قرار بود مائده طهماسبی و فرهاد آییش کنار هم بنشینند و درباره امید به زندگی و لحظههای ناامیدی در زندگی شخصی و مشترکشان برایمان حرف بزنند اما فرهاد آییش سر کار و فیلمبرداری بود و همین شد که مائده طهماسبی به تنهایی از تجربههای زندگی خود، لحظههای امید و ناامیدی و تصمیمهای بزرگ و مشترک زندگیشان حرف زد و از این گفت که چطور این روزها در سن ۵۰ و چند سالگی بعد از تجربههای مختلفی که مهاجرت، تحصیل و فعالیت در رشته تئاتر به او داده، از نقطهای که در آن ایستاده، راضی است و فکر میکند امید به زندگی، یعنی لذت بردن از لحظههایی که در آن نفس میکشیم...
شما تعریفی شخصی از «امید به زندگی» برای خودتان دارید؟
این سوال جواب فلسفی و طولانیای دارد. اینکه شما در سن ۵۰ و چند سالگی (شبیه من) امید به زندگی داشته باشی یا نه به عوامل زیادی بستگی دارد. مثلا در این سن و سال، تو یک زندگی را پشت سر گذاشتهای که خیلی خوب بوده و از آن راضی هستی. این میتواند رضایت از زندگی را در تو به وجود آورد، اما اینکه از حالا به بعد چطور و چقدر پیش میرود واینها، واقعا قابلپیشبینی نیست. من با چیزی که در لحظه برایم اتفاق میافتد و با آن زندگی میکنم راضی هستم و آرزوهای عجیب و غریب زیادی هم ندارم. یعنی فکر نمیکنم باید به خیلی چیزها برسم چون به خیلی از چیزهایی که دوست داشتم برسم، رسیدهام و برای همین اگر این زندگی که تا امروز داشتم، به همین شکل چند صباح دیگری با آرامش بگذرد راضی هستم و شاید بتوانم بگویم به آن امیدوارم.
یعنی الان در نقطهای هستید که از قبل برای آن برنامه داشتید و میخواستید به آن برسید؟
نه، به نظرم اگر تو در زندگیات برای رسیدن به چیزی برنامهریزی کنی، به آن نمیرسی ولی اگر اتفاقهای خوب در زندگیات بیفتد به آن امیدوار میشوی. برای همین به نظرم باید از اتفاقهای جدید در زندگی استقبال کرد. این باعث میشود به نقطهای که در آن آرامش داری برسی.
برنامهریزی راهحلی برای رسیدن به آرامش و امید به زندگی نیست؟
برنامهریزی در حال حاضر و در دورانی که ما در آن به سر میبریم، جواب نمیدهد. مثلا چند درصد از بچههایی که میگویند ما حتما باید مهندس یا دکتر شویم، واقعا مهندس و دکتر و خلبان میشوند؟ فکر میکنم تعداد بسیار کمی باشند. این چارچوب کلی راه و زندگی فرد را مشخص میکند اما معتقد نیستم که حتما باید به همه چیزهایی که در ذهنت داری برسی. یعنی فکر میکنم اگر میخواهی امید به زندگی در تو زیاد باشد، باید از اتفاقهایی که خارج از برنامهریزی و نقشهات میافتد، استقبال کنی و از آنها لذت ببری و خوشحال باشی.
شما در جوانی هم برنامهریزی نداشتید؟
من در جوانی تنها میخواستم به یک چیز صددرصد برسم و آن «تحصیلات» بود. یعنی مطمئن بودم که میخواهم به دانشگاه بروم. میدانستم که نمیخواهم ازدواجکنم و نمیخواهم تشکیل خانواده بدهم. چون از ایران هم رفتم و رشدم خارج از کشور اتفاق افتاد، به آرزوهایی که در ذهن داشتم رسیدم.
اما ازدواج هم کردید.
بله، از ابتدا هم تصمیم داشتم دیر ازدواج کنم. آشنایی من با آقای آییش در سنی اتفاق افتاد که دوران پختگی من بود. ما در سن کمال و پختگی با هم آشنا شدیم. برای همین بخش زیادی از آرزوهای من با رفتن از ایران و درس خواندن خارج از کشور، محقق شد و بعد از آن، تئاتر خواندم و با آقای آییش آشنا شدم که این هم بخش دیگری از آرزوهای من را عملی کرد.
با همه این تجربهها، فکر میکنید چه چیزی باعث به وجود آمدن امید به زندگی میشود؟
نمیدانم. این خیلی نسبی است. امروز با آقایی صحبت میکردم که میگفت بعضیها خوشبختی را در خانه و ماشین عوض کردن میبینند و عدهای در چیزهای دیگر. مثلا اگر از یک جوان تئاتری بپرسی چه چیزی امید به زندگی را در تو بالا میبرد، میگوید اگر نمایشنامهام اجرا شود، امید به زندگی دارم. آرزوی او در همین حد است و واقعا با تحقق آن امیدوار میشود. برای همین وقتی میخواهی امید به خوشبختی را توضیح دهی، باید به اندازه تمام انسانهای روی کره زمین، تعریف ارائه کنی. ممکن است آنچه مرا خوشبخت و راضی میکند، برای نفر بغل دستیام اصلا مهم نباشد. بهطور خلاصه میتوانم بگویم اگر در هر لحظه از زندگیات، از همان لحظه راضی و خوشحال باشی، خوشبخت هستی.
شما تا حالا ناامید هم شدهاید؟
بله، البته. ناامیدی و بنبست جزو لاینفک زندگی امروز است. در چند سال گذشته با توجه به تجربهام، ناامیدی برای من کمتر اتفاق افتاده اما در جوانی به ناامیدیها و بنبستهای خیلی بزرگی خوردهام و وقتی الان به آن ماجراها نگاه میکنم، تعجب میکنم که چگونه از آن بنبست و سد بزرگ، عبور کردهام. هم تعجب میکنم و هم خوشحال هستم. چون وقتی در ۲۰ سالگی به یک بنبست در زندگیات میرسی و بعد از سالها فکر میکنی آن بنبست را چگونه در آن سن گذراندهای و از آن عبور کردهای، احساس خوبی داری.
راهحل خاصی برای گذر از احساس ناامیدی دارید؟
نه. هرکسی با توجه به شخصیت و شرایطی که در آن قرار دارد، کاری میکند تا از این احساس عبور کند. مثلا اگر یک نفر افسرده باشد و نتواند یا نخواهد به راهحلهای درست و منطقی فکر کند، راهحل خروج بنبست برای او، احتمالا خودکشی است! اما مشکلات برای کسی که به زندگی خوشبین باشد و صبوری کند، دوران سخت در حال گذاری است که وقتی از آن عبور میکند، احساس خوبی دارد. به نظرم راهکار گذر از ناامیدی، صبر و عجله نکردن است.
در زندگی مشترک خودتان چطور؟ تا به حال به بنبست و ناامیدی رسیدهاید؟
به بنبست نخوردهایم اما هروقت مشکلی در زندگی پیش آمد یا مثلا میخواستیم تصمیم جدیدی بگیریم حتما با هم همفکری کردهایم. این لحظهها در زندگی من و آقای آییش زیاد اتفاق افتاده است. ما تصمیمهای بزرگی در زندگیمان گرفتیم. اولین تصمیم بزرگ زندگیمان این بود که برگردیم و در ایران زندگی کنیم. به هر حال بعد از بیست و اندی سال زندگی در خارج، این تصمیم بزرگی است اما چون این تصمیم را هر دو با هم گرفتیم، خیلی دربارهاش حرف زدیم، عجله نکردیم و همه جوانب را در نظر گرفتیم، راحتتر توانستیم به نتیجه برسیم. در واقع چون همه تصمیمات زندگی را با همدیگر میگیریم و هرکس کاری کند، دیگری از او پشتیبانی میکند و به او مشاوره میدهد، رسیدن به نقطه تصمیمگیری راحتتر است.
این روزها تصور خیلی از آدمها این است که اگر مهاجرت کنند، امید به زندگی در آنها بالا میرود اما شما چطور تصمیم به بازگشت گرفتید؟
یک روز، جوانی در تئاتر شهر از من پرسید: «شما چرا برگشتید؟» من به او گفتم: «از من نپرس چرا برگشتم، از خودت بپرس چرا نمیری؟». من ۱۹ ساله بود که از ایران رفتم. با خواسته قلبی خودم هم رفتم یعنی واقعا دلم میخواست بروم. برای اینکه دوست داشتم با دنیا آشنا شوم. من زمان شاه از ایران رفتم و دلم میخواست دنیا را ببینم و از این محدوده جغرافیایی دور شوم. پس این کار را انجام دادم و بعد از ۲۰ سال بازگشتم اما وقتی یک جوان به من میرسد و میپرسد چرا برگشتی، نمیداند که من چه زندگیای را پشتسر گذاشتهام و الان که برگشتهام در چه مرحلهای هستم. یعنی من اگر جزو خارجرفتههایی بودم که قرار بود برگردم ایران، گوشهای بنشینم و مدام غر بزنم، امکان نداشت برگردم اما چون برگشتیم و توانستیم کار کنیم و موفق شویم، از این بازگشت راضی هستم ولی این نسخه برای هیچکس قابلتوصیه نیست. یعنی تو نمیتوانی یک نسخه واحد برای تمام آدمها بپیچی و بگویی همین است و دیگر هیچ چیز نیست. بسیاری از دوستان صمیمی من خارج از کشور زندگی میکنند چون من دورهای را که آدمها دوست پیدا میکنند و صمیمی میشوند و... در ایران نگذراندم و برای همین اینجا دوست صمیمی زیادی ندارم. بیشتر آن طرف آب هستند. دوستان ایرانی من که هنوز خارج هستند، به من میگویند چه کار خوبی کردی که تصمیم به بازگشت گرفتی، ولی من به هیچ کدامشان پیشنهاد نمیکنم برگردند. همه وقتی میپرسند اوضاع چطور است؟ میگویم این یک بحث و نگاه کاملا شخصی است. از من نپرسید. این ماجرایی است که خودت باید به آن برسی، این که تو فکر کنی در یک جامعه میتوانی بمانی و ادامه دهی یا نه. برای همین من به چند جوان دور و اطرافم که خصوصیات اخلاقی آنها را میشناختم، پیشنهاد کردم از ایران بروند. یکی از آنها برادرزاده خودم است که رفت. با تمام سختیهایی که در زندگی خارج از کشور وجود دارد، اینجا نماند. جوانهای ما باید بدانند رفتن و زندگی در خارج اصلا راحت نیست اما اگر بخواهند آبدیده شوند، میتوانند بروند و آزمون زندگی بدهند. سخت است، پول کمتری به دستشان میرسد و... اما غیرممکن نیست.
پس نمیتوان گفت اینجا امید به زندگی وجود دارد و آنجا نه و برعکس؟
نه. فرصت کار و زندگی همه جای دنیا وجود دارد. اینجا هم همینطور است. شما اگر در حرفه خودتان خیلی خوب باشید و بتوانید کار خوب و درستی ارائه بدهید، مطمئنا موفق خواهید بود و میتوانید در هر جایی امید به زندگی را جستجو کنید. چرا که نه؟ ما جوانهای موفق و درجه یک زیادی داریم که کار میکنند و میدرخشند اما مساله اینجاست که تعداد نسل جوان ما زیاد است. در اروپا نسل جوان تقریبا در حال از بین رفتن است اما اینجا ما حدود ۷۵ درصد جوان بین ۱۶ تا ۳۰ سال داریم. معلوم است وقتی اینجا کار زیاد نیست و همه این جوانها نمیتوانند جذب کار مورد علاقه خود شوند، ناامیدی هم به وجود میآید. برای همین اینجا تلاش جوانها باید خیلی بیشتر شود تا بتوانند امید به زندگی را پیدا کنند. فرقی نمیکند کجا، مهم این است که تلاش کنند و لذت ببرند.