امروز شنبه 10 مرداد 1405

Saturday 01 August 2026

فلسفه و دیالکتیک مدرنیته


1401/08/01
کد خبر : 37425
دسته بندی : ثبت نشده
تعداد بازدید : 87 نفر
امروز فلسفه اجتماعی هابرماس می تواند در ساختارهای تقابلی و معنای نمادین اش فهمیده شود. احیای او از تقابل ساختاری، اصطلاحات او را در نمادگرایی که «گفتمان فلسفی مدرنتیه»۱ در تقابل بین ترس از اسطوره دیالکتیک و توهم رهایی بخش فراهم آورد مشخص می کند. مهم تر از همه برای فرهنگ عقلانی مدرنتیه، غفلت از نمایشنامه بزرگ فلسفه در زمان خودمان، با حذف بخشی از آن توسط این فیلسوف برجسته است. این نمایشنامه با مشاجره دیالکتیکی، که در قرن بیستم به اوج اش رسید، بین عقل روشنگری و حریف ضد روشنگری اش پدید آمد. مشاجره فلسفی بین این منظومه های فلسفی در جنگ های بزرگ این قرن تجزیه شده است. از این رو نمایشنامه تفکر فلسفی قرن بیستم وگسترش تاریخی اش شکست خورده است. به محض این که متن اش از سرسختی خصومت اید ئولوژی آزاد شود و استعمال الفاظ زاید را پنهان کند، در همان حال شالوده ای برای فلسفه اجتماعی و جامعه عادل تدارک خواهد دید. این چارچوب فلسفی خود مدرنتیه است که شالوده تمام فلسفه های مدرن در دیالکتیک سنت روشنگری و سنت ضد روشنگری است. فلسفه اجتماعی یورگن هابرماس، فیلسوف برجسته و دیالکتیک شناس بزرگ عصر ما تمایل بی واسطه ای به فیلسوفان آمریکایی دارد. او در نزد مهاجران پروتستان که در دنیای نوین به جست وجوی آزادی مذهبی بودند، تحصیل کرده است، و نیز در نزد اسلاف بنیانگذارانی تحصیل کرده است که اساسنامه ای برای جمهوری مدرن تدوین کرده اند که با اعلامیه استقلال جهانی تساوی انسان ها و حقوق طبیعی، به وسیله توماس جفرسون بشارت داده شد. به علاوه، او تحصیلکرده فلسفه اجتماعی پراگماتیسم آمریکایی است، که در آن اصول و دموکراسی و علم روشنگری فرآیندهای هنجارمند اجتماعی شده اند.تمایل هابرماس به فیلسوفان بسیار فرهیخته آمریکایی در سنت روشنگری گواه صادقی برای عقل و انصاف اوست. به رغم شیوه های مختلف تفکر که سعی در تحلیل بردن تفکر او دارند، او به طور فلسفی از طریق «احیای سنت روشنگری» جلوتر از آنها قرار می گیرد. هابرماس در بسیاری از جاها به خاطر موضع شدید و بدون ابهام اش، به عنوان یک متفکر آلمانی، علیه جنبش نازی و قتل عامی که به بار آورد و علیه هرکسی که در صدد بر می آید تا این بی رحمی ها را مشکوک جلوه دهد ستایش شده است و نیز به خاطر تأییدش از همدستی مارتین هایدگر با حزب نازیسم و کناره گیری اش به عرفان زبانی ستایش شده است. به علاوه او به خاطر انتقاد پرشورش از تمایل پست مدرنیسم برای رساندن فلسفه به پایان معنای فلسفی ستایش شده است. اما به طور معمول، تلاش اخیر هابرماس برای اعاده اعتبار سنت روشنگری با ضمانت آن بر یک شالوده محکم، با بحث سیاست تدبیرآمیز دموکراتیک قابل تقدیر است.به رغم (شخصیت) چند بعدی هابرماس که بر طبق نظر فیلسوفان آمریکایی، به عنوان عاملان فرهنگ و تجزیه کنندگان سنت روشنگری، فهمیده می شود، بازگشت او به [این فیلسوفان] بد تعبیر شده است. این شوک با کشفی وارد آمد که، گزارش فلسفه هابرماس در گفتمان فلسفی مدرنیته بحث فلسفه را در عصر جدید با هگل آغاز می کند و هیچ جای مشخصی را برای سنت فلسفه روشنگری نمی شناسد. چطور برای هابرماس ممکن است تا سنت روشنگری را از متن بحث های فلسفی اش در دوره جدید پاک کند؟ نظر به این پاک شدگی، تفکر سنت روشنگری چطور به فیلسوفان آمریکایی امکان می دهدتا طرح هابرماس را برای اعاده اعتبار سنت روشنگری «ظاهراً از طریق متن فرعی جفرسونی» در مورد عقل عمومی و «پیشرفت دیویی از دموکراسی خوش مشرب» بد تفسیر کنند؟ و بالاخره چطور برای هابرماس ممکن است بعد از حذف سنت روشنگری از فلسفه مدرن، متوسل به زبان عقل، ارتباط، عام نگری و دموکراسی روشنگری شود؟ جست وجو برای پاسخ به این پرسش ها باید عکس العمل هابرماس جوان را از سابقه اخیر نازی نشان دهد، و نیز شیوه او را از افشای وحشت های جنگ جهانی دوم به رویای جامعه شناسان مکتب فرانکفورت و آمیزش او با تفکرات مارکس، فروید، وبر نشان دهد. به ویژه اهمیت هورکهایمر و دیالکتیک آدورنو از سنت روشنگری که، به طور افسانه ای خوی سلطه سرمایه داری دوره روشنگری را به عنوان منشاء ترسناک نازیسم به تصویر کشیده اند [نشان دهد]. خوی سلطه به سلطه و سرکوبی انسان ها منجر می شود و نهایتاً به سلطه و سرکوبی سیاسی و اجتماعی شان به وسیله رژیم فاشیست منجر می گردد. هورکهایمر و آدورنو از پناهگاهشان در سرمایه داری آمریکا، صرفاً با مواجه شدن با یأس موضع جنگ، به رؤیای سیاسی شان به آلمان بازگشتند. اما ممکن است نتیجه خط مشی هابرماس را به عنوان تحقیق فلسفی از طریق توسل به عقلانیت جامعه، به شکل یک عملکرد کاملاً غیرذاتی اجماع دموکراسی خوش مشرب ببینیم. به این نحو، هابرماس دیالکتیک سنت روشنگری را از ترس تنظیم کیفرخواستی که اصول سیاسی و اقتصادی سلطه فاشیست آن را قطع می کرد ابقا خواهد کرد، در عین حالی که باقی مانده آرزوی مکتب سوسیالیسم فرانکفورت را ابقا خواهد کرد. پاسخ به علائق رایج فلسفی در مورد زبان و ورود هابرماس به حلقه های عقلانی آلمان[باعث شد] که هابرماس مبنای مورد نیازش را در خود زبان جست وجو کند. این همان ادعای مشهور هابرماس است که در کلام «همیشه از قبل چیزی به طور نظری هست.» چهار ادعای اعتباری وجود دارد که باید در مبادله زبان بشر آزاد شوند تا در صدد برآیند به یک تفاهم تبدیل شوند.او در کتاب عظیم دوجلدی اش، تئوری کنش ارتباطی، سعی می کند با تمایز نوع جدید بین زبان ارتباطی و ابزاری یک مفهومی از جامعه را به عنوان تشکیل دهنده رایج سیستم های دولتی و اقتصادی غربی گسترش دهد، و زبان هدفمند روشنگری و عقلانیت ابزاری را در مقابل «جهان زیست» جامعه مدنی قرار دهد، که در زبان درک متقابل بین الاذهانی اظهار شده است و نیز جامعه باز و گفتمان آزاد دموکراتیک را ترویج می کند. در پایان تئوری کنش ارتباطی او یک فلسفه اجتماعی را ترسیم کرده است که بسیاری از مفاهیم این سیستم را از جامعه شناسان «کارکردگرای» مانند تالکوت پارسونز از آمریکا و نیکولاس لومان از آلمان قرض می کند. این امر شگفت آور نیست بلکه بیشتر قابل تأمل است که، تا آنجایی که هابرماس طرح خودش را بنا نهاده است، به طور قابل ملاحظه ای، در طرح اخیرش از جامعه، باید سیستم اقتصادی و سیاسی غرب را بپذیرد. بنابراین او بدون هیچ شناختی از واقعیت تاریخی سنت روشنگری که این سیستم ها از آن منتج می شوند کار کرده است. در اینجا ما جداً دچار حیرت می شویم که هابرماس در متون اش، هوشیاری تاریخی رویای فلسفی دموکراسی لیبرال را برای جنگیدن در انقلاب های دگردیسی ۱۶۸۸ و ۱۷۷۶ و ۱۷۸۹ در - انگلستان، آمریکا و فرانسه - حذف کرده است. بی حرمتی معنوی چنین پاک شدگی برای تبیین و تفسیر احضار می شود. حذف سنت فلسفی روشنگری، صرفاً با درج عدم هویت عناصر کلیدی این سنت، باید از علایق مهم تری ناشی شود. بازنویسی فلسفه سیاسی غرب در خطر است، آیا [فلسفه سیاسی غرب] باید نوشته شود تا تفکر سیاسی سوسیالیست ضد روشنگری را منعکس کند؟ یا علایق موضع جنگ آلمان را در گذشته فلسفی اش ناخوشایند جلوه دهد و مکان اش را در تاریخ منعکس بکند، یا این که با هایدگر موافق باشیم که «وقتی دیگران می خواهند تفلسف کنند به زبان آلمانی صحبت می کنند؟»پس تفکر فلسفی در عصر جدید چگونه است؟ چگونه [این تفکر فلسفی] سنت روشنگری را در فلسفه مدرنیته وارد کرده است؟ هابرماس در پیشگفتار «گفتمان فلسفی مدرنیته» متعهد می شود تا قدم به قدم گفتمان فلسفی مدرنیته را بازسازی کند و به اعتراض پساساختارگرایی پاسخ دهد. اما شگفت انگیز است تا مستقیماً این بازسازی قدم به قدم تفکر فلسفی مدرنیته را که با هگل آغاز می شود کشف کنیم. سنت فلسفی پیشین روشنگری، با ریشه های عمیق تاریخی اش در «فرمان آزادی شخصی و سیاسی» که در قرن هفدهم و هجدهم، فیلسوفان روشنگری فرانسه و بریتانیای کبیر مطرح کرده اند از میان رفته است.اما رمانتیسیسم به مثابه خشم زیبایی شناختی علیه مدرنیسم ظهور کرد و هر چیز هنجارمند را برانداخت و منادی پست مدرنیسم افراطی فرانسه شد. اینک این مرحله برای هگل و آغاز فلسفه مدرن مطرح است: «هگل اولین فیلسوفی بود که مفهوم روشنی از مدرنیته را گسترش داد.»هابرماس اظهار می کند که، هگل اولین کسی بود که مسئله فلسفی مدرنیته را مطرح کرد و نیز اولین کسی بود که اظهار کرد مدرنیته باید هنجارمندی اش را درون توانایی خودش که به طور مقتضی به عنوان آغاز فلسفه مدرن است مورد توجه قرار دهد.با وجود این هابرماس امتیاز دیگری را به هگل نسبت می دهد. هابرماس در نوشته های هگل جوان یک شیوه ای را برای کنش ارتباطی و بین الاذهانی و یک جامعه خود- سامان- دموکراتیک را درون روح زنده اجتماع اولیه مسیحی کشف می کند. هابرماس مسلم فرض می کند که، از آنجایی که هگل در عصر جدید مجبور بود تا توسل به مذهب را جدا کند و نیز مجبور بود تا شکل اقتصاد بازرگانی سرمایه د اری را مدنظر داشته باشد، تا این که جامعه مدرن را ایجاد کند این شیوه را اتخاذ نکرده بود. اما آیا این شق اختیار شده برای هگل معنادار بود؟ چطور می شود این بازسازی فریبنده از یک شیوه کهن دموکراسی بنیادین بین الاذهانی هابرماسی را به هگل نسبت داد. به کسی که شیوه صحیح را کاملاً به دور از دموکراسی بنیادین سوق داد؟ با وجود این «این شیوه اتخاذ نشده» مانند یک الگوی غالب در سراسر «گفتمان فلسفی مدرنیته» در جریان است و به نظر می رسد که یادآوری می کند این شیوه هنوز شکست نخورده است بلکه هنوز هم باید در نظر گرفته شود. یک شیوه ای که به اتکای خودش برای دموکراسی بنیادین بین الاذهانی غیراجباری سازماندهی می شود.امتیاز سومی که هابرماس به هگل نسبت می دهد، کشف هنجارمندی درون مدرنیته است. «تنها منشاء هنجارمندی که خودش را معرفی می کند اصل ذهنیت است.» هابرماس اظهار می کند که ذهن باوری یک اصطلاح یک جانبه است همینطور دارای معنای مبهمی است، و او استادانه مفهوم «فلسفه ذهن مدارانه» و «فلسفه آگاهی» را با اشاره های ضمنی انگیزه های محدودیت، تعصب، تمایل شخصی، جدایی و طرد گسترش می دهد. هابرماس سعی می کند تا به ما گوشزد کند که فلسفه های جدید از جنبش های عقلی و کاریتان گرفته تا ایده آلیست ضد روشنگری هگلی و اخلاف فلسفی شان به وسیله ذهنیت محبوس شده اند. و در مفهوم شناخت، سوژه ابژه منعکس شده است و یک شیوه ابزاری و هدفمند در نسبت با اعیان در زبان عقلانیت ابزاری منعکس شده است. اما اینک، اصل ذهنیت هابرماس به نظر می رسد باید از قبل وجود داشته باشد و کل فلسفه کلاسیک روشنگری را از دکارت تا کانت و کل «فلسفه ایده آلیستی» خود به انضمام [فلسفه] هگل را ویران کرده باشد. چطور باید جنبش ویرانگر اصل ذهنیت را که با آن هابرماس تمام فلسفه های دنیای جدید را بی اعتبار می کند تبیین کرد؟ پاسخ قابل توجه به این سئوال به نظر می رسد در عجز و ناتوانی [این فیلسوفان] برای عنوان کردن، اصل بین الاذهانی و زبان کنش ارتباطی نهفته باشد، اما کسی ممکن است اظهار کند که هابرماس با هم سطح کردن دو سنت به مثابه [سنت های] حاکم، به وسیله اصل ذهنیت، قدرت های عینی روشنگری و ضعف های عینی جریان ضد روشنگری را پنهان می کند.هابرماس در سال ۱۹۸۰ اقلیم مضطرب سیاسی را با شیوع بدبینی و تکذیب به ویژه در شکل پست مدرنیسم کشف می کند. هابرماس شش نمونه از متون پست مدرنیسم را بررسی می کند تا به طور کامل توضیح دهد که پست مدرنیسم سهواً یک گروه بازمانده نیچه ای نیست. بلکه از درون خود سنت ضد روشنگری ناشی می شود. نویسندگان پست مدرنیست به واسطه صورت ضد روشنگری به این ایده ها و خیالات متشبث شده اند: ارتقای اراده، روح، خیال، عقل خلاق، تحقیق رمانتیک به خاطر خودش و قرار گرفتن این گروه در یک گذشته باستانی و آینده ای نامعلوم، اهانت ضد روشنگری به خاطر عام نگری عقلانی و فردیت مستقل عقلانی و نظم بخشیدن به قانون عمومی و عینیت علمی [نمونه هایی از این دست هستند]. با برخورداری از این طرح های ضد روشنفکری، پست مدرنیست ها تهدید کرده اند تا هیچ مبنایی را باقی نگذارند که هابرماس بتواند یک فلسفه اجتماعی بسازد. جریان ضد روشنگری جوجه ها را به خانه آورد تا بخوابند. با وجود این، دنیای واقعی جولانگاه جنگ سرد است. هابرماس در پایان گفتمان فلسفی مدرنیته بیرون از پیچیدگی های انتزاعی فلسفی در یک انتقاد تلخ مشاجره آمیزی علیه «بت عظیم سرمایه داری جهانی» قیام می کند. به علاوه، یک بار دیگر کوشش می کند تا مارکسیسم را برای بعد از قرن بیستم اصلاح کند و سرانجام فریاد بر می آورد: چه کسی جز اروپا می تواند از طریق سنت های بصیرت، فعالیت، جرأت رویایی اش، و غیره ذهنیت ما را شکل دهد.» مابین حقایق و هنجارها: تأثیرات تئوری گفتمان قانون و دموکراسی سه سال بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی ظاهر شد.برخورد بین سیستم های حقوقی و اقتصادی و جهان زیست هابرماسی به «اثر متقابل» مؤسسات تشکیل دهنده سیستم سیاسی رسمی و مؤسسه غیررسمی جامعه مدنی همراه با گروه های خصوصی روبه افزایش و رسوم طبقه متوسط انتقال داده شده است. اثر متقابل بین سیستم سیاسی و جامعه مدنی از طریق شیوع در جامعه متمرکز مدنی و متمرکز شدن ایده عمومی سیاست تدبیرآمیز سیاسی جالب توجه است. اگرچه مسئولیت تصمیم گیری به نهادینه شدن رویه حقوقی موکول می شود، اما این قلمرو غیرسیاسی تدبیرآمیز دموکراتیک است که مسئولیت قاطعی برای تأمین و تفسیر مسائل اجتماعی در رابطه با مسائل حقوقی دارد.اکنون در سال ۱۹۹۲ به خاطر بازتاب موقعیت آمریکا در جهان و فروپاشی جمهوری سوسیالیسم، هابرماس «حزبی را که فتوحات خودش را بررسی می کند» به خاطر از دست دادن فرصت مورد حمله قرار می دهد تا موانع اجتماعی و بوم شناسی را برای سرمایه داری در ادعای رسیدن به سطح جامعه جهانی به پیش ببرد. او می گوید مبنای تفکرشان مبتنی بر تئوری نامعقول قانون طبیعی مدرن است، جوامع غربی جهت یابی و اعتماد به نفس خودشان را قبل از [دیدن] دورنمای مشکلات از دست داده اند. بنابراین او نتیجه اضطراب دموکراسی های غربی را از یک منشاء عمیق تری که در یک عصر کاملاً سکولاریسم وجود دارد می بیند. نقش قانون مدرن نمی تواند بدون دموکراسی بنیادین ابقا شود و نیز در غیاب اش هیچ آشوب و هیچ رهایی اجتماعی نمی تواند به تعویق افتد.این تصویر تاریک از دلواپسی اجتماعی، به رغم ضعف ظاهری مشکلات لاینحل و احساس گناه از یک رهایی انجام نشده، یک آینده فجیع را برای وارثان پیروز روشنگری غربی خبر می دهد و پیشامد بدی را برای بازگشت و تکمیل رویای افسانه ای دیالکتیک روشنگری پیش بینی می کند. ● ملاحظات پایانی آیا هابرماس در تصمیم اصیل اش موفق شد تا یک نکته ارشمیدسی را کشف کند و شالوده ای را برای فلسفه اجتماعی و جامعه پیدا کند؟ هابرماس اعتراف می کند که برج فلسفی سنت ضد روشنگری هگلی با پیشینه ناپایدار تاریخی اش پیوند دارد و به رغم تلاش او برای نشان دادن سنت آلمان به عنوان منشاء فلسفه مدرن و با رد هنجار عقلانی جنبش روشنگری نمی تواند یک مبنایی را برای فلسفه اجتماعی به دست دهد. هابرماس با این اعتراف با معرفی دو استراتژی عهده دار این امر می شود: او هم مفاد فلسفی روشنگری و هم مفاد ضد روشنگری را به عنوان عجز فیلسوفان که در خود آگاهی محبوس شده اند رد می کند. استراتژی دوم او به کشف زبانی در کلام بر می گردد، که یک مجموعه ای از ادعاهای اعتباری و کلی را تشکیل می دهد، و تمایز بین زبان درک ارتباطی و زبان ابزاری سودمند را شامل می شود. از روی ساختار تقابل زبانی، ساختار تقابل اجتماعی تشکیل می شود و از میان سیستم [نظام] و جهان زیست، تشکل کاربردی و تشکل غیررسمی جامعه مدنی شکل می گیرد و از طریق رضایت متقابل به دموکراسی تدبیرآمیز قدرت می بخشد. اما چگونه دستاورد آزادی افسارگسیخته، ناهنجاری، بی نظمی دموکراسی تدبیرآمیز از حقوق بشر حمایت می کند، یا چگونه آرمان های عمومی سیاسی را تصدیق می کند و یا شالوده ای را برای فلسفه اجتماعی و جامعه عادل پیش بینی می کند؟ به نظر می رسد تنها پاسخ به این پرسش انتقاد از نهادینه کردن رویه عمومی باشد. دموکراسی تدبیرآمیز سیاسی هابرماسی یک شالوده ای را برای عملکرد فلسفی تأیید و تصدیق نمی کند، بلکه به جای درک سیستم اقتصادی سرمایه داری و دموکراسی بنیادین غربی به سوی جنبش سوسیالیسم به شکل رایج اش به عنوان «دموکراتیک- خودسامان» به خاطر صور زندگی رهایی یافته اش رهسپار می شود. هابرماس شالوده ای را برای فلسفه مدرن ایجاد نکرده است بلکه یک شان مناسبی برای آن کسی که صادقانه به آرمان های سوسیالیست بعد از فروپاشی آن می چسبد ایجاد کرده است.امروز فلسفه اجتماعی هابرماس می تواند در ساختارهای تقابلی و معنای نمادین اش فهمیده شود. احیای او از تقابل ساختاری، اصطلاحات او را در نمادگرایی که «گفتمان فلسفی مدرنیته» در تقابل بین ترس از اسطوره دیالکتیک و توهم رهایی بخش فراهم آورد، مشخص کرد. مهم تر از همه برای فرهنگ عقلانی مدرنیته، غفلت از این نمایشنامه بزرگ فلسفه در زمان خودمان با حذف بخشی از آن توسط این فیلسوف برجسته است. این نمایشنامه با کشمکش دیالکتیکی، که در قرن بیستم به اوج اش رسید، بین عقل روشنگری و حریف ضد روشنگری اش پدید آمد. کشمکش بین این برج های فلسفی در جنگ های بزرگ قرن بیستم تجزیه شده است.از این رو نمایشنامه تفکر فلسفی این قرن [قرن بیستم] و گسترش تاریخی اش شکست خورده است. به محض این که متن اش از سرسختی خصومت اید ئولوژی آزاد شود و استعمال الفاظ زاید را پنهان کند، در همان حال شالوده ای را برای فلسفه اجتماعی و جامعه عادل تدارک خواهد دید. این چارچوب فلسفی خود مدرنیته است که شالوده تمام فلسفه های مدرن در دیالکتیک سنت روشنگری و سنت ضد روشنگری است.
گالری تصاویر

لینک کوتاه :
https://mail.aftabir.com.168-119-213-99.cpanel.site/article/show/37425
PRINT
شبکه های اجتماعی :
PDF
نظرات
جدیدترین اخبار ها
بروزترین اخبار ها
مطالب مرتبط

مشاهده بیشتر

با معرفی کسب و کار خود در آفتاب در فضای آنلاین آفتابی شوید
همین حالا تماس بگیرید