چرخش دوربین فیلمسازهای تلویزیون به سمت مناطق روستایی و به تصویر کشیدن مناظر و طبیعت زیبا از یک سو و نشان دادن چالشهایی که فرد روستایی در رفتوآمد به شهر برایش پیش میآید، از سوی دیگر میتواند ظرفیت خوبی در اختیار نویسندهها و کارگردانها قرار دهد تا مجموعههای تلویزیونی خوبی ساخته شوند؛ اما اگر کارگردان نداند که در نهایت به دنبال چیست قطعا با اثر خوبی مواجه نخواهیم بود. این شبها مجموعه تلویزیونی «از یاد رفته» از شبکه اول سیما به کارگردانی فریدون حسنپور در حال پخش است که ویژگیهای مثبت اندکی دارد و اگر معدود قاببندیهای خوب و زیباییهای طبعیت در آن نبود، کمترین جاذبهای برای مخاطب نمیداشت.
داستان فیلم در مورد زندگی پرفراز و نشیب مرتضی با بازی عمار آقایی در جوانی و محمدرضا فروتن در میانسالی است که در یکی از روستاهای شمال کشور به دنیا آمده و عاشق دختری به نام گلرخ میشود. خانوادههای این دو به لحاظ طبقاتی شباهت چندانی به هم ندارند، اما در نهایت گلرخ با وجود مخالفتهای پدرش با مرتضی ازدواج میکند و ارتباط میان پدر و دختر هم قطع میشود. گلرخ زنی فداکار است و همسرش را تشویق به درس خواندن میکند؛ مرتضی هم پشتکار خوبی دارد و تصمیم قاطعانهای برای درس خواندن میگیرد. او شبها در مزرعه کار میکند و درس میخواند و در رشته پزشکی قبول میشود و به تهران میرود. تا اینجای کار با قصهای خطی روبهروییم که البته تازگی چندانی هم ندارد و تکرار بسیاری از کلیشههایی است که به وفور در صداوسیما یافت میشود.
اما از اینجا به بعد علاوه بر اینکه حجم همین کلیشهها به شکلی مضاعف در مجموعه دیده میشوند، روایت داستان هم از الگویی منطقی پیروی نمیکند. در واقع عناصر داستانی در وضعیت کاملا بیمنطق به سر میبرند و در هر قسمت حوادثی اتفاق میافتد که به شیوههای دمدستی کنار هم چیده شدهاند. وقتی هدف فیلمی ترسیم و آسیبشناسی مناسبات در حال تغییر انسانها و تحولات درونی آنهاست، طبیعتا باید بیش از همه روی این مناسبات و دگرگونیشان مداقه کند تا در خط سیر داستانی آشفتگی دیده نشود و درونیات آدمها وضوح بیشتری داشته باشد. مصادیق و نمونههای این مساله را به راحتی میتوان در «از یادرفته» دید. اولین نمونه آن را میتوان در قسمتهای اول مجموعه دید که مرتضی تازه به تهران میآید؛ رفقایی تازه پیدا میکند که مازیار یکی از آنهاست. او به مینا با بازی بهنوش بختیاری که همکلاسیاش است، علاقهمند میشود. پدر مازیار پیتزافروشی دارد و اتفاقا خانواده او هم با خانواده مینا به کلی متفاوت است و به طبقهای دیگر تعلق دارد.
یکی از نکات منفی این است که به فراز و فرود رابطه این دو و چگونگی علاقهمند شدنشان به همدیگر پرداخته نمیشود و اصلا معلوم نمیشود با توجه به شرایطی که مازیار و مینا دارند، چطور ازدواج به این راحتی صورت میگیرد. مینا سرسختانه به دنبال آن است که برای دیدن مادرش و ادامه تحصیل به خارج از کشور سفر کند و مازیار هم از آن دست مردانی است که نگاهی کاملا قدیمی و سنتی دارد و میخواهد همسرش را آدم کند! خب دو نفری که چنین ویژگیهای شخصیتی بارزی دارند، چگونه ازدواجشان بیهیچ حرف و حدیثی شکل میگیرد؟ در لایههای فیلم توضیحی مستتر نیست و گویی کارگردان تعجیل داشته که صرفا برخی فصول را سرهمبندی کند و داستانی تکهپاره و فاقد منطق روایی را به جلو ببرد.
از طرف دیگر با وجود اینکه مدت خیلی زیادی از ازدواج مازیار و مینا نگذشته، چالشهایشان آغاز میشود و باز هم بدون کمترین پرداختی ناگهان آنها را در حال امضای اسناد برای جدا شدن میبینیم! جالبتر از همه اینکه مازیار بعد از جدا شدن، در راه خانه تصادف میکند و میمیرد. چرا این همه «اتفاق» باید به غیرقابلباورترین شکل ممکن در سریال رخ دهد که صدای هر تماشاگری را درآورد؟ حجم اتفاقات بیمنطق و بیجایی که در «از یادرفته» میافتند، آنقدر زیاد است که کمترین همذاتپنداریای با آنها نمیتوان کرد. اگر مازیار بعد از جدا شدن از همسرش تصادف نمیکرد و نمیمرد چه خللی به روند قصه وارد میشد؟ مشکل را باید در آنجا جستوجو کرد که فیلمساز در دام شعارزدگی میافتد و میکوشد به پیش پاافتادهترین شکل ممکن، به دنبال هر اتفاق، پیام اخلاقی صادر کند؛ آن هم پیامی که آنقدر رو و سطحی مطرح میشود که هر مخاطبی را دلزده و مأیوس میکند؛ اینکه هر کار بدی در دنیا انجام دهی سزایش را به سرعت میبینی. اگر به همسرت ظلم کنی کشته میشوی و دلی را بشکنی فلج میشوی و... .
کارگردان حتی در روند داستانیای که خود روایت میکند، گرفتار تناقضهای جدی میشود و نتیجه این میشود که شخصیتپردازیها به شدت ضعیف باشند و باورکردنشان دشوار. مرتضی کسی است که سختیهای بسیاری متحمل شده و با تلاش و کار فراوان در روستا توانسته درس بخواند و در رشته سخت پزشکی قبول شود. با وجود این، زندگیاش را دوست دارد و عاشقانه همسرش را میستاید و طاقت کوچکترین کنایه را از سوی دوستش ندارد؛ اما ناگهان و به سرعت دچار دگرگونی و تحولات شگرفی میشود.
اینکه چرا فضای مدرن زندگی شهری این همه پتانسیل دارد تا شخصی با این ویژگیهای مثبت را یکشبه از این رو به آن رو کند، پرسشی است که به طور جدی در مورد فیلم وجود دارد و پاسخی هم البته برایش نیست. واقعیت این است که تغییر الگوهای ارزشی در روزگار ما به هر حال وجود دارد، اما این تغییر بالاخره روندی دارد و فرازو نشیبی. چنین روندی همان طور که گفته شد، ظرفیتهای دراماتیک خوبی هم دارد تا در قالب فیلم سینمایی یا سریال تلویزیونی نمایش داده شود اما اینکه نگاهی شتابزده و بیدقت به مساله داشته باشیم و شعار بدهیم که تغییر بد است و اگر تغییر کنی بد میبینی و... سادهترین کاری است که میتوان انجام داد.
وقتی به شخصیتهای مجموعه «از یادرفته» نگاه میکنیم، انگار نویسنده و کارگردان برچسبهایی روی پیشانی آنها چسباندهاند که مشخصات و ویژگیهایشان روی آنها حک شده است. ویژگیهایی هم که برای آنها انتخاب شده، آن طور که کارگردان مطرح کرده، از مهمترین مشکلات فعلی برخی نخبگان جامعه ماست. مینا به شکل اغراقآمیزی رستگار شدن را در مهاجرت از ایران میداند و به هر دری میزند تا دیگران پله ترقی او شوند و او را به آرزوهایش برسانند. مرتضی دیگر شخصیت محوری مجموعه هم دستکمی از مینا ندارد و به شکل ناباورانهای بد و منفی است و اصالتهایش را فراموش کرده است. بعد از ورود به دانشگاه به سرعت تغییر ماهیت داده و علاقهاش را نسبت به همسرش از دست داده. همه صفات مثبت او طی چند سال درس خواندن در دانشگاه و زندگی در شهر از دست رفتهاند و بعد از آن هم در اقدامی محیرالعقول (!) همسرش را طلاق میدهد و با مینا ازدواج میکند. تکلیف پدر مینا و همسرش هم اصولا در فیلم مشخص نیست. به نظر میآید اگر آنها در داستان وجود نمیداشتند هم اتفاقی نمیافتاد؛ چراکه کارکردی ندارند و فقط آنها در زمان ازدواج و طلاق، بدون داشتن دیالوگ و حضوری موثر دیده میشوند.
در نهایت در مورد «از یادرفته» باید گفت که به دلیل اغراقهای زیاد، قصه تکراری و شخصیتهایی که سیر و سلوکشان به دقت و به درستی به تصویر کشیده نشده، موفقیتی نداشته است و حرف و پیام خود را به شکل بیش از حد ساده و مستقیم با مخاطب در میان میگذارد. تغییر موقعیتهایی که برای شخصیتها پیش میآید، میتوانست همراه با نگاهی جامعهشناسانه و روانشناسانه باشد، نه اینکه صرفا سنت در مقابل مدرنیسم قرار بگیرد و بحثهای تکراری در مورد حفظ اصالت مطرح شوند. «از یادرفته» نگاه عمیقی به مسایل ندارد و دیدگاه انتقادی ویژهای هم طرح نمیکند؛ تجربهای تکراری که در روایت قصه هم از مشکلات زیادی رنج میبرد و پیرنگ محکمی ندارد. نه تعلیقی در کار است و نه گره و نقطه اوج و بحرانی که مخاطب را جذب کند.