● هــویت اجـــتماعی مفـــــاهیم
مفاهیم علاوه بر آنکه از روابط علمی با یکدیگر بهرهمند هستند، به لحاظ واقعیت ذهنی و علمی خود، از آثاری نیز برخوردار میباشند.
روابط علمی مفاهیم با آگاهی و علم انسان تعیین نمیشود و یا تغییر پیدا نمیکند. عالمان میکوشند تا مفاهیم و روابط آن ها را کشف نمایند. این روابط پیش از آگاهی عالمان موجود بودند و پس از آن نیز به قوّت خود باقیاند؛ مثلاً: «مجموعه زوایای مثلث دو قائمه است» یا «هیچ مربعی دایره نیست.» صدق و کذب این قضایا به آگاهی و جهل انسانها وابسته نیست و انسانها تنها میتوانند به آن ها آگاه شوند و یا از آن ها غافل بمانند. اما آثاری که بهلحاظ وجود ذهنی و یا علمی، از مفاهیم آن ها حاصل میشود، با ادبار و اقبال مردم و با آگاهی و جهل آن ها دگرگون میگردد. انسانها با تصور و یا تصدیق برخی از مفاهیم و با روابط عاطفی و گرایش خاصی که نسبت به هر دسته از مفاهیم پیدا میکنند، این آثار را ایجاد مینمایند و یا منشأِ وجود و تحققِ آن آثار میگردند.
در هر فرهنگ، برخی از مفاهیم بنیادین وجود دارد، بهگونهایکه حیات و ممات فرهنگ به حضور و غیبت آن مفاهیم در ذهنیت، اندیشه و باور وابسته است. این مفاهیم تنها از آن حیث که در ظرف ذهن و باور عدهای از انسانها حاضر میشوند، فرهنگ و تمدنی ویژه را شکل میدهند.
در مواجههی دو فرهنگ، هرگاه فرهنگی بتواند مفاهیم اصولی و حیاتی خود را در قلمرو زیستی- فرهنگی دیگر وارد کند و به موازات آن، مفاهیم کلیدی فرهنگ سابق را منزوی سازد و به خصوص، لغاتی را که برای آن مفاهیم پرداخته شدهاند، تسخیر نماید و مفاهیم مربوط به خود را در ظرف آن لغات و کلمات قرار دهد، بدون شک پیروز است و فرهنگی که نتواند مفاهیم اصلی خود را حفظ نماید محکوم به فنا و نابودی است.
به عنوان نمونه، فرهنگ جاهلیت پیش از اسلام، بر محور برخی از مفاهیم سازمان مییافت. برخی از این مفاهیم که در تکوین یک نظام اجتماعی دخیل بودند عبارتند از: قبیله، عشیره، ولاء و اصنامی که در شبه جزیرهی عربستان برای قبیلههای کوچک و بزرگ وجود داشت، کعبه، ماههای حرام، برده، ثروت و مال، فرزند پسر و مانند آنها.
تمام شخصیت افراد در گرو انتساب آن ها به قبیلهشان بود و رابطهای خونی این نسبت را بیشتر تأمین میکرد. اقتدار قبیله به منزلهی اقتدار فرد منتسب به آن قبیله بود و افتخارات موهوم قبیلهای (نظیر کثرت مردگان) بر اعتبارات شخصیتی افراد میافزود. خداوند در اشاره به این مسأله میفرماید: «اَلْهیکُمُ التَّکَاثُرُ حَتّی زُرْتُم الْمَقَابِرَ» (تکاثر: ۱و۲).
اسلام با ظهور خود، مفاهیم نوینی را در زندگی مردم وارد ساخت؛ مانند الله، توحید، ایمان، علم، یقین، تقوی، غیب، وحی، رسالت، نفاق، عبودیت، بیت الله، ابراهیم حنیف، مقام ابراهیم، حجر اسمعیل، ثواب، عقاب، نذیر، بشیر، بلاغ، قیامت، ابدیت، بهشت، دوزخ، نماز، جهاد، قرآن، سنّت، بدعت و مانند آنها.
با ورود اسلام به صحنه ی آگاهی، اعتقاد و رفتار مردم که تمام شخصیت آن ها در مناسبات قومی و قبیلهای شکل میگرفت، یکباره در دو طرف پیکار خونینی قرار گرفتند که با همه ی جنگوستیزهای قبیلهای تفاوت داشت. در دو طرف جنگ بدر، افراد قبیلهی واحد بر سر توحید و کفر بر روی یکدیگر شمشیر کشیدند؛ در جنگ احزاب، شبه جزیرهی عربستان براساس مفاهیم جدید بسیج شدند و در فتح مکه اسلام بر کفر پیروز گشت. مفاهیم جدیدی که از مجرای وحی و نبوّت پیامبر- صلی الله علیه وآله- نازل شد و با عمل و رفتار مؤمنان در شبه جزیره بسط یافت، بنیانهای تکوین امت واحد جهانی را فراهم آورد.
● جایگاه فرهنگی مفهوم علم
یکی از اصلیترین و کلیدیترین مفاهیم در فرهنگ اسلامی مفهوم «علم» است. «علم» مفهومیاست که هویت هر فرهنگ در چگونگی برخورد با آن شکل میگیرد. و به همین دلیل از مفاهیم بنیادی همه فرهنگهاست. در جاهلیت علم انسان از اهمیت ویژهای برخودار بود. در اسلام علم توحید در مرکز همهی ارزشها قرار گرفت و منشأ فلاح و رستگاری انسانها شمرده شد. در فرهنگ امروز غرب، علم تجربی و طبیعی رمز اقتدار، توسعه و پیشرفت، بلکه ویژگی منحصر به فرد تمدن بشریت محسوب میشود.
رویکردهای متفاوت فرهنگهای گوناگون به علم آن را به صورت مشترک لفظی درآورده است و این اشتراک لفظی زمنیهساز برخی مغالطهها و بلکه منشأ بسیاری از ابهامها و آشفتگیهای فرهنگی و اجتماعی شده است. اشتراک لفظی در این بحث، به معنای ادبی آن نیست، بلکه به معنایی است که در علوم عقلی و فلسفی به کار میرود. در فلسفه وقتی دربارهی اشتراک لفظی و یا معنوی «وجود» بحث میشود، گفت وگو دربارهی وضع و قراردادِ لفظ «وجود» نسبت به مفهوم و معنای آن نیست، بلکه نزاع بر سر مفهوم هستی و وجود است و به همین دلیل اشتراک لفظی در مباحث ادبی و عقلی، مشترک لفظی به معنای عقلی آن است؛ یعنی، مفهوم مشترک لفظی در علوم ادبی، غیر از مفهوم آن در علوم عقلی است.
● علم و عالم در فرهنگ اسلامی
علم و عالم در فرهنگ اسلامی نقشی حیاتی و اساسی دارند. علم دارای مراتب، مدارج و ابزارهای گوناگون است و بین مراتب آن، همانند مراتب هستی، پیوند و ربطی دقیق وجود دارد. قلهی آن، علم الهی میباشد که نظام تکوین، زیرنشین آن است. علم الهی نسبت به موجودات حضوری و شهودی است و علم شهودی همان دانایی است که با توانایی قرین است. قدرت نیست، بلکه قدرت از متن آن اعمال میشود. انسانی که به واسطهی خلافت، از علم لدنّی و الهی بهرهمند شود و به کتاب مکنون و لوح محفوظ آفرینش راه برد و کلمهای از آن دانشِ بیکران را فراگیرد، به اقتداری دست مییابد که میتواند تخت بلقیس را پیش از آنکه پلکی زند (یعنی در کوتاهترین زمان ممکن) از سبا به فلسطین آورد؛ زیرا به تعبیر قرآن، کسی که این کار را انجام داد تنها علمی از کتاب نزد خود داشت؛ (نحل: ۲۷) علم شهودی جز با تزکیه، تغییر و تحول در وجود و هستی انسان حاصل نمیشود و انبیا که معلمان این علم به انسانها هستند، تزکیه را بر تعلیم کتاب مقدّم میدارند (جمعه: ۲).
مرتبهی پایینتر از دانش شهودی، معرفت حصولی عقلی است و پایینترین مرتبهی علم، دانش حسی میباشد. علمِ مفهومی- عقلی حاصل شهود مشوب و ضعیف حقایق کلی و سرمدی است. کسی که از علم عقلی بهره میبرد، گرچه واجد حقایق الهی نیست و از عیش تقرّب و همنشینی با فرشتگان و ملکوتیان محروم است، لکن به وصف آن ها مشغول میباشد. او حکمت حقیقی را که حاصل تزکیه و تعلیم کتاب الهی است، واجد نمیباشد، اما به دوست داری آن مشغول است و به همین دلیل سقراط خود را «حکیم» ننامید، بلکه دوستدار حکمت و علم خواند. علم واقعی دانش الهی است و دوستداران علم با قلم مفاهیم به صورت گری نگار آغازین مشغول هستند و با وصف عیش، بر آتش فراق میافزایند و با این آتش، اشتیاق وصل را شعلهور میگردانند.
نازلترین مرتبه ی معرفت، دانش مفهومی- حسی است. این دانش در پرتو مفاهیم کلی عقلی میتواند به کشف سایهی نظام ربانی که در عالم کیانی ظاهر شده است، بپردازد و اگر از آن مبادی عقلانی نیز محروم بماند، بدون اینکه راهی به یقین داشته باشد، وسیله و ابراز قدرت و عمل انسان در عالم طبیعت میگردد.
مفهوم علم در فرهنگ دینی، همه ی مراتب فوق را شامل میشود و شرافت علم به تناسب مراتب آن معیّن میگردد. و این در حالی است که شرافتی برتر از علم وجود ندارد؛ «لاشرفَ کالعلمِ.»
