«مسافر گرامی اگر پول کرایه را ندارید. میتوانید ندهید و در صورت احتیاج وجه دستی برای رسیدن به مقصد به شما داده میشود.» این جمله داخل یکی از ماشینهای مسافربری همین شهر و زیر آینه یکی از پیکانهای درب و داغانی که هنوز میبینیمشان نوشته و چسبانده شده بود. حتما از این نوشتههای کاغذی که به شدت دستوری است و با یک «لطفا» تلطیف شده در تاکسیها زیاد میبینید؛ «لطفا در را آهسته ببندید.» «لطفا با تلفن همراه صحبت نکنید.» «لطفا بچه خود را ساکت کنید.» «لطفا به شانه راننده نزنید» و یک عالمه لطفا دیگر که اگر به آنها توجه نکنید معمولا نتیجهاش درگیر شدن با راننده است. اما اینکه در میان آلودگی و گردوغباری که همه شهر را پر کرده است، سوار ماشینی بشوید و احساس کنید هنوز کسانی هستند که تمام وجودشان را به این تیرگیها نسپردند، آنوقت است که احساس بهتری پیدا میکنید و شاید هم احساس کنید که باید بهتر باشید.
● روایت اول
باور کنم یا نه؟
ساعت چهار بعدازظهر، آفتاب تیز است و گرما نفسگیر. حوالی پل حافظ هستم. اینجا طرح ترافیک است و من باید برای رفتن به بازار موبایل، تاکسی سوار شوم. پیکانی میایستد، میگویم دربست نمایشگاه موبایل. چکوچونه نمیزند، میگوید بیا بالا. ولی من ول کن معامله نیستم، میگویم چقدر میبرید؟ میگوید هر چی شما راضی باشی. سوار شدم، جمله بعدی را نگفته بودم که نوشته کاغذی را که به شیشه جلو چسبیده بود، دیدم؛ «مسافر گرامی اگر پول کرایه را ندارید، میتوانید ندهید و در صورت احتیاج وجه دستی برای رسیدن به مقصد به شما داده میشود.» چند باری جمله را مرور کردم. منظورش را نمیفهمیدم. شاید به این خاطر که نمیتوانستم باور کنم چنین جملهای را تا آخر عمر در هیچ کدام از ماشینهای مسافربری این شهر ببینم. در مواردی نادر پیش آمده بود که سوار تاکسی باشم و راننده از خانم یا آقایی که کیف پولش را گم کرده، کرایه نگیرد ولی اینکه داوطلبانه بخواهد این ایثار را در حق همه بکند، نه واقعا ندیده بودم. راننده پیرمردی حدود ۷۰ساله بود با صورتی شکسته ولی آرام و مهربان. میپرسم: حاجآقا اینکه نوشتید یعنی چی؟ یعنی هر کی بگه پول ندارم ازش کرایه نمیگیرید یه چیزیام دستی بهش میدید؟ حواسش به رانندگی و ماشینهای دوروبر است و من نمیتوانم چشمهایش را از توی آینه ببینم. فقط سه رخ صورتش دیده میشود. با خنده جواب میدهد: آره دیگه. اینو نوشتم واسه اینکه کسی اگه پول نداشت خجالت نکشه. اگر هم واقعا نیاز داشته باشه تا اونجایی که بتونم کمکش میکنم.
روی بدبینیام بالا میزند و میگویم: اگه یه کسی دورغ بگه از کجا میفهمید که واقعا نیازمنده؟ با اطمینان پاسخ میدهد: « تا حالا همچین کسی به پستم نخورده. هر کی بوده واقعا احتیاج داشته. بعدشم اگر کسی به خاطر ۳۰۰تومن کرایه راضی میشه دروغ بگه، مطمئن باش واقعا نیازمنده». مرد زیاد صحبت نمیکند و بیشتر جملاتش کوتاه است با کلی فن و ترفند از زیر زبانش بیرون میکشم که یک دختر متاهل دارد و دو پسر که به همراه داماد خانواده کارگاه چاپ پارچه پدرشان را میچرخانند و او هم که یک جا بند نمیشده پیکان قدیمیاش را برداشته و چهار سالی میشود که مسافربری میکند. میترسیدم که زود برسیم و نمیدانستم چطور میتوانم برای مکالمهمان زمان بیشتری فراهم کنم. پیشنهاد میدهم هر کسی که در مسیر دیدیم و راهش با ما یکی بود، سوار کند، میپذیرد. دختر جوانی خسته و با صورت خیس از عرق سوار میشود، سلام زیر لبی میگوید و بیحال ولو میشود روی صندلی. چشمش که به نوشته میافتد، صاف میشود و او هم با تعجب و ناباوری نگاه میکند. در حالی که پشت صندلی راننده است و دید کاملی از حاجآقا ندارد، خودش را جابهجا میکند تا شاید بتواند صاحب نوشته را راحتتر ببیند. بعد انگار که آرام گرفته باشد، تکیه میدهد و توی فکر میرود. موقع پیاده شدن شباهتی با وقتی که سوار میشد، ندارد. با انرژی میگوید: خسته نباشید آقا خیلی ممنون بفرمایید و کرایهاش را میدهد. حاجآقا هم برخورد خوبش را با لبخند و تشکری پاسخ میدهد و راه میافتد. احساس میکردم در یکی از سکانسهای تصنعی سریالهای ماه رمضان به عنوان سیاهی لشکر حضور دارم و میدانم نه حاجآقا واقعی است، نه من و نه آن دختر منقلب شده اما این اتفاق افتاد و کاملا هم واقعی بود. خدا خدا میکردم که کسی سوار شود و پول کرایه را ندهد تا برخورد حاجآقا را با چشمان خودم ببینم و کاش همه دعاها آنقدر زود مستجاب میشد. پیرزنی با قدی خمیده و سبدی چرخدار کنار خیابان ایستاده و شاید میداند که قرار نیست به این زودیها رانندهای، او را با آن سبد بزرگ سوار کند و خودش را به دردسر بیندازد. حاجآقای ما میایستد، پیاده میشود، پیرزن و چرخش را سوار میکند و راه میافتد. پیرزن نوشته را نمیبیند هرچند اگر هم میدید احتمالا نمیتوانست آن را بخواند. کیف پول پارچهایاش را به دنبال کرایه بالا و پایین میکند و راننده که حواسش هست، میگوید: مادر جان خدا سلامتی بهت بده، نمیخواد کرایه بدی. پیرزن دستت درد نکنهای میگوید و کمی جلوتر پیاده میشود تا به خودم بیایم، میبینم ماشین روبهروی نمایشگاه موبایل توقف کرده است. تمام سعیام را میکنم تا هر چه جمله برای قدردانی در طول عمرم یاد گرفتهام به انسانی که شاید دیگر هیچوقت شبیهاش را نبینم، بگویم اما ماشینها بوق میزنند و راه میخواهند و چند جمله شکسته میشود، نتیجه تمام تلاش من.
● روایت دوم
شما مبلغ کرایه را تعیین کنید
حدود دو هفته از برخوردم با آن پیرمرد گذشته بود و تقریبا فراموشش کرده بودم که وقتی از زیر پل سیدخندان سوار یک پراید مسافربری شدم باز هم به نوشتهای با همان مضمون برخورد کردم که نوشته بود: «در این ماشین، شما تعیین میکنید که مبلغ کرایه چقدر است اگر هم پول نداشتید، میتوانید ندهید، من راضیام و به دعای شما محتاجم.» قبل از هر چیز بوی خوشی که در ماشین پخش بود، توجهم را جلب کرد. راننده جوانی حدودا ۲۶ یا ۲۷ساله بود با ظاهری مرتب و ساعتی شیک روی مچش. مسیر کوتاه است، فرصت را از دست نمیدهم و میپرسم: مگر شما راننده نیستید بالاخره میخواهید پول در بیاورید و خیلیها ممکن است بخواهند با سوءاستفاده از حسننیت شما از کرایه دادن خلاص شوند؟ میگوید: الان من یکساله دارم این کارو میکنم، خیلی کم پیش اومده احساس کنم کسی واقعا پول کرایه رو داشته و نداده، معمولا مسافرها مبلغ اصلی رو میدن. همین دیروز هم یه آقایی دو هزار تومن داد و گفت: دمت گرم این کارت خیلی بیشتر از اینا میارزه.
میپرسم این شغل اصلیتان است؟ و جوابی که منتظر شنیدنش بودم را میدهد: نه. من کارمند یک شرکت مخابراتیام و بعد از اینکه از شرکت میآیم بیرون مسافربری میکنم. میگویم: چی شد که تصمیم گرفتید این نوشته رو این جا بزنید و به اون عمل کنید؟ میگوید: اوایل میخواستم یه کار خیر بکنم تا خدا اون مشکل بزرگیرو که داشتم حل کنه ولی بعدش به این کار عادت کردم و ادامهاش دادم. کمی جلوتر دو مرد جوان را که از ظاهرشان مشخص بود کارگر ساختمانیاند، سوار میکند. دو مسافر نوشته را که میبینند با هم پچپچ میکنند و وقتی روبهروی یک ساختمان نیمهکاره پیاده میشوند با لهجهای غلیظ میگویند: شرمنده دستتون درد نکنه، خدا عوضتون بده و دو تا اسکناس ۲۰۰تومانی به راننده میدهند. او هم جواب میدهد: خواهش میکنم داداش، به سلامت. از فرصت استفاده میکنم و میگویم: اگر به جای شما یک راننده دیگر بود که میخواست کرایهاش را تمام و کمال بگیرد اینها چی کار میکردند؟ با خنده میگوید: خب من واسه همین هستم دیگه. شاید مجبور میشدن از پول ناهارشون بزنن یا از خرج خونشون. بالاخره میرسیم، کرایه معمول را میدهم و باز هم همان تلاش را برای گفتن جملات قدردانی به کار میبندم. ماشین حرکت میکند. من میمانم با ماشینها، مسافرها و خیابان. انگار باید باور کنم، مهربانی هنوز زنده است باید باور کنم که این واقعی است و از همه مهمتر اینکه همیشه میتواند اتفاق بیفتد.