امروز دوشنبه 12 مرداد 1405

Monday 03 August 2026

داستان یلدا


1401/08/01
کد خبر : 40709
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 94 نفر
ـ می‌گل! بابا جان بیدار شو. ساعت ۸ شد،مگه نگفتی باید زود بری دانشگاه پاشو دیگه بابا. ساعتت زنگ زد بیدار شدی و خاموشش کردی دوباره خوابیدی. پدر همیشه عادت داشت مرا زود از خواب بیدار کند. حتی اگر کلاس نداشتم باز هم بیدارم می‌کرد روی لبه تخت نشستم پدر هم کنارم نشسته بود دست‌های گرمش را روی دست‌هام گذاشت همیشه این کار را می‌کرد پرسید: - چرا این قدر دست‌هات یخه بابا؟ - آره بابا تا صبح یخ زدم، انگار شوفاژ اتاق من خرابه اصلا گرم نمیکنه. - آهان راست میگی، همه اتاق‌ها اینجوری شدن، شوفاژها باید هواگیری بشن، پاشو بابا، امشب خودم هواگیریشون می‌کنم. از تخت بیرون آمدم و پتوها را مرتب کردم پاهام یخ کرده بود اول یک جفت جوراب پوشیدم بعد سرو صورتم را شستم و رفتم صبحانه بخورم دیدم صبحانه به راهه بوی غذا می‌یاد. مامان داره میوه می‌‌شوره و تو یه ظرف خیلی بزرگ میچینه، فر رو روشن کرده و مایه کیک رو چک می‌‌کنه که تو فر بگذاره. - مامان مهمون داریم؟ - نه. شب یلداست دیگه، هیچ کس هم که نیاد، ما خودمون رو تحویل می‌گیریم. نگاهی به پدر کردم توی فکر بود می‌توانستم حدس بزنم به چه چیز فکر می‌کند.امسال اولین شب یلدایی است که ما تنهاییم هر سال همه خونه پدربزرگ جمع بودند مراسمی بود از عروسی هم پر و پیمون‌تر باورتون نمیشه. اما وقتی پدربزرگ فوت کرد، همه با همدیگر سر ارث دعوایشان شد و حسابی زدند به تیپ هم. حالا امسال همه عمه و عمو‌ها شب یلدایی تنها هستند. لباسم را پوشیدم و خواستم از در بیرون بزنم که پدر صدایم کرد: - «می‌گل» بابا......... - بله بابا؟ - بیا بی‌‌زحمت پول بردار وقتی برگشتی یه کم آجیل بخر. حواست باشه پسته و گردوی پارسال رو بهت ندن تازه باشه، شب یلدا بی‌‌آجیل که نمیشه. پول برداشتم و از در بیرون زدم داشتم چکمه‌هایم را می‌‌پوشیدم که «کسری» پسر همسایه را دیدم، او هم داشت بند‌های بوتش را محکم می‌کرد، سعی کردم وانمود کنم او را ندیدم و پوشیدن چکمه‌ها را طول دادم تا او سوار آسانسور شود. خیلی طولش دادم اما فایده نداشت، رفتم سر کیفم تا کمی هم سرگرم محتویات داخل کیفم شوم. باز هم او آنجا ایستاده بود. چند باری مادرش به خانواده ما اظهار علاقه و محبت کرده بود، ما هم بو برده بودیم که منظورش از این همه محبت چیست داشت دیرم می‌شد با کمی عصبانیت زیپ کیفم را کشیدم. سر زیپ توی دست‌هام ماند و زیپ خراب شد. - سلام خانم فرمند.چی شد خراب شد؟ بدید به من چون من متخصص کیف درست کردنم. قبل از اینکه فرصت کنم شروع کرد به وررفتن با زیپ، که مادرش از در آپارتمان بیرون آمد. - به به می‌گل جون. چطوری خانوم؟ بابا خوبه! مامان چه می‌کنه! خودت در چه حالی؟ وای چه سوزی می‌یاد بیرون کلاس داری؟ بیا ما، با ماشین برسونیمت آخه خیلی سرده. کیف شماست! خراب شده! الان «کسری» واست درست میکنه من ماشین رو روشن می‌‌کنم تا گرم بشه. همیشه سیماخانم عادت داشت اینطوری تندتند حرف بزند. منتظر جواب هم نمی‌ماند خانم خوب و دوست‌داشتنی بود مادر همیشه با او دمخور بود او هم، همه چیز ما را می‌دانست. - بفرمایید، درست شد دیگه هم وقتی من رو می‌بینید زیپ کیفتون رو خراب نکنید الان همین رو می‌‌خواستید بیرون ببرید ۲۰۰۰ تومن ازتون می‌‌گرفت. اما............ نه بابا بگذارید تو جیبتون ! اینها را طوری گفت که خنده‌ام گرفت، پسر شوخ‌طبعی بود. - خانم فرمند... - بله؟ - چیزه. (دستش را پشت گوشش برد و کمی خاراند) رشته دانشگاهیتون چیه؟ - مهندسی طراحی فضای‌سبز. - ااااا، جدا؟ (و زد زیرخنده) ببخشید. به قول دوستامون که میگن مهندسی چمن. در صورتی که اصلا خوشم نیومده بود که به رشته من توهین کرد اما چون ترکیب جالبی بود زدم زیر خنده. - آسانسور از این طرفه. با اصرار آنها سوار ماشین سیماخانم شدم. من و سیما خانم جلو نشستیم و کسری پشت نشست. - می‌گل جان کجا میری؟ خودت بگو رد نکنم امسال شب یلدا کجا میرید؟ کسی می‌یاد خونتون؟ راستی اول صبحی از خونتون چه بوی کیکی می‌یاد مامانت پخته یا خودت؟ رد نکنیم. - نه مامان واسه شب یلدا پخته. حتما واستون می‌یاره جایی نمیریم مهمون هم نداریم من و بابا و مامانم، سیما خانم بی‌‌زحمت سرعتت رو کم کن. اون ساختمون بزرگه، نماآجریه مرسی مرسی. همین جاست. - سلام برسون. می‌خوایی من یا کسری بیاییم دنبالت؟ امروز کار نداریم‌ها فقط یه خرید کوچولو و یه کار بانکیه بیام؟ - نه مرسی خودم می‌یام بابا گفته یه کم آجیل بخرم باید کتاب هم بخرم خداحافظ. - خانم فرمند اسم کلاس امروزت چیه؟ - سیستم آبیاری چطور مگه؟ - پس، از این لباس نارنجی‌ها، می‌پوشین و شلنگ دست می‌‌گیرین سبزه‌ها رو آب می‌دین آفرین آفرین!! هر بار می‌‌خواستم به روی کسری نخندم، اما نمی‌شد کنترلم رو از دست می‌دادم و خنده‌ام می‌‌گرفت. کلاسم که تموم شد با ستاره از در دانشگاه بیرون زدم. عموی ستاره، آجیل فروش بود قرار شد از او پسته و گردو و فندق بخریم داشتیم با هم راه می‌رفتیم که ماشینی از پشت سر دنبالمان کرده بود و مدام بوق می‌زد ستاره گفت: - محلش نذار یه پسر جوونه برنگرد. و او مدام بوق می‌زد تا اینکه آرام ماشین به پای من خورد و نزدیک بود بیفتم پشت سر را نگاه کردم، کسری بود. - سلام خانم فرمند کلاس میذاری تحویل نمی‌گیری؟ - آقا کسری شما اینجا چه کار می‌کنی؟ - هی گشتم دنبال شما، لباس نارنجی‌هاتون رو درآوردین، آدم تشخیص نمیده کلید خونه ما تو کیف شماست، سوار شید. باز اسم لباس نارنجی آورد و من خنده‌ام گرفت. با ستاره سوار ماشین کسری شدیم. می‌دانستم سیما خانم از قصد کسری را فرستاده دنبال من. از این کارها زیاد می‌کرد تا من و کسری را بیشتر آشنا کند. - خانم فرمند دوستتون هم لباس نارنجی می‌پوشه؟ ستاره با آرنج به من زد که یعنی چی؟ کسری رو به ستاره کرد و گفت: - خانوم ببین، من که الان فعلا شدم راننده شما فوق لیسانس ادبیات دارم. اما کار واسم نیست. زیپ کیف درست می‌کنم. اون هم اگه پول بدن به ما این راه نون درآوردن ماست. - آقا کسری من که گفتم جایی کار دارم خودم می‌یام. ستاره آروم به من زد : این کیه؟ خبریه؟ اومده خواستگاریت؟ - نه بابا. کسری که از تن بلند صدای ستاره فهمید او چه گفته،جواب داد: - نه هنوز. فعلا خبری نیست اگه چیزی شد خودم خبرتون می‌کنم. داشتم از خجالت می‌مردم و گفتم: - آقا کسری ما همین جا پیاده می‌شیم، می‌خواییم آجیل بخریم. - باشه خب من می‌برمتون آجیل‌فروشی. - نه، آخه عموی ستاره، آجیل فروشه، می‌خواییم از ایشون بخریم. - باشه. اشکال نداره من که بنزین مفت دارم خب، ستاره خانم خان عموتون کجا مغازه دارن؟ ستاره با خنده گفت: همین جا. با ستاره و کسری وارد مغازه عموی ستاره شدیم. خان عمو حسابی ما را تحویل گرفت و پذیرایی کرد و برای من و کسری، گردو و بادام و پسته ریخت. آنها را داخل پلاستیک مشکی گذاشت و گفت: بفرمایید مهمان من. من داشتم پول می‌‌شمردم که کسری در پلاستیک را باز کرد و آجیل‌ها را خوب وارسی کرد. - خان عمو آجیل امسال نداری واسمون بریزی؟ - مال امساله عزیز. - نفرمایید. ما خودمون پسته‌کاری داریم تو شهرستان تفاوت محصول امسال و پارسال رو می‌فهمیم قربون دستت از این طرف از تو این سینی بده بهمون، که هم خدا رو خوش بیاد هم خلق خدا رو. خان عمو خیلی بهش برخورد به کارگرش گفت: ببین آقا چی می‌خواد. ستاره هم خیلی خجالت کشید من هم رفتم سر آجیل‌ها دیدم کسری راست میگه داشت آجیل پارسال رو می‌داد کسری پول را حساب کرد و از مغازه بیرون آمدیم به شوخی رو به ستاره گفت: خان عمو داشت مینداخت‌ها......... رسیدیم در خانه از ماشین پیاده شدم، از کسری تشکر کردم و سریع به طرف آپارتمان رفتم. پشت سرم کسری مرا صدا کرد: خانم فرمند، اولا آجیل‌هاتون یادتون رفت، دوما صبح که زیپ کیفتون رو درست کردم انگار کلید واحدمون تو کیف شما افتاد. در کیف را که باز کردم توی جا موبایلی، کلید کسری را دیدم. - حالا دیدی واسه چی اومدم دنبالت دانشگاه؟ آره واسه اینکه داشتی آجیل مونده می‌خریدی. حالا ایشالا یه آدم خوب بیاد امشب خونتون این آجیل‌ها رو کمکتون کنه بخورید.آخه شگون نداره آجیل یلدا بمونه. وقتی رسیدم بابا داشت شوفاژها را هواگیری می‌کرد. سلام کردم،آجیل‌ها را روی اپن گذاشتم. اول از همه پدر رفت سر وقت آجیل‌ها. از دیدنشان ذوق زده شد. - آفرین. خانم، بیا ببین می‌گل چه آجیل‌های سلطنتی خریده. به‌به چه پسته‌های ترو تازه و خندانی. تا رفتم توی اتاقم که لباس عوض کنم ،زنگ واحد به صدا در آمد سیما خانم بود. - سلام، خوبی شما؟ خوشی ایشالا؟ چه خبر؟ ببین مریم خانم! واسه امشب هندوونه نخریدها. کسری با باباش رفتن تره‌بار گفتم واسه شما هم بخرند راستی واحد بغلی خالی شده کاش یه آدم خوب بیاد اینجا از این طرف که خیری ندیدیم معلوم نبود کی میاد،کی میره؟ خیلی مشکوک بودن الهی شکر رفتن. - فدات شم سیماجون والا راضی به زحمت نبودم. فکر کردم من که همین الان با کسری رسیدم کی وقت کرد با پدرش برن تره‌بار البته کسری از این کارها زیاد میکرد مثلا هفته پیش برای ما و خودشان بلیت سیرک گرفته بود آنقدر به پدر و مادرم خوش گذشت که هنوز از آن شب تعریف می‌کنند یا مثلا چند وقت یک بار از رستوران یکی از دوستانش که غذای فوق‌العاده‌ای دارد غذا سفارش می‌‌دهد سه غذا بیشتر سفارش می‌‌‌دهد و به پدر می‌‌گوید: پرس‌های غذا خیلی زیاده هر پرس برای ۳ نفره. یا مثلا برای پدر بلیت تئاتر و سینما یا استخر می‌گیرد و می‌گوید: یکی از دوستام بن داره خودش نمیره، می‌ده به ما و همیشه خودشان هم با ما می‌آیند یا خودش با پدر تنهایی می‌رود. شام خوردیم و مادر کم‌کم بساط شب یلدا را‌آورد. می‌خواستیم مشغول خوردن میوه و آجیل شویم که زنگ واحد را زدند، مادر گفت : - می‌گل حتما سیما خانمه. سهم کیک و شیرینی‌شون رو گذاشتم روی اپن، بده بهشون، لابد هندوونه آورده. در را باز کردم دیدم کسری با یه هندوونه بزرگ که روش رو با گل و پاپیون تزیین کرده بود، جلوی در ایستاده... لباس‌های خیلی شیک پوشیده، خوش تیپ شده بود، انگار می‌خواست مهمانی برود. - سلام خانم فرمند خوبی هندوونه آوردم مثل عسل شیرینه البته خیلی هم بزرگه با خودم فکر کردم که نه این هندوونه به این بزرگی رو ۳، ۴ نفری می‌تونید بخورید و نه اون آجیل‌ها رو. واسه همین خودم و خانواده‌ام رو دعوت کردم بیاییم اینجا با هم بخوریم. تعارف نمی‌کنی بیام تو؟ - چرا خواهش می‌کنم بفرمایید. کمی هل شدم گرچه دوست داشتم که امشب سیما خانم اینا پیش ما باشند. اما از کسری کمی خجالت می‌کشیدم خیلی تیپ زده بود. هیچ وقت این تیپی خانه ما نمی‌اومد. پشت سر کسری سیماخانم و احمد آقا هم وارد شدند. اونها هم حسابی شیک و مرتب لباس پوشیده بودند. من خیلی هل شدم مادر به من اشاره کرد که بروم توی اتاقم. خودش هم پشت سرم آمد. - غلط نکنم اینا یه برنامه‌ای دارن که اینجوری سر و تیپ زدن زود باش لباس عوض کن. پس چرا خبر ندادن این چه وضعیه؟ مادر هم مثل من دستپاچه بود. خودش زودتراز من لباس عوض کرد. یک بلوز دامن شیک از کمد درآورد، به من داد و گفت: - زود باش اینو واسه تولدت خریدم. اما حالا بپوش الان واجب تره. لباس را چند وقت بود در پاساژ مهستان دیده بودم خیلی توی نخش بودم. به مادر هم گفته بودم اما خیلی گران بود. بنده خدا مادر حتما از خیلی خرج‌ها زده بود تا آن را برایم بخرد. بوسیدمش و بغلش کردم. - مامان واسه چی اینو خریدی؟ فدات شم خیلی گرونه. - نه عزیزم حسابی تخفیف گرفتم بپوش. - باشه مرسی. مادر رفت توی پذیرایی. من هم کمی بعدش رفتم. دیدم هندوونه هنوز دست کسری مثل این احمق‌هاست. رفتم هندوونه رو از کسری گرفتم. یک‌ساعتی که گذشت مادر برای بار دوم چای آورده بود. من هم نشستم کف آشپزخانه تا هندوونه را قاچ کنم. سیما خانم سر رسید: - وای می‌گل جون تو چرا دست نزن لباست نو و قشنگه. یه وقت آب هندوونه می‌ریزه روش. نشست و قاچ کرد. توی ظرف ریخت و داد دستم. جلوی مهمان‌ها گرفتم. آقا ناصر؛ پدر کسری گفت: - والا ما اومدیم خواستگاری می‌گل خانم. بهمون دختر می‌دین یا با ناامیدی بریم؟ همیشه فکر می‌کردم که مراسم خواستگاری‌ام کلی جر و بحث خواهد داشت و باید حتما خانواده خواستگار با عمه و عمو و خاله و... بیایند، صدای پدرم را شنیدم که گفت: کی از آقا کسری بهتر؟ ـ همه چیز به سرعتی باورنکردنی اتفاق افتاد، حرف‌هایمان را زدیم،کسری که از در بیرون می‌رفت جوری که کسی، جز من صدایش را نشنود، گفت: - مرسی که تو شب یلدا بهم جواب مثبت دادی. لباست هم خیلی قشنگه... اما مارکش رو در بیاری بهتره!!
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/40709
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید