«دلخون» را میتوان خیزش کارگرداناش، محمدرضا رحمانی، برای پرتاب به دل سینمای حرفهای ایران دانست. او پیش از این «ستایش» را ساخته که در جشنوارۀ بیست و ششم فیلم فجر نمایش بیسر و صدایی داشت و تاکنون هم فرصت اکران را پیدا نکرده است. این دو فیلم نشان میدهند که رحمانی برخلاف بسیاری از فیلمسازان ما که میکوشند ایرادهای روایی مفرط در کارهایشان را با ادا و اصولهای ساختاری و اجرایی بپوشانند، به استفاده از قصه و جذابیت ابدیاش به عنوان رکن اصلی یک فیلم سینمایی اهمیت میدهد و در این زمانه که فیلمها حتی در رعایت الفبای ابتدایی داستانگویی و پرورش فیلمنامه ناتوانند، به هر حال همین موضوع هم جای امیدواری دارد.
فیلمنامۀ «دلخون» را رحمانی به همراه علیرضا محمودی ایرانمهر نوشته است. در نگاهی کلی اسکلت داستانی اثر چیزهایی با خود دارد که میتواند تماشاگر را درگیر خود کند؛ یعنی همان رعایت قواعد دم دستی و سادۀ درام که بیشتر فیلمهای ایرانی از انجام آن هم ناتوانند و گاه تا آن میزان آشکار هستند که تماشاگری که حتی چیزی از این الگوها نمیداند، میتواند این ضعفهای روایی را به آسانی تشخیص دهد. به هر حال فیلمنامۀ «دلخون» از این دیدگاه نسبت به بیشتر همتایاناش در سینمای بدنه یک گام جلوتر است و حتی میتوان نگاه وسواسآمیز و دغدغۀ نویسندگان اثر را نسبت به ارزش قائلشدن برای پیچشهای داستانی ستود.
کلیت موقعیتهای فیلمنامه و جایگاه و روند این اتفاقها در قصه برای عدم افت روایی فیلم از مزیتهای فیلمنامه است. اما اگر بخواهیم به جزییات فیلمنامۀ «دلخون» نگاهی موشکافانه بیندازیم، اینجاست که مشکلها یکبهیک سر باز میکنند. بیشتر این ضعفها را هم باید به پای شخصیتپردازی کاراکترها و کنشهای منفعلانه و نچسب آنان گذاشت که مسیر هموار داستان را بیهوده دچار دستاندازها و سکتههای روایی میکند. و مهمتر اینکه ایدۀ خوب فیلمنامه و پیچشهای دراماتیک مناسب آن نیز در سایۀ همین ضعف مشهود به هدر رفته است. عماد (حامد بهداد)، جوانی است که همسرش را به قتل رسانده و کانون وکلا دلآرام توکلی (الناز شاکردوست) را به عنوان وکیل تسخیری او انتخاب میکند. این در حالی است که همسر پزشک دلآرام، حمید (پوریا پورسرخ)، نگران دلآرام است و از سوی دیگر عماد که حکم اعداماش قطعی شده، پیشنهاد عجیبی به وکیلاش میدهد. همانطور که روشن است فیلمنامۀ «دلخون» مصالح اولیۀ خوبی برای تبدیل به یک فیلمنامۀ درخشان و یا حداقل قابل قبول در اختیار دارد. اما چرا نتیجۀ کار در مجموع به دل نمینشیند؟ جدا از ایرادهای اجرایی فیلم که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد، فیلمنامه در پروراندن جزییاتاش با کاستیهای فراوانی روبهروست. داستان چندخطی فیلم بهترین نمونههای درامهای دادگاهی را به یاد مخاطب فیلمبین میآورد که شاید دم دستیترینشان «آخرین گامهای یک محکوم به مرگ» (تیم رابینز، ۱۹۹۵) باشد که اتفاقاً در ایران هم میان سینمادوستان هواداران زیادی دارد. در «دلخون» هم تقابل یک زن با یک مرد قاتل را داریم. اما چیزی که در «دلخون» نمیتواند انتظار را برآورده کند، ناهمگونی کاراکترها در رویارویی با یکدیگر و نوع رابطۀ سرد و خام آنها با یکدیگر است که البته بخشی از آن به تفاوت اجرایی بازیگران این نقشها هم بازمیگردد.
دلآرام شخصیت محوری فیلمنامه است. دفاع از متهم پروندۀ قتل نسترن (همسر عماد) نخستین پروندۀ بزرگ کاری اوست و از سوی دیگر او متوجه میشود که از حمید باردار است و حمید که از ابتدا با تصمیم دلآرام برای پذیرفتن این پرونده مخالفت میکند، با پیبردن به موضوع بارداری دلآرام، بر شدت این مخالفت میافزاید. و البته مطابق کلیشههای همیشهجذاب درامهای دادگاهی این تقابل خانم وکیل با خانوادۀ مقتول است که درام اثر را پیش میبرد. همانطور که میبینیم فیلمنامهنویسان زمینههای خوبی را برای شخصیت اصلی قصهشان فراهم کردهاند، اما هیچ از این داستانکها که تأثیری بیچونوچرا بر روند اصلی فیلمنامه دارند، از حد و اندازههای ابتدایی خود فراتر نمیروند. در حقیقت کاراکتر اصلی داستان آنقدر یکنواخت و تخت عمل میکند و پیش میرود و کمتر فرصتی را برای قرار گرفتن در یک موقعیت بحرانی دراماتیک پیدا میکند که اهمیتاش را در نظر تماشاگر آهستهآهسته از دست میدهد.
ما به عنوان تماشاگر اثر لحظهای از اثر ترس یا تردید را بر دلآرام برای پذیرفتن چنین پروندۀ حساسی نمیبینیم و از سوی دیگر او حتی آنقدر محکم و ایستاده نیست که بتوان او را به عنوان قهرمانی سینمایی در یک موقعیت بحرانی دراماتیک تصور کنیم. صحنۀ دادگاه و دفاع چندخطی و رفع تکلیفگونۀ دلآرام مجالی برای به رخ کشیدن قدرت و توانایی کاری شخصیت اصلی قصه بر جای نمیگذارد. از سوی دیگر تردید او برای نگاهداشتن بچۀ در شکماش و نیز گفتن موضوع بارداریاش به حمید میتوانست در لابهلای داستان، به عمق بیشتر لایههای دراماتیک اثر کمک کند. اما این موضوع نیز به حاشیه رانده میشود و تنها سکانسی را در کتابفروشی داریم که حمید با دلآرام بر سر اینکه چرا او موضوع بارداریاش را ده روز است که پنهان کرده، مرافعه میکند و سپس همه چیز خیلی آسان بهدست فراموشی سپرده میشود. این مشکل در مورد تمام سکانسهایی که میان حمید و دلآرام میگذرند، نیز وجود دارد.
فصلهایی که دوربین در خانۀ دلآرام و حمید پرسه میزند، دیالوگها و فضاسازی فیلمنامه آنقدر ضعیف و بیحسوحال است که تماشاگر دوست دارد بیدرنگ به همان داستان اصلی (ماجرای عماد و پیشنهادش به خانوادۀ مقتول) بازگردد و سرانجامِ قضیه را جویا شود. از سوی دیگر ایستادگی و پافشاری دلآرام در برابر پدر (حبیب دهقاننسب) و مادر (افسانه ناصری) مقتول میتوانست تا آن اندازه درگیرکننده باشد که سایۀ مقابله و حتی تهدید خانوادۀ مقتول را بر زندگی خانم وکیل حس کنیم و بیش از پیش در تعلیقی جذاب و سینمایی فرو رویم؛ اما در وضعیت کنونی در سکانسهایی که دلآرام به سراغ پدر و مادر مقتول و حتی نسرین (خواهر مقتول) میرود، چیزی بیشتر از یک مشت وعظ و سخنرانی دستگیرمان نمیشود و تعقیب و تهدیدهای پدر نسرین و نسترن هم نچسب و اضافه از کار در آمده است. و از همه بدتر شخصیت اصلی آنقدر خام است که در موضوع مطبوعاتیکردن خواستۀ عماد، بیشتر از مشهور شدناش سر ذوق میآید و آن را در سکانسی که با قاضی پرونده (هوشنگ توکلی) در حال صحبت است، به شکلی بچهگانه بروز میدهد.
به همین خاطر است که بار مشکلات و موانعی که او با آنها روبهرو میشود، بر شانۀ مخاطب سنگینی نمیکند و در نتیجه در مدتزمان فیلم هیچ حسی عاطفی میان دلآرام و موکلاش نیز پدید نمیآید (جدا از محدودیتهای شرعی در رابطه با این موضوع)؛ به همین خاطر سکانس واپسین دیدار دلآرام و عماد نمیتواند آن حس و حال لازم و تأثیرگذار را با خود داشته باشد و همه چیزش جعلی به نظر میرسد. در سوی مقابل دلآرام، کاراکتر حمید که اصلاً معلوم نیست در کجای این قصه قرار دارد؟ اینکه او سوای چشمپزشک بودن، هنرمندی خطاط است و کتاب مینویسد، نمیتواند به جنس شخصیتپردازیاش کمکی هرچند کوچک کند؛ آن هم در حالیکه از میانههای داستان از وضعیت کنونیاش نیز به حاشیه رانده میشود و قهر بچهگانۀ او و گریختناش به مطب و رفتن دلآرام به درب مطب او پس از یک شب تنها بودن (که معلوم نیست آن تعلیق نیمبند شبانه به چه منظور در داستان گنجانده شده) و گفتن اینکه خودخواهی چیز بدی است، چیزی بیشتر از یک دور باطل کوچک در داستان اصلی نیست. از سوی دیگر با کاراکتر عماد روبهرو هستیم که فیلمنامه بیش از دیگر شخصیتها به خلوت او نزدیک شده است؛ اما سایۀ نقشآفرینی پُر شاخ و برگ و اغراقآمیز حامد بهداد بر این نقش آنقدر زیاد است که نمیدانیم تا چه میزان فیلمنامۀ اولیه روی این دنیای شخصی عماد تأکید کرده است و تا چه اندازه از کلیت آن چیزی که بر پرده میبینیم، نتیجۀ تأثیرپذیری (و شاید هم ذوقزدگی) کارگردان از حضور بهداد در فیلماش است. پیشنهاد جالب عماد (پیوند قلباش به نسرین که بیماری حاد قلبی دارد؛ در صورت رضایت اولیای دم برای گذشت از قصاص با طناب دار) به عنوان نقطۀ عطف فیلمنامه، او را به عنوان کاراکتر محوری و تأثیرگذار فیلمنامه برمیگزیند. اما عماد بنا به محدویتهای جغرافیایی (بودناش در زندان) مجالی پیدا نمیکند که افسار داستان را به دست بگیرد و فیلمنامه هم برای آنکه این کاراکتر به حاشیه رانده نشود، مجبور است گاهوبیگاه به خلوت شبانه و روزانۀ او در سلول و دستشویی و راهرو و حیاط زندان نزدیک شود و چون چیز دیگری در چنته ندارد، ناگزیر صحنۀ دعوای عماد با نسترن و به قتل رسیدن نسترن را در ذهن عماد و به شکلی خردشده در لابهلای فصلهای اثر بگنجاند که کمکی به پیشبرد داستان نمیکند و در نهایت تأثیری بیشتر از ایجاد یک حس عاطفی کمرنگ در تماشاگر ندارد.
کاراکتر عماد را بدون افههای بازیگری هنرپیشهاش نمیتوان تجسم کرد. حامد بهداد در «دلخون» مثل همیشه اغراقآمیز بازی میکند. تُن صدایش بیش از اندازه توی دماغی است و در بعضی جاها آزاردهنده و البته توجه ستایشآمیز بهداد به جزییات بازی با اندام بدن و بهویژه رعایت جزییات میمیک چهره در اینجا تا آن اندازه تکرار شده که بر ریزهکاریهای نقش سایه انداخته است. گویی کارگردان، با توجه به تواناییهای بهداد در احاطۀ همهجانبهاش بر نقش، دست او را باز گذاشته که تا هرجا که دلاش میخواهد پیش برود و بیش از اندازه روی پرده خودنمایی کند. این موضوع در برخی نماهای کلوزآپی که از حامد بهداد داریم، خیلی در چشم است.
