● نظریه و اطلاعات
کاتالاکتیک، نظریه اقتصاد بازار، تنها نظامی از براهین نیست که در حالات آرمانی و شرایط غیرواقعی معتبر باشد و تنها در صورتی قابل کاربست به واقعیت باشد که تغییرات و اصلاحات اساسی بر آن صورت گیرد.
همه براهین کاتالاکتیک، بیتغییر و بلااستثنا برای همه پدیدههای اقتصاد بازار معتبر است و البته مبتنی بر شرایط خاصی است که به صورت پیشفرض وجود دارد. مثلا ممکن است این سوال وجود داشته باشد که آیا در عالم واقع مبادله، باواسطه یا بیواسطه است؛ اما وقتی مشخص شد که مبادله، باواسطه است، همه قوانین عمومی حاکم بر نظریه مبادله باواسطه در مورد اعمال و واسطههای مبادله، معتبر است. همان طور که تاکید شده است، دانش رفتارشناسانه، معرفتی صریح و دقیق از واقعیت است.
همه ارجاعاتی که به نتایج معرفتشناسانه علوم طبیعی داده میشود و همه شباهتهایی که از مقایسه میان این دو حیطه کاملا متفاوت واقعیت و ادراک حاصل شده است، گمراهکننده است. این جا بر خلاف منطق صوری، مجموعهای از قوانین «روششناختی» قابل کاربست بر ادراک و واقعیت وجود ندارد که مثلا اولی را با علل فاعلی دستهبندی کنیم و دیگری را با علل غایی.
رفتارشناسی به عمل انسان در عامترین و جهانیترین وجههاش میپردازد. این دانش نه به شرایط خاص محیطی میپردازد که در آن انسان عمل میکند و نه به ارزشهای سفت و سختی که اعمال او را جهت میدهد. در رفتارشناسی، اطلاعات همه چیز است، سیمای فیزیکی و روانی انسانهای عملگر، خواستهها و قضاوتهای ارزشی آنها، نظریات، عقاید و ایدئولوژیهایی که آنها به قصد سازگاری مثبت خود با شرایط محیطی ایجاد میکنند و از طریق آنها به اهدافشان دست مییابند. این اطلاعات گرچه در ساختار خود ثابتاند و به سختی تختهبند قوانینیاند که نظم جهان را کنترل میکنند، اما دائما در حال نوسان و تغییرند؛ آنها آن به آن عوض میشوند.
دستیابی کامل به واقعیت تنها برای اذهانی ممکن است که بر مفاهیم رفتارشناسی و درک تاریخ به طور همزمان چنگ زنند و دومی نیازمند تعالیم علوم طبیعی است. شناخت و پیشگویی، با کلیت دانش، پشتیبانی میشود. آنچه هر شاخه علم به تنهایی پیش مینهد، همیشه ناقص است؛ باید با نتایج دیگر شاخهها کامل شود. از نظرگاه انسان عملگرا، تخصصی شدن دانش و تقسیم آن به علوم مختلف، تنها وسیلهای برای تقسیم کار است. همانطور که مشتریان از تولیدات بخشهای مختلف تولیدی استفاده میکنند، عملگر نیز برای تصمیمگیری باید از دانش تمام شاخههای اندیشه و تحقیق استفاده کند.
برای دستیابی به واقعیت روا نیست که هیچ یک از این شاخهها نادیده گرفته شود. مدارس تاریخ و طرفداران نهادگرایی، میخواهند مطالعه رفتارشناسی و اقتصاد را ممنوع کنند و جای آن را با جمعآوران اطلاعات یا چنان که امروز مینامندشان، نهادها پر کنند. اما هیچ عبارت دربردارنده این اطلاعات را نمیتوان بدون توسل به مجموعه معینی از برهانهای اقتصادیبر ساخت. وقتی یک نهادگرا، اتفاق خاصی را به علت خاصی پیوند میزند، مثلا، بیکاری جمعی را به ناکارآمدی سرمایهداری ربط میدهد، دارد به یک برهان اقتصادی متوسل میشود. او در اعتراض به بررسی دقیقتر برهانی که در نتایج او پنهان است، فقط میخواهد تا از آشکار شدن مغالطات استدلالش فرار کند.
جمعآوری محض مشاهدات خالص و به دور از تاثیر هر نظریهای غیرممکن است. به محض اینکه دو واقعه در کنار هم میآیند یا در مجموعهای از وقایع گرد هم میآیند، نظریهای وارد بازی میشود. پاسخ به این سوال که آیا ارتباطی میان آنها هست یا خیر، تنها با یک نظریه ممکن است، همانطور که در مورد عمل انسانی، این رفتارشناسی است که توضیحدهنده است. جست و جوی ضریب همبستگی، اگر کسی پیش از آن از بینش نظری خاصی آغاز نکرده باشد، بیهوده است. ممکن است ضریب، رقم بزرگی را نشان دهد که هیچرابطه مهمی را میان دو مجموعه نشان نمیدهد.
● نقش قدرت
مدرسه تاریخی و نهادگرایان، اقتصاد را به بیاعتنایی نسبت به نقشی که قدرت در زندگی واقعی بازی میکند، متهم میکنند. آنها میگویند اندیشه بنیادی اقتصاد، یعنی انتخاب و عمل فردی، مفهومی غیرواقعگرایانه است. انسان واقعی در انتخاب و عمل آزاد نیست. فشار اجتماع بر او است و در نوسان قدرتی است که در برابرش مقاومت نمیتوان کرد. این قضاوت ارزشی افراد نیست که بازار را پدید میآورد، بلکه اندرکنش میان نیروهای قدرت است.
این عبارات شگفتانگیزتر از همه دیگر عباراتی که در نقد اقتصاد گفته میشود، نیست.
رفتارشناسی به طور عام و اقتصاد و کاتالاکتیک به طور خاص، ادعا یا فرض نکردهاند که انسان به تمام معنای متافیزیکی که در کلمه «آزادی» نهفته است، آزاد است. انسان بیشک، محصول شرایط طبیعی محیطش است. در عمل او باید خود را با نظم بیتغییر پدیدههای طبیعی وفق دهد. آنچه انسان را به عمل وا میدارد کمبود آسایشی است که طبیعت نصیب او کرده است.
در هنگام عمل، انسان با ایدئولوژیها است که جهتدهی میشود. او اهداف و وسایل را به تاثیر از ایدئولوژیها انتخاب میکند. اثر یک ایدئولوژی میتواند مستقیم یا غیرمستقیم باشد. مستقیم است وقتی که عملگر محتوای آن ایدئولوژی را پذیرفته باشد و آن را در راستای خواستههای شخصیاش ببیند. غیرمستقیم است آنگاه که عملگر محتوای ایدئولوژی را رد کرده است، اما مجبور است خود را با این واقعیت وفق دهد که این ایدئولوژی مورد تایید دیگر مردمان است. عادات و رسوم محیط اجتماعی انسانها قدرتی است که انسانها را وا میدارد به آن توجه کنند. آنها که بر غلط بودن نظرات و عادات عموما پذیرفته شده دست میگذارند باید در هر مورد میان فایدههایی که نحوه رفتار جدید دارد و ضررهایی که کنارگذاشتن پیشفرضها، خرافات و احساسات عمومی دارد، انتخاب کنند.
همین استدلالها در مورد خشونت هم درست است. در هر انتخابی، انسان باید این حقیقت را در نظر داشته باشد، عاملی وجود دارد که آماده است خشونتی را بر او بار کند.
همه برهانهای کاتالاکتیک با عنایت به اعمالی که متاثر از چنان فشارهای اجتماعی یا فیزیکی است، همچنان معتبر است. اثر مستقیم یا غیرمستقیم یک ایدئولوژی یا تهدید ناشی از جبری فیزیکی، تنها اطلاعات وضعیت بازار است. مهم نیست چه عاملی انسان را برانگیخته است که مثلا قیمت بیشتری را برای خرید یک کالا پیشنهاد ندهد؛ میخواهد کالای بهتری بخرد یا کاملا بیدلیل و علت چنین کرده است. در تعیین قیمت بازار بیاهمیت است که خریدار بیجهت ترجیح داده است پولش را خرج نکند یا از این میترسیده که دیگران او را یک نوکیسه یا ولخرج ببینند، یا از سقف قیمتی که دولت تعیین کرده، میترسیده است، یا برای انتقام از رقیبش چنین کرده است. دلیل عمل هرچه باشد، پرهیز از پیشنهاد قیمت بالاتر، اثر یکسانی بر قیمت بازار خواهد داشت.
امروز مرسوم است که صاحبان سرمایه در گردش بازار را قدرت اقتصادی بدانند. تناسب این اصطلاح محل سوال است. این اصطلاح همان قدر نامناسب است که موجب میشود این تصور به وجود آید که تحت تاثیر قدرت اقتصادی، تعیین پدیده بازار با قوانینی غیر از قوانین کاتالاکتیک صورت میگیرد.
● نقش تاریخی جنگ و ظفر
بسیاری از نویسندگان، جنگ، انقلاب، خونریزی و پیروزی را میستایند. کارلایل و روسکین، نیچه، جورج سورل و اسپنگلر، منادیان اندیشههایی بودند که لنین و استالین، هیتلر و موسولینی به کار بستند.
این فلسفهها اهمیتی به اعمال محقر دستفروشان و بازرگانان ندادهاند، بلکه میگویند اعمال قهرمانانه دلاوران و ظفرمندان است که تاریخ را میسازد. اقتصاددانان اشتباه کردند که از تجربه کوتاهمدت لیبرال، نظریهای برساختند که در پی کسب اعتبار جهانی بود. این دوره لیبرالیسم، فردگرایی و سرمایهداری؛ دموکراسی، مدارا و آزادی؛ بیاعتنایی به ارزشهای «درست» و «ابدی» و تفوق اوباش، امروز رو به پایان و تکرارناشدنی است. آغاز دوباره عصر مردانگی نیازمند نظریه جدیدی از فعل انسانی است. در هر حال، هیچ اقتصاددانی جرات ندارد اهمیت بالای جنگ و ظفر در گذشته و این نکته کههانها و تاتارها، وندالها و وایکینگها، نورمنها و جنگاوران دیگر، نقشی بسزا در تاریخ دارند را نفی کند. یکی از مسائل تعیینکننده وضعیت حال حاضر نوع انسان، این حقیقت است که هزاران سال نزاع نظامی وجود داشته است. با این حال، آنچه باقیمانده و بنیاد تمدن بشری است، میراث جنگآوران نیست. تمدن، دستاورد روح «طبقه متوسط» است و نه دستاورد پیروزی. آن مردمان وحشی که کار کردن را جایگزین چپاولگری نکردند از منظر تاریخ محو شدند. اگر هنوز از آنها ردپایی باقیمانده است، دستاورد اموری است که به تاثیر تمدن مردمان زیردستشان صورت دادهاند. تمدن لاتین در ایتالیا، فرانسه و شبهجزیره ایبریا با مقاومت در برابر مهاجمان بربر بقا یافت. اگر موسسان سرمایهداری، لورد کلایو و وارن هاستینگ را به توفیق نرسانده بودند، احتمالا حکمرانی بریتانیا در هند، نقل تاریخی بیاهمیتی چون صد و پنجاه سال حکمرانی ترکها در مجارستان میشد.
وظیفه اقتصاد این نیست که تلاشهای در جهت احیای آرمانهای وایکینگها را آزمون کند. تنها حرفی که در این باب میزند این است که عباراتی که از حقیقت وجود نزاعهای نظامی حرف میزنند، هیچ چیز برای آموختن ندارند. با توجه به این مساله به نظر میرسد نیاز است به موارد زیر دوباره تاکید کنیم:
۱) تعالیم کاتالاکتیک به هیچ دوره خاصی از تاریخ اشاره ندارد بلکه به همه افعالی مربوط میشود که دو خصیصه دارند، «مالکیت خصوصی ابزار تولید» و «تقسیم کار». هر جا و هر وقت در جامعهای مالکیت خصوصی ابزار تولید وجود داشته باشد و مردم نه تنها برای آنچه خود میخواهند تولید میکنند بلکه از کالاهای تولیدی دیگران هم استفاده میکنند، براهین کاتالاکتیک شدیدا معتبر است.
۲) اگر، مستقل از بازار و بیرون از بازار، دزدی و چپاول هست، این حقایق، اطلاعاتی برای بازار هستند. عملگران باید این حقیقت را به حساب بیاورند که از سوی دزدان و قاتلان تهدید شدهاند. اگر کشتار و دزدی چنان شایع شود که هر تولیدی به نظر بیمصرف برسد، ممکن است در پایان این اتفاق رخ دهد که کار تولیدی متوقف و نوع انسان در وضعیتی جنگی فروغلتد که هر کس علیه دیگری است.
۳) برای به کف آوردن غنایم جنگی، باید اول کالایی باشد تا چپاول شود. قهرمانان تنها در صورتی بقا مییابند که آن قدر «طبقه متوسط» وجود داشته باشد تا از آنان سلب مالکیت کنند. وجود تولیدکنندگان شرط بقای ظفرمندان است. اما تولیدکنندگان نیازی به حضور چپاولگران ندارند.
۴) در کنار نظام سرمایهداری مالکیت خصوصی بر ابزار تولید البته نظام اجتماعی دیگری نیز متصور است که مبتنی بر تقسیم کار است. طرفداران توسعه جنگی در خواستشان مبنی بر استقرار سوسیالیسم سازگارند. همه ملت همچون اجتماعی از جنگاوران سازماندهی میشود که در آن غیرنظامیان وظیفهای جز تامین نیروهای نظامی و همه نیازهایشان ندارند.
● انسان واقعی همچون یک داده
اقتصاد با افعال واقعی انسانهای واقعی کار دارد. براهینش نه به انسانی آرمانی ارجاع میدهد نه به انسانی کامل، نه به انسان خیالی اقتصادی کاری دارد و نه به تصوری آماری از یک انسان میانه. انسان با تمام ضعفها و محدودیتهایش، همین انسانهایی که زندگی میکنند و فعلی انجام میدهند، موضوع مطالعه کاتالاکتیک است. هر فعل انسانی محل مطالعه رفتارشناسی است. موضوع مطالعه رفتارشناسی تنها جامعه، روابط اجتماعی و پدیدههای تودهای نیست بلکه تمام افعال انسانی است. عبارت «علوم اجتماعی» و همه دلالتهای ضمنی آن با عطف به این نکته، گمراهیاند.
در تحقیقی علمی، معیاری برای فعل انسانی الا اهداف غایی که فرد عملگر در آغاز فعلش به دنبال آن بوده است، وجود ندارد. اهداف غایی خودشان فراتر و بالاتر از هر انتقادیاند. از هیچ کس انتظار کاری نیست که دیگری را شاد کند. آنچه یک ناظر بیطرف حق دارد بپرسد این است که آیا ابزاری که عملگر برای رسیدن به اهداف غاییاش انتخاب کرده است، متناسب با نتایج مورد نظر او هست؟ اقتصاد تنها در پاسخ به این سوال است که آزاد است در مورد افعال افراد یا گروهها یا سیاستهای احزاب، گروههای فشار و دولتها نظر دهد.
مرسوم است که خودسری حمله علیه قضاوتهای ارزشی دیگر مردم را با تبدیل آن به انتقاد از نظام سرمایهداری یا رفتار سرمایهداران بپوشانند. اقتصاد نسبت به تمام این بیانات خنثی است.
در برابر عبارت خودسرانهای چون: «تعادل میان تولید کالاهای مختلف، مسلما در نظام سرمایهداری ناقص است»، اقتصاددانان اصراری بر این مساله ندارند که ناقص نیست. آنچه اقتصاددانان بر آن اصرار دارند این است که در اقتصاد بازار آزاد این تعادل در توافق با خواسته مشتریانی است که درآمدشان را خرج میکنند. این وظیفه اقتصاد نیست که از آنها انتقاد کند و نتیجه عملشان را ناقص بخواند.
جایگزین نظامی که در آن قضاوتهای ارزشی افراد حاکم بر فرآیندهای تولید است، دیکتاتوری است. در این صورت قضاوت ارزشی دیکتاتور که از دیگر افراد کمتر خودسر نیست به تنهایی حاکم است. انسان بیشک موجود کاملی نیست. ردپای ضعف او بر همه نهادهای انسانی و بنابراین اقتصاد بازار وجود دارد.