«مرگ ایوان ایلیچ» داستان ساده یی است. «تولستوی» سراغ یک زندگی کاملاً معمولی رفته است؛ یک آدم معمولی از طبقه متوسط که مسیری آشنا را طی می کند. او هوشمندانه «ایوان ایلیچ»ی را ساخته است که مابه ازایش در همه زمان ها و همه مکان ها پیدا می شود. او نماد انسان همه اعصار است. آدمی است از جنس گوشت و پوست و خون که دوست دارد ترقی کند. پول جمع کند. خانه یی خوب داشته باشد. همسر و فرزندانش در رفاه باشند و الی آخر. اما در این مسیر تعریف شده هموار فقط یک دست انداز کوچک سر راهش سبز می شود؛ یک دست انداز که حتی نام دست انداز هم به سختی می توان بر آن گذاشت.
او از پله های نردبان بالا می رود (دقت کنید خود نردبان هم جای تفسیر دارد. او پله هایی را بالا می رود که یکی شان عامل مرگش می شود) و هنگام بازگشتن پهلویش به دستگیره پنجره برخورد می کند؛ برخوردی آرام چنان که شما با خود می گویید اینکه ماجرای مهمی نیست، و مهم هم نیست. در لایه های نادیدنی اثر این پله های ترقی شغلی، اجتماعی، اقتصادی، ارتباطی هستند که اهمیت دارند. پله هایی که در ذهن هر آدمی گویی تا ابد ادامه دارند؛ «ایوان ایلیچ» از بالا رفتن هرگز خسته نمی شود. برای او داشتن و بیشتر داشتن مهم است. در این مسیر خود را فراموش می کند. حتی به سختی به یاد می آورد این همه ولع برای ترقی از کجا ناشی می شود و باز بیاییم به یاد آوریم تولستوی این داستان را در قرنی نوشته است که تب مصرف و جاه طلبی های عجیب و غریب و بی حد و حصر و رشد فزاینده فردیت چندان بالا نرفته بود و او هوشیارانه فقط به سرشت آدمی مراجعه کرده است.
نوع ساز و کاری که مرد در پیش می گیرد بسیار شبیه همسرش «پراسکوویا» است. او نیز سیاهه یی از آرزوها و امیال دارد که تمامی نداشته و همه را از همسرش می طلبد. شاید مخاطبی بر این باور باشد که «ایوان ایلیچ» و «پراسکوویا» تیپ های آشنا هستند و حتی موقعیت طراحی شده هم تیپیک است. امکان دارد این گمانه زنی پربیراه نباشد اما «تولستوی» هوشیارانه برخورد پهلوی «ایوان» با دستگیره پنجره را در میانه داستان قرار داده است.
همین اتفاق ساده خط قرمزی می کشد بر تیپیک بودن آدم ها و موقعیت. اتفاقی که تاثیر آن بر ذهن مخاطب به همان اندازه اندک و باورناپذیر است که در ذهن «ایوان ایلیچ». نه او، نه ما باور نمی کنیم که یک ضربه ساده می تواند آدمی را از پا درآورد. حتی جلوتر هم نویسنده از دهان پزشکان اشاره یی به اهمیت برخورد پهلو با دستگیره پنجره نمی کند.
شاید این یک ضربه نمادین است؛ ضربه یی از موسیقی ناقوس مرگ که آرام و پنهانی نواخته می شود. عبور نرم نویسنده از روی این واقعه هم به کمرنگ شدن آن از سویی و پررنگ شدنش از سوی دیگر کمک می کند. یعنی نوع پرداخت به این حادثه به گونه یی است که از یک طرف کم اهمیت و گذراست و بعد با شدت گرفتن علائم بیماری هر بار ما یاد آن ضربه می افتیم. ضربه ها تکرار می شوند. وقتی ناقوس مرگ نواخته می شود دیگر هیچ قدرتی نمی تواند آن را مهار کند. «ایوان ایلیچ» در اوج موفقیت کاری خود در دادگستری باید با زندگی خداحافظی کند. در ۴۵سالگی ناگهان به موجودی متعفن بدل می شود.
در نیمه دوم کتاب هر چه پیشتر می رویم تصویرهای رنج آور بیشتر ارائه می شود. همه از او می گریزند. کج خلقی هایش بیشتر می شود. گویی بیماری جسمی او روح او را هم تحت تاثیر قرار داده و این آدم به یک پدیده زشت تبدیل می شود. در این بخش ها به سختی می توان او را دوست داشت و حس نزدیکی یا همدردی با او داشت. مگر در لحظه هایی که با «گراسیم» برخوردی خوب داشته و رگه های انسانی از او می بینیم. «ایوان ایلیچ» و نوع حیاتی که فراروی ما قرار می دهد فرجام مال اندوزی، جاه طلبی و قدرت افراطی را نشان می دهد. در نگاهی جدی تر این داستان نقدی است جدی مبتنی بر نگاه جامعه شناسانه و انسان شناسانه بر مقوله یی به نام «قدرت». شخصیت این داستان هر لحظه به تفوق بیشتر در خانواده و محیط کاری و حتی هنگام بازی ورق می اندیشد. او طاقت فرودست بودن ندارد.
هرگز نمی داند هر کس بر پله بالاتری ایستاده باشد، هنگام سقوط درد بیشتری احساس می کند. او تا وقتی مرگ را در یک قدمی خود حس نکرده، متداوماً در پی به دست آوردن قدرت بیشتر است. وقتی ترفیع مورد نظرش را در دادگستری به دست می آورد سرمست و خوشحال خودش خانه اش را تزیین می کند. دوست دارد کاخ آرزوهایش به سلیقه خودش طراحی شود و همین، کار دستش می دهد. او برای نصب پرده از پله های نردبان بالا می رود. طنز ماجرا اینجاست که او از پله ها بالا می رود تا به پرده دوز نشان دهد پرده ها چطور باید آویزان شوند. گمان بسیاری از ثروتمندان که خود را در همه چیز صاحب نظر می دانند، در روانشناسی این شخصیت به خوبی درآمده است. او حتی در مورد بیماری خودش هم سرخود رفتار می کند. توصیه پزشکان را هیچ می انگارد و خود را مرکز و محور جهان می داند.
او بدون شک نماد طبقه متوسط رشدیافته یی است که ولع بیشتر داشتن و مانند دیگر متمولان زیستن رهایش نمی کند. طبقه یی که به دیده تحسین به اشرافیت نگاه می کنند و فقط و فقط در سایه یک اتفاق جدی مانند مرگ به زیبایی آدم هایی مانند «گراسیم» پی می برند؛ گونه یی تحول دیرهنگام آن هم هنگامی که قدرت در حال متلاشی شدن است. وقتی پله های بالا رفته را پایین می آیند دوباره لذت زمینی بودن را می چشند.
اما شیوه روایت این اثر چندان هم کلاسیک نیست. انتخاب شجاعانه عنوان کتاب خبر از روایت می دهد و بخش ابتدایی کتاب به ما می گوید ایوان ایلیچ مرده است. خانواده اش هم چندان از این مرگ ناراحت نیستند. وقتی دوستش «پیتر ایوانوویچ» به خانه او وارد می شود و جسدش را می بیند هیچ حسی از انسانیت در او دیده نمی شود. بیشتر گیج است و نمی داند چطور با این مقوله برخورد کند. همه دور جسدی جمع شده اند که کمترین حس انسانی را به او دارند. انگار که مرگ بهترین و عادی ترین اتفاق است. باز هم این نوع پرداخت به شدت با فضای قرن بیستم و این زمان مناسبت دارد. مرگ شبیه عطسه یی کوتاه شده در میان روزمرگی محض. هیچ نوع درنگ، پرداخت، توصیف یا تصویر بیشتر موکد در هیچ یک از بخش ها صورت نمی گیرد، مگر در لحظه هایی که «ایوان» در مقابل «گراسیم» ترسیم می شود.
زیبایی در برابر زشتی. تاریکی در مقابل روشنایی هر یک به رنگ آمیزی دیگری کمک می کند. «گراسیم» در حقیقت تنها رنگ زنده این تابلو است. او واجد قدرت پنهانی است؛ قدرتی که شاید خودش هم از آن خبر ندارد. بدون اینکه بداند می تواند به «ایوان» - مردی که در سایه دست و پنجه نرم کردن با مرگ زشت و نفرت آور شده - نزدیک شود. از بوی متعفن بدنش ناراحت نباشد و با او هم صحبتی کند. او احتمالاً زیبایی را در جای دیگری یافته و به آن عمیقاً اعتقاد دارد. شاید «ایوان ایلیچ» هم به همین دلیل به او نزدیک می شود و روز به روز از خانواده اش دورتر می شود. همسر و فرزندانش هم با وجود اینکه در سایه امکاناتی که «ایوان» برایشان فراهم کرده زندگی می کنند چون شبیه خود او هستند از او دوری می کنند. اما «گراسیم» یگانه نیرویی است که می تواند لذت زندگی را درک کند.
و تنها کسی بود که «ایوان» از سرزندگی و شادابی و تندرستی اش لذت می برد. دقت کنید حتی در بستر مرگ هم نوعی خباثت که تولستوی بر آن تاکیدی نمی کند در «ایوان» دیده می شود. به طور ضمنی اشاره می کند که او از سلامتی دیگران ناراحت است و می خواهد فقط خودش سالم باشد. تولستوی آنقدر هوشمند بوده که چندان هم از یک پیشخدمت یا نوکر یا پرستار تصویر قهرمانانه نسازد. او را مانند رنگ گرمی در میان انبوه رنگ های سرد وارد کرده تا این اثر چندان هم زجرآور نباشد.
«مرگ ایوان ایلیچ» مرگ یک شخصیت یا تیپ جامانده از سال های دور نیست. مرگ همین آدم های امروزی است که سرانجام نردبانی پیدا می کنند و فکر می کنند در سایه بالا رفتن از آن به آرامش می رسند. آنها از لذت گونه یی دیگر زیستن خود را محروم می کنند. وقتی دغدغه های آدمی در حد به دست آوردن امکانات بیشتر و مصرف بیشتر و اقتصاد قوی تر محدود شود مرگش هم بیشتر شبیه عطسه یی کوتاه می شود؛ گمشده در صدای قطار. جریان قدرتمند زندگی در نهانی ترین لایه ها در میان رگه هایی که به چشم نمی آید، در جریان است. این رنگ های گرم که گاه از پیش چشم هایمان رد می شوند، ماندگارند.
ماجرا ساده است. کافی است یک بار دیگر به دوروبرمان نگاه کنیم. آدم هایی که بدون نردبان بالا رفته اند و در جایگاهی رفیع تا ابد ایستاده اند. «تولستوی» شاید خودش یکی از اینهاست.
● «مرگ ایوان ایلیچ»
▪ نوشته؛لئو تولستوی
▪ ترجمه؛لاله بهنام
▪ انتشارات جهان کتاب / ۱۳۸۸