قشربندی اجتماعی نیز در این فرهنگ به تناسب موقعیت علمیگروههاست. آدمیان به علم و عقل فضیلت مییابند، نه به مال و نسب؛ «یتفاضلُ النّاسُ بالعلومِ و العقولِ لاَ بالاموالِ والاصولِ.»
علم در این نگاه، قرین و همراه ایمان است و جدایی و انفکاک آن دو موجب زوال و نابودی هر دو میشود و بهترین دانشها علمیاست که اصلاح طریق رشاد و هدایت مینماید؛ ولی علمی که به اصلاح معاد نپردازد شرّ است. در نظامی که بر این معنای علم استوار است مرتبهی عالم در اعلی مراتب است و حاکمیت در آن، بر مدار علم سازمان مییابد. فساد این نظام نیز به زوال علم و مهجوریت دانش و گمنامیعالمانی است که به علم خود عاملند و ازاینرو در این نظام، اولاً بر ملازمت عالم نسبت به علم خود تأکید میشود. ثانیاً، از همگان خواسته میشود هنگامیکه عالمی را دیدند خدمت او را به جای آورند؛ زیرا احترام به عالم، تعظیم به پروردگار است.
● دو مفهوم دینی و دنیوی از علم
علم و عالم همانگونه که در فرهنگ و تمدن دینی جای گاه اجتماعی ویژهای دارند، در تمدن و فرهنگ سکولار غرب نیز نقش اجتماعی مهمی را عهده دارند.
سکولاریسم ضمنآنکه از هستیشناسی خاصی بهره میبرد و نظام اجتماعی متناسب با خود را دارد، بر مبنای معرفتی ویژهای استوار است. در حقیقت پیدایش جامعه سکولار ملازم و بلکه نتیجهی پیدایش مفهومی از علم است که با آن هماهنگ میباشد. علمیکه در این گفتار از آن با عنوان «علم سکولار» یاد میشود.
این معنای جدید از علم همان است که در قرن نوزدهم، اگوست کنت، جامعه شناس فرانسوی، با نگاهی خوش بینانه پیدایش جوامع صنعتی را در سومین مرحلهی تاریخ بشری مرهون آن میدانست. در قرن بیستم، سولژ نیتسین، جامعهشناس روسی، با نگاهی بدبینانه آن را مبنای جوامع غربی و اساس فرهنگ و تمدن دنیای غرب میخواند. زمنیههای پیدایش و گسترش اجتماعی این مفهوم از علم، به تاریخ پس از عصر نوزایی باز میگردد، اما تثبیت آن در ذهنیت جامعه غربی مربوط به قرن نوزدهم است و امروز این معنای علم سازمانها و نظامهای علمی کشورهای غیر غربی را نیز تسخیر کرده است.
«علم» (science) در تاریخ غرب نیز پیشینهای دینی دارد. «science» به دانش الهی نیز اطلاق میشد و نظریه theory که هستهی مرکزی علم را تشکیل میدهد، با theology و زئوس یا تئوسشناسی نسبت خویشاوندی دارد.
شکلگیری و تثبیت مفهوم حسی- تجربی و آزمونپذیر علم در اندیشه و باور جامعه غربی موجب شد تا لفظ «علم» که پیش از این به دانشهای دینی و عقلی نیز اطلاق میشد، از معانی سابق خود به سوی بخشی از دانش که پایینترین سطح معرفت بود و اینک با گسستن از مبادی عقلی و دینی، خود به صورت علمی سکولار و دنیوی تغییر هویت داده است، انصراف پیدا کند و بهاین ترتیب، علم دنیوی و علم معاشی که همهی پیوندهای خود را با علم معاد و با گزارههای متافیزیکی قطع شده میپندارد، تنها مصداقی برای مفهوم علم گردید و گزارههای دینی و متافیزیکی در کنار توهّمات و تخیلاتی قرار گرفتند که به نام «ایدئولوژی»، فاقد هویت علمی و خصلت آزمونپذیری میباشند و علم، حلقهای در عرضِ حلقههای دیگری چون فلسفه، دین و ایدئولوژی شد. اگر علم منحصر به گزارههای آزمونپذیر باشد، قضایای حقوقی و گزارههای ارزشی- هرچند که همهی پیوندهای خود را با سنّتهای دینی و مبانی فلسفی قطع نکرده باشند- چگونه میتوانند صورت علمیداشته باشند؟ به همین دلیل با سیطرهی این معنا از علم، جدایی دانش از ارزش و علم از ایدئولوژی اعلام میگردد.
