امروز یکشنبه 11 مرداد 1405

Sunday 02 August 2026

زیر آسمان پر غبار پلنگی


1401/08/01
کد خبر : 38556
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 91 نفر
آنچه من از جناب سیّد عبدالجواد موسوی به‌دست دارم و گویا مجموعه‌ای آمادة انتشار با نام «زخم و نمک‌» است‌، حاوی شعرهایی است در قالبهای گوناگون سنتی و نو و چند ترانه که من به این «قالبهای گوناگون سنتی و نو» می‌پردازم و از ترانه‌ها درمی‌گذرم که بحث‌شان از دایرة آگاهی و توانایی من بیرون است و البتّه این‌قدر می‌توانم گفت که ترانه‌ها گاه امتیازهایی نسبت به دیگر شعرها دارند به‌ویژه آن‌جا که آن دیگر شعرها، قدری از حال و هوای شعر و زندگی امروز به‌دور می‌شوند، چنان‌که خواهیم دید و خواهیم گفت‌. باری‌، اگر بخواهیم شعر سیّد عبدالجواد موسوی را تبارشناسی کنیم و در میان جریانهای شعری این سه دهه به دنبال آثار هم‌خانواده با آن بگردیم‌، باید به سراغ شعر معترض‌، حماسی و البتّه باستان‌گرا برویم‌، یعنی شعر علی معلّم‌، یوسفعلی میرشکاک و اقران اینان‌، که از جوانان نسل بعد می‌توان امید مهدی‌نژاد را هم منتسب به آن دانست‌. شعر این گروه‌، زیبایی‌شناسی خاص خود را دارد و البتّه با معیارهایی که در شعر یکی دو دهه اخیر در مورد شعر سنّتی و نو مطرح می‌شود، چندان توافقی به هم نمی‌رساند. شعری است با مضامین و زبانی نسبتاً کهن‌، ولی حال و هوا و جوش و خروشی امروزین‌؛ آنچه باری آن را منتقدی «شور تازه و هنگامة قدیمی‌» نامیده بود. به‌نظر می‌رسد که ما باید در تحلیل صورت و سیرت این نوع شعر، به این نظام زیبایی‌شناسانه متّکی باشیم‌، وگرنه نمی‌توانیم توجیهی برای سرایش بیتهایی از این دست بیابیم‌. مردان، نفس به‌یاد دم تیغ می‌زدند مردی فتاد از نفس و های‌و‌هو نماند دیری است این که راه به‌ رندی نمی‌بریم‌ از آن شراب کهنه، نمی‌در سبو نماند آفت چنان گرفت سراپای باغ را کز شاخه‌ها طراوت و از غنچه بو نماند بله‌، اینجا سخن از قهوه و قطار و عصر چهارشنبه در پارک و مضامینی از این قبیل نیست‌. سخن از تیغ است و شراب و سبو و دیگر چیزهایی که به تاریخ پیوسته‌اند و یا اگر هم نپیوسته‌اند، جنبة منکراتی یافته‌اند. بنابراین ما برای حظ بردن از این نوع شعر، نیازمند نوعی اتّکا به سنّت هستیم‌، اتّکا به میراث کهن شعر فارسی‌. به‌ همین دلیل ارتباط ما با شعر یک ارتباط بی‌واسطه نیست‌. شاعر ما را به کمک عناصری که در محیط زندگی خویش می‌بینیم‌، فرانمی‌خواند، بلکه به کمک چیزهایی فرامی‌خواند که در حافظة تاریخی ما نهفته است و البتّه ما نیز برای دریافت سخن شاعر، نیازمند داشتن آن حافظه هستیم‌. ولی این وابستگی به سنّت‌، البتّه پشتوانه‌ای به شعر سیّد عبدالجواد موسوی داده است‌. در اینجا نوعی بیان فاخر و مفاهیمی باشکوه درکار است که با درون‌مایة شعر کمابیش هماهنگی دارد. شاعر در اکثر آثارش به سوگ خاطره‌های باشکوه گذشته نشسته است و از این نظر شباهتی با مهدی اخوان ثالث می‌یابد، البتّه با این تفاوت که اخوان گذشته‌ای بسیار دور را در نظر داشت‌، ولی موسوی چنان‌که به نظر می‌آید، حدود دو دهه پیش را در نظر دارد، یعنی عصر شور و حماسه و انقلابی‌گری و اخلاص و ایثار. از این نظر می‌توان گفت که واقعیت ملموس‌تری را برای ما تصویر می‌کند. یاد، یاد یاد سالهای پیش از این‌ که فکر و ذکرمان‌ معاشمان نبود درد آب و نان همیشه بود لیک‌ درد مردمان‌ «فقط»، درد آب و نان نبود فی‌المثل حقیقتاً درد مرد درد بود درد زایمان نبود به واقع می‌توان گفت که موسوی و اقران او، با یادآوری عناصر شعر کهن‌، به‌نوعی می‌خواهند ما را به آن گذشتة فاخر رجوع دهند و کاری کنند که ما به سرچشمه‌ها برگردیم‌. با این وصف‌، شاید بتوان آن باستان‌گرایی را نیز کمابیش توجیه کرد، یعنی انتظار داشت که زبان کهن‌، آرزوی روزگار گذشته را بهتر تداعی کند. با این وصف‌، به‌نظر می‌رسد که باید بخشی از این کهن بودن مضامین و زبان را طبیعی و هماهنگ با محتوای شعر بدانیم‌، ولی انکار نمی‌توان کرد که استغراق مفرط شاعر در سنّت هم در این میان بی‌اثر نبوده است‌، یا پیروی از سبک شاعرانی هم‌چون استاد علی معلّم و یوسفعلی میرشکاک‌. تشبیهی غریب نیست اگر شاعر ما را همانند پلنگی بدانیم که در زیر آسمان پرغبار تهران هم به دنبال ماه می‌گردد. درست مثل پلنگی که آسمان غریبش‌ برای مکر و فریبش طلوع ماه ندارد به هر حال‌، تشخیص ما هرچه باشد و سرمنشأ این کهن‌گرایی را هر چیزی بدانیم‌، در این تردیدی نمی‌توان کرد که سخن شاعر ما گاهی با کلّی‌گویی توأم است‌. یعنی شاعر بیش از آن که به مصداقها نظر اندازد، به مفاهیم عنایت دارد. او با ریا می‌ستیزد، رفاه‌زدگی را می‌نکوهد، زندگی منفعلانه و محافظه‌کارانه را رد می‌کند، ولی چون ابزار بیانش ابزارهای کهن‌اند، میزان نفوذ و تأثیر آن برای جامعه و انسانهای کنونی کاهش پیدا می‌کند. به واقع ریاکاران و رفاه‌زدگان این شعرها، از جنس همان اقلام در عصر حافظ‌اند و امروزیان شاید آن را به خود نگیرند و بگویند «شکر خدا که ما این‌جوری نیستیم‌.» ولی اگر شاعر مثلاً آن نوعی از ریا را که در معاشرتهای امروزین ما بسیار است به وضوح و روشنی نشان داده بود، طبعاً جنبة کاربردی شعر بیشتر شده بود. و چون شاعر غالباً از کلیّات سخن می‌گوید نه از جزئیات‌، زمینة بسیاری برای تصویرگری ندارد. شعرها بیش از این که به عینیت متّکی باشند، به ذهنیت متّکی‌اند. به بیان دیگر، شاعر بیشتر حرف می‌زند و کمتر نشان می‌دهد، یا بیشتر لحن خطابی دارد و کمتر تصویری‌. آن‌که برابر خطر سینه سپر نمی‌کند منجی‌ِ جان نمی‌شود، دفع خطر نمی‌کند گوشة تنگ عافیت ضامن‌ِ امن عیش نیست؛‌ فتنه امان نمی‌دهد، فتنه خبر نمی‌کند... منّت عرشیان مکش‌، چشم بر آسمان مدوز هیچ کسی به غیر تو، در تو نظر نمی‌کند البتّه این لحن خطابی در همه شعرها به این روشنی نیست و شاعر ما به‌ندرت به‌ویژه در شعرهای نیمایی عینی‌تر سخن می‌گوید و با اشیأ و آدمهای پیرامون بهتر رابطه برقرار می‌کند. مثلاً این پاره از شعر «از درون چاه‌» کاملاً رنگ و بویی خاص دارد و سخت ملموس و عینی است‌. واقعاً چه چندش‌آور است جیغ‌ مثل ناخن‌ِ معلّمی که ناگهان‌ کشیده می‌شود روی تختة سیاه‌ آه‌ من هر بار که این پاره از شعر را می‌خوانم‌، گویی این صدای رعشه‌آور و عذاب‌دهنده را می‌شنوم‌. ولی از این لحظات در شعر موسوی بسیار نیست‌. من فکر می‌کنم تنها انسانی که از انسانهای امروز، چه به صورت عام و چه به صورت خاص در شعر او حضور دارد، همین معلّمی است که ناخن بر تخته می‌کشد. هیچ انکار نمی‌توان کرد که مجرّد بودن شعرها از زمان و مکان امروز و انتخاب حال و هوای کلّی‌، در ماندگاری شعر مؤثر است‌. یعنی شاعر از کلیّات می‌گوید و این کلیّات همیشه و برای همه وجود دارند. به واقع برای همه آدمهای همه اعصار می‌توان گفت:‌ سهم ما شادمانه زیستن نبود اشک بود ● یادگاری رفتی اما نگفتی به آیین یاری باشد از من نشانی تو را یادگاری مثل سروی خرامان به شادی گذشتی مثل بیدی نشاندیم در سوگواری من: گیاه ِ دل افسردة بی‌بهارم تو: سرا پا گلی، رنگ و بوی بهاری از ازل سهم تو: سلطنت، شادکامی تا ابد سهم من: بندگی، بد بیاری وای اگر تر کند قطره اشکی رخت را آه اگر خاطرت را بگیرد غباری مرگ سهل است و شیرین بدانم اگر تو بر مزارم به زودی قدم می‌گذاری گر چه بر شانه‌های دل من نشاندی با تمام وجودت یکی زخم کاری از دل و جان خود دوست‌تر دارمش چون از تو دارم همین زخم را یادگاری ● خشت نخست دیری است شب نشسته و فردا نمی‌شود چشمی به سمت روزنه‌ای وا نمی‌شود ما بسته‌ایم بسته به زنجیر یکدگر رفتن از این ستم‌کده تنها نمی‌شود هرگز به مقصدی که بخواهد نمی‌رسد آن قطره‌ای که ساکن دریا نمی‌شود این نکته واضح است که تغییر سرنوشت با کاشکی و شاید و اما نمی‌شود شرط رها شدن خرد و عشق و همت است این چیزها که ساده مهیا نمی‌شود حق را به زور تیغ و تبر می‌توان گرفت با رندی و تعارف و این‌ها نمی‌شود جاهل خیال کرده که تطمیع عاشقان با مکرو حیله می‌شود؛ اما نمی‌شود پشتی که راست شد به مدد خواهی از علی نزد غرور کج‌صفتان تا نمی‌شود ساقی به جام عدل بده باده چون گدا این‌بار خام وعدة فردا نمی‌شود گرچه نژاد و اصل همیشه ملاک نیست هر بی‌پدر که تالی عیسا نمی‌شود خشت نخست حضرت معمار! کج منه دیوار کج که تا به ثریا نمی‌شود و ناله بود و خوف‌ِ از گناه‌ ولی به موازات همین گستردگی زمانی و مکانی‌، میزان نفوذ و تأثیر شعرها هم کمتر می‌شود و با این بیان کلّی‌، بسیار به ندرت می‌توان شعر را آن‌گونه حس کرد که در آن ناخن بر تخته کشیدن حس می‌کردیم‌. ولی با این‌همه نمی‌توان موضع‌مندی شعر موسوی را دست کم گرفت‌. درست است که او در عرصة صوری از زبان و عناصر محیط امروز و آدمهای زندة این روزگار فاصله می‌گیرد، ولی در حوزة محتوایی‌، بسیار با دغدغه‌های امروزین سر و کار دارد. شعرش هیچ‌گاه تفنّنی به نظر نمی‌رسد. او غالباً درگیر است و نسبت به دورانی که ما در آن به سر می‌بریم‌، احساس مسئولیّت می‌کند. حرفهایش حرفهایی شخصی و حاصل لحظات انزوا نیستند. او البتّه در زبان و تصویرگری قدری جریده‌رو و منفرد است‌، ولی در حوزة معانی‌، نه‌. شعرش غالباً درگیر است و ملتزم‌، هرچند حاصل این درگیری‌، یأس و نومیدی باشد. من در این میان به‌طور مشخص به شعر «به مقصد ملکوت‌» اشاره می‌کنم که هم از مسایل مطرح در جامعة امروز بهره دارد، هم از تعهّد و درگیری و هم کمابیش عینی و ملموس شده است‌، البتّه نسبت به دیگر شعرها. این شعر برای جانبازان سروده شده است‌. چه سرنوشت غریبی‌، دوباره کشته شدند میان همهمة جنگ و کنج منزل‌شان‌ به پاس آن که نوشتند از ترانه و گل‌ به غیر دشنه و دشنام نیست حاصل‌شان‌... نداشتند و ندارند از خسان طلبی‌ نبوده است به‌جز با خدا معامله‌شان‌ مخور دریغ سلامت به ظاهر آنها که نقص ظاهرشان‌، کرده است کامل‌شان‌ باری‌، بیشتر جذّابیت شعر سیّد عبدالجواد موسوی‌، حاصل این معانی جذّاب و تکان‌دهنده است‌. ولی برای یک شعر خوب‌، همین بسنده است‌؟ به نظر من شاعر ما این توانایی را دارد که بیش از این به سر و صورت شعرش رسیدگی کند. در شعر او بسیار وقتها بار هنری کلام فقط برعهدة تضاد است‌، آن هم تضادهایی نسبتاً ساده از نوع تقابل «گیاه و گل‌»، «قطره و دریا»، «گل و خار»، «عشق و هوس‌»: من گیاه دل‌افسردة بی‌بهارم‌ تو سراپا گلی‌، رنگ و بوی بهاری‌ و هرگز به مقصدی که بخواهد نمی‌رسد آن قطره‌ای که ساکن دریا نمی‌شود و از آن باغ پر از گل‌، خار و خس مانده‌ وز آن عشق اهورایی‌، هوس مانده‌ در بعضی جای‌ها مضامین بسیار ساده‌اند و گاه بیت‌ها به نظمی خشک و خالی پهلو می‌زنند: از بیش و کم هر آنچه بر این سفرة بلاست‌ یک لقمه هم نصیب من و ما نمی‌شود جاهل خیال کرده که تطمیع عاشقان‌ با مکر و حیله می‌شود، امّا نمی‌شود گرچه نژاد و اصل همیشه ملاک نیست‌ هر بی‌پدر که تالی عیسی نمی‌شود و حتّی گاه بفهمی نفهمی وزن شعر هم خلل می‌یابد: کرکس اگرچه ظاهراً پرواز می‌کند هرگز قرین قمری و درنا نمی‌شود و چنین است که گاه بیت‌هایی توأم با چند عارضه را شاهدیم‌: به گاه دیدارم با برادران تنی‌ به تن زره ز ملامت، ز زخم می‌پوشم‌ اگرچه خامُشم امّا هنوز می‌پیچد صدای آینه‌های شکسته در گوشم‌ دو تا «ز» و تبدیل «خاموش‌» به «خامُش‌» البتّه قابل بحث است‌، ولی از آن مهم‌تر، حضور توأم‌ِ «اگرچه‌» و «امّا» است که به واقع باید در هر جمله‌ای فقط یکی از اینها به کار رود، یعنی یا باید گفت «اگرچه خامُشم هنوز می‌پیچد...» یا «خامُشم‌، امّا هنوز می‌پیچد». و به گمان من به موازات همین سهل‌انگاری‌های صوری است‌، مصراع‌آرایی شعرهای نو که مطابقت دقیقی با قواعد شعر نیمایی به هم نمی‌رساند، یعنی گاهی مصراع‌هایی که از لحاظ وزن ادامة مصراع پیش‌اند، از سر سطر شروع شده و وزن را به زنجیره‌ای دیگر برده‌اند و برعکس گاهی مصراع‌هایی که از ابتدای زنجیرة وزنی آغاز می‌شوند، به وسط سطر رفته‌اند، مثلاً در اینجا: رودخانه‌ها، همیشه جاریان‌ِ بی‌امان،‌ سد شدند پیرها، آخرین نشانه‌های برکت زمین،‌ زیر پای نورسیده‌ها لگد شدند روزنامه‌ها، راویان کذب‌ِ آشکار مستند شدند وزن این شعر، «فاعلن مفاعلن مفاعلن مفاعلن‌...» است‌. پس مصراع «همیشه جاریان بی‌امان‌» (= علن مفاعلن مفاعلن‌) چون به واقع نیمة دوم یک مصراع کامل است‌، باید در ادامة «رودخانه‌ها» (فاعلن مفا) بیاید، تا با هم یک «فاعلن مفا / علن مفاعلن مفاعلن‌» بسازند. در عوض‌، «سد شدند» (= فاعلن‌) باید به ابتدای سطر برود، چون از نظر وزن‌، مستقل است‌. برعکس‌، مصراع «لگد شدند» (= علن مفا) نمی‌تواند مصراعی مستقل حساب شود، چون «فاعلن‌» اوّل را ندارد. پس باید در ادامة «زیر پای نورسیده‌ها» (= فاعلن مفاعلن مفا) بیاید تا با هم یک «فاعلن مفاعلن مفا / علن مفا» بسازند. هم‌چنین «راویان کذب آشکار» (= فاعلن مفاعلن مفا» باید به اوّل سطر برود. در نهایت اگر بخواهیم طبق قاعده عمل کنیم‌، باید آن پاره از شعر را چنین بنویسیم‌: رودخانه‌ها، همیشه جاریان‌ِ بی‌امان،‌ سد شدند پیرها، آخرین نشانه‌های برکت زمین،‌ زیر پای نورسیده‌ها لگد شدند روزنامه‌ها، راویان کذب‌ِ آشکار، مستند شدند این بحث با تفصیل تمام و براهین اقناع‌کننده در کتاب «بدعتها و بدایع نیمایوشیج‌» اخوان ثالث مطرح شده است و من خواهندگان را به آن‌جا ارجاع می‌دهم‌. در پایان سخن نمی‌توانم به طنز ملیح شاعر که گاه به گاه روی می‌نماید اشاره‌ای نکنم‌، مثلاً در این جا‌ها: مه و ستاره و خورشید و کهکشان همه جمع‌اند شکست ما که نیازی به این سپاه ندارد حریف باده و ما ساده و درفش فتاده‌ در این میانه یقیناً کسی گناه ندارد هم‌چنین باید به استفادة گاه ماهرانة او از تضمین و تلمیح اشاره کرد، به‌ویژه بهره‌گیری از ضرب‌المثل‌ها و بازسازی بعضی مضامین کهن به شکلی نوین‌. شکر می‌کنیم شکر، شکر آن که مدتی است‌ در میان چاله نیستیم‌ شکر می‌کنیم شکر، از درون چاه‌ اگر یک درجه‌بندی بر اساس قالب شعر بکنیم‌، من ترانه‌ها و نیمایی‌های شاعر را در مرتبة اوّل می‌گذارم‌. البتّه به وجود اطناب و گاه صریح‌گویی در بعضی شعرهای نیمایی هم معترفم‌. پس از آن‌، غزلها خواهد بود و دست آخر، ترکیب‌بندها و ترجیعات و قالبهایی از این دست که متأسّفانه شاعر در آنها نوآوری محتوایی یا مضمونی خاصی هم نکرده است و به‌ویژه ترکیب‌بندها چنان به نظر می‌رسانند که گویا شاعری از دویست‌، سیصد سال پیش زنده شده و برای ما شعر می‌سراید. مقیم تن بر درگاه لامکان نرسد خیال ذرّه به ادراک بی‌کران نرسد به گرد پای سگان غلام بارگه‌اش‌ نه دست بنده، که دست خدایگان نرسد به حکم نص‌ّ صریح «فَمَن یَمُت یَرَنی‌» کسی به دیدارش در همین جهان نرسد ولی من جای مثنوی بلند، این قالب‌ِ بسیار مناسب برای این حال و هوا را در آثار موسوی خالی یافتم‌. فکر می‌کنم که برای کسی با این روحیه و این زبان‌، تجربة این قالب‌، ناموفق نخواهد بود. ● فراسوی نیک و بد اعمال عاشقانه را فراسوی نیک و بد انجام می‌دهند فردریش نیچه دل که دریای خون نشه دل نیس حیف اسم دله به جز گل نیس وقتی جز مرگ در مقابل نیس اون که عاشق نباشه عاقل نیس هر "منی" آرزوی "او" داره هر کی دل داره آرزو داره عشقُ از دل نمی‌شه بیرون کرد راهی کوچه و خیابون کرد یا که سرگشتة بیابون کرد عاشقی رو نمی‌شه پنهون کرد عشق مثل بنفشه بو داره هر کی دل داره آرزو داره حرفه‌ای جر جنون نمی‌شناسه رنگی جز رنگ خون نمی‌شناسه سربلند و نگون نمی‌شناسه عشق پیر و جوون نمی‌شناسه این چه ربطی به آبرو داره؟ هر کی دل داره آرزو داره بچه بودم یهو دلم گم شد مست و مدهوش بوی گندم شد خام یک لحظه یک تبسم شد طفلکی عاشق یه خانم شد هی جماعت! نگین چه رو داره هر کی دل داره آرزو داره عشق تقدیر مَرده عادت نیس عشق دربند وقت و ساعت نیس عاشقی مرهمه جراحت نیس اونکه عاشق نباشه راحت نیس ذره هم شوق جستجو داره هر کی دل داره آرزو داره ... ● آخ اگه بارون بزنه بذا آسمون بچرخه هرجوری دلش می‌خواد بذا از بال و پر پرنده‌ها خوشش نیاد بذا تو پیاله قلندرا خون بریزه بذا آبروی عاشقا رو آسون بریزه بذا چارستون بی‌پناها رو بلرزونه بذا آسمون غرومبه اونا را بترسونه بذا رو اسم تموم مردا رو خط بکشه بذا رو پیشونی‌شون نقش خیانت بکشه بذا بی‌دغدغه باشه تا چپش رو، رو کنه بذا تا نفس داره دنیا رو زیر و رو کنه نمی‌دونم چه جوری، ولی دلم یه جورایی می‌گه می‌رسه یه روزی کار اون به رسوایی وای چه دیدنی می‌شه لحظه رسوایی اون عرق شرم و حیاش می‌ریزه روی سرمون آخ اگه یه بار دیگه توی ناودون بزنه آخ می‌میرم واسه اون لحظه که بارون بزنه ● اگه عاشقا نباشن... پسرم! چشماتو وا کن این ورا خیلی شلوغه هرکه بت هرچی که می‌گه نصف بیشترش دروغه خودمونیم مابقی شم یه جورایی حرف مفته یه نفر حتی تو مستی یه کلوم راس نگفته نه که فکر کنی که دیگه راستی و درستی مرده یه سر و دو گوش قصه همه خوبیا رو خورده توی این دوره زمونه دل خریداری نداره هر کسی اهل دروغ نیس هیش کی باش کاری نداره میگن هر کی مث ما نیس بهتره بره فنا شه ولی تو به من نیگا کن با اینا کاریت نباشه خشم و نفرت، بغض و کینه مفت چنگ هرچی گرگه دل عاشقا رو دریاب دل عاشقا بزرگه تو دل بزرگ عاشق می‌شه یه دنیا رو جا داد همه پا پتیا رو می‌شه اون گوشه پنا داد عاشقا مث خود عشق ساده‌ان، اما عمیقن ظاهرا بی‌کسن اما با خدا خیلی رفیقن اگه عاشقا نباشن نه خدا هست و نه بنده اگه عاشقا نباشن همه دنیا می‌گنده تو که از تبار عشقی نذا عاشقی بمیره نذا اون که شب پرسته خورشیدو ازت بگیره کمترین حق تو شادی کمترین سهم تو خندس تو تیول هیچ کسی نیس آسمون مال پرندس
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38556
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید