با وجود اینکه ۱۶ سال از طرح نظریه برخورد تمدن ها می گذرد و دامنه جنگ و خشونت در جهان همچنان گسترده است، و به عبارتی پدیده خشونت سازمان یافته (تروریسم) و اقدام های نظامی برخی کشورها برای مقابله با تروریسم (برای نمونه در افغانستان و عراق) جان و جهان انسان ها را درمی نوردد، آیا می توان ریشه این برخورد ها و درگیری ها را در اختلاف های فرهنگی و تمدنی جست وجو کرد یا اینکه دلایل دیگری وجود دارد؟ آیا به نظر شما، می توان گفت پس از پایان جنگ سرد، خلاء یک چارچوب مفهومی برای تحلیل رخدادهای جهان (و یک پارادایم) موجب این سردرگمی ها و بدفهمی ها و در نتیجه، مبهم شدن وضعیت سیاسی جهان شده یا علت دیگری در کار است؟
این پرسشی است که به تازگی با تعدادی از اندیشمندان و روشنفکران ایرانی در میان گذاشته ام، در ادامه می توانید پاسخ ها را بخوانید.
● محمدجواد غلامرضا کاشی؛ روایت آخر
پیشگویی هانتینگتون در زمینه تنازعات بین المللی دست کم در خصوص تنازع میان حوزه تمدن اسلامی و حوزه تمدن غربی تا حد زیادی رخ نمود و سرشت جدال های یک دهه اخیر را بر مبنای روایت او می توان توضیح داد. رشد بنیادگرایی اسلامی در این منطقه حاصل دو فرآیند همزمان بوده است. از یک سو عسرت ها و بحران های جاری در کشورهای اسلامی پس از پایان استعمار، زمینه ساز تقویت گروه هایی بوده است که افکار عمومی جامعه اسلامی را در جهت ستیز با غرب ساماندهی کردند. اما همزمان با توفیق در جهت بسیج گسترده افکار عمومی، اعتماد به نفسی جدی در خصوص بازگشت به نقطه زرین تمدن اسلامی و غلبه بر تمدن غربی نیز شکل گرفت که در مجموع موج فزاینده و رو به رشد اسلامگرایی از همه سنخ های آن را پروراند. موج رو به رشد اسلامگرایی، به ویژه پس از توان اسلامگرایان در نفوذ موثر در کشورهای اروپایی، با رشد بنیادگرایی مسیحی و یهودی و گروه های نژادپرست نیز توام شد و این نکته زمینه ساز برخورد دو مرز تمدنی اسلام و مسیحیت شد.
اما آنچه شاید کمتر در روایت هانتینگتون مورد توجه قرار گرفت، تعارضاتی است که رشد اسلامگرایی در کشورهای اسلامی و رشد بنیادگرایان و جنگ طلبان در کشورهای غربی با خود به همراه آورد. نه استیلای جریان های بنیادگرا در کشورهای اسلامی با توفیق همراه بود و نه لشگرکشی های نظامی غرب به منطقه برای مبارزه با بنیادگرایی. رشد بنیادگرایان در کشورهای اسلامی، همان قدر که موفق به سربازگیری از میان گروه ها و طبقات فرودست شد، در طبقات متوسط شهری و در میان تحصیلکردگان این کشورها مقاومت برانگیخت. چنان که مشابه همین رخداد در میان کشورهای غربی نیز رخ نمود و نهضت های ضدجنگ به ویژه پس از عدم توفیق در مبارزه موثر با گروه های بنیادگرا، موفق به ایجاد شکاف در طرفداران جنگ شدند.
آنچه در مدل هانتینگتون برای توضیح وضعیت جاری مفقود است، توان توضیح این شکاف تازه در سطح جهانی است. آیا این تحول زمینه ساز بازگشت به مدل های جهانی گفت وگو و هم سخنی است، چنان که کانت گرایان به تصور می آوردند؟ آیا این تحول زمینه ساز بازگشت به وحدت های طبقاتی در سطح جهانی است چنان که چپگرایان می اندیشند؟ آیا به جای هر یک از مدل های مذکور باید به احیای ناسیونالیسم در سطح ملی یا فروملی یا حتی فراملی در سطوح منطقه یی اندیشید؟ هر چه هست، مدل هانتینگتونی تحولات جهانی اگرچه رخ نمود اما به نظر می آید چندان که او می پنداشت تعمیم نیافت و اینک نشانه هایی از افول و ظهور سویه های متفاوت در عرصه جهانی پدیدار می شود.
با درونی کردن بحث در حوزه تحولات ایران، تا حدی می توان چشم اندازی به افق روایت هانتینگتونی به تحولات منطقه یی و جهانی گشود. ایران کشوری است که در آغاز کردن این ستیز تمدنی و فرهنگی نقشی بی بدیل داشته است. اما امروزه با چه وضعیتی در کشورمان مواجهیم؟ ستیز با غرب به منزله دشمنی که باید همه چیز را بر مبنای آن توضیح داد رنگ باخته است. اما این رنگ باختگی برای معدودی از اقشار به معنای جایگزین کردن روایتی غرب ستایانه در مقابل روایت غرب ستیزانه بوده است. اصولاً غربگرایی به اندازه غرب ستیزی یا اسلامگرایی به اندازه اسلام ستیزی، تابع روایت های کلان و صف بندی های کلان بوده است. امروزه همراه با رشد بنیادگرایی در مناطقی از جهان اسلام یا افت آن در بخش های دیگر، با موج تازه یی نیز مواجهیم که کمتر تابع حب و بغض های ناشی از آن روایت های کلان است.
در ایران امروز، جست وجوی درمان مشخص برای دردهای مشخص، افراد و گروه های اجتماعی را موقتاî بسیج می کند و کنار یکدیگر می نشاند. این موج تازه، ممکن است جایی با خواست غرب و جایی دیگر با خواست گروه های سنتی و حتی در مقاطعی با گروه های بنیادگرا نیز همسویی کند تا برای حل یک مساله خاص مشکل گشایی کند. اهل گزینش و گفت وگو و داوری مشخص در شرایط مشخص است. با چنین تصویری می توان روایت هانتینگتون را آخرین روایت از آن دسته از مجادلات و صف بندی های جهانی دانست که بر بنیادها و ریشه ها و عوامل بادوام متکی اند. هر جا به حسب موقعیت های منطقه یی به نحوی جلوه گر می شوند، بیشتر نیازمند مطالعات خاص با موقعیت های خاص اند. الگوهای تعمیم پذیر برای فهم همه آنها کمتر امکان پذیر است. عرصه مجادلات و ستیزهای سیاسی و نظامی رو به گسترش است، اما هر روز که می گذرد سرشت آن بیشتر از خصلت های خاص منطقه یی تبعیت می کند تا مدل های عام جهانی.
● فریدون مجلسی؛ این یک نظریه نیست
قبلاً نیز در جایی گفته بودم که مقوله برخورد تمدن ها را که آقای هانتینگتون مطرح کرد اصولاً یک نظریه نمی دانم، بلکه آن را راهکار یا حداکثر سیاستی می دانم که آقای هانتینگتون نه در مقام آکادمیک خود بلکه در مقام اداری- امنیتی مشاور وزارت امور خارجه امریکا مطرح کرد. البته واکنش های افراطی برخی گروه های شبه نظامی اسلامی- عربی و انفجارهای انتحاری و بمب های کارگذاری شده و کشتارهای کور که موجب قتل و جرح شهروندان عادی در کشورهای غربی می شد و افکار عمومی را در آن کشورها برمی انگیخت زمینه مساعدی برای بحث در این مقوله فراهم کرد. در واقع این فاجعه ۱۱ سپتامبر بود که به این بحث روحی تازه و ابعادی انتقامجویانه بخشید. وقتی الجزایر مستعمره و بلکه مستملکه فرانسه بود، نظیر این اقدامات حاد از سوی ملیون الجزایری حتی در شهر پاریس انجام می شد. فرانسه نیز سال ها با کشتار و شکنجه کوشید ریشه های آن واکنش های به اصطلاح تروریستی را بخشکاند. اما تنها هنگامی موفق شد که حقوق مردم الجزایر و استقلال آن کشور را به رسمیت شناخت. آنگاه آن مبارزه علیه فرانسه یک شبه پایان یافت. آیا آن مبارزه ریشه های فرهنگی داشت و آن ریشه ها یک شبه خشک شد؟ اما از فردای آن روز متاسفانه سیاسیون الجزایری به سبک و سیاق شرقی به جان یکدیگر افتادند و از کشتار و زندان و شکنجه برادران خود دریغ نکردند، آیا اکنون آن اختلاف فرهنگی به داخل منتقل شده بود؟ از قضا اختلاف فرهنگی در درون جوامعی که از ژرفای تاریخ با عمل سزارین فرهنگی- اجتماعی وارد قرن بیستم و بیست و یکم شده اند بسیار حادتر و بیشتر از اختلافی است که هانتینگتون به آن رنگ تعلقات مذهبی (و احتمالاً نژادی) داده است.
در واقع ریشه های تندروی های عربی-اسلامی را همچون مشکل الجزایر باید در جای دیگری جست. خصوصاً از سال ۱۹۶۷ که اسرائیل بخش هایی از سرزمین های عربی را اشغال کرده و به قطعنامه های شورای امنیت نیز وقعی ننهاده، و با ایجاد شهرک ها در آن سرزمین ها و اخراج ساکنان بومی و اصلی از خانه هایشان، و بالاتر از همه با رفتار متکبرانه و اهانت آمیزش کینه و انتقام را برافروخته است، و اینکه متاسفانه همواره از حمایت امریکا و کشورهای غربی نیز برخوردار بوده است، عملاً به ایجاد واکنش های تندً تروریستی و مستاصلانه نیز منجر شده است؛ وگرنه در انفجار انتحاری و کور جز خشم و تعصب و استیصال و تخلیه کینه انباشته شده چه انگیزه یی و چه سودی می تواند جان شیرین و ارزنده ترین سرمایه انسانی را فدا کند؟ اگر این اقدامات فقط برای تحمیل عقاید مذهبی گروهی خودشیفته به دیگران و دنیا می بود قضیه رنگ دیگری پیدا می کرد، اما در وضع کنونی مبارزه یکجانبه با معلول راه به جایی نمی برد، اقدام موثر مستلزم این است که در عین حال متحدان اسرائیل به جای ادامه حمایت از تجاوز با دادن تضمین هایی او را به تمکین از قطعنامه های شورای امنیت وادار کنند، زیرا بهانه مرزهای امن در عصر موشک آن بهانه را هم بی ارزش کرده است، از طرف دیگر واکنش ها عملاً بهانه یی برای ادامه وضع موجود، توسعه شهرک ها و مظلوم نمایی و آزادی عمل به طرف مقابل می دهد.
اینها نکاتی مهم و اساسی و ریشه یی در این منطقه جهان است که هانتینگتون با زدن برچسب برخورد تمدن اسلامی با تمدن غربی از کنار آن گذشته است. این یک نظریه نیست، یک بهانه جویی و تهدید است. در قالب این دیدگاه تفکیک برخورد به حوزه های دینی، درگیری درون این جوامع را چگونه توجیه می کند. مگر مسلمانان شیعه و سنی عرب عراقی اختلاف فرهنگی و تمدنی دارند؟ در حالی که از فردای سقوط حکومت جنایتکار صدام، شیعیان آن کشور با همین گونه انفجارهای انتحاری و غیرانتحاری بار دیگر قربانی ترورهای متعصبانه یی شده اند، و همچنین است در پاکستان که با پول های سلفی عربی تغذیه می شود. این درگیری را در خود عربستان و نقاط دیگر جهان عرب و اسلام هم می بینیم. در چارچوب نظریه هانتینگتون این برخوردها و همچنین برخوردهای خشونت بار درون جوامع مسیحی- غربی را که هنوز هم میان کاتولیک و پروتستان در ایرلند شمالی ادامه دارد، چگونه می توان توجیه کرد؟ اینها که از حوزه تمدنی واحدی هستند، در مورد عراق و افغانستان تداوم تروریسم سلفی نه تنها کمکی به خروج سریع تر نیروهای خارجی از این کشورها نمی کند، بلکه به آن تداوم می بخشد.
می دانیم که نوع دخالت نظامی خارجی در این دو کشور که اولی مامن صدام حسین و نظام خونبار و فاسد او بود، و دومی مامن نظام جاهلانه ملاعمر و همدستان القاعده او بود با نوع دخالت و جهان گشایی هیتلری فرق می کند. در این دو کشور کسی برای بیرون راندن صدام و ملاعمر عزا نمی گیرد، مساله تداوم حضور آنان در این دو کشور است، که دخالت های سلطه طلب سلفی با پول و توطئه عملاً به ادامه حضور بیگانه کمک می کند، در اینجا نیز باید با علت و معلول به طور معقول و متعادل مقابله شود. به هر حال این برخوردها هیچ کدام ریشه تمدنی ندارد. البته دوران گذار کشورهای سنتی تا انطباق بیشتر با پیش نیازها و معیارهای جهانی، درگیری ها و برخوردهایی در درون آن جوامع ایجاد می کند، که شما یا شاخص حرکت آنها را به جلو به صورت سینوزوئیدی یا منحنی های متوالی با فراز و نشیب می بینید اما همواره رو به بالا تبدیل می کند تا جایی که از اوج و حضیض های این منحنی ها تدریجاً کاسته شود و توالی آنها به صورت خطی و رو به بالا ادامه یابد. که این برخوردهای درونی، با وجود انعکاس های خارجی، برخورد تمدنی تلقی نمی شوند، بلکه تعارض فرهنگی درون کشوری هستند.
تمدن، جهانی است و از کل جهان مایه می گیرد. اینکه پایان جنگ سرد موجب پدیداری نوعی خلاء چالشی شده باشد نیز جای بحث دارد. در واقع در برخی کشورها، خصوصاً امریکا بودند صاحبان منافعی در صنایع و پروژه های نظامی که سود خود را در تداوم آن چالش بزرگ قرن بیستمی می دیدند، و هستند آنهایی که مایلند با ادامه آن چالش در رنگ ها و بهانه های دیگر دستیابی به آن منافع را تداوم بخشند. مثلاً سیاست های لجوجانه کشور کوچکی مانند کره شمالی را عامل وحشت آفرینی در منطقه یی ثروتمند کنند و حجم عظیمی از تجهیزات یا اسباب بازی های نظامی خود را به آن مناطق گسیل و خزانه های آنها را تهی سازند. اما چنان خلئی به مفهوم برخورد آرمانی و ایدئولوژیک وجود ندارد، بلکه چالشی است کاسبکارانه برای فروش بازیچه های نظامی به متحدان منطقه یی به کمک بازیگران تندرو محلی. چالش استراتژیک باید قاعدتاً میان غول های اقتصادی و نظامی ادامه یابد، که این بار، بهانه ایدئولوژیک ندارد، بلکه قدرت به خودی خود عرصه هماوردی و چالش دارندگان اصلی اش یعنی امریکا، روسیه و چین است،
● حسین سلیمی؛ دشواری ها و فرصت های عصر جدید
خشونت سازمان یافته مانند تمامی پدیده های اجتماعی و سیاسی تک علتی نیست و با یک علت اصلی نمی تواند شناخته شود. تفاوت بنیادین پدیده های انسانی با اشیا و پدیده های فیزیکی در این است که تنها با یک عامل و یک قاعده اصلی قابل توضیح نیستند. بی گمان بخشی از این مشکلات ریشه در تحولات داخلی کشورها دارد. پیدایش بنیادگرایی یا قرائت های خشونت آلود از مذهب در کنار رشد اقدامات خشن در حوزه مبارزات سیاسی ریشه در مشکلات داخلی این کشورها و گفتمان های ناسازه یی دارد که در شرایط تاریخی خاص شکل گرفته اند. نه هانتینگتون و نه هیچ متفکر دیگری ریشه این خشونت سازمان یافته را اختلاف فرهنگی و تمدنی نمی دانست زیرا حتی در صورت فقدان این اختلافات باز هم این گفتمان ها و اقدامات ناشی از آنها وجود داشته و حداقل در عرصه داخلی و خشونت های داخلی خود را بازمی نمایاندند. فقر، اختلافات طبقاتی، کم سوادی، فقدان رشد فرهنگی، فقدان نظام های توسعه یافته سیاسی، نبود مدل های کم خطر ابراز عقاید سیاسی و عمل سیاسی، ریشه دواندن فرهنگ مردسالارانه و پدرسالارانه و فقر روشنفکران در تحلیل درست مسائل جهانی و.... تنها بخشی از مشکلات داخلی در جوامع مختلف هستند که می توانند ریشه های تروریسم و خشونت سیاسی باشند.
مساله اینجا است که چگونه این پدیده ها جهانی می شوند و منشاء برخوردهای سیاسی نظامی در عرصه جهانی می شوند.
هانتینگتون معتقد بود نفس وجود این اختلافات موجب شکل گیری برخی از مهم ترین برخوردها در عرصه جهانی بوده اند و به همین دلیل باید از گسترش این اختلافات پیشگیری کرد. اما به نظر می رسد مهم ترین نقطه ضعف نگرش او تلاش برای توضیح این پدیده فراگیر و چندبعدی با یک عامل اصلی، کلی و عمومی است. تلاش برای یافتن یک نظریه عمومی که این پدیده را به طور کامل توضیح دهد نیز دچار همان خطای اصولی است. دنیای امروز ما دنیایی است که در آن پارادایم های مختلف در کنار هم زندگی می کنند و اهل نظری که ذیل یک پارادایم اصلی قرار می گیرند تا زمانی که آن پارادایم مشکلات آنها را حل می کند به حیات خود در کنار یا در رقابت با دیگر پارادایم ها ادامه می دهند.
اگر برای پدیده های انسانی ماهیتی گفتمانی قائل شویم نیز نمی توانیم توقع شکل گیری یا تلاش برای داشتن گفتمانی مسلط که همه مسائل در قالب آن قابل فهم بوده و برای همگان به یک شکل قابل فهم و پذیرش باشد، داشته باشیم. شرایط کنونی شرایطی است که ما تنها می توانیم اهل شناخت را از تلاش برای فهم یکسان و فراگیر و نهایی پدیده ها بر حذر بداریم و توجه آنها را به ابعاد گوناگون پدیده های بشری جلب کنیم. تردیدی نیست که وضعیت سیاسی جهانی امروز ما مبهم است اما این ابهام به دلیل نبود یک پارادایم مسلط نیست بلکه به دلیل قرار گرفتن نظام بین الملل در مسیر گذار است؛ مسیری که مشکلات و دشواری ها و البته فرصت هایی بزرگ در آن نهفته است.
● علی فردوسی؛ ناگزیری تقابل و تضاد
حرف آخر هانتینگتون، همان طور که می دانید، عاملیت دادن است به مقوله یی به نام تمدن. این یک استعاره است (استعاره؛ تمدن= عامل) که مطابق آن تمدن ها آدم ها را وادار به کنش هایی می کنند که تاریخ ساز هستند. در فهم نظر او هم اغلب به شرایط تاریخی طرح آن اشاره می شود؛ عمدتاً به پایان جنگ سرد و به فروپاشی بلوک شرق. این زمینه دهی تاریخی برای فهم و ارزیابی نظریه هانتینگتون درست و ضروری است. ولی من می خواهم در این فرصت محدود اشاره یی بکنم به زمینه یی دیگر، به متن اندیشگانی این نظریه و به جایگاه آن در گفتمانی که این نظر به عنوان مداخله یی در آن مطرح شد. هانتینگتون یک استاد امریکایی بود و در نهایت هم مقاله معروفش که در تابستان ۱۹۹۳ منتشر شد اظهارنظری بود در متن مباحثات میان امریکایی ها. در امریکا از دیرباز، حداقل و به صورت مشخص از دهه ۵۰ میلادی، بحث دامنه داری وجود دارد که یک طرف در آن پیاپی گونه یی از تز «پایان تاریخ» یا «پایان ایدئولوژی» را پیش می کشد، که معادل ایجابی آن پیروزی «راه امریکایی» است به عنوان جامعه آرمانی، تحت هدایت نوعی مدیریت تکنوکراتیک و هدایت دموکراتیک. این بحث سری دراز دارد. بنابراین به جای پرداختن به تاریخچه آن بهتر است به یاد بیاوریم که مقاله هانتینگتون کمابیش یک سال پس از انتشار کتاب سروصدابرانگیز فرانسیس فوکویاما (Francis Fukuyama) منتشر شد با عنوان «پایان تاریخ و آخرین انسان» (The End of History and the Last Man). مفید است که مقاله و کتاب هانتینگتون را به عنوان پاسخی به تز فوکویاما نیز خواند.
در مقابل تز هانتینگتون دال بر ناگزیری تقابل و تضاد میان تمدن ها، و در نتیجه ادامه تاریخ به مثابه عرصه نبردهای انسانی، فوکویاما با اعلان پیروزی سرمایه داری و دموکراسی، به روایت امریکایی ختم تاریخ را اعلام می کند. حرف فوکویاما در نهایت این است که امروز مردم جهان، جدا از اینکه کجا زندگی می کنند و در کدام حوزه تاریخی جغرافیایی، به شکل روزافزونی شیوه های معیشتی مشابهی پیدا کرده اند، و خواست ها و آرمان های همسانی در رابطه با این شیوه ها دارند. مقاومتی که در مقابل این صورت بندی غالب انجام می شود، بنابراین مقاومتی است منفی، بی آینده و لاجرم محکوم به فنا، از طرف پدیده یی که ماهیتاً امری است «بقایایی». نظریه برخورد تمدن های هانتینگتون پاسخی است به این نظر و به این فاتحانه گری در اندیشه سیاسی امریکایی. او در مقابل این گرایش یادآور می شود که تاریخ پس از فروپاشی اردوگاه شرق، و عقب نشینی مارکسیسم به عنوان نیرویی با قوت تاریخی، به پایان نمی رسد، بلکه دوران جدیدی با درگیری های تازه یی در راه است. برای هانتینگتون خطر در برخورد ساختارهایی است به نام «تمدن» که باهم در اساس ناخوانا هستند. برای فوکویاما، اما مقوله تمدن، مقوله یی است سپری شده، یا اصولاً فاقد عاملیت تاریخی. به عبارتی، هانتینگتون شبح گذشته را در مقابل تصویر پسامدرن فوکویاما علم می کند.
اما می شد از دیدی دیگر هم به این موضوع نگاه کرد؛ دیدی که نه به نوعی چیزانگاری تمدن ها می انجامد و نه ختم تاریخ را با غلبه یک نظام خاص سیاسی- اقتصادی اعلام می کند. یکی از کسانی که به شکلی متفاوت وارد این مبحث شد ژاک دًریدا بود در کتابی که کمابیش همزمان با مقاله هانتینگتون درآمد با عنوان شبح های مارکس (Specters of Marx). از نظر دًریدا همگی این رجزخوانی ها در باب پایان تاریخ، و من می افزایم در دادن عاملیت به تمدن ها، پاسخی است به مارکس، و در نهایت این نظر را در پس پشت خود پنهان دارد که «مارکس مرده است». بد نیست به اعتراض دًریدا گوش کنیم؛
«... باید فریاد کشید که در زمانی که برخی گستاخی آن را دارند که تحت لوای آرمان یک دموکراسی لیبرال که سرانجام خود را به عنوان آرمان تاریخ انسانی متحقق ساخته است دست به بشارتگری نوینی بزنند؛ هرگز چنین شماری از انسان ها در تاریخ زمین و انسانیت چنین گرفتار خشونت، نابرابری، تبعیض، قحطی، و بنابراین ستم اقتصادی نبوده اند. به جای در دادن صلای چیرگی آرمان دموکراسی لیبرال و بازار سرمایه داری در خلسه پایان تاریخ، به جای جشن گرفتن «پایان ایدئولوژی ها» و پایان گفتمان های بزرگ رهایی بخشی، بگذارید هرگز این واقعیت کلان را فراموش نکنیم، واقعیتی سرجمع تجربه های منحصر به فرد رنج و حرمان، که؛ هیچ درجه یی از پیشرفت به ما اجازه نمی دهد که از یاد ببریم که هرگز پیش از این روی زمین، این شمار مطلق از مرد، زن و کودک اسیر ستم، گرسنگی، نابودی نبوده اند»
از میان این سه تن، من حرف دًریدا را درست تر می بینم. او به جای گفتمان فاتحانه فوکویاما و گفتمان هانتینگتون در باب ناهمخوانی تمدن ها، از «گفتمان های بزرگ رهایی بخش» یاد می کند. به نظر من، نه تمدن ها در حال جنگند، و نه «راه امریکایی» بشریت را سرانجام به «فارنهایت ۴۵۱» رسانده است. واقعیت این است که ستم، استثمار، استعمار، اجحاف، آز، سلطه جویی و... حـتی سبعیت خام پیش انسانی، در جهان کولاک می کند. هر نظریه یی که توجه ما را به چیزی به جز این واقعیت ها سوق دهد، و عاملی جز شرایط واقعی زیست انسان ها را به جای آن قرار دهد، و به جای فهمیدن انسان به لحاظ انسان و مبارزه برای کرامت او به لحاظ انسان ما را به اندیشه وری و کوششی دیگر بخواند، فروتنانه بگویم ما را از کانون مسائل به حاشیه آن کشانده است. روزگاری سخت است، در مقابل آن باید تعهد خود را با «گفتمان های بزرگ رهایی بخش» تجدید کنیم. تنها یک انسانگرایی درایتمند می تواند هم گفت وگو میان تمدن ها را ممکن سازد و هم پادزهری باشد علیه فاتحانه اندیشی سرمایه داری پس از فروریزی بلوک شرق. انسان گرایی چیزی است که هانتینگتون و فوکویاما به آن توجه نمی کنند. و این است نقطه ضعف تئوریک هر دو نظریه، و علت ناتوانی آنها در خلاصی از تشویشی که جهان ما را فراگرفته است.
● علیرضا رجایی؛ دلبستگی محافظه کاران
وقایع و رویدادها هیچ گاه نمی توانند به طور کامل موید یا نافی یک نظریه باشند. محدود کردن واقعیت های پیچیده در چارچوب تنگ تئوری های کلان نگر، صرف نظر از خطاهای علمی چه بسا خطاهای سیاسی نیز به بار آورد. طرح نظریه پرمناقشه برخورد تمدن ها، طیف های متفاوتی از محافظه کاران را بر آن داشت که هر نوع درگیری یا جنگ را به همین نظریه تحویل دهند. به نظر می آید نه تنها محافظه کاران مستقر در ایالات متحده بلکه محافظه کاران کشورهای پیرامونی نیز که از موضع راستگرایانه علیه غرب اقداماتی می کنند به این ایده دلبستگی نشان می دهند، هرچند برخی گرایش های به ظاهر چپ نیز در کشورهای غربی، جنگ تمدن ها را حاصل نظم امپریالیستی می دانند و از این موضع آن را باور دارند. در زمینه وقایع یک دهه اخیر باید اذعان کرد حقیقتاً برخی کنش ها نظیر حمله ۱۱ سپتامبر تا حدی ریشه در نوعی تمایل به جنگ تمدنی دارد. اما متقابلاً حمله دولت بوش به عراق و افغانستان را تقلیل به درگیری دو تمدن اسلامی و مسیحی دادن تا حدی ساده انگارانه به نظر می رسد. همه از نوعی نگاه چپ گرایانه مطلعیم که هر نوع مبارزه با نظام جهانی را در متن مبارزه رهایی بخش و ضدامپریالیستی تفسیر می کنند. و متقابلاً هرگونه عکس العمل نظام جهانی را نوعی مواجهه ضداخلاقی و منحصراً نفع پرستانه می داند. اصولاً علوم اجتماعی و همه زیرشاخه های آن در وهله اول با مسائلی درگیر هستند که عمیقاً با تضاد و تزاحم درآمیخته است. وظیفه این دانش در ابتدا تبیین کیفیت شکل گیری این تضادهاست.
به نظر نمی رسد نظریه جنگ تمدن ها توان کافی برای توضیح فرآیند دگرگونی های نظام بین الملل داشته باشد. هرچند سیر رویدادها پیوسته به گونه یی است که نظریه های بدبینانه را مقبول طبع جلوه می دهد، به ویژه که خوشبینی های ناشی از پایان جنگ سرد بسیار زود بی پایه بودن خود را نشان داد اما وجوه غالب عناصر تحلیل نظام بین الملل نظیر بین المللی شدن سرمایه، رابطه مرکز و پیرامون، رقابت های جهانی و منطقه یی، منابع انرژی، کانون های نوپدید سرمایه و دموکراسی و... همچنان و همانند گذشته به قوت خود باقی است. در کنار اینها البته باید اذعان کرد پس از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، جنبش های اسلامگرا وارد مرحله جدیدی شدند که نمی توان آنها را در مطالعات بین المللی نادیده گرفت و شاید مهم ترین جایی که نظریه جنگ تمدن ها موضوعیت می یابد تا حدودی در همین نقطه است.
● غلامعلی خوشرو؛ نهان کردن حقیقت در پوششی تئوریک
اختلافات و درگیری های افراد، گروه ها و اقوام از دیرباز بر سر خاک، آب، قلمرو نفوذ و حوزه حکمرانی شکل گرفته است. جنگ ها و تقابل ها اغلب از منشاء اصلی خود فراتر رفته و اطراف درگیری ها با اوصاف شیطانی و غیرانسانی مورد دشنام و دشمنی قرار می گیرد. تا اواسط قرن گذشته تجاوز، اشغال و تداوم خشونت بار آن کمابیش مبنای مشروعیت و حاکمیت قرار می گرفت. زمانی که صدام با لشگرکشی به ایران جنگی خسارت بار به ایران را در منطقه آغاز کرد تلاش کرد اهداف استراتژی خود را در پشت الفاظ دیگری پنهان کند و به جهان چنین وانمود کند که او حکومتی سکولار و طرفدار صلح و ایران جامعه یی بنیادگرا، مداخله جو و مخالف نظم جهانی است. دولت های غربی و شرقی و نیز حکومت های منطقه یی به دلیل همین توجیهات پشت سر صدام قرار گرفتند و حمایت های تسلیحاتی، مالی، فنی و تبلیغاتی گسترده یی از او به عمل آوردند. سال ها بعد که صدام به همان دلایل استراتژیک به کویت حمله کرد، ائتلاف جهانی علیه صدام شکل گرفت. او به تدریج به توجیهات ایدئولوژیک روی آورد و وجهه یی دینی در قبال نیروهای صلیبی از خود نشان داد. امروزه بر کسی پوشیده نیست که هیچ کدام از توجیهات سکولاری و دینی حقیقی نبوده بلکه ابزار سیاسی بوده اند که در خدمت اهداف استراتژیک قرار گرفته اند. اینکه فرهنگ ها، تمدن ها و ادیان علت اصلی جنگ ها و تخاصم های جهانی قلمداد شوند، مبنای تجربی درستی ندارد. نظریه یی که فرهنگ ها و تمدن ها را صرفاً از جهت هویتی برجسته می سازد و آنها را در تقابل با یکدیگر قرار می دهد، کمکی به درک شرایط کنونی جهان نمی کند بلکه حقایق موجود را در پوششی تئوریک پنهان می سازد، اینکه گرایش های دینی در سراسر جهان در سال های اخیر رو به افزایش بوده است عملاً نظریه های کلاسیک سکولاری را به چالش می کشد اما این حقیقت نباید ما را به این نتیجه گیری غلط بکشاند که جنگ ها و درگیری های پس از جنگ سرد ریشه در هویت های تمدنی دارد.
تنوع فرهنگی و تمدنی و توجه به مبانی هر فرهنگ می تواند زمینه تعامل سازنده بین فرهنگ ها و گروه ها را فراهم آورد. گفت وگو و تعامل بین فرهنگ ها باعث غنای حیات مادی و معنوی بشر می شود و تجربه انسان را در تعامل با تاریخ و طبیعت پربار می سازد. تنوع فرهنگ ها نشانگر تجربه گرانقدر انسان در گذر تاریخ بوده است. این تنوع واقعیتی است اصیل که باید محترم نگه داشته شود. اگر فرآیندهای جهانی شدن درصدد تحمیل فرهنگی یکپارچه و غالب بر همه جهان هستند، بی شک با مقاومت های فرهنگی مواجه می شوند. تنوع فرهنگی یک واقعیت و اقدام به آن یک ضرورت است. گفت وگو دریچه یی است که از طریق آن تعامل بین فرهنگ ها تحقق می یابد و جنگ دهلیزی است که انسانیت را به کشتار و انکار می کشاند. مشکل جهان امروز نه تنوع فرهنگ ها و تمدن ها که سلطه منافع مادی و استراتژیک در عرصه روابط بین الملل است. گفت وگوی تمدن ها ریشه در معانی عمیق انسانی دارد و می تواند مطامع سرکش قدرتمندان را رام و روابط بین ملت ها را آرام سازد.