امروز یکشنبه 08 شهریور 1405

Sunday 30 August 2026

روزهای قبل از حادثه


1401/08/01
کد خبر : 73955
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 61 نفر
دعوا سر تاریخ عروسی ادامه پیدا کرد. تاریخی که اونا تعیین کرده بودن ۲۳ تیر بود اما من دقیقا در تاریخ ۲۰ تیر تصمیم به طلاق گرفتم. عروسی عقب افتاد ولی اونا لطف کردن و گفتن ۱۴ مرداد عروسی می‌گیریم. خنده‌دار بود یعنی اینا واقعا معنی زمان رو نمی‌فهمیدن، انگار سه هفته عقب‌تر خیلی فرق می‌کنه. بعدها فهمیدم این پسر قبل از من دو تا نامزدی ناموفق دیگه هم داشته! یکیشون همون شب جشن نامزدی سر اینکه هیچ شاباشی به عروس ندادن به هم می‌زنه و اون یکی هم دو ماه بعد از نامزدی به هم زده و اینا از من مخفی کرده بودن. فامیل دور بودیم و چیز زیادی نشنیده بودم منم چیزی ازش نپرسیدم. خودشم گفت یه دختری بوده حرفش شده ولی فامیلا واسش حرف درآوردن. منم باور کردم ولی بعد مطمئن شدم که این‌طور نبوده و کاملا جریان رسمی بوده. باورهای غلط جامعه و ایده‌آل‌های مادی‌گرایانه باعث شده که خوب و بد از هم قابل تفکیک نباشه و زمانی که این باورها عمومی بشه اونی که ناسازگاره باید از این خط بره بیرون چون حتی نظم توی جامعه بی‌نظم خودش سبب بی‌نظمی بیشتر می‌شه و من جزیی از این جامعه بودم که به زور می‌خواست حالیم کنه من دارم اشتباه می‌کنم. بعد از اون دعوا که سر اس‌ام‌اس پیش اومد خواهراش اومدن پادرمیانی کنن. دعوتمون کردن واسه شام. روز پدر بود و من پررو بازم واسه پدرش کادو گرفتم اما وقتی از اون خواستم اقلا یه زنگ به پدرم بزنه بهم گفت از کی تا حالا صاحب پدر شدی؟... هیچ حرفیش به اندازه این دلم رو نشکست. اون شب می‌خواست بره تهران و موقع بدرقه کردنش به شوخی درباره طلاق حرف زد و گفت دادخواست بده و من سریع امضا می‌کنم. این حرف رو کاملا با خنده زد و فکر می‌کرد دیگه همه چی حل شده. تا یه هفته بعد گوشیم خاموش بود و وقتی بعد از یه هفته روشن کردم دیدم یه جوک خیلی بیمزه واسم فرستاده یا شایدم بد نبود ولی چون اون فرستاده بود من خندم نگرفت. اصلا حرصم دراومد یعنی حتی نگرانم نشده بود بپرسه کجا بودی ناراحتی، چه مرگته چرا خاموشی؟ شبش که زنگ زد با شادی و مسخره‌بازی شروع کرد به حرف زدن و من با حرص عجیبی که ته دلم بود مثل مسلسل حرفامو بهش زدم. حرفام که تموم شد با تعجب فاجعه‌آمیزی گفت آخه چرااااااااا؟ از حرص نفسم بند اومده بود واقعا نمی‌فهمید چرا! بهش گفتم چون احمقی، بچه‌ننه‌ای، درک نداری و شعور اجتماعیت صفره. اون لحظه که اینارو بهش گفتم احساس سبکیه خاصی می‌کردم. می‌دونید این آدم بدجوری اعتماد به‌نفسمو گرفته بود. مدام تحقیرم می‌کرد و همه داشته‌های منو به هیچ حساب می‌کرد. تابلوهای نقاشیم، قبولیم تو کنکور ارشد، لباس پوشیدنم که همیشه الگوی همه بود، همه رو بی‌ارزش می‌دید. می‌دونست که در حد من نیست به جای اینکه خودشو بکشه بالا می‌خواست منو بکشه پایین تا هم‌قد خودش بشم. دو سه روز بعد بود اومد دنبالم. گفتم باید بریم محضر سریع طلاق بگیریم. رفتیم. یه روز تعطیل بود. نمی‌دونم جشن مبعث بود یا میلاد فقط یادمه تو محضر جشن عقد بود. وقتی ما رسیدیم عروس داشت می‌گفت بله و همه کل کشیدن من بی‌اختیار گفتم بدبخت! محضر‌دار پرسید واسه چی اومدین؟ من بلند گفتم طلاق! یارو با خنده گفت به به چه روز مبارکی هم اومدین! خلاصه اینکه توضیح داد باید اول بریم دادگاه و... اون روز با هم حرف زدیم بازم دلم به طلاق نبود. خیلی مهربون شده بود. کلی به هم وعده وعید داد. قول داد که بعد از ازدواج می‌ریم تهران و خلاصه به معنای واقعی خرم کرد. قرار شد من فکرامو بکنم بعد بهش جواب بدم اما خودش دو روز بعد به هم اس داد کی بریم دادگاه! منم گفتم زودتر بیا اونم گفت حتما به زودی می‌یام. بعد برام آرزوی مرگ کرد و گفت تا حالا هر چی برام خریده دونه به دونه از حلقومم می‌کشه بیرون و یه ریالم مهریه نمی‌ده. منم جواب دادم که حاضرم مهریه هم بدم ولی از دست تو خلاص بشم! فرداش پدرش با خواهرش اومدن خونمون عصبانی و بغ کرده! اولش سعی می‌کردن آروم باشن. پدره شروع کرد حرف زدن. تازه فهمیدم این پسر انتقالیشم گرفته و دروغ می‌گه می‌ریم تهران و دور می‌شیم. بهم گفتن چرا بهونه می‌گیری دردت چیه گفتم پسرتون روراست نیست، بددهنه و... خواهرش گفت تقصیر زنه اگه مرد دروغ بگه! تقصیر زنه اگه مرد بد بشه، تقصیر زنه که... بعد بحث تاریخ عروسی شد و گفتم زوده که پدره حرصش گرفت. شروع کرد به اولتیماتوم دادن: تاریخ همونه که ما گفتیم، همینه که هست، تو کل شهرم بگردی یکی مثل پسر من گیرت نمی‌یاد، از خدات باشه ما تو رو گرفتیم. اینارو می‌گفت و هی صداشو بالا می‌برد منم خیلی آروم ولی محکم گفتم لطفا واسه من تعیین تکلیف نکنید از این خبرا نی... که یهو با داد و بیداد پاشد منو بزنه! که مادرم و خواهرم دستشو گرفتن و من به طرز عجیبی آروم بودم حتی یه تکونم نخوردم از جام! حالا اون هی داشت فحش می‌داد و بد و بیراه می‌گفت و این وسط مامان و خواهر منم کپ کرده بودن از ترس. یادمه پا شدم درو وا کردم که یعنی بیرون اونم با همون عربده‌ها گفت تاریخ عروسی سر جاشه خواستی می‌یای نخواستی خودت می‌ری دادخواست طلاق می‌دی فکر یه قرون مهریه هم نکن اگه نری اینقدر میشینی تا موهات رنگ دندونات بشه. خلاصه اون روزم گذشت. یادمه تو همین ‌گیر و‌دار بود که پدرم بالاخره خودشو قاطی کرد. یه روز اومد خونمون و من داشتم با خواهرم جر و بحث می‌کردم (هیچ وقت نفهمیدم چرا خواهرم اینقدر از طلاق من وحشت داشت) یه دفعه پدرم زد زیر گریه و من خشکم زد! لال شدم! اصلا درد خودم یادم رفت. هیچ وقت فکر نمی‌کردم اهمیتی واسه بابام داشته باشم. با همه بی‌تفاوتی‌هاش و دور بودنش اون روز دلم بدجور گرفت. طاقت اشکش رو نداشتم. قبل از اون هم گریه مادرم رو دیده بودم به خاطر من. واسه همین خیلی از خودم بدم اومد که باعث این همه ناراحتی شدم خدا می‌دونه چقدر به خودم لعنت فرستادم. پدرم گفت می‌ره با اون خانواده حرف می‌زنه که اختلافات حل بشه گفتم نرو تصمیمم رو گرفتم تمومه. دو روز بعد رفتیم دادگاه...
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/73955
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید