شککشی جایز نیست. عقل یعنی شک: شکدستوری.
۱) دکارت از اولین فیلسوفان مدرن اروپایی است که آثارش به فارسی ترجمه شد. محمدعلی فروغی در انتهای جلد اول «سیر حکمت در اروپا» ترجمه رسالهای از دکارت را منتشر کرد. پس از آن کم و بیش آثار زیادی از دکارت ترجمه شده است، رسالهها نوشتهاند درباره دکارت و مقالهها منتشر کردهاند. با این همه دکارت فارسی نتوانست چونان دکارت فرانسوی که در زمان خودش زلزلهای در فلسفه مدرسی آن زمان اروپا افکند، در این سوی نیز فیلسوفان مدرسی را به واکنش وادارد. سنت فلسفی ما در زمانی که فروغی آن رساله را ترجمه کرد، سنتی مدرسی بود؛ سنتی ارسطویی- فلوطینی، و دکارت تمام هم خود را مصروف مبارزه با این سنت کرده بود. ارسطوییهای ما اما ترجیح دادهاند، حتی تاکنون، که کمتر دکارت را ببینند و اگر گاهی به سرشان زده است که پاسخی بدهند به فیلسوفی، کانت را برگزیدهاند و او را بیش از دکارت مخالف ارسطو دانستهاند. شاید چون کانت هم مانند ارسطو و مانند سنت فلسفی مدرسی زبانی دارد که باید اهل فن باشی تا از آن سر دربیاوری، و هر کس و ناکسی را نمیرسد که از گرد راه برسد و کتاب را بگشاید و بخواند و بفهمد. اما دکارت به زبان آدمیزاد مینویسد، مهم نیست که فارسی باشد یا لاتین یا فرانسه، میتوانی بنشینی و کتابش را بخوانی و بفهمی.
اکنون که سیصد و اندی سال از زمانه دکارت گذشته است و زمانه به تمامی عوض شده است حتی اگر فرانسوی هم باشی و نه مثلاً امریکایی، باز هم سخت است دانستن اینکه چرا دکارت از برخی تمثیلها در کتابش استفاده کرده است؛ تمثیلهایی مانند شیطان فریبکار که سبب شده بسیاری از فیلسوفان پس از دکارت با او مخالفت کنند و به ریشش بخندند. از این روی دانستن زمینهای که فلسفه دکارت در آن شکل گرفته به فهم دکارت کمک زیادی میکند؛ کمک میکند که دریابیم دکارت با چه چیز مخالف بوده است و چه کسانی با دکارت مخالف بودهاند. اینها را میتوان در کتاب «قرائت تاملات دکارت» پیدا کرد؛ کتابی که به قول نویسندهاش کوشیده نشان دهد چرا فیلسوفان عاشق دشمنی با دکارت هستند. از رهگذر این کتاب البته شاید بتوان به این نکته پی برد که چرا دکارت فارسی مانند دکارت فرانسوی نمیلرزاند و به وحشت نمیافکند. به این نکتهها باز خواهیم گشت.
۲) «قرائت تاملات دکارت» کتابی است خواندنی. نه به آن سبب که شرحی مبسوط و کامل از فلسفه دکارت و تاملات او ارائه کرده است، بلکه از آن روی که نویسنده راهی دیگر برگزیده است و دکارت را نه منتزع از عوالمی که در آن میزیسته که با پررنگ کردن زمانه و زمینه کارهای دکارت برملا کرده است. کتاب دو رویکرد اساسی دارد؛ اول آنکه کوشیده به طعنههایی که فیلسوفان به دکارت زدهاند با اشاره به تاریخ پاسخ گوید و دوم آنکه سعی کرده مخالفان دکارت را بدنام کند و تیرهای طعن آنها را به خودشان بازگرداند. به همین دلیل نباید انتظار داشت که این کتاب چونان بحثهای خشک فلسفی پرباشد از استدلال بلکه مک فارلند برکن کتابش را چونان مباحثهای چندطرفه نوشته است. در یک سوی موافقان ایدههای دکارت نشستهاند و در سوی دیگر مخالفان او که چندان هم کم نیستند. چامسکی و گودل و جرج اورول زبان باز میکنند در این کتاب و به لاک، هیوم، پاپ ژان پل دوم و پستمدرنیستها پاسخ میگویند و هر دو طرف به یکدیگر نیش میزنند.
بیهوده نیست شاپور اعتماد؛ مترجم کتاب در «دو کلمه به جای مقدمه»اش از پیش هشدار داده است که «برای خوانندگانی که به هر کدام از این جریانها (تحلیلی و قارهای) چه اهل نظر و چه اهل عمل دلبستگی ایدئولوژیک دارند، قرائت کتاب حاضر در حکم سم مهلک است. اوقاتشان تلخ خواهد شد و بهتر است از همان ابتدا آن را به دور افکنند و به تعلق خاطر خود بپردازند.» ولی کتاب در پی همه این مخالفتها بیشتر در پی آن است نشان دهد «چگونه باید دکارت را نبش قبر کنیم و روحش را احضار کنیم تا ببینیم مخالفت دکارت با کواین و هایدگر و ویتگنشتاین کدام است.» به همین سبب باید این کتاب را چونان جوابیه خود دکارت خواند بر مخالفتهایی که در این ۳۵۰ سالی که از مرگ او میگذرد. دکارت تا بود میکوشید به اعتراضها پاسخ گوید هر چند گاهی نیز از میزان و حجم اعتراضها به ستوه میآمد.
۳) فلسفه دکارت با شک آغاز میشود؛ شک در همه چیز. سپس آن گونه که همه شنیدهایم به اصلی میرسد که شک و شکگرایی را نابود کند. این خلاصهای است از کاری که دکارت در کل فلسفهاش میخواهد انجام دهد. زمانی که دکارت با شکگرایان درافتاد زمانی بود که آفات شکگرایی برای همه روشن شده بود. شکگرایان هیچ چیز را از گزند عقایدشان مصون نمیگذاشتند، به همین دلیل آنها دشمن درجه یک هر نوع مرجعیت فکری و البته معنوی بودند. کالون و لوتر برای از بین بردن مرجعیت کلیسای کاتولیک به همین شکگرایی دامن میزدند و اصحاب کلیسا نیز به این گمان که تنها با ابزار شکگرایی میتوان به شکگرایان پاسخ گفت، شکاکانی از قرون وسطی را زنده میکردند، بیخبر از آنکه اگر بر طبل شکگرایی نواخته شود، کوس رسوایی همگان به گوش خواهد رسید. در این فضای فکری، دکارت کوشید بر شکگرایی فائق آید. کار فلسفی او هم جنبه اجتماعی داشت و هم سویههای کلامی به خود میگرفت.
داستان شیطان فریبکاری که دکارت در تاملاتش نقل میکند را هر کس کتابی درباره تاریخ فلسفه خوانده باشد، شنیده است؛ شیطانی که درون ما نشسته است و سبب میشود ما دریافتهای نادرستی از جهان داشته باشیم. اما چیزی که در کتابهای تاریخ فلسفه اغلب گفته نمیشود این است که چرا دکارت از این آموزه که بسیاری به آن طعنه زدهاند استفاده کرده است؟ اما کتاب قرائت تاملات دکارت این نکات را روشن میکند. اینکه در یک محاکمه جنجالی از زنی که متهم بود جن در وی حلول کرده است، پرسیده شد: کدام جن تو را سحر کرده است و او در جواب نام یک کشیش را به زبان آورده است. در واقع او که نه، جنی که در درون او نفوذ کرده بود از زبان او نام خود را بر زبان آورده بود و سرنوشت کشیش نیز مشخص است؛ دادگاه انکیزیسیون، شکنجه و زندهزنده سوزانده شدن.
به همین سبب این پرسش مطرح شد که اگر جادوگر بتواند هم قاضی و هم هیات منصفه را سحر کند، چگونه میتوان شهادت صادقانهای را استخراج کرد؟ کار به آنجا کشید که گفته شد: «حتی اگر شیطان راست بگوید نباید حرف او را باور کرد.» این را اعضای هیات علمی دانشگاه سوربن در بیانیه اعلام کردند. مک فارلند برکن میگوید این دادگاهها بسیار شبیه دادگاههای سیاسی است، مخصوصاً دادگاههایی که در امریکا برای یافتن کمونیستها برگزار میشد. از متهم میخواستند چند نفر شاهد پیدا کنند که شهادت دهند او کمونیست نیست، اما اعضای هیات منصفه با این ایده که تنها یک کمونیست میتواند این همه انسان معتبر برای شهادت در چنته داشته باشد، او را به کمونیست بودن متهم میکردند. یکی از راههایی که میتوان دکارت را احضار کرد همین است.
۴) مورد شیطان فریبکار یکی از نمونههایی است که نویسنده میکوشد دکارت را زنده کند و با روحیه شکگرایانه نشان دهد که دکارت به چه درد میخورد: «به درد اینکه بتوانند بدانند چه راست و چه دروغ. به زعم دکارت آدمیزاد موجودی است شناختی، با معرفت است و صاحب فکر... در نتیجه اصل برای او عبارت است از اصل عدالت و مساوات در عقل. خداوند کارش را درست انجام داده است، بشر است که رعایت نمیکند... مستقل از اینکه عاقبت سرنوشت این مساواتطلبی در عقل چه خواهد بود، امروز یکی از مظاهر سیاسی آن – یعنی دموکراسی، یا بهتر بگوییم لیبرالدموکراسی- دستور روز است: از برزیل گرفته تا هند، از چین گرفته تا روسیه، همه شیفته تحقق این اصلاند. در تاریخ بشر هیچ دینی این همه پیروان نداشته است. تفاوت سنت با تجدد همین است: الغای تمام و کمال بردهداری. شرط دموکراسی اختیار است نه اطاعت. دکارت خدای تمرد است. در تاملات هم کار دکارت تمرد است؛ تمرد از هر حکمی.» اعتماد به این نحو جانمایه کل کتاب را توضیح داده است. گذشته از اینکه با این کتاب موافق باشیم یا مخالف، دکارت به این کار میآید؛ به کار دموکراسی، به کار شک که همان عقل است والا «عقل یعنی کشک».