حتی باید گفت جنس بازی حامد بهداد (که بیشتر ضدقهرمانان مطرود و حاشیهنشین سینمای دهۀ پنجاه را به یاد میآورد) همخوانی چندانی با خاستگاه طبقاتی و فرهنگی نقشاش ندارد (با در نظر گرفتن وضعیت زندگی عماد و خانوادهاش). با این وجود همین جنس بازی او در برخی سکانسها جواب داده است؛ مثل سکانس بازسازی قتل و رفتار عاشقانۀ او با جای جسد نسترن (که البته نمیتوان از جامپکاتهای خوب مستانه مهاجر- تدوینگر اثر- در این سکانس گذشت که به در آمدن این فضای حسی کمک کرده) یا سکانس ملاقات عماد و نسرین که گریههای شرمآلود بهداد دیگر آن جنبههای اغراقشده را ندارد و بیشتر حسی است و البته نمیتوان از نگاههای سرد و وحشتزدهاش در سکانس پایانی (زمانی که به سوی طناب دار میرود) گذشت که حس یخزدۀ موجود در سکانس را به خوبی به تماشاگر منتقل میکند. بهداد در این فیلم تا آن اندازه درگیر درآوردن نقش شده که یادش رفته یکی از مهمترین وظایف بازیگر، هماهنگی با هنرپیشۀ نقش مقابلاش است. او آنقدر خواسته در نظر مخاطب اثر خودنمایی کند که الناز شاکردوست در سکانسهایی که در برابرش حضور مییابد، نمیداند چه کار کند. یا در سکانسی که هنگامه حمیدزاده (بازیگر نقش نسرین) در مقابل بهداد قرار میگیرد، تمام تلاشاش را میکند که از نظر حسی به پای بهداد برسد و همین سبب شده که فضای این سکانس خوب به مرز اغراق نزدیک شود.
الناز شاکردوست (که نشان داده بازیگر بدی هم نیست) با هر متر و معیاری مناسب نقش دلآرام توکلی نیست و از او بدتر پوریا پورسرخ است که در نقش حمید نهتنها چیزی به نقش بیحسوحال خود اضافه نکرده، بلکه از پس اجرای همان چیزی هم که در فیلمنامه است، ناتوان جلوه میکند و ادا و اطوارهای همیشگیاش هم به هیچوجه به درد این نقش نمیخورد. میماند کارگردانی محمدرضا رحمانی که نوآوری تصویری چندانی با خود به همراه ندارد و به جای تحرکبخشیدن معقولانه به فیلمنامهاش با برداشتهای بلند و ساکن در بیشتر فصلها بیجهت ریتم سکانسها را درونی و آرام کرده؛ در حالیکه فضای فیلم ریتم متنوع و متفاوتی را میطلبد و البته باید به موسیقی سعید شهرام هم اشارهای کرد که شکلوشمایل غربیاش، بیش از اندازه پُرتعلیق است و با هیچ وصلهای به پیکرۀ ایرانی فیلم نمیچسبد.
«دلخون» آن پتانسیل را داشت که به لطف داشتههای رواییاش به فیلمی جذاب و تأثیرگذار تبدیل شود. اما در شکل کنونی به دلیل همان بیتوجهیها و سهلانگاریهای موجود نسبت به جزییات روایی و ساختاریاش به اثری متوسطالحال تبدیل شده که در نهایت ارزش تنها یکبار دیدن را پیدا کرده و به جز تعداد اندکی سکانس خوب، چیز زیادی در چنته ندارد که بتواند ذهن تماشاگرش را درگیر خود کند. شاید ایدۀ انسانی مطرحشده در آن که در اندازۀ همان نطفۀ اولیه باقی مانده، تنها چیزی باشد که بتوان به آن فکر کرد. در حقیقت باید قبول کرد که «دلخون» میتوانست خیلی بهتر از چیزی باشد که اکنون بر پردۀ سینماها شاهدش هستیم.