آرش کوچولو وقتی فهمید قرار است خداوند به آنها یک نینی کوچولو هدیه دهد خیلی خوشحال شد. او بیشتر از هر کسی دیگری منتظر بود. هر روز با خودش فکر میکرد چه کار کند که تازهوارد خانهشان را خوشحال کند؟!
او مدتها به این موضوع فکر میکرد. یک روز از بقیه دوستانش پرسید چطور یک نینی خوشحال میشود؟! فاطمه گفت: باید برایش یک عروسک پشمالو بخری. امیرعلی گفت: باید برایش یک ماشین بخری. زهرا گفت: باید برایش کتاب بخوانی. رامین گفت: بهتر است اتاقش را تو تزئین کنی.
آرش کوچولو که از پیشنهاد رامین خیلی خوشش آمده بود به سرعت به طرف خانه رفت و از مادرش خواست تا با هم اتاق نینی کوچولو را درست کنند. یک ماه بیشتر تا به دنیا آمدن نینی کوچولو باقی نمانده بود که آرش همراه مادرش به مغازه اسباببازی فروشی و لباسفروشی رفتند. آرش کوچولو هر چه اسباببازی زیبا و لباس کوچک بود برای نینی کوچولو خرید اما وقتی آرش به خانه رسید متوجه شد نینی کوچولو اتاقی ندارد. مامان آرش کمی با او صحبت کرد و از او خواست تا بعضی وسایل و اسباببازیهایی را که نیاز ندارد به انباری ببرد تا نینی کوچولو هم بتواند وسایلش را در اتاق آرش بگذارد اما آرش سری تکان داد و با ابروهای درهم کشیده گفت: «آنجا اتاق من است. من همه اسباببازیهایم را دوست دارم و نمیخواهم آنها را در انباری بگذارم.» مامان آرش دستهای کوچولوی او را در دستانش گرفت و گفت: «آرش جان نینی کوچولو اتاق ندارد. او دوست دارد شبها پیش تو بخوابد، روزها در اتاق تو با تو بازی کند. اگر او اسباببازیهایش را در اتاق تو نگذارد آن وقت با چه چیزی با تو بازی کند؟! نینی کوچولو تو را خیلی دوست دارد پس میگذاری پیش تو باشد؟!» آرش اخمهایش را باز کرد لبخندی زد و گفت: «من دوچرخه و ماشینهایم را از آن گوشه اتاق برمیدارم تا نینی کوچولو تختخواب و اسباببازیهایش را آنجا بگذارد.»
چند هفته گذشت. آرش کوچولو خیلی خوشحال بود. حالا قرار بود نینی کوچولو به خانهشان بیاید. آرش در را که باز کرد یکدفعه یک کوچولوی خوشگل را در بغل مامان دید. با خوشحالی به طرفش رفت و دستهای کوچولوی نینی را در دستانش گرفت و گفت مامان حالا اسم نینی را چی بگذاریم؟! مامان گفت: اسمش را میگذاریم «آیدا».
آن روزها خانه خیلی شلوغ بود. پدربزرگ و مادربزرگ، عمهها و عموها، داییها و خالهها همگی با یک جعبه شیرینی یا اسباببازی به عیادت مادر آرش و دیدن آیدا کوچولو میآمدند. همگی خوشحال بودند و آیدا کوچولو را بغل میگرفتند و با او بازی میکردند. همه به نینی لبخند میزدند و با او حرفهای بامزه میزدند ولی آرش کوچولو از این موضوع زیاد خوشحال نشده بود او احساس میکرد با آمدن آیدا دیگر هیچکس مثل قبل او را دوست ندارد. مامان و بابا نینی کوچولو را زیاد دوست دارند و آرش را کم. آرش که از این موضوع غمگین شده بود، احساس میکرد تهقلبش چیزی هست که میگوید: آیدا را دوست نداشته باش. اسباببازیهایش را جاهای نامعلوم پنهان کن. نگذار مامان به کارهای آیدا کوچولو رسیدگی کند. قهر کن. گریه کن. آرش کوچولو هم که گرفتار شیطونک قلبش شده بود، دائماً بهانه میگرفت. گریه میکرد. به آیدا توجه نمیکرد. مادر آرش که متوجه این رفتارهای او شده بود، یک روز یک نقاشی زیبا کشید و پیش او آورد و گفت: «این نقاشی را خواهر کوچولویت گفته تا برای تو بکشم. آیدا از تو میخواهد با او بازی کنی. در نقاشی تصویر آرش بود که داشت با خواهر کوچولویش در برفها بازی میکرد. چند قدم آن طرفتر هم مادر و پدرش نشسته بودند و داشتند چای مینوشیدند. آرش خیلی خوشحال بود از اینکه خواهرش این نقاشی را برایش کشیده است بعد یکی از اسباببازیهایش را برداشت و نزدیک تخت آیدا رفت. دستهای کوچولوی آیدا را گرفت و گفت: «نینی کوچولو من خیلی خوشحالم که تو خواهرم شدی حالا کی بزرگ میشوی تا با هم بازی کنیم؟!» آیدا کوچولو هم دست و پایش را تکان میداد و لبخند میزد. ماهها پشت سرهم میگذشتند و آیدا و آرش با هم خیلی دوست شده بودند و حسابی با هم بازی میکردند. یک روز خواهر آرش مریض شد. او تب شدیدی داشت و توانایی بازی با آرش را نداشت او حتی به آرش لبخند هم نمیزد. آرش که فکر میکرد خواهرش دیگر توجهی به او ندارد او را تنها میگذاشت و در اتاق با ماشینهایش بازی میکرد.
مادر آرش هم مجبور بود مراقب آیدا کوچولو باشد تا یک وقت مریضیاش شدیدتر نشود. آرش فکر میکرد او حالا دیگر فقط مادرش را مال خودش کرده و باعث شده مادر آرش کمتر با او بازی کند. دوباره ته قلبش کمی تیره شد. در این فکرها بود که یکباره مادر آرش او را صدا زد و گفت: «آرش جان! شیشه شیر آیدا را برایم میآوری؟» آرش سری تکان داد و گفت: «نه!» مادر آرش دوباره گفت: «لطفاً به من کمک کن و شیشه شیر را برای من بیاور. با این کار به من کمک بزرگی میکنی.» آرش که مادرش را خیلی دوست داشت وقتی احساس کرد مادر به کمکش نیازمند است شیشه شیر را برایش برد. مادر هم به او گفت: «خیلی ممنون تو خیلی برادر بزرگ خوبی هستی.»
آرش این جملات را شنید و خیلی خوشحال شد از اینکه توانسته بود به مادرش کمک کند. از اینکه آیدا کوچولو را ساکت کرده بود، از اینکه به آیدا کوچولو کمک کرد تا حالش زود خوب شود و از اینکه بزرگ شده بود.
بعد از آن آرش خودش مراقب خواهر کوچولویش بود. او خود را مثل فرشتهای میدانست که میبایست از خواهرش مراقبت کند. آرش کوچولو و خواهرش با همدیگر بزرگ و بزرگتر میشدند آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند. آرش کوچولو از وقتی صاحب یک خواهر شده بود خیلی چیزها یاد گرفته بود. یاد گرفت که با خواهرش مهربان باشد. یاد گرفت موقع بازی اسباببازیهایش را به خواهرش هم بدهد. آرش کوچولو یاد گرفته بود حسادت کردن کار خیلی بدی است. او هر وقت حسادت میکرد احساس میکرد ته قلبش کمی درد میکند. آرش مهربان قصه حسادت را دوست نداشت ولی کاملاً متوجه نشده بود حسادت کردن یعنی چه؟!
خلاصه آرش قصه بزرگتر شد و به مهدکودک رفت. روز اول با همه دوستهایش آشنا شد و با همه آنها در حیاط بازی کرد. یک روز که وقت بازی با اسباببازیها بود هر بچهای یک عروسک آورده بود یکی عروسک پشمالو، یکی عروسک مو بلند و ... آرش هم با خودش یک ماشین برده بود. همه بچهها داشتند با هم بازی میکردند. یکدفعه یک دختر کوچولو که اسمش کیمیا بود بهطرف آرش دوید و ماشین اسباببازی آرش را برداشت. آرش هم خیلی عصبانی شد و ماشینش را از دست کیمیا کشید. کیمیا که محکم ماشین را گرفته بود روی زمین پرتاب شد و شروع به گریه کرد. خانم مربی که از دور داشت آرش و کیمیا را تماشا میکرد، پیش آرش آمد و گفت: «آرش دوست داری دوستهایت همیشه خوشحال باشند.» آرش گفت: «بله دوست دارم.» دوباره مربی گفت: «تو دوست داری همیشه همه با تو دوست باشند؟» دوباره آرش گفت: «بله دوست دارم.»
خانم مربی خندید و گفت: «آرش عزیزم. آرش خوبم تو برای اینکه دوستان زیادی داشته باشی باید با آنها دوست باشی دوستهای تو وقتی خوشحال میشوند که تو با آنها بازی کنی و چند لحظهای آنها با اسباببازیهای تو و تو با اسباببازیهای آنها بازی کنی. حالا تو دوست داری کیمیا را خوشحال کنی؟!» آرش باز هم خندید و گفت: «بله الآن میروم و با او بازی میکنم.»
آرش همه دوستهایش را دوست داشت و با همه آنها بازی میکرد. آرش فکر میکرد خیلی بزرگ شده و حالا معنی حسادتی که آدم بزرگها میگویند را کاملاً میفهمد. او وقتی به مدرسه رفت خیلی خوشحال بود. حالا فکر میکرد دیگر خیلیخیلی بزرگ شده است. آرش وقتی به کلاس اول رفت فکر میکرد فقط نمره ۲۰ نمره خوبی است و بقیه نمرهها بدترین نمرههایی هستند که او میتوانست بگیرد. او هر وقت نمره ۲۰ میگرفت خانم معلم در دفترش یک ستاره طلاییرنگ میچسباند.
یک روز آرش کوچولو یک کلمه را اشتباه نوشت و نمره ۱۹ گرفت. اما دوستش کیارش نمره ۲۰ گرفت و خانم معلم طبق رسم قدیمی یک ستاره طلایی در دفتر کیارش زد.
آرش که خیلی از این موضوع ناراحت شده بود، دوباره درد ضعیف و تیرهای را ته قلبش احساس کرد و عصبانی شد و سراغ دفتر کیارش رفت و ستاره او را پاره کرد. کیارش هم گریهکنان موضوع را به خانم معلم گفت: روز بعد آرش و دوستان کلاس اولیاش امتحان ریاضی داشتند. آرش خیلی خوب درس خوانده بود و نمره ۲۰ گرفت اما دوستش، کیارش نمره ۱۸ گرفت. خانم معلم آرش را صدا زد، اول به بچهها گفت او را تشویق کنند بعد هم یک ستاره در دفتر آرش چسباند و گفت: «آرش عزیزم. همه بچههای خوبم. هر کسی در یک کاری توانایی زیادی دارد بعضیها املای خوبی مینویسند، بعضیها هم از ریاضی نمره خوبی میگیرند. مهم نیست که چه کسی، چه نمرهای میگیرد. مهم این است هر کسی نمرهای را میگیرد که برای آن تلاش کرده است. ما باید از نمرات بالای دوستانمان خوشحال شویم. چون آنها را شاد میبینم.»
آرش کوچولو هر چه بزرگتر میشد معنی حسادت را بهتر میفهمید. او فهمید اگر به دیگران حسادت کند، به نمرههایشان، به کادوهایی که میگیرند، به اسباببازیهایی که دارند، به محبتهایی که دریافت میکنند و به همه چیزهایی که دیگران دارند و او ندارد، درد ته قلبش عمیق و عمیقتر شده و تبدیل به یک تیرگی بزرگ میشود. یک لکه بزرگی که نمیگذارد او شادی دیگران را ببیند و از لبخند دوستهایش دفتر قلبش پر از ستارههای طلایی شود.