امروز یکشنبه 11 مرداد 1405

Sunday 02 August 2026

سماع دین برمدار عشق


1401/08/01
کد خبر : 38571
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 89 نفر
در این مقال بنا بر این است که به خوانش شعری از دکتر محمّدرضا ترکی بپردازیم. شعری که به نظر نگارنده لایه‌لایه است و استعداد خوانش‌های عمیق‌تر و بازخوانی‌های مکرر را دارد. ابتدا شعر را بخوانیم: ● زن و عطر و نماز بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد آسوده به‌خواب می‌روم حتی وقتی شمشیرهای آخته بر من تاخته باشند... ... از بی‌راهه حرکت کن راه‌ها گاه به مقصد نمی‌رسند واحه در واحه بگذر از دشتهایی که مثل من تشنه‌اند اگر خدا بخواهد تار عنکبوتی پناه عصمتت می‌شود و تو را از چشمان آلوده نگاه می‌دارد اما آن کبوتر تنها که بر آستان غار آشیانه بسته بی‌گمان دل من است که برای تو پرپر می‌زند! ... مهار شتر را رها کن بگذار او تصمیم بگیرد که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را خوب می‌شناسد، هرجا فرود آمد خانه عشقمان را می‌سازیم! ... حیرانِ سمت و سوی قبله چرایی؟! نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می‌وزد؟! ... مرا که از تب آسمان می‌لرزم در آغوش بگیر "با من سخن بگو..." گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان تنها می‌توان به نماز و عطر تن تو پناه برد! در نوازشهای تو رازی است که نرما و گرمای دست مادری گم شده را به یاد یتیم صحرا می‌آورد! ... تمام آیه‌های من سورة نساء است امّا احسن القصص نگاه عاشق توست! در همان نخستین نگاه درمی‌یابیم که با عاشقانه‌ای طرف هستیم که از مؤلفه‌های مذهبی برای ایجاد تصاویر خود سود برده است. این نوع نگاه در ادبیّات ما بی‌سابقه نیست. مشهورترین‌اش شاید همان بیت معروف حافظ باشد که: در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد رابطه محراب و ابرو و نیز اشاره به اشتغال ذهنی راوی در هنگام نماز که سبب ابطال نماز است، این تصویرسازی را آشکارتر می‌کند، یا این مثال مشهور دیگر از خشتمال نیشابوری: روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است آری افطار رطب در رمضان مستحب است باز هم ترکیب مفاهیم عاشقانه و مذهبی و مصادره مفاهیم مذهبی برای رسیدن به مفهوم عاشقانه که زیبایی بدیعی را خلق کرده است. مثالهای متعدد دیگری نیز وجود دارد. امّا طرفه اینجاست که چنین آمیختگی زیبایی دارای بسامد بالایی در ادبیّات ما نیست. در حالی‌که در ادبیّات مغرب زمین شاهد استفاده متواتر از مفاهیم مذهبی، از صلیب گرفته تا معراج مسیح از داستانهای عهد عتیق گرفته تا متونی شبه مذهبی مانند کمدی الهی، در شعر و ادبیّات هستیم. شاید دلیل این امر نگاه متعصبانه به دین باشد که ذات لطیف آن را درک نمی‌کند و آمیختگی مفاهیم دنیایی با دین را حتّی در ساحت هنر بر نمی‌تابد. نکته مهم اینجاست که استفاده ناهنرمندانه از این مفاهیم می‌تواند به دو حالت منجر شود: - اول این‌که ساحت دین به‌واسطه درک ناصحیح هنرمند به بازی گرفته شود و در واقع با سهل‌انگاری شاعر، ما با متنی نابهنجار برخورد کنیم که نه دین و نه عاشقانگی را پاس نمی‌دارد. - دوم این‌که عدم آمیختگی دو مفهوم سبب شود که تنها با یک پازل در هم ‌ریخته طرف شویم و مفاهیم عاشقانه و دینی با حرکت در دو فضای مجزا به هارمونی و امتزاج نزدیک نشوند. این می‌تواند هم به واسطه درک ناصواب شاعر از تصاویر دینی و هم به دلیل درک نامناسب او از عاشقانگی پدیدار شود و در نتیجه شاعر ناتوان از درک مفهوم قدسی عشق، در مواجهه با مفهوم قدسی دین دست وپای خود را گم می‌کند و در نتیجه علی‌رغم شکل ظاهری اثر، توان ایجاد مؤانست میان این دو مفهوم را نمی‌یابد. ▪ نکته دیگر این‌که اصولاً چرا چنین تصویرسازی‌ای انجام می‌شود؟ مهم‌ترین دلیل برای شاعر جهت خلق چنین آثاری پیوند استوار مقوله عشق و مذهب است که در ذهن شاعر نهادینه شده است.‌ به‌عبارت بهتر شاعری که جانش آمیخته با مفاهیم مذهبی‌ست در بیان عاشقانگی خود نیز، به دلیل توجّه به ذات عاشقانه دین و نیز دل‌سپردگی مذهب‌گونة عشق، به تعامل این دو چشم می‌گشاید و در نتیجه چنین آثاری، آن‌گاه که اوج می‌گیرند، مخاطب را از هر دو چشمه سیراب می‌کنند: هم دین، هم عشق! چندی‌ست در میان آثار شاعران معاصر نیز این روی‌کرد حضور تازه‌ای یافته است که به لحاظ کیفی تفاوت‌هایی با ساختارهای کلاسیک این شیوه دارد. غزل زیبای «شبستان» از دکتر محمّد حسین بهرامیان شاید یک از اوجمند‌ترین شعرهای این شیوه باشد که با ترکیب مفهوم نماز با عشق بازخوانی جدیدی از تصویر بیت معروف حافظ به‌دست می‌دهد. در واقع اصل هنرمندانه این شیوه همین بازآفرینی و بازخوانی عاشقانه متون و روایات دینی ست. آن‌جا که ذهن شاعر در میان تداعی‌های مذهبی به عشق و در میان تداعی‌های عاشقانه به مذهب می‌رسد و این رشته‌های تداعی دائماً در حال تبدیل به یکدیگرند. نکته اینجاست که این تطوّر باید چنان باشد که ایجاد کنتراست واضحی بین مفاهیم نکند و مخاطب سررشته تداعی‌ها را گم نکند و همراه شعر و دست در دست شاعر از کوچه‌ای به کوچه دیگر وارد شود و شاهد تأویل جنون‌مدارانه شاعر باشد. به گفته دیگر چنین متونی بیشتر به شطح پهلو می‌زنند که بر خطی باریکی در میانه کفر و دین می‌گذرند و آن‌گاه که سر سلامت به منزل می‌رسانند، شراب طهوری می‌شوند که مردافکن است و خلسه‌آور! شاید مهمترین مؤلفه برای این به منزل رسیدن همان احاطه شاعر بر فلسفه عشق و مفاهیم دین باشد. ▪ بپردازیم به شعر دکتر محمّدرضا ترکی: در همان نام شعر می‌شود همه آنچه را پیش از این گفته شد مرور کرد. صدای حدیث نبوی در گوشمان می‌پیچد که: «من از دنیای شما تنها این سه چیز را می‌پسندم: زن و عطر و نماز». به عبارت بهتر شاعر قصد دارد با بازخوانی دنیای عاشقانه و نیز مذهب‌مداری خویش به خوانشی شاعرانه از این حدیث نبوی برسد. طرفه این‌که این حدیث، خود، این آمیختگی مفاهیم دینی و دنیایی را به زیباترین و صریح‌ترین شکلی متجلّی می‌کند. ـ بند اول بازخوانی داستان شب هجرت حضرت رسول است. آن‌جا که مولا بر بستر پیامبر می‌خسبد تا سوء قصدها به فرجام نرسند. شاعر به زیبایی «بستر»،«آسودگی» و «عطر» را به‌عنوان وجه شبه‌های دنیای عاشقانه‌اش با روایت مذهبی دست‌مایه قرار می‌دهد تا تداعی‌اش یک تداعی منطقی باشد. ـ بند دوم ادامه روایت هجرت است و شاعر با رها نکردن روایت بند نخست ارتباط طولی بین بندها را برقرار می‌کند. به عبارت دیگر با وسعت بخشیدن و گسترش تصویر اولیه، زیبایی کشف خویش را بیشتر و بیشتر می‌کند. اصولاً هرگاه شاعر تصویری بیافریند و از آن معنایی ایفاد کند و بعد از آن به سراغ تصویری دیگر در فضایی دیگر برود، حتّی در صورت خلق زیباترین تصاویر، این گسستگی سبب خواهد شد که بیشتر با یک تزاحم تصاویر طرف باشیم و شلوغی فضای شعر مخاطب را کلافه می‌کند. حال آنکه گسترش یک تصویر و خلق تصاویر جزءنگرانه از یک تصویر کلّی هم سبب همراهی بهتر مخاطب و هم سبب خلق زیبایی بزرگ‌تری خواهد شد. شاعر در بند دوم به تصویر هجرت می‌رسد و باز با دست‌مایه قرار دادن «دشت تشنه»، «واحه»، «راه و بی‌راهه» رشته تداعی‌ها را برقرار می‌کند. از سوی دیگر مفهوم عاشقانه بیت بسیار عمیق است. بی‌راهه و راه در عشق گاه بسیار در هم گم هستند. چه بسیار راه‌هایی که سر از ناکجا درمی‌آورند و بسی بی‌راهه‌ها که به سرمنزل مقصود می‌رسند. گوشه‌ای از این حکایت را می‌توان در«بدنامی عاشقانه»‌ای که حافظ به کرات از آن گفته است جست. ـ بند سوم ادامه همان هجرت است. رشته تداعی‌ها با «تار عنکبوت» و«پناه» و «چشم آلوده» شکل می‌گیرد. رابطة «عصمت» و «پرده‌نشینی» با «تار عنکبوت» شایان توجّه است. و البتّه تاکید «اگر خدا بخواهد» که هم در مورد معجزه مورد نظر نصّ صریح قرآن بر خواست خدا اشارت دارد و هم در بازخوانی عاشقانة شاعر مفهومی تازه می‌یابد. این مفهوم که «نجابت» نیز معجزتی‌ست که خداوند پاسدار آن است. ـ بند چهارم درخشش شاعرانه‌ای دارد. باز رشته تداعی حول کلمه «کبوتر» و «غار» شکل می‌گیرد. امّا شاعر دو مفهوم را با این دو واژه در نظر دارد. «غار» در اسطوره‌شناسی بیانگر دنیای درونی ست؛ همان منِ ِمن. در غار افلاطونی معروف ما با تصویر سایه‌ها بر دیواره غار طرفیم که انعکاس مفاهیم بیرونی در همین من درونی ست. در هزارتوی «مینوتور» باز هم غار نمادی از درونه‌ای ست که دیو می‌پروراند و باید «آریان»ی باشد که رشته به‌دست «تزه» بدهد تا این دیو را بکشد. در اصحاب کهف نیز باز به‌نوعی همین اسطوره بازخوانی می‌شود و برخی اسطوره‌شناسان بر این عقیده‌اند که می‌شود داستان را به‌صورت یک به‌خویش برگشتن و سر در جیب فروبردن تأویل کرد. در اینجا هم شاعر گذشته از آن داستان معروف هجرت به نکته دیگری نیز نظر دارد. دل او در آستان غاری که نمایان‌گر ذات درونی معشوق است منتظر و نگران چون کبوتری پَر پَر می‌زند. آستانه این غار در حقیقت تجسم برونی منِ معشوق است. دل شاعر نگران و ناظر کوچک‌ترین حرکت معشوق است و هر برون شدی را کبوترانه انتظار می‌کشد. از سوی دیگر کلمه «کبوتر» هم در کنار وجه شبه‌ای که با دل دارد در پرپر زدن؛ نماد رهایی و سپیدی نیز هست که در مواجهة این دو عنصر با دل می‌توان به تأویل‌های تازه‌تری هم رسید. ـ بند پنجم ادامه روایت هجرت و رسیدن به مدینـ&#۶۵۳۳۹;‌النّبی (یثرب) است. شاعر با «رها کردن مهار شتر» تداعی‌هایش را بازآفرینی می‌کند و به مفهومی بنیادین در عشق می‌رسد: عشق ـ اگر عشق باشد! ـ نیازی به تعقل ندارد! این «اگر عشق باشد» نکته مهمّی است!... سرسپردگی به عشق بی‌شک ما را به سرمنزل مقصود می‌رساند. کج‌روی‌هایی که دیده می‌شود ناشی از عشق نیست بلکه برخاسته از درهم آمیخته شدن مفاهیم و اشتباه شدن هزار و یک حس انسانی «ناعشق» است با ذات منزه «عشق». در این مقال مجال بررسی چیستی رفتارهای عاشقانه نیست. پس همین اندک اشاره شاید کفایت کند که اگر پیش از حضور عشق ملزمات ومختصات عشق را درک کرده باشی، هنگام حضورش می‌توانی بشناسی‌اش و آسوده، سر و جان به او بسپاری که بی‌شک تو را به ساحل امن خواهد رساند. اگر نه هزار و یک حس بی‌ارتباط با عشق می‌تواند تو را به دام‌چاله‌ای ببرد که امید رهایی از آن نخواهد بود! اما اگر شناختی، دیگر مهار دل را رها کن!...بگذار نفس بکشد این شتر مست!...که اگر پایش را ببندی و مهارش را بکشی یا سر به بیابان می‌گذارد و مجنون‌ات می‌کند یا چنان بر زمین‌ات می‌زند که سر به سلامت نبری!...بگذار خودش برود و در زمین امن زانو بزند و آسوده‌ات کند که آن‌جا بهترین جا برای تو خواهد بود! ـ ادامه روایت در بند شش به داستان تغییر قبله می‌رسد. و البتّه گوشه چشمی هم دارد به «به هر سو که رو کنی، سوی - چهره - خداست». والبتّه باز هم همان حکایت عاشقانه توجّه به دل که در بند قبل بدان پرداختیم. ـ بند هفتم اشاره به سوره مزمّل دارد: «یا ایّها المُزمّل ê قُم اللّیل الّا قلیلاً...» شاعر با کلمات «لرزیدن از تب» و «مرا در آغوش بگیر»- که اشاره دارد بر روایت مشهور نزول آیه -، «با من سخن بگو» - که اشاره‌ای ا‌ست بر آیات بعدی سوره که حضرت رسول را به برپایی نماز می‌خواند - این اشاره را کامل می‌کند. ادامه بند نیز اشاره جالبی دارد: «جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان»...که تداعی ابوجهل و ابولهب را به‌راحتی می‌توان در آن دید. و نهایتاً همان حدیث مشهور نبوی عنوان شعر که در اینجا به بازخوانشی شاعرانه می‌رسد. بازخوانی عاشقانه روایت هم که مشخص است: تنها پناه من در این زمانه سرشار از ناراستی و رنج تویی و البتّه خدا. ـ در بند هشتم شاعر با فلاش‌بکی تاریخی شعرش را جمع می‌کند. واژه‌های «یتیم صحرا» و «مادر گمشده» محور تداعی این بند است و با اشاره مستقیم به حضرت پیامبر، فرم مذهبی اثر را امتداد می‌دهد. و البتّه بازخوانی عاشقانه اثر به نظریه‌ای روان‌شناسانه راجع به عشق اشارت دارد که مردان در عشق تصویری از مادر خود را در معشوق جستجو می‌کنند و زنان تصویری از پدر خود را. به عبارت دیگر در ناخودآگاه انسان، آنیما به‌نوعی تصویر مادر را در خود دارد و آنیموس بازتابی از پدر را. ـ بند نهم پایان‌بندی اثر است بعد از ایجاد فلاش‌بک بند قبل، که در حقیقت شعر توانست فرم دایره‌وار خود را کامل کند. بنابراین بند آخر باید تصویری ناب و محکم و تأثیرگذار داشته باشد که همه حرف‌های شاعر را خلاصه کند. و چنین نیز هست: همراهی نام دو سوره «نساء» و «احسن القصص» - سوره و داستان یوسف (ع) - در کنار هم تداعی مذهبی اثر را شکل می‌دهد و اشاره ایهام‌گونه این دو به مفهوم «زن» و «داستان عاشقانه یوسف و زلیخا» خوانش عاشقانه را کامل می‌کند. ضمن این‌که در ذات ترکیب «احسن القصص» به معنای بهترین داستانها دو معنا قابل تأویل است: اول این‌که اصولاً عشق احسن القصص است. و دوم این‌که چشم معشوق از فرط زیبایی احسن القصص است. نکته جالب‌تر این است که شاعر خود را رسولی می‌بیند که تمام آیات و معجزاتش عاشقانه‌هایی ست که می‌نویسد امّا خود معترف است که همه اینها تنها کرشمه‌ای از نگاه معشوق است که «بهترین» را در آستین دارد و شاعر هیچ‌گاه یارای نوشتن آن را به تمام و کمال ندارد که او «نساء» می‌نویسد و او «احسن القصص» - یوسف - است! همان که نزار قبانی بزرگ می‌گوید که: شعر من بافه انگشتان توست و ملیله‌دوزی زیبایی‌ات پس هرگاه مَردُم شعری تازه از من بخوانند تو را سپاس می‌گویند. و این شاید عاشقانه‌ترین روایت شاعرانه باشد. فرجام این‌که اثر زیبای دکتر محمّدرضا ترکی، اگر سهل‌انگار نباشیم و سادگی ظاهری‌اش فریب‌مان ندهد، درخشش دل‌نشینی دارد که برانگیزاننده است. انگیزشی برای خوانش مکرر و انگیزشی برای خلق آثاری از این دست که ضمن حفظ فرم، دارای محتوای غنی نیز هستند. بی‌شک همه مخاطبین جدّی شعر مهارت شاعر را در حفظ ساختار نیمایی و نیز واژه‌آرایی‌ها و قوافی درونی متعدّد اثر را به‌خوبی پیدا خواهند کرد که همه اینها به خلق موسیقی نرم و جوباری مناسب و ایجاد فضای حسّی اثر کمک کرده است. امّا آن‌چه به‌نظر نگارنده اهمیت بیشتر داشته و دارد دقت در بازخوانی عاشقانة روایات مذهبی ست که سعی شد به بخشی از آنها اشاره رود. بی‌تردید هر خوانش دوباره‌ای بابی نو خواهد گشود که باید نیز چنین باشد.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/38571
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید