حافظ شاعر سده هشتم هجری، یکی از ارکان شعر پارسی و از جمله ستارگان آسمان ادب است که در دوران پرآشوب مغول و تیموری و در روزگار انحطاطهای اخلاقی و اجتماعی جامعه ایران ظهور یافته است. درباره زندگی و چند و چون فکری حافظ، کتابها و مقالههای پرشماری نگاشته شده و محققان، ادبپژوهان و کاوشگران وادی اندیشه هر یک از دریچهای خاص به اشعار او نگریسته و مطالب به نسبت افزونی در این باب فراز آوردهاند که البته در بسیاری موارد و مواقع کنه گفتمان این نامداران با یکدیگر در تضادی شگرف است. آنچه اسباب تضادها و تناقضهای گفتاری نامداران عرصه ادب درباره حافظ را تدارک دیده است، بلاشک چندپهلویی بودن اشعار این پارسیسرای نامی است.
عرفان و رابطه حافظ با آن، از جمله موارد مهمی است که حافظشناسان را درباره آن عقایدی متفاوت است. حقیقت آن است در منابع مرتبط با روزگار حافظ، نشان چندانی از آن که وی گام در طریق عرفان نهاده باشد نمیتوان جست. معالوصف، اشعار او چنان سرشار از تعابیر عارفانه و اصطلاحات صوفیانه است که پژوهنده را دچار شگفتی و گرفتار سرگشتگی میکند. گفتنی است این مهم نه از روزگار کنونی بلکه از همان دوران حافظ مورد توجه قرار گرفته و بسیاری از تذکرهنویسان در این باره سخن گفتهاند. به عنوان نمونه جامی، عارف پرآوازه و شاعر نامآور سده نهم ازجمله نویسندگانی است که عطف عنایتی دوچندان به این موضوع مبذول داشته است. جامی که تنها ربع قرن پس از حافظ میزیست نظر نهایی خویش را در این باره در کتاب نفحاتالانس چنین ابراز کرده است: «معلوم نیست وی دست ارادت پیری گرفته است و در تصوف به یکی از این طایفه نسبت درست کرده باشد ... اگر بی پیر چون حافظ توان شد، کاش مولوی جامی هم پیر نداشتی». به دیگر سخن او حافظ را با یقین کامل عارف پنداشته است.
چنانکه پیشتر گفته آمد، در آرای ادبپژوهان معاصر نیز در این باب تضادهای بسیاری هویداست. گروهی از اینان به رغم آن که بر آن باورند که هیچ سند تاریخی در دست نیست تا عارف بودن حافظ را با توجه به آن مستند سازند، بر آن ایدهاند که او گرایش به عرفان داشته و حتی برخی از اینان چون عبدالحسین زرینکوب و بهاءالدین خرمشاهی همانندیهای افزونی میان اشعار حافظ با گفتمان غالب صوفیان ملامتیه یافتهاند. شماری دیگر از پژوهشگران عرصه ادب در ادعایی که بس تعجبانگیز و شگفتیزا مینماید حافظ را نهتنها عارف ندانسته، بلکه از او با عناوینی چون ملحد یاد کردهاند که از مشهورترین اینان میتوان به شاعر مشهور، احمد شاملو اشاره کرد. دستهای دیگر از پژوهندگان وادی ادب نیز بر آن عقیدهاند که حافظ را باید عارف برشمرد، حتی اگر چند و چون تاریخی گام برداشتن او در طریق عرفان مشخص نباشد. از نامدارترین اینان میتوان مرتضی مطهری را نام برد.
ناگفته پیداست بررسی و کنکاش آرای تمام این حافظشناسان در این مختصر نمیگنجد و این کوتاهجستار را مجالی برای انجام آن فراهم نیست. از این روی، تنها به واکاوی آرا و تشریح باورهای یکی از این ناموران یعنی شهید مطهری پرداخته میشود و از کنکاش در نظریههای دیگر بزرگان دست شسته و آن محول خواهد شد به شاید وقتی دیگر.
عمده نظریات مرتضی مطهری درباره حافظ را در کتاب، عرفان حافظ که شوربختانه برخلاف دیگر آثار او از آوازه چندانی برخوردار نیست، میتوان دید. کتاب عرفان حافظ مشتمل است بر مطالب ایراد شده از سوی شهید مطهری در پنج جلسه کنفرانسی که سال ۱۳۵۰ در دانشکده الهیات دانشگاه تهران برگزار شد.
آنچه هویدا مینماید تمام تلاش شهید مطهری در این کتاب مبتنی بر آن است که لسانالغیب شیراز، عارف بوده است. مطهری که معتقد بود ماتریالیستها به تحریف شخصیت حافظ پرداختهاند، در این کتاب پیش از آن که بحث خویش را درباره عارف بودن حافظ آغاز کند به بازتعریفی از عرفان پرداخته و اذعان داشته از منظر او عرفان مشتمل بر دو بعد است: عرفان نظری و عرفان عملی. مطهری از پس تشریح جداگانه هر یک از این دو بعد بیان داشته برای درک آن که حافظ عارف بوده یا تنها شاعر بوده، باید در دیوان او در جستجوی آن بود که مطالبی مرتبط با عرفان عملی و نظری وجود دارد یا خیر. البته مطهری تلاش داشته بجز دیوان حافظ از یک منبع دیگر یعنی تاریخ برای سهولت کار سود جوید. اما او با آن که معتقد است تاریخ، حافظ را عارف میداند، اما بهطور ضمنی اقرار کرده تاریخ نمیتواند چندان برای نیل به هدف راهگشا باشد:
«از تاریخ حافظ، هر چه ما مطالعه کنیم، این مطلب روشن می شود که حافظ مردی بوده در زی علما و البته در عین اینکه یک عارف بوده (نزدیکانش او را به صورت یک عارف میشناختهاند، اما نه به صورت یک درویش و صوفی حرفهای) بیشتر به عنوان یک عالم معروف بوده است... پس چهره حافظ در تاریخ به این شکل منعکس است.»
مطهری، از این روی عرفان حافظ را با یاری جستن از دیوانش به اثبات رسانده است. با وجود این به علت دوگانگی و چندپهلو بودن اشعار حافظ، این کار را بسیار دشوار دانسته است. نظر نهایی او درباره استفاده از تاریخ و دیوان حافظ برای شناختن ماهیت رابطه عرفان و حافظ چنین است:
نکته: در منابع مرتبط با روزگار حافظ، نشان چندانی از آن که وی گام در طریق عرفان نهاده باشد نمیتوان جست. معالوصف، اشعار او چنان سرشار تعابیر عارفانه و اصطلاحات صوفیانه است که پژوهنده را دچار شگفتی و گرفتار سرگشتگی میکند
«در مورد حافظ فرضیههای زیادی هست. ما باید این فرضیهها را یک به یک بیان کنیم، بعد هر یک از آنها را با قرائن موجود تطبیق بدهیم، ببینیم قرائن همین دیوان حافظ تطبیق میکند با آن یا تطبیق نمیکند و احیانا قرائن تاریخی هم ممکن است در بعضی موارد به کمک ما بیاید، درست مثل همین که علمای امروزی در مسائل طبیعی، اول فرضیهای در ذهنشان برق میزند، به اصطلاح این مرحله تئوری است، بعد میآورند در مرحله پراتیک و عمل، ببینند این فرضیه با واقع انطباق پیدا میکند یا نمیکند.»
برخی فرضیههای مرتبط با حافظ که مورد نقد مطهری قرار گرفت عبارتند از:
هنرمند و شاعر صرف بودن حافظ، سرایش شعر از سوی حافظ در حالات مختلف، یکدست بودن و حقیقی بودن تمام اشعار حافظ و... او برای نقد این فرضیهها از اشعار دیگر عارفان نامی چون مولوی، عراقی و حتی علامه طباطبایی نیز به عنوان قرینه و شاهدی بر درستی گفتارهای خویش بهره گرفته است. با وجود این، هوشمندانهترین نقدهای او بر فرضیه، حقیقی دانستن اشعار حافظ است. پیروان این فرضیه اذعان میداشتند اشعار حافظ را باید به دور از تاویل و تفسیر خواند، زیرا ابیات او دارای اصالتی ظاهری هستند. مطهری تلاش کرد این فرضیه را بهصورت مستدل رد کند، زیرا در صورت اثبات این مهم، خود به خود عرفانی بودن اشعار حافظ مشخص میشد.
با تمام این اوصاف، شهید مطهری تنها به این مهم بسنده نکرده و در مستدل ساختن هرچه بیشتر دعوی خویش با بازگشودن مباحث اصول جهانبینی عرفانی چون مفاهیم وحدت وجود، وحدت تجلی، عشق و عقل، سریان عشق، نظام احسن، انسان در عرفان، انسان قبلالدنیا، غربت انسان در دنیا، انتخاب استاد و... به ارائه شاهد مثالهایی از اشعار حافظ دست یازید که در آنها درباره هریک از این مفاهیم عرفانی سخنی به میان آمده بود. به عنوان نمونه، مطهری، وقتی از وحدت تجلی در عرفان یاد کرده، آورده است: «عرفا در مساله خلقت تعبیر به علت و معلول و حتی نظام و از این حرفها نمیکنند. آنها سخنشان سخن تجلی است. در نظر عارف تمام هستی و تمام جهان یک جلوه حق است. هستی و جهان عکس روی اوست.» اوسپس گفتار خویش را با ارائه ابیاتی از حافظ که متضمن چنین مفهومی است، مدلل ساخته و چنین ادامه داده است:
«عکس روی تو چو در آینه جام افتاد / عارف از خنده میدر طمع خام افتاد. هستی و جهان مظهری از حسن روی اوست: حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد / این همه نقش در آیینه اوهام افتاد. یا به تعبیر دیگر خواجه حافظ، پرتو حسن اوست. در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد / عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد»
در مساله غربت انسان در این دنیا نیز مطهری به ارائه شواهد از متن اشعار حافظ پرداخته است. عرفا بر آن اعتقادند که انسان گرفتار و دربند درد غربت است، زیرا وطن اصلی او جای دگر است، او از جای دگر به کره خاکی آمده و تنها زمانی درد او درمان خواهد شد که به وطن اصلی خود بازگردد. مطهری درپی شرح مبسوطی که از مساله غربت ارائه کرده، به سرودههایی از حافظ که تداعیکننده چنین مضمونی هستند اشاره کرده است و از آن جمله بیت مشهور زیر:
چنین قفس نه سزای چون من خوش الحان است / روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم
به عنوان پایانی بر این نوشتار موجز و به مثابه برآیند سخن خالی از لطف نیست گفته آید که از دیدگاه شهید مطهری خواجه نامدار شیراز، خود در بسیاری از اشعار خویش به این حقیقت مهم یعنی عارف بودن معترف بوده است.