امروز پنج‌شنبه 15 مرداد 1405

Thursday 06 August 2026

سه روز برفی حلبچه


1401/08/01
کد خبر : 44186
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 83 نفر
اولین رمان از سه گانه فراموشی کامران محمدی داستانی مرکب از بن مایه های عشق، تنهایی و مرگ است، آن طور که توضیحات پشت جلد کتاب هم تصریح می کند. اما به نظرم باید وجه چهارمی هم به آن اضافه کرد؛ وجهی که غالب و البته ناگزیر است؛ نفرت. نفرتی که به قدر عشق در این اثر بها و جایگاه دارد و اینجاست که نام اثر هم معنای عمیق تر و بهتری پیدا می کند. در حقیقت در رمان «آنجا که برف ها آب نمی شوند» تنهایی، عشق، نفرت و مرگ به عنوان وجوهی مشترک در زندگی آدم ها به وسیله عناصر متضادی چون «خاطره» و «فراموشی» در مفهوم «زمان» به بازی گرفته شده اند. رمان در سه فصل و در واقع در سه روز و در ۲۰ بخش به نگارش درآمده است. تقریباً در همه صفحه ها برف می بارد، آرام آرام و نم نم. این برف گاهی سفید و تمیز و بازتابی از زیبایی است و گاهی مظهر پلیدی و کثیفی. «روژیار کنار پنجره ایستاد و به انتهای کوچه خیره شد. برف، آرام و ریز دوباره شروع شده بود. کوچه، زیبایی صبح را نداشت. برف را گوشه دیوار نشانده بودند و از رفت وآمد اتومبیل ها، وسط کوچه، تنها برفاب قهوه یی کثیفی به جا مانده بود. سفیدی سنگین روی درخت ها، دیگر یکدستی صبح را نداشت و از شاخه های نزدیک تر، برف آب شده به زمین می ریخت. زنی با احتیاط از کوچه می گذشت.» (ص۵۵) در واقع برف در این اثر یک نماد است؛ نمادی از آنچه مضمون و درونمایه اثر را دربر می گیرد. برفی که می بارد و همچون مردگان «جویس» همه چیز را زیر لایه یی سفید از خود مدفون می سازد. هرچند این سفیدی می تواند مظهری از سفیدی تاول هایی باشد که پس از بمباران شیمیایی بر چهره قربانیان ظاهر می شود یا مظهر مدفون شدن واقعیت ها زیر لایه یی از زمان. رمان با فلاش بک هایی از حال به گذشته و با مرور خاطراتی در ذهن شخصیت های داستان، ضمن نگاهی فلسفی به پدیده هایی نظیر عشق، مرگ و تنهایی، به بررسی روانشناسانه و تحلیلگرایانه شخصیت ها در مواجهه با آنچه پیش آمده نیز می پردازد. از این منظر انتخاب راوی دانای کلی که گاه و بیگاه به حلاجی آنچه روایت می کند، می نشیند، قابل تامل است. این در حالی است که هیچ کدام از شخصیت ها در این اثر، شخصیت محوری و برجسته رمان محسوب نمی شوند. هرچند بهانه روایت رمان و هسته مرکزی آن می تواند شخصیت پیچیده ابراهیم و عکس العمل او در حال و در مواجهه با رویدادی در گذشته باشد یا نباشد چرا که آنچه پیچیدگی عکس العمل ابراهیم را نمایان می کند، خود ابراهیم نیست، بلکه به همین میزان پیچیدگی عکس العمل روژیار و فریبا و ریبوار هم هست. «از لبخندی که به اجبار بر لب داشت، به سختی احساس بدبختی کرد. خود را در موقعیتی می دید که نمی دانست چطور رفتار کند... حالا می فهمید که اصلاً دوست نداشته است او را در این موقعیت ببیند و بیش از هر چیز، دلش به حال ابراهیم در موقعیت تلخی که گرفتارش شده بود، می سوخت. حتی ترجیح می داد شوهرش خیانتش را کامل می کرد و این طور در برابر او، تمام ابهتش را از دست نمی داد.» (ص۸۲) با ورود نرگس در انتهای فصل اول دریچه یی تازه پیش روی خواننده از شخصیت ریبوار باز می شود. نرگس بخشی از یک خاطره کهنه، اما زنده است؛ تصویری که بازتاب رفتار ناخودآگاه ریبوار در جریان بمباران شیمیایی حلبچه آن را می سازد. تصویری از عشق، گناه و ندامت که زاییده فرار است. چیزی که تا حد زیادی شخصی و تا حد شگفت آوری تحلیل جویانه است. تا آنجا که سرانجام «درد را برای او (ریبوار) به نیرویی ناشناس در لایه های زیرین زندگی اش» بدل می سازد. «آدم ها پس از خواب به دو دسته تقسیم می شوند، دسته یی که سوار بر شانه های زندگی اند و گروهی که زندگی بر شانه هاشان سوار است. ریبوار در دسته دوم جای می گرفت. به ویژه آن شب که پس از درک شرایط جدید خود، مرز میان خواب و بیداری را به کلی گم کرده بود.» (ص۷۵) «آنجا که برف ها آب نمی شوند» قصه پرکششی از این شخصیت ها است که اگرچه در یک محدوده زمانی مشخص می گذرد؛ در سه روز برفی اما آنچه این محدوده را کامل می کند، بازگشت ذهن شخصیت ها به گذشته است یا به عبارت دیگر، تعادل میان ذهن، خاطره به عنوان تجلی گذشته و حال و راوی دانای کلی که همچون خداوندگاری توانا که گاه از منظر روانشناختی و گاه از موضع فلسفی و زمانی از جایگاه قصه گویی چیره دست، سکان همه امور را به دست دارد. تمام آنچه از فضا، شخصیت پردازی و پردازش روایت که منظم و دقیق از طریق بخش های کوتاه پیش می رود، گفته شد یک روی سکه «آنجا که برف ها آب نمی شوند» است اما روی دیگر سکه تصویرهای زنده و پرداخته شده آن است؛ تصاویری که با جملات کوتاه و موجز و با ضرباهنگی تند و غیریکنواخت در ذهن ساخته می شوند و روشن و جادویی به حرکت درمی آیند. «نرگس در آستانه در انبار ایستاده بود و لبخند می زد. ریبوار با تمام توان سعی می کرد به سوی او برود، اما از جایش تکان نمی خورد. هر دو دست نرگس از تاریکی حفره در بیرون آمده بود و به سوی او دراز بود. انگار کمک می خواست یا می خواست در آغوشش بگیرد. ریبوار هم دست هایش را دراز کرد تا دست های نرگس را بگیرد، اما فاصله اش هر لحظه بیشتر می شد و دست های نرگس در تاریکی فرو می رفت. در تاریک انبار، مثل دهان هیولای بزرگی، ناگهان تمام اندام نرگس را بلعید و ریبوار از خواب پرید.» (ص۵۲) وقتی داستانی را می خوانم که نویسنده اش مرد است، دوست دارم بدانم به عنوان خالق جهانی تازه و در عین حال اختصاصی، نگاهش به شخصیت های زن چگونه بوده است. این مرض همیشه با من است و یکی از جذابیت های آثار کامران محمدی (که تجلی آن در مجموعه داستان قبلی اش، قصه های پریوار هم دیده می شود) این است که توانایی زیادی در پرداخت روانشناسانه و دقیق از زن دارد. شخصیت فریبا و روژیار و حتی حورا، بسیار زنده و طبیعی، ساخته و پرداخته شده اند. شاهد مدعایم بخش هایی از اثر است که راوی دانای کل (با اعتماد به نفس کامل) وارد ذهن این سه زن می شود و از درون آنها سخن می گوید و با چشم های آنها جهان را می بیند. اگر چه این وجه اثر بسیار درخشان است، اما نمی تواند از درخشش پرداختن به شخصیت هایی نظیر ابراهیم و ریبوار بکاهد. شخصیت هایی که در تضاد حیرت آوری با یکدیگر قرار دارند و در تناقضی آشکار که در انتهای داستان برجسته و پررنگ می شود. این تضاد و تناقض روانشناختانه حتی در عکس العمل شخصیت ها به رویدادهای داستان هم دیده می شود. چنان که از شخصیت روژیار در بخش های پایانی داستان و در مواجهه با تصادف ابراهیم و حورا عکس العملی را می بینیم که هرگز در راستای شخصیتی که در فصل های قبل تر از روژیار می بینیم قرار نمی گیرد، با این حال به طرز حیرت آوری باورپذیر و قابل قبول است. باید گفت اولین سه گانه کامران محمدی با داستانی پرکشش و نگاهی متفاوت به جهان و به انسان و با ساختاری قابل تامل و نو نوشته شده است؛ اثری که می شود آن را در یک نشست خواند و بعد مدت ها در ذهن به نشخوار آن پرداخت.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/44186
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید