسم که خودش شروع به حرف زدن کرد؛ «حقیقتش تنها کسی رو که داشتم، از دست دادم؛ عموم، عموم تنها کسی بود که داشتم؛ پیر بود؛ ولی تنها دل خوشیام بود و حالا من موندم و یه دنیا تنهایی ... .
حرفش رو عوض کرد و گفت: تا حالا با کسی این قدر گرم نگرفته بودم؛ مثل این که سالهاست میشناسمت. ببخشید یادم رفت خودم رو معرفی کنم؛ «سام هستم؛ سام نیک اندیش، ۲۴ سالمه، اهل کرمانم؛ ولی تهران زندگی میکنم. خوب شما خودتو معرفی نمیکنی؟ تصمیم گرفتم اسم واقعی مو نگم؛ به دنبال یه اسم خوب میگشتم که دوباره پرسید: نمیخوای اسمتو به من بگی؟ مِن و مِن کردم و گفتم: سحر؛ سحر مرادی. منم تهران زندگی میکنم.
گفت: «امیدوارم سحر شبهای تاریکم باشی؛ خیلی بهت نیاز دارم. خواهش میکنم پیشنهادمو رد نکن. قول میدم دوست خوبی برات باشم؛ قول میدهم». پیشنهادش رو با این شرط که دوستیمون فقط تلفنی باشه، قبول کردم.
یه ماه گذشت. تمام زندگیام شده بود فکر کردن و حرف زدن با کسی که تا حالا ندیده بودمش. رفتارم خیلی عوض شده بود؛ نه توی کلاس حواسم به درس بود و نه توی خونه؛ حتی بابا و مامان که فقط شبها منو میدیدن، هم متوجه تغییر رفتارم شده بودن.
یه بار سام پیشنهاد داد با هم چت کنیم. این طوری میتونستیم قیافه همدیگر رو ببینیم. خیلی دوست داشتم ببینم سام چه شکلیه! برای همین فوری قبول کردم. ساعت ۱۲:۳۰ شب بود که با هم ارتباط برقرار کردیم. پسری رو که میدیدم، واقعاً چهره جذاب و آرومی داشت؛ گرم صحبت بود که بابا بدون این که در بزنه، وارد اتاقم شد. «بابا ریحانه! ساعت ۱ نصف شبه؛ فردا صبح خوابت میبره؛ مگه مدرسه نداری»؟
دست پاچه شدم و گفتم: ببخشید بابا! فاطمه، دوستم، چند تا سؤال داشت؛ الان میرم میخوابم.
بابا که به صداقتم شک نداشت، بدون این که سؤال دیگهای بپرسه، اتاق رو ترک کرد.
اون شب گذشت؛ ولی احساس گناه، یه لحظه آرومم نمیگذاشت. من به پدرم که بهم همیشه اعتماد داشت، دروغ گفتم. «خدایا منو ببخش. میدونی اگه حقیقت رو میگفتم چی میشد! بابا آدمی نبود که با این مسائل به راحتی کنار بیاد».
خلاصه یه جوری خودمو راضی کردم که کارم اشتباه نبود و نیتم تنها کمک کردن به سام بود.
بعد هم پیام دادم که از این به بعد، هر دو روز یکبار با هم حرف میزنیم. این طوری وجدانم رو آروم کردم. دو روز بعد، سام پیام داد: «میخوام ببینمت؛ میخوام حضوری مطلبی رو بهت بگم».
برای اولین بار خودم بهش زنگ زدنم؛ قرارمون این بود که فقط تلفنی ... .
سام حرفم رو قطع کرد و گفت: باهام ازدواج میکنی؟ باور کن بدون تو نمیتونم زندگی کنم؛ خواهش میکنم! بدون هیچ حرفی، قطع کردم. دلشوره داشتم؛ از یه طرف شیفته سام بودم و از یه طرف تازه ۱۷ سالگی رو رد کرده بودم و هنوز فکر ازدواج هم برام زود بود. نمیدونستم چکار کنم و با کی حرف بزنم.
توی مدرسمون مشاوری داشتیم که بچهها خیلی ازش تعریف میکردن. تصمیم گرفتم با مشاور، درباره این موضوع حرف بزنم. وقتی قضیه رو برای مشاور تعریف کردم، او شروع کرد به زدن حرفایی که به نظرم بیشتر شبیه داستان بود؛ تا مشاوره. صحبتاش برام جالب نبود؛ شاید به این علت که چیزی را که دوست داشتم، نمیگفت. آره، من فقط دوست داشتم بگه «با سام ازدواج کن؛ او پسر خوبیه»؛ ولی برعکس انتظارم، مشاور از فریبکاری این جور دوستیها میگفت و از بلاهایی که به سر دخترای هم سن و سالم افتاده. تشکر کردم و از اتاق بیرون اومدم.
همش به خودم میگفتم: «نه، سام با بقیه فرق میکنه. اون خیلی صادق و بیریاست. باور نمیکنم یه روزی به من خیانت کنه». شب تا صبح تمام یک ماه گذشته رو مرور کردم. واقعاً نمیتونستم سام رو فراموش کنم، از همه حرفاش عشق میبارید. من با اون، خوشبختترین دختر روی زمین میشدم.
تصمیمم رو گرفتم؛ حتی اگر پدر و مادرمم مخالفت کنن، محاله نظرم عوض بشه. من با او ازدواج میکنم. گوشی رو برداشتم و یه پیام فرستادم: «باشه، باهات ازدواج میکنم».
انتظار داشتم همون موقع زنگ بزنه و از شادی فریاد بزنه؛ ولی چند روز حتی یه پیام هم نداد. سرانجام صبرم تموم شد و تصمیم گرفتم خودم زنگ بزنم. باید تکلیفم روشن میشد؛ شمارشو گرفتم؛ «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد». یه ماه گذشت؛ یه ماهی که شب و روزش فقط کارم شده بود گریه و انتظار ... انتظاری که تمومی نداشت. روز جمعه بود؛ همین طور که تو فکر بودم، مامان در زد و وارد اتاقم شد و بدون این که به رنگ و روی زردم توجه کنه، شروع به مرتب کردن اتاق کرد و بعد هم شیشه پاک کن و یه روزنامه جلوم گذاشت و گفت: مادرجون! خسته شدم؛ شیشهها رو خودت پاک کن.
برای این که متوجه حال و روزم نشه، یه تیکه از روزنامه رو پاره کردم و شروع به پاک کردن شیشهها کردم و همین طور که به سام فکر میکردم، یه عکس تو روزنامه، نظرمو جلب کرد
«قیافش چقدر آشناست! خدایا! این آدمو کجا دیدم؛ کجا؟ وای، خودشه، سام. این پسر چقدر معروفه که عکسشو تو روزنامه زدن».
چروکیدگی روزنامه رو صاف کردم؛ «بهرام صادقی، متهم به ۲ فقره قتل». دستام میلرزید؛ سام، بهرام، قتل، «خدایا! چی دارم میخونم»؛ «متهم به اغفال و ربودن دختران، پس از آزار و اذیت، اقدام به سوزاندن آنها میکرد. به گفته پزشکی قانونی، این فرد دارای نوعی جنون...».