«دین و سیاست»، به عنوان مقالهای برای تحویل به همایش دانشگاه هاروارد، دربارهی این پرسش نوشته شد که «آیا نبرد میان جهان آزاد و کمونیسم اساساً نبردی دینی است؟» این مقاله در مجلهی Confluence، دورهی دوم، ش ۳، ۱۹۵۳، منتشر شد. ژول مونرو به مقالهی آرنت در نامهای خطاب به هنری کیسینجر، سردبیر Confluence، پاسخ داد و این پاسخ در شمارهی بعدی مجله، دورهی دوم، ش ۴، ۱۹۵۳، منتشر شد. مونرو در نامهاش، با ذکر اینکه آرنت «[او] را متهم به خلط ایدئولوژی با دین میکند»، به نوبهی خود از او به دلیل ناتوانی در تعریف هریک از آنها انتقاد میکند. پاسخ آرنت در دورهی بعدی Confluence، دورهی سوم، ش ۱، ۱۹۵۴، منتشر شد.
یکی از جنبههای تعجبآور نبرد میان جهان آزاد و جهان تمامخواه تمایلی قوی به تأویل این نبرد با واژگان دینی بوده است. به ما گفته میشود که کمونیسم «دین دنیوی» [”secular religion“] تازهای است که جهان آزاد در برابر آن به دفاع از «نظام دینی» متعالی خویش میپردازد. این نظریه لوازمی بیشتر از علت قریبش دارد و «دین» را باز به قلمرو امور عمومی- سیاسی آورده است، «دینی» که از زمان جدایی کلیسا و دولت تا مدتها از این قلمرو بیرون رانده شده بود. به همین منوال، اگرچه مدافعان این نظریه اغلب از این امر ناآگاهند، مسألهی تقریباً فراموششدهی رابطهی میان دین و سیاست را بار دیگر در دستور کار علم سیاسی قرار دادهاند.
تأویل ایدئولوژیهای تازهی سیاسی به ادیان سیاسی، یا دنیوی (سکولار)، بهطور ناسازواری، اگرچه نه شاید بهطور اتفاقی، دنبالهرو تقبیح مشهور مارکس در ردّ همهی ادیان بهمنزلهی ایدئولوژیهای محض بوده است. اما سرچشمهی حقیقی این نظر حتی قدیمتر است. نه کمونیسم بلکه آتئیسم یا خدانشناسی نخستین «ایسمی» بود که بهمنزلهی دینی تازه تقبیح یا تحسین شد.[۱] این سخن به چیزی بیش از ناسازهای مزاحگونه شبیه نبود، و در ابتدا مقصود از آن همین بود، تا زمانی که داستایفسکی و بسیاری دیگر بعد از او به آن محتوایی دادند. زیرا خدانشناسی چیزی بیش از این ادعای نسبتاً احمقانه بود که ما قادریم وجود نداشتن خدا را اثبات کنیم؛ خدانشناسی به معنای شورش واقعی انسان عصر نو علیه خود خدا انگاشته شده بود. به قول نیچه: «اگر خدایان بودند، چگونه تاب میتوانستم آورد که خود یکی از آنان نباشم».[۲]
توجیه دین نامیدن خدانشناسی دقیقاً مرتبط با طبیعت اعتقادات دینی در عصر دنیویت [secularity] است. از زمان پیدایش علوم طبیعی در قرن هفدهم، اعتقاد چندان کمتر از بیاعتقادی در معرض شک قرار نداشته است؛ نظریهی مشهور کییرکگور دربارهی جهش به اعتقادْ سََلفِ خود را در پاسکال داشت، و کییرکگور، مانند پاسکال، میکوشید به این گفتهی دکارت پاسخ دهد که، ”De omnibus dubitandum est“، «در هرچیز شک میباید کرد».[۳] آنان بر این اعتقاد بودند که شک مطلق محال است، متناقضبالذات است، و نگرشی خودنابودگر است، و نامناسب برای عقل انسان، چون در این حالت خود شک هم متعلق شک است. از نظر کییرکگور، شک «با دانش از پا در نمیآید بلکه با اعتقاد از پا درمیآید، درست بدان سان که اعتقاد شک را به جهان آورده است».[۴] اعتقاد عصر نو، اعتقادی که از شک به اعتقاد جهیده است، و خدانشناسی عصر نو، خدانشناسیی که از شک به بیاعتقادی جهیده است، در این امر اشتراک دارند: هردو در دنیاگرایی معنوی عصر نو [modern spiritual secularism] ریشه دارند و این دنیاگرایی سردرگمیهای ذاتی خود را با راه حلی خشن به یک باره تا ابد حل کرده است. در حقیقت، شاید که جهش به اعتقاد بیشتر ایمان اصیل را سست کرده است تا استدلالهای معمولاً کلیشهای روشنگران [enlighteners] حرفهای یا استدلالهای عوامانهی خدانشناسان حرفهای. جهش از شک به اعتقاد جز با شک کردن به اعتقاد امکان نداشت، و لذا زندگانی دینی خود آغاز به فرض این تنش عجیب میان شک کفرآمیز خدانشناسانه و اعتقاد کرد و این تنش را ما از شاهکارهای روانشناختی و بزرگ داستایفسکی میشناسیم.
جهان ما از حیث معنوی جهانی دنیوی یا سکولار است، دقیقاً، به این دلیل که جهانی توأم با شک است. اگر بهطور جدی قصد داریم دنیویت [secularity] را از میان برداریم، میباید علم جدید و دگرگوگونی جهان به دست آن را از میان برداریم. علم جدید مبتنی بر فلسفهی شک است، و لذا این علم متمایز از علم قدماست، علمی که مبتنی بر فلسفهی thaumadzein، یا حیرتی است که در آن آنچه هست هست آنچه هست. ما به جای آنکه از معجزات عالمی به شگفت درآییم که خود را در ظهورش برای حواس و عقل انسان آشکار میکند، بدگمان میشویم که اشیاء شاید آنچه مینمایند نباشند. تنها وقتی به ادراکات حسمان بیاعتماد شدیم میتوانیم کشف کنیم که برخلاف هرتجربهی روزانهی ما زمین به دور خورشید میچرخد. از این بیاعتمادی اساسی به نمودها، این شک که نمود حقیقت را آشکار میکند، دو نتیجهی اساساً متفاوت میتوان گرفت: یأس پاسکال مبنی بر آنکه «حس با نمودهای کاذب عقل را به خطا میاندازد» [les sens abusent la” raison par de fausses apparences”] [۵]، که از آن «تصدیق بیچارگی انسان بدون خدا»[۶] نتیجه میشود، یا تأیید پراگماتیک علمی جدید مبنی بر آنکه حقیقت خود به هیچ وجه آشکار نیست بلکه، بیشتر، روند دائماً در تغییر الگوهای فرضیههای کاراست.
در برابر این خوشبینی علمی که میباید فرض کند که پرسش وجود خدا با امکانهای (مسلماً) محدود قوهی شناخت انسان نامتناسب است، این بصیرت دینی عصر نو قرار میگیرد که هیچ شک و هیچ فرضیهی کارایی پاسخی خرسندکننده به معمای طبیعت عالم و معمای تشویشبرانگیزتر وجود خود انسان نمیدهد. اما این بصیرت تنها بار دیگر عطش شناخت خود انسان را آشکار میکند و همین شکست بنیادی ایمان در توان آشکارسازی حقیقت نمود است که در اساس جهان نو قرار دارد، چه به صورت وحی الهی باشد و چه به صورت وحی طبیعی. خصلت دینی شک نو هنوز در این بدگمانی مسیحی حاضر است که روحی شیطانی، و نه مشیت الهی، برای عطش انسان به شناخت حدودی میگذارد، و موجودی برتر میتواند ما را عمداً فریب دهد.[۷] این بدگمانی تنها میتواند از میلی بسیار شدید به امنیت برخیزد[۸] که انسانها فراموش میکنند که آزادی اندیشه و عمل انسان، همان طور که کانت بهطور فلسفی اثبات کرد، تنها در زیر شرایط شناخت نامطمئن و محدود ممکن است.
اعتقاد دینی عصر نو متمایز از ایمان محض است چون «اعتقاد به شناختن» آن کسانی است که شک میکنند که شناخت اصلاً ممکن است. شایان ذکر است که نویسندهی بزرگی که شخصیتهای داستانی بسیاری را به ما معرفی کرد، تنها در شخصیت ابله بود که میتوانست چهرهای از ایمان حقیقی را نشان دهد که گویای تنش دینی عصر نو میان اعتقاد و شک باشد. انسان دینی عصر نو متعلق به همان جهان سکولار یا دنیوی است که مخالف خدانشناس او، دقیقاً به این دلیل که او در این جهان «ابله» نیست. مؤمن عصر نو که نمیتواند تنش میان شک و اعتقاد را تحمل کند بیدرنگ یکپارچگی و ژرفای اعتقاد خود را از دست میدهد. توجیه ناسازهی آشکار خدانشناسی را دین خواندن، بهطور مختصر، برگرفته از آشنایی ذهنی بزرگترین متفکران دینی عصر نو — پاسکال، کییرکگور، داستایفسکی — با تجربهی خدانشناسی است.
اما پرسش ما این نیست که آیا ما در دین خواندن کمونیسم حق داریم از همان واژهای استفاده کنیم که هم برای مؤمنان و هم برای کافران به کار میرود، بلکه این است که آیا ایدئولوژی کمونیستی متعلق به همان مقوله و همان سنت شک و سکولاریسم است که به دین دانستن خدانشناسی چیزی بیش از موجه بودنی صوری میبخشد. و البته این چنین نیست. خدانشناسی یک ویژگی حاشیهای کمونیسم است، و اگر کمونیسم وانمود میکند که قانون تاریخ را میشناسد، این قانون را به همان گونه به تاریخ نسبت نمیدهد که «مؤمنان ادیان معهود و مألوف [آن را] به خدا نسبت میدهند».[۹]
کمونیسم، بهمنزلهی ایدئولوژی، گرچه از جمله چیزهایی که انکار میکند وجود خدایی متعالی است، با خدانشناسی یکی نیست. کمونیسم هرگز سعی نمیکند بهطور مشخص به پرسشهای دینی پاسخ دهد، بلکه اطمینان میدهد که هواداران تربیتیافته با ایدئولوژی او هرگز چنین پرسشهایی را مطرح نخواهند کرد. ایدئولوژیهایی که همواره از تبیین جنبش تاریخ بحث میکنند نیز همان نوع از تبیینی را به دست نمیدهند که خداشناسی به دست میدهد. خداشناسی از انسان بهمنزلهی موجودی معقول بحث میکند که پرسشهایی میپرسد و عقل او نیازمند سازگاری است، حتی اگر از او انتظار برود به چیزی اعتقاد داشته باشد که ورای عقل است. یک ایدئولوژی، و کمونیسم در صورت سیاسی مؤثرش بیش از هر ایدئولوژی دیگر، از انسان چنان بحث میکرد که گویی سنگی در حال سقوط بود و به او استعداد آگاهی و بنابراین توانایی مشاهدهی قوانین جاذبهی نیوتن، در همان حال سقوط، بخشیده شده بود. این ایدئولوژی تمامخواه را دین نامیدن تنها تمجیدی یکسره ناشایست نیست، بلکه نادیده گرفتن این امر نیز هست که بلشویسم، گرچه از درون تاریخ غرب بالید، دیگر به همان سنت شک و دنیویت تعلق ندارد، و آموزهی آن و نیز اعمالش مغاکی تمام عیار میان جهان آزاد و بخشهای تمامخواه جهان گشوده است.
تا همین سالهای اخیر تمامی این مطلب چیزی بیش از منازعهای در اصطلاح نبود، و استفاده از اصطلاح «دین سیاسی» برای جنبشهای سیاسی صریحاً ضددینی چیزی بیش از بازی با لفظ نبود.[۱۰] برخی هواداران لیبرال، دقیقاً به این دلیل که نفهمیدند در «تجربهی بزرگ و تازه»ی روسیه چه میگذشت، بهویژه علاقهمند به این اصطلاح بودند. تا اندازهای بعدها بود که کمونیستهای ناراضی از این اصطلاح برای بُت ساختن جنازهی لنین به دست استالین یا انعطافناپذیری نظریهی بلشویک سود جستند که به نظر میآمد یادآور روشهای «مَدْرسی قرون وسطی» بود. اما بهتازگی اصطلاح «دین سیاسی یا سکولار» را دو گرایش کاملاً متمایز در اندیشه و رویکرد اختیار کردهاند. نخست رویکردی تاریخی وجود دارد که از نظر آن دین سکولار بهطور کاملاً تحتاللفظی دینی است که از درون دنیویت معنوی جهان روزگار خود ما میبالد و لذا کمونیسم تنها ریشهایترین روایت از یک «بدعت حلولی» [”immanentist heresy“] است.[۱۱] و دوم رویکرد علوم اجتماعی است که در آنها از دین و ایدئولوژی دقیقاً به یک نحو بحث میشود چون در این علوم اعتقاد بر این است که کمونیسم (یا ناسیونالیسم یا امپریالیسم و غیره) برای هوادارانشان همان «وظیفه»ای را انجام میدهد که فرقههای مذهبی در جامعهای آزاد انجام میدهد.
امتیاز بزرگ رویکرد تاریخی تصدیق آن است مبنی بر اینکه سلطهی تمامخواه صرفاً حادثهای کاوشپذیر در تاریخ غرب نیست و از ایدئولوژیهای آن میباید برحسب فهمی که آنها از خود دارند و انتقادی که از خود میکنند بحث کرد. قصورهای مشخص این رویکرد در بدفهمیهای مضاعف نسبت به طبیعت دنیاگرایی یا سکولاریسم و جهان دنیوی یا سکولار قرار دارد.
سکولار، ابتدائاً، معنایی سیاسی و نیز معنوی [spiritual] دارد و این دو ضرورتاً یکی نیستند. سکولاریسم، از حیث سیاسی، دقیقاً بدان معناست که اعتقادات و نهادهای دینی هیچ آمریت و ولایت الزامآور عمومی ندارند و، به عکس، زندگانی سیاسی نیز هیچ گونه حرمت دینی ندارد.[۱۲] این معنا از سکولاریسم پرسش مهم از منبع آمریت و ولایت «ارزشها»ی معهود ما و منبع قوانین و رسوم و معیارهای ما برای قضاوت را پیش میکشد، اموری که قرنها دین بدانها حرمت بخشیده بود. اما بیعت طولانی میان دین و آمریت و ولایت ضرورتاً اثبات نمیکند که مفهوم آمریت و ولایت [authority] خود دارای طبیعتی دینی است. به عکس، به گمان من محتملتر آن است که ولایت، تا آنجا که مبتنی بر سنت است، خود دارای خاستگاه رومی است و کلیسا تنها وقتی آن را به انحصار خود درآورد که وارث سیاسی و نیز معنوی شاهنشاهی روم شد. بیشک یکی از بحرانهای عمدهی روزگار ما از هم پاشیدن هر ولایت و رشتهی گسستهی سنت ماست، اما از این امر نتیجه نمیشود که این بحران در وهلهی نخست دینی است یا خاستگاه دینی دارد. حتی ضرورتاً حاکی از بحران ایمان معهود و مألوف نیز نیست، گرچه آمریت و ولایت کلیساها را نیز تا آنجا که آنها نهادهای عمومی هستند، و از جمله چیزهای دیگری که هستند، به خطر انداخته است.
بدفهمی دوم، به گمان من، آشکارتر و مربوطتر به بحث ماست. مفهوم آزادی (و این در وهلهی نخست نبردی است میان جهان آزاد و تمامخواهی) یقیناً دارای خاستگاه دینی نیست. برای توجیه تأویل و تفسیری از نبرد برای آزادی بهمنزلهی امری اساساً دینی کافی نخواهد بود اثبات شود که آزادی با «نظام دینی» روزگار ما سازگار است. و این امر در حقیقت دشوار خواهد بود، با وجود «آزادی انسان مسیحی» لوتر. آزادیی که مسیحیت برای جهان به ارمغان آورد آزادی از سیاست بود، آزادی بیرون بودن و بیرون ماندن از قلمرو جامعهی دنیوی یا سکولار نیز، چیزی که جهان باستان نشنیده بود. بردهی مسیحی، تا آنجا که مسیحی بود، اگر تنها خود را از تعلقات دنیوی آزاد نگه میداشت انسانی آزاد باقی میماند. (این نیز دلیل این است که چرا کلیساهای مسیحی میتوانستند نسبت به مسألهی بردگی این قدر بیاعتنا باقی بمانند در حالی که به آموزهی برابری همهی انسانها در پیشگاه خدا به سرعت چنگ میانداختند.) بنابراین نه برابری مسیحی و نه آزادی مسیحی هرگز امکان نداشت به ذات خود به مفهوم «حکومت مردم، به دست مردم، برای مردم» یا به هر تعریف نو دیگری از آزادی سیاسی بینجامد. یگانه علاقهای که مسیحیت به حکومت دنیوی دارد حمایت از آزادی خودش است، تا سعی کند که قدرتهای دنیوی اجازهی آزادی از سیاست را در کنار دیگر آزادیها بدهند. اما جهان آزاد از آزادی این معنا را مراد نمیکند که «آنچه از قیصر است به قیصر دهید و آنچه از خداست به خدا»، بلکه این معنا را مراد میکند که اکنون همه حق دارند به آن اموری دست بیندازند که زمانی حق قیصر بود. خود همین امر که ما، تا آنجا که به زندگانی عمومیمان مربوط است، بیشتر نگران آزادی هستیم تا نگران هرچیز دیگری، اثبات میکند که ما در زندگانی عمومی در جهانی دینی زندگی نمیکنیم.[۱۳]
این امر که نظامهای کمونیستی نهادهای دینی را از میان میبرند و اعتقادات دینی را همراه با بسیاری دیگر از انجمنهای اجتماعی و معنوی با داشتن مختلفترین نگرشها نسبت به دین تعقیب میکنند تنها یک روی دیگر همین مطلب است. در کشوری که در آنجا حتی باشگاههای شطرنج یک روزه باید نابود شده باشند و به شیوهای بلشویکی دوباره سر از گور بردارند، چون «شطرنج بازی کردن از برای خود شطرنج» بهمنزلهی به چالش طلبیدن ایدئولوژی رسمی است، تعقیب دین را نمیتوان بهدرستی به انگیزههای دینی بهطور اخص نسبت داد. شواهدی که ما دربارهی آزارها و پیگردهای موجود در کشورهای تمامخواه در اختیار داریم بر این ادعای بهکرات شنیدهشده گواهی نمیدهد که دین بیش از هر فعالیت آزاد و معنوی دیگری برای نظام حاکم نخستین چالش احساس شده است. یک تروتسکیست در دههی سی یا یک تیتویست در اواخر دههی چهل یقیناً در قلمرو زیر سلطهی شوروی بیش از کشیشی کاتولیک یا پروتستان جان و زندگانیاش در خطر بود. اگر متدینان روی هم رفته غالباً بیش از غیرمؤمنان آزار و پیگرد شدند، صرفاً به دلیل این است که آنان سختتر «متقاعد» میشدند.
کمونیسم، در واقع، به دقت اجتناب میکند که با دین اشتباه گرفته نشود. وقتی کلیسای کاتولیک بهتازگی تصمیم گرفت که کمونیستها را از امت مسیح طرد کند، به دلیل ناسازگاری آشکار کمونیسم با تعالیم مسیحی، از جانب کمونیستها هیچ حرکت متناظری رخ نداد. یقیناً، از دیدگاه فرد مسیحی این جنگی دینی است، درست به همان گونه که برای فیلسوف جنگی برای فلسفه است. اما، برای کمونیسم، چیزی از این دست نیست. این جنگی است علیه جهانی که در آن همهی این چیزها، دین آزاد، فلسفهی آزاد، هنر آزاد و الخ به هیچ وجه ممکن نیست.
رویکرد علوم اجتماعی به یکی دانستن ایدئولوژی و دین بهمنزلهی چیزهایی که از حیث کارکرد همارزند در بحث کنونی به اهمیت بیشتری رسیده است. این رویکرد مبتنی بر این فرض بنیادی علوم اجتماعی است که این علوم هیچگاه کاری به جوهر پدیداری تاریخی و سیاسی، مانند دین، یا ایدئولوژی، یا آزادی، یا تمامخواهی، ندارند بلکه تنها به کارکردی که این پدیدار در جامعه دارد توجه میکنند. دانشمندان اجتماعی خود را با توجه به این امر به درد سر نمیاندازند که هردو طرف نبرد، جهان آزاد و نیز فرمانروایان تمامخواه، از اینکه نبرد خود را دینی بنامند خودداری کردهاند و بر این اعتقادند که «بهطور عینی» میتوانند دریابند که آیا کمونیسم دینی تازه هست یا نیست و آیا جهان آزاد در حال دفاع از نظام دینیاش هست یا نیست، و این بدون بذل توجه به آن چیزی است که هر طرف باید بگوید. در هر دورهی قبلی این خودداری برای پذیرفتن هر طرف به زبان خودش، تو گویی امری عادی بود که آنچه این منابع خود میگویند تنها میتواند گمراهکننده از کار درآید، گیریم دست کم به نظر میآمد که کاملاً غیرعلمی خواهد بود.
پدر روشهای علوم اجتماعی مارکس است. او نخستین کسی بود که بهطور نظاموار — و نه فقط با این آگاهی طبیعی که سخن میتواند حقیقت را بپوشاند و نیز آشکار کند — به تاریخ در مقام آشکارکنندهی خود در گفتههای سیاستمداران بزرگ، یا تجلیات فکری و معنوی یک دوره نگریست. او از اینکه به ارزش ظاهری هریک از آنها اعتنا کند خودداری کرد و آنها را بهمنزلهی نماهای «ایدئولوژیکی»ای تقبیح کرد که نیروهای حقیقی تاریخی خودشان را پشت سر آنها پنهان میکنند. او بعدها آن را «روبنای ایدئولوژیکی» نامید، اما او این کار را با حکم در خصوص جدی نگرفتن «آنچه مردمان میگویند» آغاز نکرد، بلکه تنها در خصوص «انسانهای واقعی و اهل عمل» حکم کرد که اندیشههایشان «بازتابها و پژواکهای ایدئولوژیکی روند زندگانیشان» است.[۱۴] بنابراین، او از میان همهی مادینگرها نخستین کسی بود که دین را چیزی بیش از خرافهی صرف یا معنوی شدن تجربههای ملموس انسانی تأویل کرد، و آن را پدیداری اجتماعی دانست که در آن انسان «زیر سلطهی محصول سر خودش است همچنانکه در تولید سرمایهداری زیر سلطهی محصول دست خودش است».[۱۵] دین برای او به یکی از ایدئولوژیهای ممکن تبدیل شده بود.
یقیناً، علوم اجتماعی عصر کنونی از مارکسیسم بالیده است؛ این علوم دیگر در پیشداوری مارکسی به طرفداری از «ایدئولوژی» خود او سهیم نیستند. در واقع، از زمان ایدئولوژی و یوتوپیای کارل مانهایم، این علوم عادت کردهاند گستاخ سخن بگویند و به مارکسیستها بگویند که مارکسیسم نیز ایدئولوژی است. اما، به همین منوال، این علوم حتی آن درجه از آگاهی را برای تفاوت جوهری که برای مارکس و انگلس هنوز امری عادی بود از دست دادهاند. انگلس هنوز میتوانست علیه آن کسانی اعتراض کند که در روزگار او خدانشناسی را دین مینامیدند و بگوید این سخن به همان اندازه معنا دارد که شیمی را کیمیایی بدون حجرالفلاسفه دانستن.[۱۶] تنها در روزگار ماست که آدم حق دارد کمونیسم را دین بنامد بیآنکه حتی دربارهی زمینهی تاریخی آن بیندیشد و بیآنکه حتی بپرسد دین عملاً چیست، و آیا وقتی دینی بدون خداست آیا اصلاً چیزی هست.
به علاوه، در حالی که وارثان غیرمارکسیست مارکسیسم به خصلت ایدئولوژیکی مارکسیسم پی بردهاند و بدین ترتیب، به نحوی، زرنگتر از خود مارکس شدهاند، آنان مبنای فلسفی نوشتههای خود مارکس را فراموش کردهاند و این مبنا را برای نوشتههای خودشان نگه داشتهاند چون روشهای آنان از آن نوشتهها سرچشمه میگیرد و تنها در چارچوب آنها معنا دارد.
بیرغبتی مارکس به جدی پنداشتن «آنچه هردوره دربارهی خود میگوید و خیال میکند هست» برگرفته از اعتقاد او به این امر بود که کنش سیاسی در وهلهی نخست خشن بود و این خشونت مامای تاریخ بود.[۱۷] این اعتقاد ناشی از وحشیگری بیدلیل خلق و خویی انقلابی نبود، بلکه در فلسفهی تاریخ مارکس جای خود را داشت، فلسفهای که بر این اعتقاد بود که تاریخ، که انسانها در حالت آگاهی کاذب، یعنی در حالت ایدئولوژیها، آن را به عمل درآورده بودند، میتواند با آگاهی کامل از آنچه آنان دارند انجام میدهند به دست انسانها ساخته شود. دقیقاً همین جنبهی انسانگرایانهی تعالیم مارکس است که او را به تأکیدش بر خصلت خشن کنش سیاسی میرساند: او ساختن تاریخ را برحسب مصنوعسازی دید؛ انسان تاریخی در نزد او در وهلهی نخست «انسان ابزارساز» [homo faber] بود. مصنوعسازی همهی اشیاء انسانساخته ضرورتاً حاکی از خشونتی انجام شده بر مادهای بود که مادهی اساسی شیء مصنوع است. هیچ میزی بدون کشتن درختی ساخته نمیشود.
مارکس، مانند همهی فیلسوفان جدی از زمان انقلاب فرانسه، با این معمای مضاعف رو به رو شد که عمل انسان، در تمایز از مصنوعسازی و تولید، همواره بهندرت دقیقاً به آن چیزی میرسد که قصد دارد، چون در چارچوبی از «ارادههای بسیاری که در جهات مختلف عمل میکنند» عمل میکند،[۱۸] و این نکته که مجموع اعمال ثبتشدهای که ما تاریخ مینامیم با این وصف به نظر میآید معنا دارد. اما او از پذیرفتن راه حل اسلاف بلافصل خود خودداری کرد که در «نیرنگ طبیعت» (کانت) یا «مکر عقل» (هگل) «امدادگری غیبی» [deus ex machina] را در امور انسانی وارد کرده بودند. او به جای این کار پیشنهاد کرد که این معما را با تفسیر و تأویل کل قلمرو معنای تبیینپذیر بهمنزلهی «روبنا»ی فعالیت مولد و ابتداییتر تبیین کنیم، فعالیتی که در آن انسان سرور تولیدات خود است و آنچه را انجام میدهد میشناسد. این تاکنون تبیینپذیر در تاریخ اکنون بهمنزلهی بازتاب معنایی دیده شده بود که همان اندازه به یقین تولیدی انسانی بود که توسعهی فنی جهان. کل مسألهی انسانیسازی امور سیاسی – تاریخی در نتیجه این بود که چگونه سرور افعالمان شویم، همانطور که سرور توانایی تولیدمان هستیم، یا، به عبارت دیگر، چگونه تاریخ را همان طور «بسازیم» که چیزهای دیگر را میسازیم. وقتی این امر از طریق پیروزی پرولتاریا حاصل شد ما دیگر نیازی به ایدئولوژیها نداریم — ایدئولوژیهایی که توجیه خشونت ماست، چون این عنصر خشن در دستان ما خواهد بود: خشونت بدین طریق مهارشده و خطری بیشتر از کشتن درختی برای ساختن یک میز نخواهد داشت. اما تا آن هنگام همهی افعال سیاسی، احکام حقوقی، و اندیشههای معنوی انگیزههای نهانی جامعهای را میپوشانند که تنها وانمود میکند بهطور سیاسی عمل میکند اما در واقع «تاریخ را میسازد»، گرچه به نحوی ناآگاه، یعنی غیرانسانی.
نظریهی مارکس دربارهی روبنای ایدئولوژیکی، مبتنی بر تمایز «میان آنچه کسی وانمود میکند باشد و آنچه واقعاً هست»، و بیاعتنایی ملازم با آن برای کیفیت افشاکنندهی حقیقت گفتار یکسره مبتنی بر این یکی دانستن کنش سیاسی با خشونت است. زیرا خشونت در حقیقت یگانه نوع کنش انسانی است که بنا به تعریف صامت است و نه به میانجی کلمات است و نه از طریق کلمات به عمل درمیآید. ما، در همهی انواع دیگر کنش، سیاسی یا غیرسیاسی، با گفتار عمل میکنیم و گفتار ما کنش است. در زندگانی سیاسی عادی این رابطهی نزدیک میان کلمات و افعال تنها با خشونت جنگ گسسته میشود و آن گاه، اما فقط آن گاه، هیچ چیز دیگر به کلمات متکی نیست و همهچیز به بیرحمی صامت سلاحها متکی است. بنابراین دستور کارهای جنگ همیشه حلقهای ناخوشایند از بیصداقتی دارد: در اینجا کلمات به «صرف حرف» تبدیل میشوند و دیگر هیچ توانایی برای عمل ندارند و همه میدانند که عمل از قلمرو سخن بیرون رفته است. این «صرف حرف»، حرفی که چیزی جز توجیه یا بهانهای برای خشونت نیست، همواره در برابر بیاعتمادی بیدفاع بوده و صرفاً «ایدئولوژیکی» شمرده شده است. در اینجا جست و جو برای انگیزههای نهانی یکسره موجه است، همچنانکه مورخان از زمان توکودیدس به این کار شهرت دارند. به طور نمونه، دین در جنگ دینی همواره در معرض این خطر بزرگ بوده است که به معنای مارکسی به «ایدئولوژی» تبدیل شود، یعنی، بهانهای صرف و توجیهی برای خشونت. همین امر، تا اندازهای، در خصوص همهی علل جنگ نیز صادق است.
اما تنها بر اساس این فرض که هر تاریخی اساساً تخاصم میان طبقات است و تنها میتواند با خشونت حل شود و این فرض که عمل سیاسی ذاتاً «خشن» است و طبیعت حقیقی خود را منافقانه میپوشاند، اگر چنین تعبیری روا باشد، جز در اثنای جنگها و انقلابهایی که به پا میکند، ما حق داریم این تأویل از خود را بیربط بینگاریم. این امر به نظر من میرسد که اساس نادیده گرفتن آن چیزی است که جهان آزاد و کمونیسم دربارهی خودشان میگویند.