غرب با از دست دادن مفاهیم دینی و عقلی علم، گفت وگو دربارهی مبدأ و معاد را از دایرهی علم بیرون ساخت و علم را به شناخت امور دنیوی مقّید گردانید. جریان اثباتگرایانهی علم با مهمل خواندن گزارههای فلسفی مدعی بود که بدون هیچ اصل موضوع فلسفی وارد صحنهی علم میشود در حالی که این جریان در نخستین قدم، به اصول فلسفی بسیاری اعتماد نمود. اقدام به شناخت طبیعت با صرف نظر کردن از غیب و اصول عقلانی غیرتجربی، بهمنزلهی انتخاب پاسخ در برابر پرسشهایی از این قبیل است: آیا طبیعت باطن و ملکوتی دارد که به ظاهر آن نزدیک باشد و در ظاهر آن تأثیری بیش از تأثیر ظاهر در ظاهر داشته باشد؟ و آیا باطنی وجود دارد که شناخت ظاهر بدون توجه به آن ممکن نباشد؟ آیا مبدأی هست که در معاش آدمیتأثیر داشته باشد و آیا معادی در کار هست که معاش انسان در آن مؤثر باشد و رابطهی معاش با آن، رابطهی ظاهر و باطن باشد؟ علم سکولار با سکوت از کنار پرسشهای فلسفی نگذشت، بلکه در سکوت، پاسخهای خود را با تعصب و عنادی مخفی و پنهان انتخاب کرد. این علم که به دلیل گریز از مباحث عقلی و متافیزیکی از تبیین مبادی فلسفی خود نیز عاجز است، بدون آنکه وصول به حقیقت را در دستور کار خود قرار دهد، اقتدار بر طبیعت را هدف گرفت و با این هدف، مجموعهای از مفاهیم و دانشهایی را بهوجودآورد که اگرچه در زندگی روزمرّه مؤثر است، در وصول به یقین بی نتیجه میباشد و البته این علم نیازی به یقین نیز ندارد.
غرب با استفاده از علم و عالمانی که نقش ابزاری مهم در تکوین تمدن آن داشتند، در جستجوی اقتدار در زمین برآمد و در قرن نوزدهم، به قصد تسخیر زمین و بهرهوری از امکانات موجود، به سوی دیگر کشورها گام برداشت و بدین ترتیب بود که اولین برخوردها و آشناییهای جدّی و تعیینکنندهی ما با آنها شکل گرفت.
● علم و عالم در فرهنگ و تمدن سکولار
رابطهای که علم در ذات و هویت خود با قدرت و سیاست پیدا میکند در نظام اجتماعی به صورت رابطهی دانشمند و سیاستمدار ظاهر میشود.
ماکس وبر که رفتار عقلانی معطوف به هدف را مشخصهی فرهنگ و تمدن غرب میداند، در حقیقت، به نقش بنیادی علم سکولار در این نظام اجتماعی توجه میکند؛ زیرا عقلانیت در عبارت او، عقلانیت فلسفی و متافیزیکی نیست، بلکه عقل حساب گر جزئی است که در افق دیدگاه نوکانتی او، بهگونهای آزمونپذیر با نام علم به تحلیل حوادث میپردازد. هدف نیز در عبارت او آرمانهای ارزشی، اخلاقی و حقایق ازلی و ابدی را شامل نمیشود، بلکه هدفهای سوداگرایانهی قابل دسترسی و دنیوی است. نظام اجتماعی که با این نحو از کنش سازمان مییابد، همان نظام کاغذبازی (بوروکراسی) است و علم دنیوی و سکولار ابزار کارآمد مدیریت این نظام میباشد. حاملان علم ابزاری از آن حیث که عالماند، در نظام کاغذبازی نمیتوانند نقشی فراتر از نقش علمی ایفا نمایند. آنان در کنار دیگر عاملان اجتماعی، نقش فنآوران را ایفا خواهند کرد. عالم به دلیل علمی که دارد، هرگز نباید در کرسی تدریس کار سیاسی انجام دهد و سخن از بایدها و نبایدهای اجتماعی بگوید. در قاموس علم دنیوی و سکولار، هیچ دانشی و از جمله علم سیاست، حق پای گذاردن در قلمرو ارزشهای سیاسی را ندارد.
علم سیاست دیگر دانش تدبیر مُدُن نیست. روزگار تدبیر و مدیریت دانش به سر آمده و این در حالی است که دانش بیش از همهی روزگاران گذشته در دست مدیران اسیر است؛ چندان که مدیریت، بدون دانش ممکن نیست.
هنگامیکه علم در حلقهای جدا از دین و فلسفه قرار میگیرد و توان داوری دربارهی ارزش را از دست میدهد تفاوتی بین آرمانهای گوناگون انسانی و اجتماعی و الهههایی متعدد- که در طول تاریخ انسانیت را به هزار پاره تقسیم کردهاند و بالاخره امتیازی بین شیطانهای گوناگون و خطرناکتر از همه این که امتیازی بین خداوند رحیم با شیطان رجیم قائل نشدهاند- باقی نمیماند و این همان نتیجه وحشتناکی است که ماکس وبر تهوّر اظهار آن را داشت و با صراحت، اعلام کرد که هر کس از شیطان خود پیروی کند. وبر خوب میداند آن چه در فرهنگ و تمدن غرب علم نامیده میشود زبونتر از آن است که این پرسش همیشگی تاریخ را که حیاتیترین پرسشها نیز میباشد، پاسخ دهد: «ءَاَرْبَابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیرٌ اَمِ اللّهُ الوَاحِدُ القَهَّارُ» (یوسف: ۳۹)؛ آیا خداوندگاران متعدد بهترند یا الله، خداوند واحد قهّار؟
با حضور و رسمیت یافتن علم سکولار، خشیت عالمانه از خداوند که مفاد روشن و صریح قرآن کریم است «اِنَّمَا یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» (فاطر ۳۵)، افسانهای خواهد شد در ردیف اساطیری که کودکان و نوجوانان نه در متن نظام آموزشی خود، بلکه در اوقات فراغت، در کتاب مقدس خواهند خواند.
نظام اجتماعی هنگامیکه از علم عقلی و دینی محروم بماند و نظام آموزشی هنگامیکه مجرای تعلیم و تعلّمِ علم دنیوی گردد، حاکمیت سیاسی در دستان یکی از آن الهههای انبوه قرار میگیرد -آنچنان که در آلمان پس از وبر با حاکمیت فاشیسم تحقق پذیرفت- و یا نوعی از کثرتگرایی و پلورالیسمی که نتیجه عجز از پیروزی و یا اعتراف به جهل و نادانی است، بر مسند مینشیند. البته این نوع از کثرتگرایی که از سر نادانی و درماندگی است، چیزی جز جنگ سرد شیاطینی که از غلبه بر یک دیگر ناامیدند، نمیباشد. نظمیکه در این جنگ سرد به چشم میخورد، چون حاصل وحدتی حقیقی نیست، نظمی عارضی و تصنعی است که با قدرت گرفتن یکی از حریفان نابود میشود. «تَحْسَبُهُم جَمیعاً وَ قُلُوبُهم شَتّی ذلِکَ بِاَنَّهم قَومٌ لاَیَعْقِلُونَ» (حشر: ۴)؛ چون به آنها بنگری گمان میکنی که آن ها جمع هستند، لکن قلبهایشان متشتّت و پراکنده است؛ زیرا فاقد تعقّلاند. اگر جهت مشترکی در این نظم تصنّعی باشد، جهتی وجودی نیست، بلکه سلبی است و آن جهت همان فقدان تعقل و مقابله با هر حرکتی است که سخن از باطل بگوید و قصد حق نماید. اگر حقیقت دینی با دستان این مجموعهی متشتّت به قتل نرسد، به جایی که در فراسوی فهم بشر باشد و بلکه به نقطهای که به یک اندازه از دسترس صاحبان تمثّلات شیطانی و مخاطبان وحی الهی دور باشد، به تبعید میرود.
البته جامعهی ما گریزی از آشنایی با علم دنیوی و سکولار غرب نداشت و ندارد، اما برخورد درست آن بود که مبادی و مبانی متافیزیکی آن شناخته شود تا فرهنگی که برای خود فلسفه، عرفان و مبانی هستی شناختی دینی دارد، قدرت گزینش و مجال گفتوگو و مجادله داشته باشد، لکن این مسیر طی شد. ناقلان آن علم، خود را مروّج دانش و پیشتاز معرفت میدانستند، بدونآنکه حتّی شناختی صحیح از تعریف چیزی داشته باشند که به ترویج آن میپرداختند. بیشتر آنچه را هم که تبلیغ میکردند مصداق همان مفهومی از علم میدانستند که در فرهنگ دینی جامعه، مقدس و مبارک شمرده میشد.
● ورود غیر نقّادانه علم سکولار
حضور غیر نقّادانهی علم غربی بهوسیلهی اولین گروههایی که به منظور انتقال آن اعزام میشدند و یا در اولین مراکزی که به این منظور تأسیس شدند، موجب رسوب مبانی فرهنگی و معرفتی غرب در ذهن و رفتار متعلّمان میشد. از این طریق، جامعه تنشهای رفتاری و تحولات اعتقادی نوآموزان را احساس میکرد و بدین ترتیب اولین تردیدها نسبت به مراکز تعلیمی این علوم در جامعه بهوجود آمد، لکن تردیدکنندگان بر این گمان بودند که مشکلات فرهنگی و یا اخلاقی نوآموزان دارالفنون و دیگر مدارس مشابه، مربوط به خصوصیات اخلاقی مدیران، معلمان و یا نحوهی گزینش دانش آموزانِ آنهاست و به همین دلیل، به قصد تبدیل، مراکز تعلیمی مشابهی را با مراقبتهای اخلاقی ویژه و گزینش افرادی که تربیت دینی و یا حساسیتهای اسلامی داشتند، تأسیس کردند. البته این شیوه از برخورد تا مدتها تنشهای اخلاقی آن را به تأخیر انداخت.
آشنایی با فلسفه غرب با بیش از نیم سده تأخیر آغاز شد. کتاب «سیر حکمت در اروپا» در حد یک تاریخ فلسفهی مختصر، برای اولین بار در سال ۱۳۲۰ به فرهنگ مکتوب جامعهی ما وارد شد و تا بیش از چهار دهه در حد اولین و آخرین تاریخ فلسفه باقی ماند. این آشنایی یک آشنایی تحقیقی نیز نبود، بلکه تقلیدی که در انتقال علم تجربی رخ میداد، در سطح علوم انسانی و فلسفه به وقوع پیوست.
شاهد این مدعا آن است که به موازات ورود ترجمههای فلسفی غرب که با غلبهی آثار مارکسیستی نیز همراه بود، مراکز فرهنگی جامعه برای دفاع از هویّت اعتقادی خود به نقّادی و پاسخگویی برخاستند؛ از آن جمله، دروس نقّادانهی علاّمه ی طباطبائی در پایان دهه ی بیست است که با حواشی شاگرد ایشان، شهید مطهری- رحمه الله- در آغاز دههی سی منتشر گردید. علیرغم این، همهی کسانی که ناقل فلسفهی غرب و یا مدعی تبعیت از آن هستند هرگز وارد گفتگوی علمی با این اثر و آثار مشابه با آن نمیشدند. آن ها در انتقال اگر محققانه برخورد میکردند، نمیتوانستند از نقّادیهایی که نسبت به آثار آنها میشود، بی تفاوت بگذرند.
● دو بخش نامتجانس علمیدر دانشگاه
با حاکمیت منورّالفکران و تشکیل استبداد رضاخانی، زاویهای که با تأسیس دارالفنون ایجاد شده بود به صورت نهاد رسمی علمی در سطح مراکز عالی دانشگاهی سازمان یافت و به این ترتیب، نظام دانشگاهی شکل گرفت. دانشگاه در بدو تأسیس خود دارای دو بخش نامتجانس بود: بخشی از آن به انتقال علوم پایه و تجربی غرب مشغول بود. این بخش اگرچه در مواد درسی خود تنشهای فرهنگی سریع و آشکاری به دنبال نمیآورد، لکن بهطور غیرمستقیم و ناخودآگاه، مبانی نظری و متافیزیکی خود را در ذهنیّت نوآموزان رسوب میداد. بخش دیگر در دانشکدهی معقول و منقول و ادبیات مستقر بود. این بخش عهدهدار انتقال مبانی فلسفی غربی به موازات علوم تجربی آنها نبود و آموزشهایی هم که به طور محدود در این بخش داده میشد، ضعیف و غیر قابل توجه بود. استادان قوی این بخش، برخی از بازماندههای نهاد علمی پیشین جامعه بودند که در متن تعالیم فلسفی، کلامی و عرفانی حوزههای علمی آموزش دیده بودند و در شرایط افول اجتماعی تفکر دینی و هجوم وحشیانهی رضاخان به حوزههای علمی، با تحمل دشواریها و بدنامیها، از آخرین امکانات برای انتقال سنّت فلسفی اسلامی استفاده میکردند. استبداد استعماری نیز از تأسیس این بخش بهعنوان ابزاری به منظور رقابت با نظام سنّتی تعلیم و تعلّم و در نهایت، کنترل تام نسبت به نظام آموزشی کشور استفاده مینمود.
نظام آموزشی جدید که تنها سازمان رسمی و علمی در کشور بود، با شیوهی آموزش واحدی به قصد کسب مدرک و مسایل بعدی که در محدودهی ساختار سیاسی و اقتصادی آن معنا مییافت، شکل میگرفت و این نظام، زندان علم و عالمانی بود که محیط اصلی تعلیم و تعلّم خود (یعنی نظام آموزشی حوزوی) را در شرایط فرهنگی پس از مشروطه و به خصوص با قدرت گرفتن استبدادِ منوّرالفکری از دست داده بودند. آن ها تا پایان عمر خود که پایان عمر علم آنان نیز بود، در این زندان به سر بردند و اگر اثری هم از علم آن ها باقی ماند، مربوط به بخشی از آموزش آنهاست که در خارج از نظام دانشگاهی انجام میشد. دانشگاه نتوانست با وجود این همه استاد، حتی یک شاگرد که بهراستی جایگزین کرسی تدریس آن ها باشد و در ردیف آن ها قرار گیرد و خلأ وجود آن ها را پر کند، تربیت نماید و بر این قیاس، دیری نمیگذشت که تدریس عرفان، حکمت و فلسفه ی اسلامی را نیز مستشرقان غربی و یا شاگردان آنها بر عهده میگرفتند و این به معنای استحاله و بازسازی مجدد و مسخ کامل و تام فرهنگ دینی جامعه و نابودی یاد و خاطرهی آن از ظرف ذهن و خیال همگان است. در نسل بعد، افرادی توانستند نام «حکمت» و «فلسفه اسلامی» را در این محیط زنده نگه دارند و مانع فاجعهای فرهنگی شوند که به سرعت در حال وقوع بود. اینان افرادی بودند که خارج از نظام دانشگاهی، در دورهی عسرت و فشاری که بر حوزههای علمی وارد میشد، با تحمل همه سختیها، به تعلّم و تحصیل آن علوم همت گماردند و پس از آن، سختیِ حضور در محیط دانشگاهی را باردیگر پذیرا شدند. تعدادی اندکشماری که نام هر یک از آن ها حاکی از استمرار سلسلهی تعلیم و تعلّم دینی جامعه است؛ همانند: شهید مطهری و استاد سید جلال الدین آشتیانی.
به این ترتیب، بخشی از نظام دانشگاهی که به علوم فرهنگی و انسانی میپردازد و در حقیقت، شناسنامهی بخش دیگر را نیز باید صادر کند همگام با آن بخش (یعنی همراه با علوم تجربی که بدون تصرف و مستقیم از غرب میآمد) شکل نگرفت. این بخش با همهی تأخیری که تکوین آن در قیاس با بخش تجربی علم داشت، بدون آنکه بتواند علوم فرهنگی و فلسفی غرب را بهطور کامل وارد دانشگاه کند، در مقابله با علوم فلسفی و فرهنگی جامعه دینی ایران قرار گرفت و مانع از رشد و گسترش این علوم شد.
● حضور ناقص متافیزیک در سازمانهای رسمیعلمی
نکتهی شایان توجه این است که علوم فرهنگی جامعه ی شیعی ایران نیز با حضور اسیرانهی خود در محیط دانشگاهی بر مشکلات علمی آن میافزود؛ یعنی، حضور ناقص این علوم مانع از آن بود که علوم انسانی و فرهنگی غرب بتواند به سرعت در نظام دانشگاهی کشور جایگیر شود و پشتوانهی فلسفی سایر علوم را نیز آن گونه که خود میطلبد، فراهم آورد و همین مسأله موجب خشم و اندوه کسانی شد که قصد تصرف کامل محیط دانشگاهی را به نفع علوم دنیوی غرب داشتند. این خشم چندان واضح و آشکار بود که گاه به صورت برخوردهای جسمی درمیآمد؛ همچون برخورد فیزیکی برخی از نظریه پردازان چپ با شهید مطهری در دانشکده الهیات.
اگر علوم تجربی که به دلیل آشفتگیهای اجتماعیِ صدر مشروطه در پناه یک حرکت سیاسی- استعماری و به مقتضای آن به جامعه وارد میشدند و در شرایط متعادل اجتماعی، با اعلان هویت فرهنگی و فلسفی خود در جامعه بروز میکردند، نهاد علمی جامعهی دینی نیز در موضع اقتدار و موقعیت رسمیخود، به استقبال هیأت تازهوارد میرفت و در این حال، هر یک از رشتههای علمی در گفتوگو با بخشی از پیشینههای علمی جامعه که با آن سنخیّت داشت، پیوند میخورد و علم بومی که هویت دینی و فرهنگی خود را داشت، با گزینش عناصر مناسب، رشد و تحول شایسته و سالم مییافت و در این صورت، پزشکی جامعه با سنّت هزار سالهی خود بیخبر از ورود مهمان جدید، راه زوال و نیستی را نمیپیمود و گیاه درمانی پیش از آنکه متوجه شود چه حادثهای اتفاق میافتد، به سرعت جای خود را به شیمی درمانی نمیسپرد، چندان که اثری از آن باقی نماند و سنّت معماری و شهرسازی اسلامی با مهندسی و معماری جدید مدفون نمیشد و ریاضیات و هیئت قدیم همراه با جنازهی آخرین عالمان خود تشییع نمیگردید و هنر و ادبیات دینی مادهای خام برای صورت تقلیدی ادبیات و هنر دنیوی غرب نمیشد.
اگر علم دینی بهجایآنکه در پیش پای مهمان ناخوانده قربانی شود و در موضع شایستهی خود از احترامی برخوردار میشد، که به منزله ی احترام به پروردگار است- در مواجهه با علم غربی به مهمان داری میپرداخت و البته در این حال، سرپرستی هیأت مهمان را نه اقتصاد و سیاست شرق، بلکه علوم فلسفی و انسانی غرب بر عهده میگرفتند و در این سو نیز ریاست استقبال کنندگان بر عهده علوم فرهنگی و انسانی بود و نتیجهی این استقبال که با گفتوگو و گزینش به انجام میرسید، دوره جدیدی از شکوفایی و رشد علمی بود. اما این راه طی نشد و علم در این میان، خسارتها دید که رفتار سیاسی و اقتصادی زبونانهی خوانین و اشرافیت قاجار و عملکرد و وضعیت روانی منوّرالفکرانی را که از دامن این اشرافیت پس از مواجهه با غرب پدید آمدند و همچنین خسارتهایی به دلیل درندهخویی و توحّش سیاست و اقتصاد استبداد استعماری غرب پرداخت کرد؛ یعنی، وضعیت روانی و عملکرد منوّرالفکران و مطامعِ سیاسی و اقتصادی غرب از مهمترین موانع حرکت سالم علمی جامعه ما بودند.
علم دنیوی در معیّت اقتصاد و سیاست غرب، بلکه به اقتضای عملکرد سیاسی و اقتصادی استعمار وارد جامعه ما شد و با پوشش گرفتن از قداستی که مفهوم علم در جامعه ما داشت، کوشید تا نهاد علمی پیشین جامعه را تصرف نماید؛ زیرا این نهاد محکمترین جایگاه اجتماعی دیانت و پایگاهی بود که دین از طریق آن واقعیت اجتماعی خود را بر نیروهای رقیب تحمیل میکرد و استعمار غرب با اتکا به اقتدار سیاسی، اقتصادی و نظامی خود، به این هدف دست یازید؛ به این معنا که توانست نهاد علمی مورد نظر خود را در قالب سازمانهای رسمی و دولتی جامعه بهوجودآورد و نهاد علمی- دینی را فاقد رسمیت اعلان نماید. این مسأله هرچند آسیبهای جدّی را به حوزههای علمی جامعه وارد ساخت، لکن آنها را به دلیل جایگاهی که در فرهنگ جامعه داشتند از پای در نیاورد و حوزههای علمی توانستند در شرایط مزبور، اصلیترین بخش علم دینی را بر مدار مرجعیت شیعه که در مرکز سازمان و نهاد علمی آن قرار داشت، تداوم بخشند.
● نتایج معکوس حرکتهای کور
انقلاب اسلامی ایران سدهای مسایل سیاسی را که مانع از رشد و گسترش علم دینی شده بود، در هم شکست. نیروهای مسلمان که در نظام دانشگاهی حضور داشتند و کارکرد استعماری و همچنین بیگانگی آن را با فرهنگ دینی جامعه به صورتهای گوناگون احساس میکردند از اولین گروههایی بودند که برای درهم شکستن سدهای یاد شده به امواج خروشان انقلاب پیوستند.
انقلاب اگرچه بندها و موانع سیاسی تکوین یک نهاد مستقل علمی را از دست و پای سازمانهای علمیگشود، لکن اندام ناآزموده و توان رنجور این سازمانها به گونهای نبود که حتی به ترسیم وضعیت مطلوب بپردازد و حرکتی منظم و جهتدار را به سوی آن آغاز نماید. این مسأله موجب شد تا در برخی موارد، حرکتهای کوری انجام شود که نتیجه ی معکوس به بار میآورد.
در دورههای دبیرستانی، کتابهای تعلیمات دینی که در کنار دیگر کتب علمیتدریس میشد، به نام بینش دینی و پس از آن به نام بینش اسلامی تغییر نام یافت تا بدینوسیله، جدایی دانش از ارزش را ناخودآگاه، در ذهن و باور بسیط متعلّمان تلقین نماید. در بینش اسلامیکه باید جدّیترین مدافع علم دینی باشد، سکولارترین و غیردینیترین تعریف از علم به دانش آموزان تعلیم داده میشد، در این تعریف، کار پیامبران به اندازه کار رمّالان، ساحران، جن گیران و بالاخره، کذّابان غیر علمی معرفی شد.
پس از انقلاب فرهنگی، تلاش شد تا به مقدار دو واحد، فلسفه ی علم برای همهی رشتهها در دانشگاه تدریس شود. فلسفه ی علم که پس از غیبت متافیزیک و هستی شناسی جایگزین آن شده است، به صورت درسی عمومی در نظام علمی غرب تدریس میشود. این درس با آموزش تعالیم کانتی و نوکانتی، نقش متافیزیک کاذب را برای علم سکولار غرب ایفا میکند. این درس همان حلقه مفقوده ای بود که نَسَب دنیوی و غیردینی علم دانشگاهی از کاستی آن احساس شرم میکرد. اما آنچه مانع از عملی شدن این طرح گردید، کمبود نیرو، بلکه نبودن استاد برای تدریس این درس بود. البته بعید نیست با تأسیس رشته ی فلسفه ی علم در برخی از دانشگاهها و تدریس این رشته برای دانشجویانی که فاقد بنیه و توان لازم برای دفاع از متافیزیک و فلسفه هستند، این کمبود نیز دیر یا زود جبران شود.
الحاق واحدهای معارف اسلامی به دروس عمومیکه در آغاز شش واحد و پس از آن به چهار واحد تقلیل یافت، جدّیترین کاری بود که برای تزریق دیانت به نظام علمیدانشگاهی انجام شد. نظام دانشگاهی توان تأمین نیرو برای این دروس را نیز نداشت و نظام علمیحوزوی توانست با استفاده از این فرصت، حضور خود را در محیط دانشگاهی تقویت کند و این حضور که با حمایت و اقتدار فرهنگی جامعه انجام شد، به دلیل اینکه با جستجو و تحولی بنیادین نسبت به مبادی علم دنیوی همراه نبود، به صورت حضوری مکانیکی باقی ماند. دانشجو در این درس با مفاهیمی برخورد میکند که پیوند و انسجامی اعضایی با مفاهیم دیگری که مفاهیم علمی خوانده میشوند، ندارند.