امروز جمعه 16 مرداد 1405

Friday 07 August 2026

رویکردی جامعه شناختی به هویت ملی


1401/08/01
کد خبر : 44343
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 71 نفر
● نظریه های جامعه شناسان: دیدگاه کنش متقابل نمادین دیدگاه کنش متقابل نمادی به عنوان یکی از دیدگاه های مسلط روان شناسی اجتماعی و مورد اقبال جامعه شناسان تلاش دارد بنیان های نظری هویت را در قالب سازه هایی اجتماعی ارائه نماید (Howard ۲۰۰۰). از این روست که سنت جامعه شناختی نظریه هویت، بیش از همه به تعامل گرایی نمادین پیوند خورده است (شارع پور و خوش فر ۵۴ و ۶ : ۱۳۸۰). قضیه بنیادین[۱] در تعامل گرایی نمادین از این قرارست که مردم معانی نمادین را به اشیا، رفتارها، خودشان و دیگران الصاق می کنند، و این معانی را طی تعامل منتقل می نمایند و بسط می دهند. افراد نه بر مبنای خصوصیات غیرانتزاعی[۲] اشیا، بلکه بر مبنای معانی که این اشیا برای آنان دارند، رفتار می کنند. پس معانی و در نتیجه هویت ها طی تعامل است که شکل می گیرند و بسط می یابند (Woodward ۲۰۰۰: ۱). هر چند تجربه فردی و ساخت شخصی معنا، معانی مشترک اجتماعی را جرح و تعدیل می کند (Deaux ۲۰۰۰: ۸). بدین ترتیب هویت ها، شخص را بنابر روابط ضمنی شان، در فضای اجتماعی قرار می دهند و نمادهایی اند که معانی شان بسته به کنش گران و موقعیت ها، تغییر می کند (Howard ۲۰۰۰). از این رو ویژگی مشترک در دیدگاه کنش متقابل نمادین، اهمیتی است که برای محیط اجتماعی در شکل گیری خود قائلند. لیکن رویکردهای تعامل گرا به هویت، در تاکیدشان بر ساخت اجتماعی و هویت از سویی و فرآیندها و تعاملاتی که طی آنها هویت ها ساخته می شوند، از سوی دیگر، تفاوت می کنند و به دو دسته تقسیم می شوند: تعامل گرایان ساختی[۳] و تعامل گرایان فرآیندی[۴] (گلچین ۱۱۸-۱۳۷۸:۱۱۷؛Howard ۲۰۰۰). دیدگاه کنش متقابل نمادی و نیز نظریات کولی و رزنبرگ هر چند گام های اصلی را در تبیین هویت برداشته اند اما از آنجا که به طور مشخص تمایزی بین انواع هویت قائل شده اند و به تاثیرگذاری ساختارهای کلان همانند نهاد سیاست در ایجاد هویت اشاره ای ننموده اند، نمی توانند تبیین کاملی از شکل گیری برخی هویت ها همانند هویت ملی ارائه دهند. ● تعامل گرایان ساختی چهره شاخص تعامل گرایان ساختی، منفورد کان[۵] ، پایه گذار مکتب آیوا[۶]ست. متفکرین این مکتب، بر عملیاتی سازی مفاهیم تعامل گرایی نمادین ( نظیر خود، گروه مرجع و یا ابژه اجتماعی[۷] )، به نحوی استاندارد که بتوان فرضیات را بطور تجربی آزمود، تاکید داشتند. هدف غایی ایشان فراهم آوردن امکان طرح گزاره های تعمیم پذیر درباره رفتار انسان بود. بر این اساس کان به سال ۱۹۵۰ آزمون بیست جمله ای[۸] ( یا آزمون من کیستم؟[۹] ) معروف خود را به عنوان یک ابزار پژوهش عرضه داشت (UIowa ۲۰۰۲). به نظر کان، خود که کانون نظریه جامعه شناختی قرار دارد، در تعامل اجتماعی و با درونی شدن ایستارهای دیگران نسبت به خود شکل می گیرد. دیگرانی که فرد با آنها در تماس است یا به نحوی از آنان آگاهی دارد. برای پژوهش درباره خود، می توان آن را مجموعه نسبتاً ثابت و پایداری از ایستارها درباره هویت خود شخص در نظر گرفت. حال از آنجا که ایستارها، آمادگی برای عمل هستند، زمینه برای تبیین و پیش بینی فعالیت های شخص آماده می شود. بدین ترتیب، کان، خود را به عنوان مجموعه ای از ایستارها ( یعنی من مفعولی ) مفهوم سازی می کند و با پرسش از مردم درباره ایستارهای شان نسبت به خودشان، مسئله ذهنیت خود را پوشش می دهد. این کار تلاشی عینی برای کشف هویتی ذهنی است. کان، آزمون بیست جمله ای خود را بدین منظور تنظیم نمود. کان دریافت که پاسخ ها به پرسش من کیستم؟ را می توان به دو گروه اجماعی[۱۰] و نیمه اجماعی[۱۱] تقسیم نمود. پاسخ های اجماعی، پاسخ هایی را در خصوص تشخیص هویت در بر می گیرد که برای دیگران آشکارست یا می تواند آشکار باشد. مواردی مانند تعلق مذهبی، جنسیت، و تعلق طبقاتی جزو پاسخ های اجماعی محسوب می شوند. اما پاسخ های نیمه اجماعی، شامل آن دسته از پاسخ هایی در خصوص تشخیص هویت می گردد که خصوصی تر تلقی می شوند. مانند خوشحالی یا غمناکی، بدبینی یا خوش بینی، و از این قبیل. چنانکه انتظار می رود اکثر افراد ابتدا به هویت اجماعی، و فقط پس از آن به هویت نیمه اجماعی ( جهان خصوصی تر و شاید از نظر ارتباطی، کمتر تنفیذی شان ) فکر می کنند. چرا که بنا بر فرض، افراد خودشان را از خلال تماس با دیگران می شناسند و چنانکه پیشتر اشاره شد من مفعولی عبارتست از ایستارهای درونی شده دیگران. این ایستارهای خود که برای فرد از بیشترین اهمیت برخوردارند، ایستارهای اجماعی وی را می سازند. بنا بر همین اهمیت و در نتیجه آمادگی برای تشخیص هویت است که کان آن را عامل برجستگی می نامد. به قسمی که یک ایستار هر چه سریع تر به ذهن بیاید، برجسته تر محسوب می شود؛ و تشخیص هویت اجماعی، نوعاً برجسته ترست. ولی اهمیت و برجستگی پژوهش کان یکی توجه به این نکته بود که برجستگی موارد اجماعیِ تشخیص هویت برای تمام افراد صدق نمی کند و افراد در نشان دادن وابستگی به سن، جنسیت، تحصیلات، مشارکت در گروه و مانند اینها، بسیار با یکدیگر متفاوتند. دیگر اینکه با ابزار استانداردی مانند آزمون بیست جمله ای، می توان میزان تفاوت افراد با یکدیگر را در امر تشخیص هویت سنجید و بین این امور و سایر ویژگی های آنان روابط همبستگی برقرار کرد (اسکیدمور ۵-۱۳۷۲:۲۷۴). ● اصحاب کنش متقابل هربرت بلومر[۱۲]، از جامعه شناسان مکتب شیکاگو[۱۳]، شخصیت برجسته تعامل گرایان فرآیندی محسوب می شود. وی کارِ کان را از ظرایف بی بهره و خالی از دقایق می داند. چرا که با بیست جمله نمی توان آن چنانکه باید فرد را شناخت (اسکیدمور ۱۳۷۲:۲۷۶). اندیشمندان این مکتب عمدتاً بر پژوهش به روش مشاهده مشارکتی[۱۴] تاکید می ورزیدند. به روایتی مکتب شیکاگو به واسطه اینکه به شدت بر فهم نظام معنایی[۱۵] یک فرد یا گروهی از افراد، بدون تاکید بر کشف الگوهای تعمیم پذیر در رفتار انسان، اصرار داشتند، بیشتر انسان شناختی[۱۶] بود تا جامعه شناختی (ریتزر ۱۳۷۴:۷۵؛) لذا تعامل گرایان فرایندی، بر فرایندهای مذاکره[۱۷] تاکید دارند. مذاکره درباره اینکه افراد چه کسانی هستند، برای تعریف های طرفینیِ موقعیت ها، بنیادی محسوب می شود. این مذاکرات است که زمینه ارائه خود[۱۸] یا مدیریت بیان[۱۹] را مهیا می سازند. در نتیجه هویت ها، سازه های اجتماعی استراتژیک هستند[۲۰] که طی تعامل ایجاد شده و دارای پیامدهای مادی و اجتماعی اند. این سنت، سازوکارهای تعاملی خاصی را که طی آنها هویت ها ساخته می شوند، آشکار می سازد. این سازوکارها نیز همیشه بوسیله سلسله مراتب اجتماعی شکل گرفته اند. چنانکه در اندیشه های گافمن[۲۱]، به عنوان کسی که جامعه شناسی، مردم شناسی و روان شناسی اجتماعی را با هم ترکیب می کند (جنکینز ۱۳۸۱:۱۱۵)، چگونگی درگیر شدنِ سلسله مراتب منزلتیِ ( بطور خارجی مربوط ) در چرخ دنده های تعاملی[۲۲] ، با جزئیات تشریح شده است. زبان، از دیگر موضوعات مورد علاقه رویکرد فرآیندی است. در واقع، از آنجا که معنا طی تعامل ساخته و پرداخته می شود، زبان در این میانه نقشی اساسی بازی می کند؛ چه بطور مستقیم و در تعامل و چه بطور غیر مستقیم و از طریق انواع رسانه ها (۲۰۰۰ هوارد بکر).مطابق با نظر کولی میتوان گفت که هویت یک فرد، همان «خود آینه سان» او است، که در جریان تعاملات فرد با دیگران شکل می گیرد. بر این اساس، هویت تعریفی است که فرد به واسطه تعاملاتش با دیگران و یا به عبارتی با نگاه کردن در آینه دیگران، از خود به دست می آورد. این «خود آینه سان»، همان «Me» یا «من مفعولی» مورد نظر مید، می باشد که بیانگر هویت فرد است. این هویت ضرورتا اجتماعی است و در جریان تعاملات و ارتباطات اجتماعی شکل گرفته و فرد از آن آگاهی می یابد. تعاملات اجتماعی انسان مبتنی برتبادل معانی است. این تبادل معانی از طریق نمادها صورت می گیرد. برخی «I» یا «من فاعلی» مورد نظر مید را هویت فردی و «من مفعولی» را هویت اجتماعی دانسته اند. با توجه به این که «من فاعلی» در آگاهی فرد، ظاهر نمی شود و فرد خود را به وسیله آن معرفی نمی کند نمی تواند معادل هویت فردی فرد باشد. «من فاعلی» تنها واسطه یا زمینه ای است که فرد به وسیله آن «من مفعولی» خویش را درک می کند. هویت می تواند فردی یا جمعی باشد اما در هر صورت اجتماعی است و معادل «من مفعولی» مید می باشد. همچنان که بلومر خاطر نشان می سازد مبنای روابط انسانی کنش متقابل نمادی است و در جریان این کنش متقابل نمادی و بر حسب موقعیت های مختلف، افراد از واقعیت ها پنداشت ها یا تغییرهایی به دست می آورند. هویت یا خود اجتماعی افراد یکی از این واقعیت ها می باشد. بر این اساس، هویت فرد پنداشتی است که او از خود در جریان کنش متقابل نماید با دیگران به دست می آورد. مطابق با نظر کان، هویت، فرد، همان هویت اجتماعی اوست. به این معنا که فرد به واسطه روابطی که با دیگران دارد و یا در رابطه با نظام اجتماعی ای که در آن قرار دارد خود را توصیف می نماید و یا هویت خویش را از ابراز می دارد. بر اساس دیدگاه این نظریه پردازان، هویت فرد در فرایند جامعه پذیری یا اجتماعی شدن شکل می گیرد. کولی بر نقش گروه های نخستین یعنی خانواده و گروه های همبازی تاکید زیادی دارد. مید تاثیر نقش پذیری کودک در جریان بازی ها را بر روی تکوین خود یا شکل گیری هویت بسیار مهم می داند. در مجموع بر مبنای دیدگاه کنش نمادی می توان گفت که عوامل جامعه پذیری همانند خانواده، مدرسه، همسالان، گروه های مرجع و رسانه های گروهی اهمیت زیادی در فرایند هویت یابی دارند. موریس رزنبرگ تحت تاثیر دیدگاه کنش متقابل نمادی برای تبیین هویت، گامی به جلو برداشته است. او با ارائه مفاهیم خود به معنای کلی هم «شناسا» و هم «شناخته» و «پنداشت از خود» به معنای «شناخته» که در واقع برگرفته از «من فاعلی» و «من مفعولی» مید می باشند تاکید مشخص تری بر مفهوم هویت دارد. بر اساس نظریه او می توان گفت که هویت فرد همان «برداشت از خود» است که عبارت است از«جامعیت اندیشه ها و احساساتی که فرد در ارجاع خودش به عنوان یک شناخته عینی دارد.» هویت در اینجا هر چند بخشی ازخود فرد و حتی بخش کوچکتر آن است اما اهمیت فوق العاده ای دارد و برای هر فرد مهمترین شناخته در جهان به حساب می آید. ● نظریه هویت[۲۳] تلاش برای طرح و توسعه یک نظریة خودِ[۲۴] هر چه صیقلی تر، عمده ترین نیروی محرک اکثر نظریه پردازی ها در دیدگاه کنش متقابل نمادین بوده است. آرایی که به رویکرد ساختیِ این دیدگاه نزدیک تر هستند، تا رویکرد فرآیندی آن (Stryker & Burke ۲۰۰۰). ماحصل این بحث ها را می توان با اتکا بر پژوهش های شلدون استرایکر[۲۵]، جورج مک کال[۲۶] و جی. ال. سیمونز[۲۷]، و پیتر برک[۲۸] زیر عنوان مشترک نظریه هویت قرار داد. استرایکر مسئله عمده این دیدگاه را عدم دقت برخی از مفاهیم آن می داند. به ویژه مفهوم حیاتی خود، آنچنان ناپالوده است که امکان هر گونه کار جدی را سلب می کند. وی خود را مجموعه ای متشکل از هویت های مجزا تعریف می کند که مختصات جایگاهی[۲۹] درونی شده اند و در تعامل اجتماعی، ادعا و تایید شده اند. بر خلاف استرایکر که بیشتر بر ساخت اجتماعیِ بیرونی و ساخت خود تاکید دارد، مک کال و سیمونز با تجمیع ساخت اجتماعی و فرایندهایِ خود در تعامل، نقش ها را بیشتر مورد تاکید قرار می دهند. نقش هایی که نوعاً، همچنان که افراد در پی تحقق اهداف و طرح های گوناگون خودشان هستند، ساخته و پرداخته می شوند. بنابراین یک هویت نقش[۳۰]، آن ویژگی و آن نقشی است که فرد برای خودش به عنوان اشغال کنندة یک جایگاه اجتماعی خاص قائل می شود. از این رو هویت نقش یک تصور خیالی از خود فرد ( اغلب بطور ذهنی ) در یک جایگاه می سازد. پس هر هویت نقش یک بخشِ قرار دادیِ متصل به جایگاه ها در ساخت اجتماعی، و به همان ترتیب یک بخشِ منفردِ[۳۱] ساخته شده در تخیلات افراد دارد. برک نیز در همین اثنای کار بر روی مفهوم سازی فرآیندهای خود را برای تکمیل کارهای استرایکر، مک کال و سیمونز آغاز کرد. وی ایدة نقش ـ هویت ها ( به عنوان اجزای مفهوم کلی خود ) را ایده جدیدی نمی داند. چرا که می توان آن را دست کم تا جیمز و مید تعقیب کرد ( اگر چه که آنان بیشتر به تمرکز بر خود کلی گرایش داشتند ). نویسندگان بعدی این ایده را بسط دادند و آن را به جایگاه ها در ساخت اجتماعی پیوند زدند. اقدامی که برک آن را مهمترین شکوفایی در نظریه خود می شمارد. از آن رو که مسئله اتصال هویت و عملکرد ( خود و نقش ) را هر چه بیشتر قابل حصول می سازد. وی انگاره های مشترک در آثار این نویسندگان اخیر را اینگونه بر می شمارد: ۱) هویت ها، معانی اند که شخص به خود به عنوان یک ابژه در یک موقعیت اجتماعی یا یک نقش اجتماعی، نسبت می دهد؛ ۲) هویت ها رابطه ای[۳۲] اند؛ ۳) هویت ها بازتابی[۳۳] اند؛ و ۴) هویت ها منبعی از انگیزه اند که بطور غیر مستقیم عمل می کنند. ● نظریه های روان شناسان اما نظریه های روان شناسان هویت تنها اوائل دهه هفتاد بود که پا به عرصه وجود گذاشت. اندیشه های صاحب نظران این رویکرد با اعتقاد به فرایندهای روانی شخص که نقشی ضروری در ساخت و پرداخت هویت ایفا می کنند (Gergen ۱۹۹۶)، عمدتاً با دیدگاه شناخت اجتماعی همپوشی دارند. این دیدگاه، از دیدگاه های مسلط در روان شناسی اجتماعی است که بیشتر در قالب ساخت های شناختی به تبیین بنیان های نظری و تجربی هویت می پردازد. در میان نظریه های شناخت اجتماعیِ متمرکز بر ساخت های شناختی، نظریه هویت اجتماعی و نظریه دسته بندی خود[۳۴]، سنتی تحقیقاتی و نظری را شکل می دهند که اینک همانگونه که اشاره شد با بیش از سه دهه قدمت، به آغاز دهة۷۰ باز می گردد. تاجفل[۳۵] و همکاران، در سال ۱۹۷۱، نتایج تحقیقاتشان را در پارادایم گروه حداقلی[۳۶] منتشر کردند. یکسال بعد، تاجفل، بحثی در دسته بندی اجتماعی منتشر ساخت که در آن با بکارگیری مفهوم هویت اجتماعی و فرضیة وجودِ انگیزه برای هویتِ اجتماعیِ مثبت، تلاش کرد داده های گروه حداقلی را ملموس سازد. با وجود این، نظریه هویت اجتماعی در نیمه دهه ۷۰ شکل گرفت. یعنی زمانی که کاربردهای پیچیده تر نظریه ـ که بطور پیوسته توسعه می یافت ـ با جزئیات بیشتر و نظاممندتر به کار گرفته شد. عمده اندیشه ای که به عنوان نظریه هویت اجتماعی شناخته می شود ( واژه ای که در سال ۱۹۷۸ برای ساده سازی تعبیراتی که از آرا تاجفل می شد، توسط ترنر[۳۷] و براون[۳۸] وضع گردید )، بدواً برای تبیین تبعیض بین گروهی در پارادایم گروه حداقلی مطرح شد. تاجفل و همکاران دریافتند که صرفِ دسته بندی اجتماعی افراد در دو گروه مجزا، می تواند منجر به گونه ای رفتار بین گروهی شود که افراد به نفع اعضای گروه خود و به ضرر افراد بیرون از گروه عمل کنند. در واقع این موضوع آشکار ساخت که صرف آگاهی از بودنِ در یک گروه در مقابل گروه دیگر، تحت شرایط خاص، برای به راه افتادن فرآیندهای رقابت و تبعیض بین گروهی کافی است. تاجفل و ترنر این بحث را پیش کشیدند که دسته بندی اجتماعیِ افراد در این پارادایم حداقلی، هویت اجتماعی برای آنان ایجاد می کند. به عبارت دیگر آنان، عضویت در دسته اجتماعی مشخصی را به عنوان تعریف خود پذیرفتند. هویت اجتماعی به عنوان جنبه ای از خود انگاره شخص، مبنی بر عضویت های گروهی مفهوم سازی شد. به این معنا که هویت اجتماعی، تعریف شخص از خودست بر اساس برخی از عضویت هایِ گروهیِ اجتماعی و با ملاحظات ارزشی و احساسیِ مقارن آن ( برای مثال تعریف خود به عنوان ما ایرانی ها یا ما زن ها ) (Turner ۱۹۹۹: ۶, ۸). در اواخر دهه۷۰ طرح معضلاتی در نظریه هویت اجتماعی و تحقیقات مربوط، به برانگیختن اندیشه هایی کمک کرد که بعداً به نظریه دسته بندی خود انجامید. نظریه دسته بندی خود، تنها به حل برخی از این مسائل بسنده نکرد بلکه بسطی عمده در پهنه کاربرد سنت هویت اجتماعی به وجود آورد: از روابط بین گروهی و تضاد اجتماعی گرفته تا قلمرو فرایندهای گروهی، شناخت اجتماعی و شکل گیری تصورات قالبی. این فرایند با به کارگیری اندیشه های هویت اجتماعی و دسته بندی خود در روابط متقابل خود انگاره و شخصیت، در حوزه های دیگری بجز جریان اصلی روان شناسی اجتماعی نیز استمرار یافته است. نظریه دسته بندی خود با تمایز میان هویت اجتماعی ( تعریف های خود[۳۹] بر اساس عضویت در دسته های اجتماعی ) و هویت شخصی ( تعریف های خود بر اساس صفات شخصی یا منحصر به فرد فردی ) پا به عرصه گذاشت. وقتی که افراد، خود را بر اساس عضویت مشترک در یک دسته اجتماعی معرفی می کنند، تاکیدی شناختی بر شباهت های درون گروهی و تفاوت های بین گروهی، در ابعاد مربوط، وجود دارد. افراد خودشان و دیگران را بر اساس دسته بندی های اجتماعیِ برجسته[۴۰]، بطور قالبی تصور می کنند که در نتیجه منجر به یک هویت ادراکی تقویت شده میان خود و اعضای درون گروه و یک تضاد ادراک شده میان اعضای درون گروه و برون گروه می شود. آنجا که هویت اجتماعی نسبتاً برجسته تر از هویت شخصی می شود، افراد خود را کمتر به عنوان اشخاصِ بطور فردی متفاوت وبیشتر به عنوان باز نمایی هایِ نمونه وارِ مشابه دستة درون گروه شان می بینند. به علاوه، به عنوان ملاحظه ای روان شناختی، اندیشه های کلیدی این نظریه از این قرارست: نخست، سطح و نوع هویت مورد استفاده برای باز نمایی خود و دیگران با محرک ها، ارزش ها و انتظارات فرد، دانش پس زمینه ای، و آرا فرد و زمینه اجتماعی که در آن مقایسه صورت می گیرد، تغییر می کند. دوم، برجستگی هویت اجتماعی مشترک به غیر شخصی سازی درک از خود می انجامد. سوم، غیر شخصی سازی، رفتار گروهی ( یعنی کنش جمعی و فرایند های اداره شده توسط یک خودِ اجتماعیِ مشترک ) را تولید می کند (Turner ۱۹۹۹: ۱۰-۱۴). مهمترین نظریاتی که در این بخش مورد توجه می باشد نظریه تاجفل و جنکینز می باشد که به صورت کوتاه آنها را مورد بررسی قرار می دهیم: ● نظریه هویت اجتماعی (Social Identity Theory) این نظریه در سال ۱۹۸۱ توسط تا جفل(Tajfel) ارایه گردید به نظر او آن بخش از هویت ما نشات گرفته از گروهی است که به آن تعلق داریم ( درون گروه یا Ingroup) به وسیله ترجیح مقایسه اسنادهای گروه خود نسبت به کسانی که در خارج از گروه هسند (برون گروه یا (Outgroup تشکیل می گیرد. به نظر او، یک احساس مثبت نسبت به اینکه کی هستیم و در برابر اعضای درون گروه و برون گروه چگونه عمل می کنیم کسب می نماییم. تعلق به یک گروه خاص، علتی برای تبعیض فرد نسبت به برون گروه و طرفداری از درون گروه یا گروه خود است. این تمایز گذاری بین گروه خود و گروه غیر خود کمک می کند تا هویت اجتماعی فرد در آن شرایط بروز کند و تعریف بشود. هویت اجتماعی فرد بوسیله گروهی که به آن تعلق دارد تعیین میشود. این هویت تابعی از ویژگی های فرهنگی آن گروه است و مبتنی است بر تفسیر درون گروه و برون گروه می باشد. بنابراین پرسش از ترجیحات درون گروهی بیانگر میزان تعلق اجتماعی است. هویت اجتماعی از جامعه به جامعه دیگر متفاوت است و تابعی از فرهنگی آن جامعه می باشد. بنابراین هویت افراد هر جامعه ویژه آن هاست و قابل تعمیم به سایر فرهنگ و گروه های دیگر نیست. هنگامی فرد هویت اجتماعی دارد که هنجارهای گروه بر او تاثیر گذار باشد و این مهم ترین شیوه کنترل حجم وسیعی از افراد است که بوسیله یکدیگر شناخته می شوند (آلمان، ۱۳۷۵-۳-۶۲). اهمیت نظریه «هویت اجتماعی» تاجفل در این است که مفاهیم درون گروه و برون گروه را وارد بحث هویت می نماید. بر اساس این نظریه، تمایز گذاری بین گروه خودی و گروه غیر خودی، مبنای شکل گیری هویت اجتماعی است. با این تمایز گذاری، فرد نسبت به گروه خودی یک احساس مثبت و طرفدارانه پیدا کرده و نسبت به گروه غیر خودی تبعیض قائل می شود. بر مبنای این نظریه هنگامی در یک جامعه چند قومی می توان از هویت ملی صحبت کرد که درون گروه و برون گروهی که بر مبنای قومیت ها بوده و عاملی برای تبعیض نسبت به سایر اقوام به عنوان برون گروه می باشد از میان رفته ودرون گروهی بنام ملت ایجاد شود که همگی اعضای آن با دست یافتن به هویت ملی، احساس طرفدارانه و مثبتی نسبت به هم پیدا کنند. ● نظریه ریچارد جنکیز(Richard Jenekins) هدف اصلی ریچارد جنکینز در کتاب خویش با عنوان «هویت اجتماعی» بازسازی مفهوم هویت اجتماعی برای کاربرد جامعه شناختی است و برای این کار، برایجاد ارتباط بین مدل های انضمامی و انتزاعی هویت که می توان آن را نوعی پیوند میان ساختار و کنش دانست تاکید دارد. به نظر او، اگر هویت یک پیش نیاز برای زندگی اجتماعی است عکس آن نیز درست است. یعنی هویت فردی نیز جدا از دنیای اجتماعی دیگر مردم معنی ندارد. اشخاص منحصر به فرد و متغیر هستند اما خود بودن به طور کلی امری است که به شیوه ای اجتماعی ساخته شده است. یعنی در فرآیندهای اولیه و بعدی جامعه پذیری و کنش متقابل اجتماعی بدست می آید. هویت حاصل و دیالکتیک درون و برون و یا فرد و جامعه است و دیالکتیک درونی- بیرونی هویت یا بی فرآیندی است که در جریان آن همه هویت های جمعی و فردی شکل می گیرد. هویت هایی همانند خود بودن، انسان بودن، جنسیت و در برخی شرایط خویشاوندی و قومیت هویت های اولیه هستند. این هویت ها که در مرحله نوزادی و مراحل اولیه کودکی نمود پیدا می کنند نسبت به سایر هویت ها (ثانویه) درمقابل تغییر و دگرگونی نیرومندتر و ارتجاعی تر هستند. هر چند تمامی هویت های اجتماعی از قابلیت تغییر و دگرگونی برخوردارند اما هویت اولیه کمتر ممکن است دچار تغییرات واضح و مشخصی بشوند. در همین راستا، ریچارد جنکینز با دسته بندی هویت ها به دو دسته اصلی اولیه و ثانویه، گام مهمی برای رفع این نقیصه برداشته است. جنکینز هر چند با ارائه «دیالکتیک درونی- بیرونی هویت یابی» هویت را حاصل دیالکتیک درون و برون و یا فرد و جامعه و به عبارت دقیق تر همان «من فاعلی» مید و دیگران می داند اما در نهایت معتقد است که هویت پدیده ای اجتماعی است. به نظر او هویت هایی همانند خود بودن(تعریف فرد از خود به عنوان یک شخص منحصر به فرد). انسان بودن و جنسیت ودر برخی شرایط خویشاوندی و قومیت های اولیه هستند که در مراحل نوزادی و کودکی نمود پیدا می کنند و در واقع حاصل تعاملات فرد با گروه های نخستین همانند خانواده و همسالان هستند. اما هویت های ثانویه. هویت هایی هستند که بیشتر تحت تاثیر تعاملات اجتماعی در قالب گروه های ثانویه شکل می گیرند. هویت های اولیه نسبت به هویت های ثانویه در مقابل تغییر و دگرگونی بسیار نیرومندتر و ارتجاعی تر هستند. به نظر جنکینز ساختار و قدرت سیاسی می تواند نقش مهمی در تغییر هویت ها و یا ایجاد آنها داشته باشد. نقش آن در ایجاد هویت های ثانویه با اهمیت است. هویت اسمی یا ظاهری که فقط به وسیله اسم مشخص می شود می تواند به کرات توسط ساختار سیاسی برای دسته بندی مردم ایجاد شود. بر مبنای نظریات جنکینز می توان هویت قومی را یک هویت اولیه و هویت ملی را یک هویت ثانویه دانست. به همین جهت است که هویت قومی نسبت به هویت ملی نیرومندتر و ارتجاعی تر است و در یک جامعه چند قومی، ایجاد هویت ملی یک فرایند بسیار دشوار می باشد. مطابق با دیالکیتک درونی - بیرونی، آنچه مردم درباره ما فکر می کنند به همان اندازه اهمیت دارد که ما در مورد خودمان فکر می کنیم. بنابراین هویت اجتماعی دو جانبه است. ما در دیالکتیک درونی - بیرونی بین خودپنداری و تصور عامه، نه تنها خودمان را شناسایی می کنیم بلکه دیگران را نیز می شناسیم و توسط آنها نیز شناخته می شویم. در برخی موارد قدرت و به عبارت دیگر سیاست می تواند در فرایندهای حفظ و تغییر هویت نقش محوری داشته باشد. در یک زمینه سیاسی هویت های جمعی می توانند ابراز شوند، مورد دفاع قرار گیرند، تحمیل شوند و یا مقاومت نمایند. در این موارد نقش عوامل بیرونی اهمیت زیادی پیدا می کند. هویت می تواند اسمی(ظاهری) و واقعی باشد. هویت ها می توانند ثابت باشند و یا دچار دگرگونی شوند. مثلا هویت اسمی که برای دسته بندی مردم به کار می رود ممکن است توسط دولت تغییر نماید. هویت های اسمی و واقعی هر چند از نظر تحلیلی متمایز هستند ولی درعمل درگیری نزدیکی با هم دارند. در درون سازمان ها یا نهادها، هویت های نهادینه شده ای وجود دارد که به خاطر ترکیب ویژه خود از هویت های فردی و جمعی متمایز هستند. در این سازمان ها هویت های فردی به متصدیان اعطاء میشود. زمان و مکان برای مفهوم علمی اجتماعی هویت جزو منابع اساسی هستند. این به معنای نسبی بودن هویت است(جنکینز- ۱۹۹۶، ۲۸-۱۹). بر اساس تمایزی که جنکینز میان هویت های اولیه و ثانویه قائل است می توان گفت که هویت قومی یک هویت اولیه است و گروه های نخستین در شکل گیری آن نقش اصلی را ایفا می کنند. درهمین راستا می توان گفت که هویت مورد نظر کولی، بلومر، کان و رزنبرگ معادل هویت اولیه می باشد. بنابراین این نظریات می توانند به خوبی هویت قومی را تبیین نمایند. این امر، متناسب با دیدگاه کهن گرایی در مورد هویت قومی است. بر اساس این دیدگاه، نوعی ارتباط میان قومیت و خویشاوندی و نیز روابط قومی- عاطفی میان مردمی که اجداد مشترک و گاه سرنوشت مشترک این جهانی برای خود تصور می کنند وجود دارد. هویت قومی در اینجا عنصر اساسی ومحوری تحول شخصیت تلقی می شود که ارتباط نزدیکی با تصور «خود»، مراحل اولیه جامعه پذیری، آموزش زبان و اعتقادات مذهبی و سیاسی دارد. بر مبنای این دیدگاه هویت ملی همان هویت قومی است و همانند آن پدیده ای کهن، طبیعی و جهانشمول می باشد منتها فراگیرتر از آن است. دریک جمع بندی از نظرات جنکینز می توان گفت که هویت، دیالکتیک فرد و جامعه است. هویت به طور ذاتی، «خود - انعکاسی» است، زیرا فرد در فردیت خود، جامعه را در درون ذهن منعکس ساخته و بر اساس آن به ساختن «خویشتن» می پردازد. جامعه نه محصول ذهن افرد است نه ساخته نظم اشیا و روابط مادی پدیده ها. ضمن اینکه تحول و استحاله، نه ثبات و یکسانی، ویژگی آن را تشکیل می دهد. بنابراین با پذیرفتن هویت های جمعی و فردی از یک طرف و نسبی بودن این هویت ها در بستر تاریخی- فرهنگی متعدد، هیچ گونه پیش بینی پذیری و تجویزی در این مورد نمی توان انجام داد. به عبارت دیگر ثقل هویت جمعی در عرصه فرهنگی است و این عرصه بی نهایت شکننده و ناپایدار است. در پهنه همین شکنندگی است که هویت های اجتماعی متعددی «ساخته» می شود و تعابیر متفاوتی از انسان عرضه می شود. از آنجا که هویت های اجتماعی پر شمار و گوناگون هستند و نمی توان آن ها را در یک قالب کلی قرار داد، توسعه نیز در پرتو تکثر فرهنگی صورت می گیرد. ● رویکرد پسامدرن: نظریه گفتمان نظریة گفتمانی به باریک بینی های منتقدان مدرن گرایی، و به روایتی جریان پسامدرن تعلق دارد. از آنجا که ایشان به شدت مفتون دستاوردهای زبان شناختی معاصرند، به روش های تحلیل متن نیز عنایت ویژه ای دارند (Gergen forthcoming). آنچنانکه گرگن سوژه روان شناختی را بیش از هر چیز موجودی متنی[۴۱] و مولود تلاقی اعمال گفتمانی[۴۲] می داند (Gergen ۱۹۹۸). به این معنی که وقتی گفت و گو[۴۳]، از خلال کنش پیوستة[۴۴] تمام افراد شرکت کننده در گفت و گو صورت می پذیرد، در قالب چندین کنش گفتاری[۴۵] ـ هر کدام به میزانی که توسط افراد شرکت کننده مد نظر قرار می گیرد ـ مستقر می شود. لذا معنای اجتماعی گفته ها، به جایگاه یابی[۴۶] طرفهای گفت و گو بستگی دارد که خودش محصول نیروی اجتماعی است که کنش گفت و گو واجد آن دانسته شده است. از این رو واژة عمل گفتمانی، برای تمام شیوه هایی اطلاق می شود که افراد فعالانه بدان شیوه ها واقعیت های اجتماعی و روان شناختی را (Davies & Harre۱۹۹۹ ) می سازند. حال آنکه روان شناسان امروزه کماکان بر این باورند که اشخاص واجد اندیشه عقلایی، هیجان، حافظه و از این قبیلند و بنابراین هستی شناسی فرهنگی شخص بودن[۴۷]، به ندرت مورد تردید و پرسش قرار می گیرد. در نتیجه ملاحظات روان شناسان نوعاً وابسته به فضای فرهنگی پیرامونشان است. تعریف رومانتیک قرن نوزدهمی مقتبس از واقعیت قرون وسطاییِ ژرفای درون[۴۸]، مبنی بر وجود یک نیروی فعال در درون شخص، که هم موجب نظریه نا خود آگاه فروید شد و هم در آن متبلور گشت، در قرن بیستم، با استقرار روح زمان مدرنیته[۴۹]، کم رنگ گردید. در فرهنگ مدرن گرا تقدم با مفروضات عصر روشنگری است. به قسمی که در این قرن، ژرفای درون به عنوان هسته ای که پیرامون آن شخصیت سامان می یافت، به وسیله آنچه که ما می پنداریم فرآیند های در دسترسِ مشاهده و خرد است، جایگزین شد. بدین ترتیب اشخاص به وسیله اندیشه ها و تجربیاتشان، به راحتی قابل شناخت معرفی شدند (Gergen ۱۹۹۶;۱۹۹۸). در رویکرد گفتمانی، گفتمان، بکار گیری نهادینة زبان و نظام های زبان مانندِ نشانه[۵۰] است. این نهادینگی ممکن است در سطح رشته ای علمی، در سطح سیاسی، در سطح فرهنگی و در سطح گروهی کوچک روی دهد. چندین گفتمان نیز ممکن است در آن واحد وجود داشته باشند که پیرامون یک موضوع خاص نظیر جنسیت یا طبقه بسط یابند. گفتمان ها ممکن است با یکدیگر به رقابت برخیزند و یا نسخه های مجزا و ناسازگاری از واقعیت بیافرینند. شناخت هر چیز، به معنای شناخت بر مبنای یک یا چند گفتمان است. در نتیجه درک، تجربه و احراز هویت شخصی ـ اجتماعی، فقط از طریق دستجاتی میسرست که در گفتمان موجود باشند. قدرت ویژة این رویکرد نیز به عنوان یک پارادایم پژوهشی پساساختگرا[۵۱]، در آن است که هم نیروی تشکیلاتی گفتمان[۵۲] ( و به ویژه اعمال گفتمانی ) را به حساب می آورد و هم قدرت انتخاب افراد را در رابطه با آن اعمال، به وادی فراموشی نمی سپارد. نیروی تشکیلاتی هر عمل گفتمانی در تخصیص جایگاه های سوژة آن نهفته است. جایگاه سوژه، یک مجموعه نمایشیِ مفهومی را با محلی در درون ساختار حقوقِ آنانی که از آن مجموعه نمایشی استفاده می کنند، متحد می سازد. در نتیجه، هنگامی که فرد در یک جایگاه خاص ( به عنوان جایگاه خودش ) قرار دارد، به ناگزیر جهان را از نقطه نظر عواید آن جایگاه و بنا بر مفاهیم، خطوط داستان، استعاره ها و تصاویری می بیند که در درون آن عمل گفتمانی خاص جای گرفته اند. البته امکان انتخاب آگاهانه بطور اجتناب ناپذیری وجود دارد. چرا که همیشه اعمال گفتمانی متعدد و متضادی وجود دارند که هر شخص می تواند در آنها درگیر شود. از این رو، فرد در فرایندهای تعامل اجتماعی، نه به عنوان یک محصول نهاییِ نسبتاً تثبیت شده، بلکه به عنوان کسی حضور دارد که طی انواع اعمال گفتمانی که در آنها مشارکت دارد، تشکیل و باز تشکیل می شود. بنابراین، پرسش از اینکه فرد چه کسی است، همواره پرسشی باز است و پاسخ آن بسته به جایگاه هایی که در درون اعمال گفتمانی خود فرد و دیگران ( و در درون آن اعمال گفتمانی، در داستان هایی که در خلال آنها زندگی خودمان و دیگران را در می یابیم )، در دسترس قرار می گیرند، تغییر می کند.اکتساب یا رشدِ درکِ ما و اکتساب یا رشدِ اینکه این جهان از دیدگاه آن کسی که خودمان را می دانیم، چگونه باید تفسیر شود، طی فرآیندهایی از جمله فرآیندهایی زیر صورت می گیرد: جایگاه یابیِ خود بنا بر دستجات و خطوط داستان. این امر دخیل در جایگاه یابیِ تخیلیِ خودِ فرد است به عنوان اینکه فرد به یک دسته متعلق باشد و به آن دیگری متعلق نباشد ( مانند دختر و نه پسر، یا دختر خوب و نه دختر بد )؛ باز شناسیِ خودِ فرد به عنوان داشتن خصوصیاتی که خود فرد را به عنوان عضوی از زیر طبقات گوناگون دستجات دو حالتی و نه از دیگر دستجات قرار می دهد مانند رشدِ دریافتیِ از خود فرد به عنوان تعلق به این جهان به طرق قطعی و بنابراین دیدن این جهان از دیدگاه کسی که آن چنان جایگاهی دارد. این بازشناسی مشتمل است بر تعهد عاطفی به عضویت دسته و رشد یک نظام اخلاقی سازمان یافته پیرامون این تعلق. هر چهار فرآیند فوق در رابطه با یک نظریة خود[۵۳]، تجسم یافته در گرامر ضمایر که در آن، شخص خودش را به لحاظ تاریخی پیوسته و واحد در می یابد، بروز پیدا می کند. مسئله آفرینیِ تجربة جایگاه هایِ متناقض از همین جا نشات می گیرد. هر چند چنین تناقضاتی، افراد متفاوتی را تعریف نمی کنند بلکه موجب می گردند یک شخص، خودهایش را بطور متناقض تجربه کند که البته این امر برای فهم، پویایی می آورد (Davies & Harre ۱۹۹?). بدین ترتیب، اجبارِ ساخت های اجتماعی به میزانی است که قابل باز شناسی و پذیرفتنی باشند. پس، انگارة یک شخص، نه تنها حاوی معرفت بر انتظارات و ساخت های بیرونی بلکه این اندیشه است که ما فقط مسئول خطوط خودمان نیستیم بلکه در قبال کثیری از گزینه ها هم مسئولیم. گزینه هایی که نه فقط در رابطه با خطوط ممکنی که می توانیم تولید کنیم، وجود دارند بلکه در رابطه با شکلِ خودِ آن بازی هم موجودند. اگر هویت فردی را تعریف فرد از ویژگی های شخصیتی و متمایز کننده «خود» ش نسبت به سایر بدانیم هویت جمعی را می توان تعریف فرد از تعلق گروهی و تشابه او با گروهی از افراد دانست. هویت فردی و جمعی هر چند هر دو، هم بر تمایز و هم بر تشابه دلالت دارند اما هویت فردی بیشتر بر تمایز و هویت جمعی بیشتر بر تشابه دلالت دارد. با این وجود، هم چنانکه گفتیم هر دو اجتماعی هستند و «هویت اجتماعی حداقل به شیوه هایی اطلاق میشود که افراد و جماعات در روابط اجتماعی هستند و «هویت اجتماعی حداقل به شیوه هایی اطلاق می شود که افراد و جماعات در روابط اجتماعی از افراد دیگر و سایر جماعات متمایز هستند. هویت اجتماعی اساس منظم و معنی داری است بین افراد، بین جماعات و یا بین افراد و جماعات بر مبنای روابط تشابه و تمایز.» (گیدنز- ۱۹۹۶-ص ۴) بنابراین می توان گفت که هویت ملی، هویت جمعی است مبتنی بر تشابه منظم و معنی دار بین گروهی از افراد به نام ملت در چارچوب یک سرزمین، دولت ملی خاص و تمایز آن ها از ملت های دیگر. در اینجا لزوم ارایه تعریفی از ملت، با توجه به ارتباط بسیار نزدیک بین ملت و قوم و نیز هویت ملی و هویت قومی و پیش نیاز بودن مفاهیم قوم، قومیت و هویت قومی بهتر است اشاره مختصری به آن ها داشته باشیم. قوم یا اجتماع قومی بنا به تعریف اسمیت عبارت است از «یک جمعیت انسانی مشخصی با یک افسانه اجدادی مشترک، خاطرات مشترک، عناصر فرهنگی، پیوند با یک سرزمین تاریخی با وطن و میزانی از حسن منافع و مسئولیت»(۱۹۹۳، ص ۴۹). «قومیت به دیدگاه ها و شیوه عمل فرهنگی که اجتماع معینی از مردم را متمایز می کند اطلاق می شود» (گیدنز ۱۳۷۳، ص ۲۶۰) هویت قومی را می توان یک هویت جمعی مبتنی بر تشابه دیدگاه ها و شیوه عمل فرهنگی یک قوم و تمایز آن با اقوام دیگر دانست. بین هویت قومی و هویت ملی ارتباط تنگاتنگی وجوددارد. حتی برخی از صاحب نظران این دو را یکی می دانند. می توان گفت که گاهی مرز مشخصی نمی توان بین این دو قایل شد. این موضوع خود ناشی از این است که ویژگی ها و مختصات هویت قومی را می توان در هویت ملی یافت. اسطوره ها و معانی قومی نیز سازنده هویت ملی هستند. اما عناصر و ویژگی های خاص هویت ملی باعث تمایز این نوع هویت از هویت قومی می شوند. مهم ترین این تمایزها، ارتباط هویت ملی با مفهوم ملت و دولت - ملت است. به سبب اهمیت موضوع ملیت و ابعاد آن لازم است ابتدا مفهوم ملت را مورد بررسی قرار داده و تاریخچه مختصر آنرا واکاوی نماییم و سپس به نظریه ناسیونالیسم بپردازیم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/44343
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید