امروز شنبه 24 مرداد 1405

Saturday 15 August 2026

روایت حین مرگ


1401/08/01
کد خبر : 53773
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 76 نفر
خشم رمانی است از فیلیپ راث ترجمه فریدون مجلسی؛ داستان جوانی یهودی در زمان جنگ کره است. از زبان خودش در حال احتضار، وقتی دیگر تنش تکه‌تکه شده است و آخرین لحظه‌های عمرش را می‌گذراند، روایت می‌کند. روایت هنگام نزع روان. روایتی در حین مرگ. تمام سعی مارکوس تسنر‌گریز از همین انجام بوده است. اما در نهایت داستان خود را در فاصله میان دو لحظه هست و نیست بیان می‌کند. روایت داستان در لحظه مرگ در ادبیات داستانی سابقه داشته است. بورخس و توبیاس ولف داستان‌نویسانی هستند که می‌دانم در این موضوع داستان نوشته‌اند. از لحاظ علمی هم گویا نشان داده شده است که بین روایت و لحظه مرگ پیوندهایی وجود دارد. مثلاً چنین حالتی برای به دارآویختگانی که از مرگ نجات می‌یابند یا کسانی که قبل از غرق شدن نجات می‌یابند به وجود می‌آید. برگسون از «من محتضران» سخن می‌گوید یعنی در لحظه‌ای که خفگی آغاز می‌شود به نظر کسی که در آستانه مرگ است، چنین می‌آید که در همان یک لحظه سرتاسر زندگی‌اش را با کوچک‌ترین جزییات به چشم می‌بیند. به هر حال ما داریم داستانی را می‌خوانیم که راوی در لحظه مرگش روایت می‌کند. داستان در اینجا راوی را از مرگ نجات نمی‌دهد؛ برخلاف حالتی که به عنوان مثال در ماجرای شهرزاد در هزار و یک شب می‌بینم داستان از منظر مرگ گفته می‌شود نه در برابر مرگ. نه برای ‌گریز از مرگ. داستان، داستان ‌گریز از مرگ است. درست. تمام سعی مارکوس این است که به جنگ کره اعزام نشود. و در نتیجه به دست نیروهای پرشمار و بی‌باک کمونیست‌های چینی کشته نشود که خودش در داستان با آنها سمپاتی دارد. این نیروها، این نیروهای پرنفس که سرود ملی‌شان ورد زبان مارکوس است و در آن او را به نفی بردگی فرامی‌خوانند، سرانجام او را سلاخی می‌کنند. مارکوس هر کاری می‌کند برای‌ گریز از این حال است؛‌ گریز از مرگی هولناک. داستان مارکوس مثل داستان شهرزادی است که کشته شده است. او نتوانسته است داستان خود را در زندگی چنان بگوید که از مرگ بگریزد. او همه کار کرده است تا به هدفی برسد. به عنوان شاگرد و پسر یک قصاب یهودی، سفارش‌ها را می‌رسانده است. مرغ‌ها را پر می‌کنده است. تخته‌های قصابی را پاک می‌کرده است. هرگز والدینش را مایوس نکرده است. چوب بیسبال را پایین می‌گرفته است تا صرفاً توپ به آن بخورد. از یک مدرسه به یک کالج آمده است تا صرفاً از سختگیری‌های غیرمنطقی پدرش فرار کرده باشد. به انجمن اخوت نپیوسته است تا صرفاً درس بخواند. تلاش زیادی می‌کند تا زندگی‌اش در جنگ کره پایان نگیرد. اما او ضمن این شاگرد برتراند راسل است. سرکش است. این آدمی که می‌خواست پایگاه اجتماعی خود را بهبود ببخشد، که درس بخواند و برای خودش کسی شود، شورشی سرکشی است که کارش به اخراج از کالج و اعزام به جنگ می‌کشد. از این لحاظ او چندان بی‌شباهت به سایر قهرمانان در رمان‌های دیگر نیست. او در مقابل جامعه و عرف و باور آن می‌ایستد. شهرزاد هر کاری می‌کرد برای این بود که شاه، آن دیگر را وادارد یک شب دیگر او را زنده بگذارد. قهرمان رمان چه بخواهد چه نخواهد از عهده چنین کاری برنمی‌آید. آن دیگر، جامعه، سرانجام او را له می‌کند. به جنگ اعزامش می‌کند و به مرگی هولناک نابودش می‌کند. اما مارکوس به عنوان یک شخصیت داستانی، به اصطلاح درنیامده است. هدفدار بودن رفتار او بیشتر درخور آدمی حسابگر است که مراقب است خطایی نکند که مجبور شود تاوانی سنگین برایش بپردازد. اما در بیان عقایدش به رئیس کالج پروا نمی‌کند و سخنرانی مطولی را برای او ایراد می‌کند که از کتاب «چرا من مسیحی نیستم» از برتراند راسل گرفته شده است. برای واقع‌نمایی هم چند بار گفته می‌شود که آنها را قبلاً حفظ کرده است. اما در ابتدا ما هیچ نمی‌بینیم که علاقه‌ای به فلسفه یا حتی به راسل نشان داده باشد. گویی رمان‌نویس خواسته است این حرف‌ها را توی دهانش بگذارد. یا حالت تهوعی که در او به وجود می‌آید بی‌هیچ پیش‌زمینه‌ای است. فقط برای آنکه دفتر رئیس را به گند بکشد و عکس پرافتخار او را کثیف کند. مارکوس در بیشتر حالاتش می‌خواهد آدمی مثبت باشد تا در جنگ کره کشته نشود. به نظرم این قضیه نمی‌تواند از او یک قهرمان رمانی پروبلماتیک بسازد. او بیشتر در کلام مبارز است. در حالت انتزاع. اما در عمل چنین نیست. فکر می‌کنم راث زیادی توی این داستان دخالت می‌کند. زیادی دست این قهرمان را می‌گیرد و او را وادار به کارهایی می‌کند که نمی‌تواند یا زدن حرف‌هایی که نمی‌خواهد. او سرنوشتش را برگزیده است. یک آدم معمولی در یک موقعیت عالی اجتماعی. که همه‌اش هم با حرف‌شنوی و اجرای دستورات درست می‌شود و به دست می‌آید. اما راث برای آنکه نقد اجتماعی‌اش را مطرح کند باری روی دوش مارکوس می‌گذارد که در حد تحمل او نیست. نکته دیگر اینکه راث باید منظر مرگ را به شکلی در ساختار روایت تعبیه می‌کرد. یعنی اینکه ما باید این را حس می‌کردیم که داریم از زبان یک آدم در حال مرگ به داستانی گوش می‌دهیم. او یکی دو جا می‌گوید من مرده‌ام. همین. این کافی نیست. اما همه اینها به کنار. یک صحنه هست که قدرت راث را به عنوان یک نویسنده واقف بر احوال انسان به خوبی نشان می‌دهد. مارکوس در بیمارستان بستری شده است. مادرش به دیدن او می‌آید؛ مادر مذهبی و معتقد و نگران آینده فرزند. مارکوس ناچار است معشوق خود را به مادر معرفی کند. نگرانی مارکوس از اینجاست که مبادا مادر متوجه جای زخم ناشی از بریدگی دست اولیویا شود. اما مادر هیچ به رو نمی‌آورد. هیچ اشاره‌ای نمی‌کند. با این حال این برخورد مادر چندان برای مارکوس تسلی‌بخش نیست. چون او هنگام صحبت با اولیویا هرگز از نام کوچکش استفاده نمی‌کند و همیشه او را میس هاتن خطاب می‌کند. در این حال او می‌خواهد بفهماند که راضی نیست پسرش با دختری رابطه داشته باشد که رگ دستش را زده است. او هرگز دختر را به نام کوچکش صدا نخواهد کرد. در پایان باید افزود عشق هم مانند بسیاری اتفاقات دیگر گزینش مارکوس نیست. در برابرش قرار می‌گیرد. او با اینها روبه‌رو می‌شود. از دستورات تکراری کلیسایی خوشش نمی‌آید! اما واکنش‌های افراطی مربوط به زمان و سنت‌های بیهوده آن است که در سخنرانی کذایی رئیس هیات امنا، پس از آن شب بحرانی زمستانی و اتفاقات خوابگاه انعکاس می‌یابد. در پایان کتاب یادداشت کوتاهی است که اشاره به این دیدگاه دارد که چگونه ۲۰ سال بعد در همان کالج شورشی رخ می‌دهد، اما زمانه تغییر کرده است. خشونت و آن انضباط بی‌منطق و سنتی دیگر هدف و موجب احترام و لذت تلقی نمی‌شود. این بار به خواسته‌های دانشجویان توجه می‌شود. این بار کالج خودش را اصلاح می‌کند. و هیچ طوری هم نمی‌شود.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/53773
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید