امروز سه‌شنبه 20 مرداد 1405

Tuesday 11 August 2026

ریحانه


1401/08/01
کد خبر : 48294
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 77 نفر
● سرگذشت‌های واقعی آشنایی من با فرخ حکایت جالبی داشت. همه چیز با یک اتفاق رقم خورد، آن روزها، من در شهر کوچکی زندگی می‌کردم و فرخ برای یک معامله به شهر ما آمده بود. در یکی از روزها که او در شهر ما بود و در کیفش کلی پول نقد، یک موتورسوار کیف او را می‌زند و پدرم که شاهد ماجرا بود، بلافاصله سوار موتورش می‌شود و به تعقیب موتورسوار که دو نفر بودند، می‌پردازد و پس از طی مسافتی آنها را می‌گیرد و در حالی که از دزدها چاقو خورده بود کیف را از آنها می‌گیرد و به صاحبش بازمی‌گرداند. مردانگی پدر باعث می‌شود تا پای فرخ به خانه ما باز شود و همین موضوع باعث آشنایی من و او می‌شود. من و فرخ در مدتی کوتاه چنان دلداده هم می‌شویم که بلافاصله فرخ مرا از پدرم خواستگاری می‌کند. زندگی فرخ هم حکایت جالبی داشت. او فرزند ارشد خانواده‌ای پولدار بود و پدر و مادرش در یک تصادف از دنیا رفته بودند، اما پدر فرخ به فرخ وکالت داده بود که اگر روزی از دنیا رفت، پسر بزرگش باید نقش پدر خانواده را ایفا کند و فرزندان دیگران را سر و سامان دهد.فرخ دو خواهر و یک برادر کوچک‌تر از خود داشت. همه فرزندان به جز فرهاد با این پیشنهاد پدر موافق بودند، چرا که هیچ‌کس در صداقت فرخ شک نداشت، اما فرهاد معتقد بود که با این وصیت در حق وی جفا شده است و فرخ قصد بالا کشیدن اموال را دارد! برادر کوچک‌تر اما بی‌اعتنا به این وصیت پاشنه‌های کفشش را بالا کشید و پس از ترک‌تحصیل در ترم چهارم مهندسی به رسیدگی اموال و سرپرستی خواهرها و برادرش پرداخت. او نگذاشت پول و ثروت پدر از بین برود و با هوشی که داشت پس از راه‌اندازی مجدد کارخانه قدیمی‌شان ثروت خانوادگی‌شان را چند برابر کرد و حسابی به خواهرها و برادرش می‌رسید. در عرض چند سال با حمایت فرخ، فریبا و فتانه را شوهر داد و به خانه بخت فرستاد، فرهاد به علت رفت و آمد با دوستان ناباب به سمت اعتیاد کشیده شد و روز به روز بیشتر در منجلاب فرو رفت و در این میان تلاش‌های فرخ هم بی‌نتیجه ماند. فرخ تمام این ماجراها را روز قبل از خواستگاری‌ام تعریف کرد و من هم قول دادم که در تمام مراحل زندگی یار و یاور او باشم. پس از ازدواج با فرخ به پیشنهاد وی برای زندگی راهی تهران شدیم. فریبا و فتانه مرا مانند یک خواهر دوست داشتند و به من محبت می‌کردند، فرهاد در همان برخورد اول چنان رفتار تحقیرآمیزی با من کرد که متوجه کینه او نسبت به خودم شدم. فرهاد مرا بی‌سر و پا و دهاتی می‌دانست و این موضوع را در مهمانی‌ها و در میان جمع می‌گفت. او بارها کارگر بودن پدر مرا به رخم می‌کشید و با این کار حسابی عذابم می‌داد. - فرخ نمی‌دونم چرا برادرت تا این حد از من کینه داره! - نه عزیزم اون از تو کینه نداره، اون با من مشکل داره. تو به دل نگیر! - بعضی وقت‌ها حرفاش بدجوری عذابم میده! - ریحانه‌جان! من تو رو از جونم هم بیشتر دوست دارم. حتی حاضر نیستم یک اخم به چهره‌ات بیاد، تازه تمام فامیل و آشنا میدونن که فرهاد چطور آدمیه و هیچ‌کس به حرف اون اهمیت نمیده! - پس چرا... فرخ حرفم را قطع کرد و گفت: - پس چرا چیزی بهش نمی‌گم؟ از خجالت سرم را پایین انداختم و گفتم: - تو رو خدا فکر بد نکن فرخ، ولی خب من توقع دارم که تو هم سکوت نکنی! - حق با توئه، اما سکوت من به دو دلیله! اول این‌که همون طور که گفتم همه فرهاد رو می‌شناسن و کسی برای حرف‌های او، تره هم خرد نمی‌کنه، دوم این‌که من تمام این محبت‌ها رو به فرهاد، نه به خاطر اون بلکه به خاطر قولی که به پدرم دادم، دارم انجام میدم. گاهی احساس عذاب وجدان می‌کنم که شاید من برادر خوبی نبودم که فرهاد این طوری شده! بغض راه گلوی فرخ را بسته بود و من موضوع خودم را فراموش کردم و شروع به دلداری وی کردم: - این حرف‌ها چیه، تو هر کاری که از دستت برمیومد برای برادر کوچکترت انجام دادی، اینو همه میدونن. این وضع ادامه داشت و در این میان، محبت‌های فرخ و مهربانی‌های فریبا و فتانه عاملی بود تا من حرف‌ها و بدرفتاری‌های فرهاد را به دل نگیرم. غافل از این‌که کینه فرهاد از من و فرخ بیش از چیزی بود که ما تصور می‌کردیم. چهار سال از عروسی من و فرخ گذشته بود که من باردار شدم. با تولد پسرمان حسین دیگر خوشبختی‌مان تکمیل شده بود و روز به روز هم وضع‌مان بهتر از قبل می‌شد و فرخ هر ماه سهم دو خواهر و برادرش را می‌داد. به مناسبت تولد حسین مهمانی بزرگی ترتیب دادیم و همه اقوام و فامیل و آشنایان را دعوت کردیم. درست در وسط مهمانی بود که من حسین را به میان حاضران آوردم و هر کس با دیدن کودک ماشاا...‌ای می‌گفت و لبخند می‌زد، تا این‌که فرهاد در میان جمع بلند شد و با صدایی بلند طوری که همه بشنوند رو به من کرد و گفت: - نیگاش کن چقدر هم زشته، کاملا به مادر دهاتیش رفته! با این حرف ولوله‌ای به میان جمع افتاد. دیگر طاقت نیاوردم با صدای بلند شروع به هق‌هق کردم، اما چند دقیقه‌ای بعد فرخ که دیگر کاسه صبرش لبریز شده بود در حالی که خون، صورتش را گرفته بود از جایش بلند شد و به سمت فرهاد هجوم برد و یقه‌اش را گرفت و با تهدید گفت: - تا امروز هر چی گفتی، به حرمت روح پدرمون و قولی که بهش داده بودم، هیچی نگفتم و سکوت کردم. اما از امشب به بعد احترامت رو نگه‌دار که اگر زیادی حرف بزنی دندوناتو توی دهنت خرد می‌کنم! این جمله آغاز دعوا و درگیری فرخ و فرهاد شد و آنها با هم گلاویز شدند که در نهایت با وساطت مهمانان از هم جدا شدند و فرهاد با حالت قهر، خانه را ترک کرد. آن شب مهمانی بهم خورد و اختلاف فرهاد و فرخ وارد فاز جدیدی شد، چیزی که من بعدها فهمیدم. - فرخ بهتر نیست با فرهاد آشتی کنی؟ - چه آشتی؟ اون دیگه وقاحت رو به حد اعلا رسونده. من با همچین آدمی هیچ کاری ندارم. - راستش احساس عذاب وجدان می‌کنم. فکر می‌کنم من باعث این اختلاف شدم. - این چه حرفیه ریحانه؟ این وسط تو کاملا بی‌تقصیری. برادر من انگار یادش رفته که وقتی پدر و مادر مردن اون فقط سیزده سالش بود و من اگر می‌خواستم برم پی زندگی خودم اون الان وسط کوچه‌ها بود! تازه زیاد ناراحت نباش، فرهاد به مفت خوردن عادت کرده. چند روز دیگه که پولش تموم بشه، برمی‌گرده و با حالت طلبکارانه از من ادعای سهم ماهیانه‌اش رو می‌کنه! حق با فرخ بود! چرا که درست پنج روز بعد فرهاد برگشت و بدون سلام و احوالپرسی رو به برادرش کرد و گفت: چیه؟ فکر کردی خیلی زرنگی؟ لابد پیش خودت گفتی که خب این فرهاد رو دک کردی و از شرش خلاص شدی، هان؟ نه عزیز جون! این خونه‌ای که تو توش نشستی و دست زن دهاتی و کارگرزاده‌ات رو هم گرفتی و آوردی توش سهم منم هست. پس کور خوندی! فرخ اما بی‌توجه به حرف‌های فرهاد، پاکتی را که از قبل آماده کرده بود از جیب کتش بیرون کشید و سهم ماهانه فرهاد را به دستش داد و از اتاق خارج شد. فرهاد هم که چشمش به پول‌ها افتاد، دیگر چیزی نگفت و لبخند زنان از خانه خارج شد. زندگی با تمام پستی و بلندی‌هایش ادامه داشت و حسین وارد دو سالگی شده بود. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که فرهاد حسابی با ما و خصوصا من مهربون شده بود. او علت این مهربانی‌هایش را پشیمانی از رفتار گذشته‌اش عنوان می‌کرد و من ساده، خوشحال از این‌که بالاخره فرهاد هم مشکلش با ما حل شده، تا جایی که از دستم بر می‌آمد به وی محبت می‌کردم. چند هفته‌ای به همین شکل گذشت تا این‌که یک روز ظهر در حالی که فرخ کارخانه بود فرهاد وارد منزل شد. نمی‌‌دانم چرا آن روز دلشوره عجیبی داشتم. از چشمان فرهاد گناه می‌بارید، خواستم برایش چایی بیاورم که او گفت: - چایی نمی‌خوام ریحانه، بیا بشین باهات کار دارم. از لحن حرف زدنش حسابی جا خوردم، چرا که او هیچ وقت اسم کوچک مرا بدون پسوند خانوم صدا نمی‌کرد. این بود که با تعجب رو به رویش نشستم و فرهاد لبخندی زد و به چشمانم زل زد و شروع به صحبت کرد: - شاید فکر کنی من آدم پستی هستم ریحانه، اما من دوست داشتم و بهت علاقه‌مند بودم. از همون روزی که فرخ به خواستگاریت اومد من عاشق تو شدم. دلیل این بدرفتاری‌هایم هم همین حس شکست و حسادت به فرخ بوده و این‌که می‌دیدم شماها با هم چقدر خوشبخت هستید. ریحانه بیا از فرخ جدا شو و با من ازدواج کن. من حتی اونقدر دوست دارم که حاضرم تو بدون این‌که از فرخ جدا بشی با من دوست بشی، فقط فرخ نباید از چیزی بو ببره، در ضمن... دیگر چیزی نشنیدم، خون جلوی صورتم را گرفته بود. از شدت خشم تمام بدنم به لرزه افتاده بود، هر چه نیرو در توان داشتم در دستانم جمع کردم و سیلی محکمی نثار فرهاد کردم. (البته بعدها فهمیدم که فرهاد تمام این حرف‌ها را بی‌جهت می‌زند، تا مرا تحریک کند، چون در زمان آشنایی من با فرخ در شهرستانمان، اصلا فرهاد آنجا نبود.) صدای سیلی و پشت‌بند آن سکوت در اتاق حکمفرما شد. - دهنت رو ببند چطور جرات می‌کنی به من همچین حرفی بزنی؟ چطور دلت می‌یاد با زندگی برادرت، برادری که برای تو حکم پدر رو داشته این طوری بازی کنی؟ فرهاد اما هیچ چیز نگفت و فقط مرا نگاه کرد سپس از خانه بیرون رفت. از فردای آن روز فرهاد در جمع طوری وانمود می‌کرد که گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است، اما من پس از آن ماجرا دیگر نمی‌توانستم حضور فرهاد را تحمل کنم و هر بار که او می‌آمد از فرخ می‌خواستم که او را بیرون کند. - تو چت شده ریحانه؟ هیچ معلوم هست که چرا با فرهاد این طوری رفتار می‌کنی؟ اونم حالا که فرهاد از گذشته‌اش پشیمون شده! و من که حتی از شدت شرم قادر نبودم حرف‌های فرهاد را برای فرخ بازگو کنم، هر بار بغض می‌کردم و زیر لب زمزمه می‌کردم: - تو از هیچ چیز خبر نداری فرخ! فرهاد اما از رفتار من به نفع خودش استفاده می‌کرد و در میان جمع به فرخ می‌گفت: - می‌بینی داداش؟ می‌بینی زنت چه کینه‌ای از من داره؟ اون از من بدش میاد و حتی حاضر نیست منو ببینه. اون از اول هم از من بدش میومد. تازه الان داره ذات خودش رو نشون میده. این ماجرا دو ماهی ادامه داشت تا این‌که یک روز دوباره فرهاد وقتی که فرخ منزل نبود به نزد من آمد: - اینجا چی کار می‌کنی؟ فرهاد اما به جای هر واکنشی بغضش به بار نشست و شروع به گریستن کرد و گفت: غلط کردم ریحانه. من اشتباه کردم، اون روز در اثر استعمال زیاد مواد، حالم خوب نبود و نفهمیدم که چه حرف‌های احمقانه‌ای زدم. من این دفعه، دیگه واقعا پشیمونم. می‌خوام جبران کنم، منو حلال کن! فرهاد آنقدر گفت و التماس کرد و گریه کرد تا بالاخره دل من به رحم آمد و به این نتیجه رسیدم که او از کرده خود پشیمان است، به همین دلیل او را به منزل راه دادم. فرهاد آن روز کلی با حسین توپ بازی کرد، پس از یکی دو ساعت رو به من کرد و گفت: - زن داداش اگه اشکالی نداشته باشه می‌خوام حسین رو ببرم بیرون و براش چند تا اسباب‌بازی بخرم. نمی‌دانم که چرا آن روز حماقت کردم و پیشنهاد فرهاد را پذیرفتم. او با حسین بیرون رفت، یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت... اما از فرهاد خبری نشد و وقتی هم که فرخ به منزل آمد و سراغ حسین را گرفت به او گفتم که با فرهاد بیرون رفته‌اند. شب از نیمه گذشته بود و هنوز خبری نه از فرهاد بود و نه از حسین. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید که به اتفاق فرخ به دنبال فرهاد رفتیم، فرهاد با دیدن ما مثل یک هنرپیشه ماهر رو به ما کرد و منکر آمدنش به منزل ما شد و حتی گفت که امروز از صبح، خانه دوستش بوده است و حتی برای اثبات حرفش شاهد هم دارد! وای خدای من! باورم نمی‌شد که تمام آن اتفاقات بازی از پیش طراحی شده‌ای بود که فرهاد آن را ترتیب داده بود تا بالاخره زهرش را به ما بزند و من چقدر ساده بودم که بازیچه دست او قرار گرفتم. آن شب زندگی ما از این رو به آن رو شد، فرهاد مرا متهم کرد که بچه را گم کرده‌ام و برای این‌که من از او متنفر هستم خواسته‌ام تا او را خراب کنم. تمام آن اتفاقات اخیر و مهربان شدن فرهاد و بدرفتاری من با فرهاد بر اثبات حرف‌هایش صحه می‌گذاشت و فرخ که حسین را از دست داده بود، از من متنفر شد و من وقتی ماجرا را تمام و کمال توضیح دادم، او مرا زنی شیطان‌صفت و دروغگو و ریاکار خطاب کرد و از این‌که در این مدت نسبت به برادرش شک و بدگمانی داشته، خود را ملامت کرده، در نهایت فرخ مرا طلاق داد! به همین راحتی. اما گویی طلاق دادن من هم باعث نشد تا وی آرام شود، چرا که دوماه بعد آنقدر به خود فشار آورد و از دوری حسین غصه خورد تا بالاخره سکته کرد و مرد! بله فرخ مرد! با مرگ فرخ، فرهاد طی یک سندسازی ماهرانه تمام اموال را بالا کشید و فریبا و فتانه هر چه تلاش کردند دستشان به جایی بند نشد. اکنون فرهاد به آرزوی دیرینه‌اش یعنی تصاحب تمام آن اموال رسیده آری! فرهاد با نقشه‌ای حساب شده بالاخره زندگی همه را خراب کرد و بر روی ویرانه‌های زندگی فرخ، من، فریبا و فتانه کاخ آرزوهای خود را بنا ساخت. غافل از این‌که دنیا دار مکافات است! پس از آن ماجراها که من دیگر در زندگی کوچک‌ترین دلخوشی نداشتم در یکی از محلات جنوبی شهر اتاقی اجاره کردم و با هر بدبختی که بود در یک کارگاه تولیدی به عنوان خیاط مشغول به کار شدم و شروع به جستجو برای پیدا کردن حسین کردم. اما هر چه بیشتر می‌گشتم، بیشتر ناامید می‌شدم! بیست سال از آن روزها گذشت، بیست سالی که من در تب دیدن حسین می‌سوختم. بیست سالی که من هر شبش را با رویای پیدا کردن پسرم سپری می‌کردم، اما... در یکی از روزها که می‌خواستم به کارگاه خیاطی بروم زنگ در خانه به صدا در آمد. در را باز کردم، فرهاد بود! با چهره‌ای لاغر و تکیده. خواستم فریاد بزنم، ناسزا بگم، گریه کنم اما قبل از آن فرهاد شروع به حرف زدن کرد: - هیچ چیز نمی‌خواد بگی ریحانه. من خودم می‌دونم که چه شیطانی هستم، چه علف هرزی هستم. و با خانواده‌ام چه کار کردم. اینو دیر فهمیدم، وقتی فهمیدم که سرطان خون دارم! میدونم حلالیت خواستن از تو کار زیادیه، اما تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که حسین رو بهت برگردونم. بیست سال پیش، من خانواده‌ای رو پیدا کرده بودم که خیلی پولدار بودن و بچه‌دار هم نمی‌شدن. من بهشون به دروغ گفتم که زن و شوهری رو می‌شناسم که از شدت فقر می‌خوان پسرشون رو بفروشن. اون روز که به بهانه خرید اسباب‌بازی با حسین بیرون رفتیم، بچه رو بردم و به اونا دادم تا هم پول خوبی گیرم بیاد و هم کاری کنم که زندگی فرخ نابود بشه. آره! من آدم خیلی بدی هستم. حلالم نکن که حقم داری حلالم نکنی، اما پسرت رو برو پیدا کن که این حق توئه! یه مدت جستجو کردم تا بالاخره تونستم آدرس اونارو پیدا کنم. بیا اینم آدرس، در ضمن من خودم پیش اونا رفتم و همه چیز رو بهشون گفتم. پدر و مادر جدید حسین که البته الان اسمش شهرامه، در جریان همه چیز هستن و منتظر تو هستن! فرهاد آدرس را به دستم داد و غیب شد، نفهمیدم چطوری چادر به سر کردم و خودم را به آنجا رساندم، اما وقتی حسین را که حالا جوان رعنای بیست و دو ساله‌ای شده بود و دانشجوی داروسازی بود دیدم تمام بدنم شروع به لرزیدن گرفت. پدر و مادر جدید حسین یعنی آقا و خانوم کمالی آدم‌های فوق‌العاده‌ای بودند. خانوم کمالی پس از کلی حرف زدن و تبریک برای پیدا کردن پسرم، در نهایت گفت: این‌که شما واقعیت رو به شهرام یا همون حسین بگین، حق شماست. اما اون الان داره زندگیشو می‌کنه و خیلی خوشبخته و ما هم خیلی دوستش داریم. شما واقعا قصد دارین این شوک بزرگ رو به اون بدین؟ حق با خانوم کمالی بود. من نباید زندگی او را تباه می‌کردم. او اکنون خوشبخت بود و من حق نداشتم به علت سرنوشتم، زندگی جگرگوشه‌ام را خراب کنم. این بود که به آنها پیشنهاد دادم تا من به عنوان آشپز در همان جا بمانم تا حداقل در کنار پسرم باشم.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/48294
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید