یک حدس هایی زده ام که فکر کنم درست از آب دربیاید؛ سم «سی گوی ترا» آدم را نمی کشد بلکه قوی تر می کند.
اینها را در شیکاگو می نویسم جایی که دانشگاه معروف آن شهر به من کمک هزینه یی داد تا به عنوان نویسنده به حرفه ام یعنی نوشتن مشغول شوم. گوشه دنجی در محله یی خوش آب و رنگ فلامینگو در مستغلات لیک شور درایو که روزگاری سال بلو و سومین زنش (از مجموع پنج تا) در آن زندگی کرده بودند. بنگاهی ها می گفتند آلکاپون- خلافکار معروف هم- روزگاری حوالی این دریاچه پرسه می زده است و من دوست دارم این داستان را (هر چند اگر آن را برای بالا بردن قیمت خانه هایشان بافته باشند) باور کنم.
در همان روزها بود که «رولشتاین» رمان سال بلو را خواندم؛ داستانی بر اساس زندگی روشنفکرانه آلن بلوم فقید و سلوک روشنفکرانه اش در دانشگاه شیکاگو، جایی که سال بلو و آلن بلوم با هم سمینارهایی برگزار می کردند. داستان«پایان ذهن امریکایی» بلوم بدون شک با نقدهای حاشیه یی بلو تبدیل به اثری پرفروش شد.
در نظر من رولشتاین نه بهترین اثر بلو، که بهترین نوشته یی است که تاکنون خوانده ام. کتابی در ستایش شادی های زندگی و مراقبه یی بر لذت های جسمی و مرز تراوای مبهمی که همه روزی از آن خواهیم گذشت؛ در شکاف بین مرگ و زندگی. همان طور که به عید پاک نزدیک می شدیم داستان رولشتاین بیشتر به زندگی من شباهت پیدا می کرد. چرا این رمان بلو را از بقیه نوشته هایش بیشتر دوست داشتم؟ شاید چون من هم یک بار مرده و دوباره زنده شده بودم.
شخصیت خود بلو و سبک نوشتن اش در نوشته های قبلی وی ضد و نقیض بود. به عنوان مثال آدم زرنگه «ویندی سیتی» طوری رازآلوده حرف می زد که گفته هایش را نمی شد به هم ربط داد. با این حال بدون شک معنایی عمیق و فلسفی در سطر سطر آن داستان مستور بود. چیزهای دنیوی و فرادنیوی چنان در نثر او به هم تاب خورده اند که اصلاً از شکل افتاده اند.
به نقل از ریچارد استرن رمان نویس مکتب شیکاگو در داستان زندگی جیمز اطلس؛ «بلو دو دلخوشی دارد؛ فلسفه بافی و مغازله. مشکلی با این دو سرگرمی ندارم اما بعد فلسفی وجود بلو با وجود جسمی اش جور درنمی آید. نوشته هایش هم که انگار بازتاب صداهای سرگردان ذهنی اسکیزوفرنیک هستند.»
هرچند در هرتزوگ مشکلات زناشویی قهرمان داستان محوریت دارد اما نویسنده سعی دارد مخاطب را به دیدگاه های تاریخی هگل بکشاند؛ چیزی که بی شباهت به یک تردستی داستان نویسانه، به ناپختگی تمام عیاری می انجامد که مضمونی بدقواره را آفریده است. اما داستان رولشتاین نوشته یی متفاوت است. به طور کلی این داستان با آنچه بلو در چنته نوشته های دهه ۸۰ خود دارد، فرق می کند. از همان لحظه اول که پاره های داستان را در مجله نیویورکر دیدم، فهمیدم رولشتاین چیز دیگری است؛ نوشته یی که هم از نظر تغزلی و هم از دید فلسفی اثری درخور محسوب می شود. در این رمان بارقه آثار برتر، با شکوهی عظیم بر جنبه یی نفسانی تابیده و از نوشته، بافتی با یک تاروپود یکپارچه و منسجم ساخته است. فکر می کنم خیلی ها نتوانسته اند این نوشته را درک کنند و شاید دلیل این همه نقد و حاشیه هم همین باشد. کافی است یک بار داستان را بخوانید تا حرفم را باور کنید. مهم نیست آیا داستان روایتی دقیق از زندگی خصوصی یک استاد دانشگاه معروف به نام آلن بلوم هست یا خیر. با این همه اگر می خواهید بلوم را بشناسید، این داستان را بخوانید.
سم تننهاوس در روزنامه تایمز نقدی درباره نوشته های سال بلو نوشت با این مضمون که؛ «با نگاهی کلی به داستان های بلو درمی یابیم دغدغه همیشگی او همیشه همین بوده است؛ «نگاه به دنیای آدم ها از دید یک موجود برتر (یک ضمیر والاتر یا همان خداوند)». نوشته هایی سرشار از لغزش های سهوی نوشتاری و پیچ و خم های داستانی و پرت شدن از موضوع اصلی. «متن هایی پیرامون ماهیت طبیعت و درک بشری و مذهب». از این روست که بررسی نوشته ها به صورت انفرادی و موردی اهمیت چندانی ندارد و نقدشان بیهوده است.» روزنامه تایمز هم آثار بلو را در قواره های آثار ماندگار والت ویتمن و «غیرقابل نقد» خوانده است.
شاید همین طور باشد و نتوان آثار بلو را چه تک تک، چه کلی نقد کرد و حساب برخی از داستان ها را از بقیه جدا کرد. با این حال بدون شک دستاورد نویسنده در داستان رولشتاین از موفقیت هایش در داستان های قبلی متمایز است؛ داستان هایی که بلو برای نوشتن شان رنج زیادی برده بود؛ تلاش در پنهان سازی و در لفافه سخن گفتن... در تاروپودی چنان درهم تنیده که رازگشایی شان کار هر کسی نباشد.
دقت بلو در پرداختن به جزئیات بافت ها تصادفی نیست؛ بافت ملافه های هتل کریلون پاریس، دستمال گردن های سولکا و شیرین کاری رولشتاین در فروشگاه لانون وقتی «یک کت اسپرت» می خرد.
داستان را که می دانی. داستان در یک آپارتمان مجلل در طبقه های بالای یک برج اتفاق می افتد؛ جایی که رولشتاین (بلوم) از چیک (بلو) می خواهد بابت پرفروش شدن داستانش سور بدهد؛ داستان زندگی رولشتاین را بنویسد. در این داستان خاطرات چیک از رولشتاین (که بعداً می فهمیم رو به موت است) روایت می شود و در پایان داستان در صحنه یی بسیار تاثر برانگیز چیک قبول می کند داستان زندگی رفیقش را بنویسد.
بلو هنگام تفسیر کالاهای خیلی مادی، اسراف گرایی را شکوفایی زیبای مدنیت می داند که در قلب پاریس رخ می دهد. صحنه هایی که در شهر پاریس می گذرد مرا یاد «الین اسکاری» دانشگاه هاروارد می اندازد در کتاب قطور «تن در رنج» که سرشار است از ملاحظات زیرکانه و در عین حال ضد و نقیض. به نظر الین مادی گرایی و کالاهایی که در بافت هایی زیبا تولید شده اند، شهوت سودجویان را خاموش نمی کنند بلکه شکوه هوشیاری و زیبایی شعور باطن را به چالش می کشند و بر پیچیدگی های دنیای بیرون می افزایند.
رولشتاین کت ۴۵۰۰ دلاری اش را این گونه تفسیر می کند؛ «ژاکت خوشگل لانون یک فلانل قشنگ ابریشمی فوق العاده بود با رنگ طلایی براقی که برق تاروپودش چشم آدم را خیره می کرد.»
چیک می گوید؛ «از همان ژاکت هایی که لنگه اش را در مجله «ونیتی فیر» می بینی (مجله یی مربوط به ستاره های سینما و زندگی پرخرج شان. این نام به انگلیسی به معنای سرای پوچ و بیهوده است). تن آدم هایی که درد بی دردی دارند و هیچ کاری ندارند جز بیکاری و این را می توان در شکوه کثافت وجود خودشیفته شان دید. حتی نمی توانی خوابش را ببینی که مرد باهوشی چنین چیزی تنش کند. خیلی جالب است اگر چنین چیزی را ببینند.»
و بلو از چه عباراتی استفاده می کند؛ «ابریشم» و «فوق العاده» که «برق تاروپودش چشم آدم را خیره می کرد» و «شکوه کثافت وجود خودشیفته شان» گویی دارد از نثر خودش حرف می زند. ابریشمی و فوق العاده که بارقه های بصیرت و بینش در تاروپود داستان سوسو می زند. در رولشتاین جسم و خرد، فلسفه و مغازله چنان به هم گره می خورند که دست آخر یکی می شوند.
شاید رولشتاین را از همین جنبه بتوان منحصربه فرد دانست. وقتی در شیکاگو بخش های آخر کتاب را می خواندم (زمانی که بلو تجربه وحشتناک چیک در خوردن سم «سی گوی ترا» را روایت می کند) یادم افتاد که این اتفاق یک بار برای خود بلو هم افتاده بود؛ وقتی در سفری به جزایر کارائیب با خوردن یک ماهی عجیب و غریب کارش به بیمارستان کشید.
در اینجا به نظرم بلو از چیزی سخن می گوید که تا پیش از آن در داستان هایش مسکوت باقی مانده بود. او به دامان حقیقتی پناه می برد که قبلاً همواره از آن می گریخت. در این بخش که جیمز اطلس، کسی که داستان زندگی بلو را نوشت از آن با تعبیر «پرت شدگی از موضوع» یاد می کند، چیک قاشق قرمزی را می خورد که در سایه مرجان های دریایی زندگی می کند و سمی کشنده و نادر دارد و سم آن با پخته یا حتی جوشانده شدن هم از بین نمی رود. کافی است ماهی اشتباهی را بخوری آن وقت دیگر هیچ شانسی نداری.
چیک رو به موت حتی روح قوم و خویش مرده اش را هم می بیند. بعد از برده شدن به بیمارستان و تحت اثر داروهای ضدسم دچار توهماتی در مورد مرگ و زندگی می شود؛ «عجیب بودن این توهمات در آن است که یک جوری آدم را آزاد می کند طوری که دلم می خواهد گاهی برای داشتن چنان حسی باز هم بمیرم- داستان هایی که لازم نبود هیچ وقت بافته شوند.»
داستان هایی که لازم نبود هیچ وقت بافته شوند، بلو حال می کرد، او به نوعی خاص با مسموم شدن حال می کرد، بلو با همنشین اش همنشینی می کرد و با مرگ خود معاشرتی رویاگونه داشت. چیک پس از مسمومیت به طور کلی عوض می شود. قبول می کند داستان زندگی رولشتاین را بنویسد. بلویی نو از گور برمی خیزد.
چیزی که من آن را اثر سم «سی گوی» می خوانم بر این واقعیت صحه می گذارد که چگونه فرهنگ و هنر هم می توانند از سم و مرض متاثر شوند. شاید حدسی که زدم، زیاد درست به نظر نرسد اما از این لحاظ بد نیست که با یادآوری این حقیقت که اراده آدم چقدر بر زندگی اش ناچیز است، همیشه جانب تواضع را حفظ کنیم. شاید این خرده افاضات من در مورد بلو و رولشتاین هم اثر سمی باشد که یادم نمی آید کی خورده ام.
برای نویسنده های امریکایی هم بد نیست اگر سری به جزایر کارائیب بزنند و یک ماهی سمی نوش جان کنند تا شاید سطح خلاقیت شان با یک خرده سم «سی گوی» بیشتر شود.